پروفایل اشتراکی moshrefzadeh

اموزش ميکرو به زبان اسمبلي آموزش ميکرو کنترلر AVR بـه زبان C - تبلیغات رایگان آنلاین ... | تاریخ ایران | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 2 | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | درون باره موضوعات اجتماعی و ... | فرهنگی | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 8 | نوروز درون شغرسعدی حافظ عنصری جامـی فرخی سیستانی و..و…و ... | سیـاسی | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 4 | moshrefzadeh | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 10 | مشاهیر علمـی ومو سیقی | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | شب حسین گل گلاب سراینده سرود ای ایران و..و..و…و…و..و ... | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | درون باره موضوعات اجتماعی و ... |

اموزش ميکرو به زبان اسمبلي

آموزش ميکرو کنترلر AVR بـه زبان C - تبلیغات رایگان آنلاین ...

۱۳۸۹/۲/۱۵ فروش محصولات شبکه Cnet ( اکتیو شبکه رایـان ) فروش محصولات شبکه Cnet ( اکتیو شبکه رایـان ) :
اکتیو شبکه رایـان نماینده اول فروش محصولات Cnet مفتخر هست کلیـه تجهیزات شبکه این کمپانی را با قیمت و کیفیت بسیـار مناسب بـه شما عزیزان عرضه نماید .
کمپانی CNet یک تولید ک...

77657330

ابوالفضل رضایی , تهران

۱۳۸۹/۲/۱۵ فروش تجهیزات mikrotik (اكتیو شبكه رایـان) فروش تجهیزات mikrotik (اكتیو شبكه رایـان) :
نماینده فروش محصولات مـیکروتیک Mikrotik
اکتیو شبکه رایـان
شرکت اکتیو شبکه رایـان فروش محصولات مـیکروتیک خود را با بهترین قیمت و خدمات بـه همراه یک سال گارانتی بـه شما ...

77657330

ابوالفضل رضایی , تهران

۱۳۸۹/۲/۱۵ فروش انواع محصولات ubiquity - nano & power فروش انواع محصولات ubiquity - nano & power :

نماینده فروش محصولات مـیکروتیک Ubiquity
اکتیو شبکه رایـان
شرکت اکتیو شبکه رایـان فروش محصولات یوبی کوئی تی خود را با بهترین قیمت و خدمات بـه همراه یک سال گارانت...

77657330

ابوالفضل رضایی , تهران

۱۳۸۹/۲/۱۵ نصب ، اموزش ميکرو به زبان اسمبلي پشتیبانی و راه اندازی انواع شبکه نصب ، پشتیبانی و راه اندازی انواع شبکه :
اکتیو شبکه رایـان مفتخر هست نصب ، راه اندازی و پشتیبانی محصولات سیسکو , یوبی نت , مـیکروتیک , سولکتک , تلترونی, سنائو ، اکستریم , م موتورولا , آلفا , کنبوتونگMiniPci -...

77657330

ابوالفضل رضایی , تهران

۱۳۸۹/۲/۱۵ هر آنچه درون شبکه مـی خواهید (اکتیو شبکه ) هر آنچه درون شبکه مـی خواهید (اکتیو شبکه ) :
شرکت اکتیو شبکه رایـان وارد کننده کلیـه تجهیزات شبکه و نماینده رسمـی برندهای

* Nexans ==== نگزنس

* Brand-Rex == برند رکس

* 3M ====== تری ام

* Belden === بلدن

77657330

ابوالفضل رضایی , تهران

۱۳۸۹/۲/۱۵ فروش ویژه tplink ( اکتیو شبکه رایـان ) فروش ویژه tplink ( اکتیو شبکه رایـان ) :
اکتیو شبکه رایـان نماینده انحصاری محصولات Tp link مفتخر هست کلیـه محصولات خود را با بهترین قیمت ، کیفیت و گارانتی طلایی تعویض یکساله بـه شما عزیزان ارائه نماید .
لینکه...

77657330

ابوالفضل رضایی , تهران

۱۳۸۹/۲/۱۵ فروش انواع آنتهای وایرلس ( اکتیو شبکه رایـان ) فروش انواع آنتهای وایرلس ( اکتیو شبکه رایـان ) :

برای ورود بـه سایت این آگهی کلیک کنید فروش انواع آنتهای وایرلس
اکتیو شبکه رایـان
شرکت اکتیو شبکه رایـان فروش انواع آنتن را با بهترین قیمت و بهترین کیفی...

77657330

ابوالفضل رضایی , تهران

۱۳۸۹/۲/۱۵ کابل شبکه : اموزش ميکرو به زبان اسمبلي Cable cat5e, cat6, cat7- UTP کابل شبکه : Cable cat5e, cat6, cat7- UTP :
اکتیو شبکه رایـان مفتر هست انواع کابل و سایر تجهیزات زیر را با بهترین قیمت و بهترین پشتیبانی و گارانتی معتبر بـه شما عزیزان عرضه نماید .

نماینده رسمـی انواع مار...

77657330

ابوالفضل رضایی , تهران

۱۳۸۹/۲/۱۵ فروش تجهیزات ویپ VOIP (اکتیو شبکه رایـان ) فروش تجهیزات ویپ VOIP (اکتیو شبکه رایـان ) :

اکتیو شبکه رایـان ارائه دهنده کلیـه تجهیزات voip مفتخر هست کلیـه تجیزات ویپ را با بهترین قیمت و بهترین کیفیت بـه شما عزیزان عرضه نماید .

1. اموزش ميکرو به زبان اسمبلي مشا...

77657330

ابوالفضل رضایی , تهران

۱۳۸۹/۲/۱۵ ارائه خدمات پشتيباني ارائه خدمات پشتيباني :
شركت افزار پرداز پانيد با همياري كارشناسان بانكداري، مـهندسين طراحي و توليد نرم افزار ، متخصصين طراحي و استقرار شبكه‌هاي تبادل اطلاعات ، مـهندسين سخت‌افزار و با بهر...

88514490-1

شركت افزار پرداز پانيد ,

۱۳۸۹/۲/۱۹ فروش قطعات عرف 12ماهه فروش قطعات عرف 12ماهه :
شرکت راستین رایـانـه قرن محصولات خود را بـه صورت عرف 12 ماه بـه فروش مـی رساند. اموزش ميکرو به زبان اسمبلي محصولات : قطعات کامپیوتر ، نوت بوک ، موبایل ، دوربین عکاسی و فیلمبرداری و لوازم خانگی جهتب...

84318

راستین رایـانـه ,

۱۳۸۹/۲/۱۹ ارائه کلیـه خدمات کامپیوتری درون محل ارائه کلیـه خدمات کامپیوتری درون محل :
شرکت تفسیرگران سیستم ارائه کلیـه خدمات کامپیوتری درون محل نصب ویندوز XP ، VISTA ، 2000 نصب و راه اندازی آنتی ویروسهای تحت شبکه نصب و راه اندازی نرم افزارهای عمومـی و تخصصی ...

88810833

تفسیرگران سیستم ,

۱۳۸۹/۲/۱۹ فروش انواع هارد اکسترنال -بهترین قیمت فروش انواع هارد اکسترنال -بهترین قیمت :
پخش انواع هارد اکسترنال -بهترین قیمت WESTERN DIGITAL SEAGATE SILICONPOWER PQI TOSHIBA ارسال بـه سراسر کشور به منظور دیدن لیست قیمتها لطفا روی لینک آگهی کلیک فرمایید

44061225 - 44094084 - 44061457

فراهانی ,

۱۳۸۹/۲/۲۱ فروش Ubiquiti Power Station 5 فروش Ubiquiti Power Station 5 :
روش یک آنتن Powerstation 5 بـه دلیل تغییر سیستم از WIFI بـه ADSL , آنتن 3 روز کارکرده و 1 سال گارانتی تعویض داره مشخصات آنتن : کاری : 5.1 الی 5.8 گیگاهرتز توان خروجی رادیو : 400 م...

09122704116

k1lx@yahoo.com ,

۱۳۸۹/۲/۲۱ تولید انواع سایت ، پرتال و مدیریت محتوا A2cms تولید انواع سایت ، پرتال و مدیریت محتوا A2cms :
با سلام نرم افزار A2cms نرم افزاری به منظور تولید انواع سایت ، پرتال و سیستم های مدیریت محتوا و سایت های خبری و اطلاع رسانی است. *** طراحی بر اساس معماری multi tier *** بر پایـه ت...

0511-7258588

هادی کریمان , مشـهد

۱۳۸۹/۲/۲۱ Mikrotik با گارانتی طلایی تعویض آلفا Mikrotik با گارانتی طلایی تعویض آلفا :
فروش تجهیزات شبکه - ISP - Wiireless - Mikrotik - WISP - Router Board Mini PCI - Long Range - Link- Agent - Distributor مـیکروتیک - نماینده رسمـی - وایرلس - بیسیم - بی سیم - روتر برد - مـینی پی سی آی - برد بلند - لینک - اج...

88939306 - 7 88947533 - 4

AlfaTech ,

۱۳۸۹/۲/۲۳ طراحی حرفه ای سایت ، قیمتهای باور نکردی طراحی حرفه ای سایت ، قیمتهای باور نکردی :
شرکت آیدا گستر به منظور اولین بار درون نظر دارد با انجام پروژه های برنامـه نویسی و طراحی بـه شیوه های جدید و نو آوریـهای فوق العاده و همچنین داشتن قیمت باور نی و غیر قابل م...

22774667

آیدا گستر ارنگ ,

۱۳۸۹/۲/۲۵ محصولات LEVEL ONE محصولات LEVEL ONE :
مشاوره ، طراحی و پیـاده سازی شبکه های LAN مشاوره ، طراحی و پیـاده سازی شبکه های wireless بیسیم بی سیم مختلف طراحی و پیـاده سازی شبکه های WLAN درون محیط داخلی (Indoor) و بر اساس فناوری ...

88541800

محسن ابراهیمـی ,

۱۳۸۹/۲/۲۵ نرم افزارهای مـهندسی و کاربردی نرم افزارهای مـهندسی و کاربردی :
نرم افزارهای مـهندسی و کاربردی و کلیـه نرم افزارهای موردنیـاز شما درون زمـینـه های مختلف درون این سایت بـه صورت اورجینال موجود مـی باشد.ما شما را بـه دیدن این سایت دعوت مـی نماییم ...

09111192870

rahim saheli , بابلسر

۱۳۸۹/۲/۲۶ اینترنت پرسرعت بی سیم - Wireless اینترنت پرسرعت بی سیم - Wireless :
شرکت پردازشگران عصر اطلاعات دارای مجوز ISP از سازمان تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی اینترنت وایرلس (بی سیم) درون سرار تهران با حداقل قیمت و حداکثر کیفیت حتی مناطق فاق...

88423326 - 27

Abdolreza Khabazi ,

۱۳۸۹/۲/۲۸ TaxiService تاکسي سرويس TaxiService تاکسي سرويس :
نرم افزار مديريت تاکسي سرويس نسخه 10 محصول حامي رايانـه جهت دانلود نسخه رايگان و آزمايشي نرم افزار TaxiService و نيز ثبت سفارش خود بـه سايت www.HamyRayaneh.com مراجعه فرماييد. درون صور...

حامي رايانـه HamyRayaneh ,

۱۳۸۹/۲/۲۸ بزرگترين توليد بازي و نرم افزار درون ايران بزرگترين توليد بازي و نرم افزار درون ايران :
داراي بزرگترين ارشيو با بيش از 1300 عنوان بازي و نرم افزار درون ايران و تنـها توليد كننده بازي هاي 3 كاره با نام گيم بيست كه قابل اجرا بر روي 3 كنسول پلي استيشن 1 و 2 و كامپيوت...

02166750803

شركت اربطان بيست پويا ,

۱۳۸۹/۲/۲۹ مفاتيح الجنان گويا مفاتيح الجنان گويا :
عرضه محصولات شرکت اورانوس و کوثر درون فروشگاه کالا 135 wwwkala135.com نمايش متن کليات مفاتيح الجنان بـه صورت کامل همراه با صوت، کتابخانـه شامل 23 جلد کتاب درون زمينـه ادعيه ، متن کا...

09191476557

جواد دلاوری ,

۱۳۸۹/۲/۲۹ مستند life زندگی مستند life زندگی :
مجموعه حیـات وحش بی نظیر زندگی ( حیـات- LIFE) محصول پاییز 2009 (زیرنویس فارسی) نسخه ویژه دستکاه های خانگی - پلیر های خانگی - پخش کننده های دی وی دی - کامپیوتر جدیدترین مجموعه ...

مـهران خدادادی ,

۱۳۸۹/۲/۲۹ به زبان کودک دانستن بـه زبان کودک دانستن :
آموزش زبان کودک زبان نوزاد گریـه گريه کودک نوزاد مستند زبان کودکِ دانستِن زبان فیلم : دوبله فارسی کیفیت : عالی محصول: 2008 کانادا و آمریکا قیمت : 3800 تومان جهت ...

مـهران خدادادی ,

۱۳۸۹/۲/۳۰ شرکت IranIT ، طراحی سایت و CD مالتی مدیـا شرکت IranIT ، طراحی سایت و CD مالتی مدیـا :
شرکت IranIT ، طراحی سایت و CD مالتی مدیـا شرکت ایران آی تی با هدف گسترش فناوری اطلاعات درون حوزه های مختلف و طراحی و پیـاده سازی سیستم های اطلاعاتی و اجرای پروژه های مکانیزاس...

66932360 - 66932290

مجموعه گروه های � ,

۱۳۸۹/۳/۱ اینترنت پر سرعت بیسیم شرکتی و خانگی اینترنت پر سرعت بیسیم شرکتی و خانگی :
شرکت ایده پردازان موج نو آماده تامـین اینترنت پر سرعت مشترکین خانگی و شرکتهای متوسط و همچنین تامـین پهنای باند اینترنت شرکتها و سازمانـهای مختلف مـی باشد. ++ مزایـای س...

( 021 ) 8892 8757 - 9

ایده پردازان موج نو ,

۱۳۸۹/۳/۳ اینترنت فوق سریع صبا اینترنت فوق سریع صبا :
اینترنت ADSL فوق سریع صبا ویژه تهران (بیش از 54 مرکز مخابراتی) 1) ارائه سرویس 512 کیلوبایت بـه منازل (با کارت دانشجویی یـا جوازب) 2)ب بالاترین رتبه سرعت دانلود کشور 3) 24 ...

شرکت صبا ,

۱۳۸۹/۳/۶ مرکز تخصصی چاپ برروی انواع CD , DVD مرکز تخصصی چاپ برروی انواع CD , DVD :
مرکز تخصصی چاپ بر روی انواع لوح های فشرده ما هیچ وقت نمـی گوییم اولین هستیم ، اما همـیشـه سعی کردیم درون حوزه فعالیت خود بهترین باشیم . مفتخریم کـه تا این زمان توانسته ای...

77 86 3000 ، 0912 684 53 20 ،09123067572

چاپ آبی ,

۱۳۸۹/۳/۷ خرید پستی محصولات تخصصی مـیو مونتاژ موج گستر خرید پستی محصولات تخصصی مـیو مونتاژ موج گستر :
زمان درون اختيار شماست اگر با ما باشيد. فروش جديدترين برنامـه هاي ميكس و مونتاژ فيلم شامل : جدیدترین کلیپهای ا - پریمـیر - افتر افکت نرم افزار- پلاگين – افكت و ترانزي...

09127889588

جواد رحمانی ,




[آموزش ميکرو کنترلر AVR بـه زبان C - تبلیغات رایگان آنلاین ... اموزش ميکرو به زبان اسمبلي]

نویسنده و منبع |



شنا نونهالان نوجوان بسر عراق

تاریخ ایران | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 2

on: ۲۶ شـهریور ۱۳۹۶In: اخبار فرهنگی

عصر شنبه، بیست و پنجم شـهریور ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، سیصد و هفتمـین شب از مجموعه شب‌های مجلۀ بخارا درون محل کانون زبان فارسی به شب «نیچه و جهان ایرانی» اختصاص یـافت.

در این شب استادان: شنا نونهالان نوجوان بسر عراق داریوش شایگان ، شنا نونهالان نوجوان بسر عراق غلامحسین ابراهیمـی دینانی، حامد فولادوند و نیچه شناسان از کشورهای: جیولیـانو کامپیونی (ایتالیـا)، ایزا چیـانی (ایتالیـا)، دوریـان استور (فرانسه)، و مریم کریشی از(فرانسه) بـه سخنرانی پرداختند.

دکتر مریم کریشی، دکتر استور و دکتر کامپیونی درون شبی کـه مجله بخارا با عنوان “نیچه و جهان ایرانی” برگزار کرد.

در این مراسم کـه با حضور کثیری از دانشجویـان و اساتید فلسفه برگزار شد، ابتدا علی دهباشی گزارشی از چگونگی برگزاری شب‌های فلسفی بخارا و شب نیچه و جهان ایرانی ارائه کرد. شنا نونهالان نوجوان بسر عراق درون ادامـه حامد فولادوند با معرفی سخنرانان از کشورهای ایتالیـا و فرانسه و ایران آغازگر این جلسه بود و سخنان خود را با طرح چکیدۀ مقالات با محوریت نیچه و جهان ایرانی توسط نویسندگان ادامـه داد.

دکترحامد فولادوند نیچه را درون جهات عرفانی اش بررسی کرد

در بخشی دیگر دکتر غلامحسین ابراهیمـی دینانی از اساتید و مدرسان رشتۀ فلسفۀ اسلامـی، با مقایسۀ تفکرات نیچه و اشعار حافظ چنین سخن گفت:

” نیچه حافظ را بسیـار دوست دارد. شنا نونهالان نوجوان بسر عراق حافظ درون بیتی مـی‌گوید:

آسوده بر کنار چو پرگار مـی‌شدم

 دوران چو نقطه عاقبتم درون مـیان گرفت

خب شاید این بـه نوعی نزدیک بـه توصیفی از نیچه باشد. صحبت درون مورد این فیلسوف خیلی سخت است. تنـهای هست که نمـی‌شود از او تعریفی ارائه کرد. شاید بهترین تعریف: ارادۀ معطوف بـه قدرت باشد.

در جهان اسلام چهارده قرن جنگ بین دو گروه اشاعره و  معتزله بوده است. این همان جنگ بین عقل و اراده است. تفاوت این جنگ با تفکر نیچه این هست که نیچه خدا را نمـی‌پذیرد و اما اشاعره مـی‌گویند کـه ارادۀ خدا درون مـیان است. حال این سؤال پیش مـی‌آید کـه آیـا همـیشـه اراده تابع آگاهی است؟ خواستن و دانستن! آیـا همـیشـه خواستن‌ها و دانستن هایتان برابر است؟ جنگ بین خواستن و دانستن خصلت آدمـی است. درون واقع همۀ انسان‌ها نیچه هستند؛ اما نیچه مظهر تکامل و سمبل این تفکر است. وی بی باک است. اردۀ معطوف بـه قدرت دارد. قدرت چیست؟

دکتر غلامحسین ابراهیمـی دینانی از وجوه مشترک حافظ و نیچه گفت.

وی درون ادامـه بیـان داشت:

“چند تشبیـه مـی‌گویم از کلمات نیچه. نیچه و کانت هر دو آلمانی هستند. کانت معلم اخلاق مطلق است. نیچه مـی‌گوید از این حرف‌های کانت بوی خون و شمشیر مـی‌آید. اما خود باور دارد و مـی‌گوید کـه بخواه و  اراده کن و برو!  خب حال بخواهیم یـا بدانیم؟ خواستن سرعت بیشتری دارد یـا دانستن؟ نیچه با خواستن کنار مـی‌رود.

مـی گوید کـه زندگی انسان طنابی هست بین مردم عادی و حیوان و ابر انسان. و حالا حتما از این طناب عبور کرد و به ابر انسان رسید. روی این طناب چگونـه حتما راه رفت؟ حتما بندباز ماهری باشیم! خطر سقوط هست. نیچه از خطر نمـی‌ترسد و ریسک مـی‌کند. او فیلسوفی هست که با خطر زندگی مـی‌کند. عافیت طلبی زندگی درون خطر است. حال زندگی تراژدی یـا کمدی هست یـا هیچکدام؟ چون نیک بنگری زندگی یک تراژدی است.

نیچه ماجراجوست. ابن سینا ماجراجوست. هر فیلسوف اگر ماجراجو نباشد تنـها یک متکلم است. فلسفه ماجرا است. این ماجراجویی درون نیچه بـه اوج مـی‌رسد. تاریک و روشن مـی‌بیند. هر پدیده‌ای تاریک و روشن است. اینجا نیچه کمـی بـه فروید نزدیک مـی‌شود. ضمـیر آگاه و ناآگاه. این سطح ظاهر وجود آدمـی است. آگاهی‌های عالم؛ سطح ناآگاه وجود انسان. حال شاید نیچه بـه طور مستقیم کلمۀ نا آگاه را بـه کار نبرد اما تقریبا نزدیک بـه همان شعر فارسی و نقطه درون درون جهان است. البته واژۀ ناخودآگاه نداریم؛ بلکه یک آگاهی مرموز است. همـینکه نیچه دنبال اوست و آگاهی کـه ریسک مـی‌کند؛ و محاسبات منطقی و ریـاضی ندارد. جاهایی نیچه بـه حافظ نزدیک مـی‌شود.

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها؟

نیچه درون وسط دریـا دست و پا مـی‌زند و حافظ هم درون این شعر چنین حالی دارد. نیچه خود شناگر قوی هست و شنا را یـاد مـی‌دهد. یک انسان شگفت انگیزی هست و نظیرش درون تاریخ کم است. البته شبیـه حرف‌های نیچه را عرفای ما هم گفتند اما زندگی او شبیـه ندارد و آن فراز و فرودها درون زندگی اش نمایـان است. درون یک کلمـه خواستن و دانستن است. بخواه و برو! این خلاصۀ حرف نیچه است.”

در بخشی دیگر علی دهباشی متن «نیچه درون زبان فارسی» با  ترجمۀ داریوش آشوری را چنین قرائت کرد:

“علی جان

باز حتما این همتِ شگفت ‌انگیز تو را ستایش کنم کـه با همۀ سختی‌ها و کشیدن بار بیماری دست از کوشش بر نمـی‌داری. دیگر این کـه عنوان مقالۀ من، کـه قرار هست بخوانی، و باید همانی باشد کـه در کتابِ پرسه‌ها و پرسش‌‌ها هم بـه چاپ رسیده، نیچه و ایران است. این ترجمۀ مقاله‌ای هست که من درون اصل بـه زبان انگلیسی به منظور «دانشنامۀ ایرانیکا»  یـارشاطر نوشته ‌ام و در نسخه‌ی آنلاینِ آن منتشر شده است. ولی من مقالۀ دیگری هم با عنوانِِ «به خانـه بازآمدنِ زرتشت. نیچه درون ایران» هم نوشته ام کـه به فارسی درون نیـامده است. این مقاله را من به منظور سمـیناری درون آرشیو نیچه درون وایمار، آلمان، نوشته‌ ام کـه در سال ۲۰۰۲ برگزار شد و از شانزده مقاله کـه در آن سمـینار عرضه شد، هشت مقاله برگزیده شد و در کتابی بـه دست هاراسوویتس، ناشر آلمانی، درون سال ۲۰۰۶ درون شـهر ویسبادن، متشر شده است. عنوانِ آن سمـینار «کارکردِ زیرزمـینیِ دینامـیت» بود و از آن عبارت نیچه گرفته شده بود کـه مـی‌گوید، «من بشر نیستم. من دینامـیت ام.» با دعوتِ مترجمان نیچه از شانزده کشور مـی‌خواستند ارزیـابی ‌ای بشود از اثرگذاری نیچه درون این سو و آن سوی جهان؛ و مرا هم بـه عنوانِ مترجم ایرانی او دعوت کرده بوده بودند. عنوانی کـه من به منظور این مقاله برگزیده ام با الهام از فصلِ «به خانـه باز آمدن» درون بخشِ سوم چنین گفت زرتشت است. مقالۀ من بـه زبان انگلیسی بر روی اینتر نت با این آدرس یـافتنی است.

دوست عزیز

هیچ یـادم نبود کـه این مقاله سال‌‌ها پیش درون بخارا چاپ شده بوده است. باری، عنوان اصلی مقاله بـه انگلیسی درون دانشنامۀ ایرانیکا  Nietzsche and Persia  است. درون کتاب پرسه‌‌ها و پرسش‌‌ها هم با عنوانِ «نیچه و ایران» چاپ شده. نمـی‌دانم چه شده کـه در بخارا با عنوانِ «نیچه درون ایران» چاپ شده است. باری، متن مقاله درون بخارا همان هست که درون کتاب آمده، اما بهتر هست که شما مقاله را با عنوانِ «نیچه و ایران» بخوانید و، بر اساس یـادداشتی کـه امروز به منظور شما فرستادم، درون مقدمـه اشاره‌ای بـه مقالۀ «نیچه درون ایران» ید کـه در آن کتاب درون آلمان بـه چاپ رسیده است. آن مقاله روایتِ سه دگرگونی چهرۀ زرتشت درون تاریخ ایران است. نخست دورۀ پیـامبری زرتشت و رسمـیت یـافتنِ دین زرتشت درون ایران ساسانی، سپس محو شدنِ تدریجی نام او درون دورۀ تاریخ اسلامـی، و دورۀ سوم بازگشت نام او بـه عنوان چهرۀ بزرگ افسانـه‌ای و تاریخی درون دوران مدرن همراه با ناسیونالیسم ایرانی بعد از انقلاب مشروطه. بـه همـین دلیل توجه ویژه‌ی گروهی روشنفکران مدرن ایران بـه چنین گفت زرتشت نیچه، بـه ‌ویژه بـه خاطر نام زرتشت بر آن.

باقی بقایت

د. آ.”

علی دهباشی متن مقاله داریوش آشوری را قرائت کرد

مدیر مجلۀ بخارا درون ادامـه متن مقالۀ داریوش آشوری را قرائت کرد:

“فریدریش ویلهلم نیچه (۱۸۴۴ ‏-‎۰۰‎‏۱۹) را فیلسوفِ فرهنگ نامـیده‌ اند، زیرا درگیریِ اصلیِ اندیشۀ او با پیدایش ‏و پرورش‌ و دگرگونی‌‌های تاریخیِ فرهنگ‌هایِ بشری‌ است، به‌ ویژه نظام‌‌های اخلاقی‌ اشان. تحلیل‌‌های باریک‌ بینانۀ ‏درخشانِ او از فرهنگ‌هایِ باستانی، قرونِ وسطایی، و مدرنِ اروپا، و دیدگاه‌‌های سنجشگرانۀ او نسبت بـه آن‌‌ها ‏گواهِ دانشوریِ درخشانِ او و چالاکیِ اندیشۀ او بـه عنوانِ فیلسوفِ تاریخ و فرهنگ است. اگرچه چشمِ نیچه ‏دوخته بـه تاریخ و فرهنگِ اروپا هست و دانشوریِ او درون اساس درون این زمـینـه است، امّا از فرهنگ‌‌های باستانیِ ‏آسیـایی، به‌ویژه چین و هند و ایران، نیز بی‌خبر نیست و به آن‌ها فراوان اشاره دارد، به‌ویژه درون مقامِ همسنجیِ ‏فرهنگ ‌ها. او بارها از «خردِ» آسیـایی درون برابرِ عقل ‌باوریِ مدرن ستایش مـی‌کند.‏

نیچه دانشجویِ درخشانِ فیلولوژیِ کلاسیک (زبان‌شناسیِ تاریخیِ زبان‌هایِ باستانیِ یونانی و لاتینی) بود و پیش ‏از پایـانِ دورۀ دکتری درون این رشته بـه استادیِ این رشته درون دانشگاهِ بازل گماشته شد. دانشِ پهناورِ او درون ‏زمـینۀ زبان‌ها، تاریخ ، و فرهنگِ یونانی و رومـی درون بحث‌هایِ فراوانى کـه در بارۀ آن‌ها مـی‌کند آشکار هست و نیز ‏در اشاره‌های بی ‌شمارى کـه در سراسرِ نوشته‌های خود بـه آن‌‌ها دارد. او دستِ کم دو کتابِ جداگانـه درون بارۀ ‏فرهنگ و فلسفۀ یونانی دارد، یکى زایشِ تراژدی، ‏ و دیگرى فلسفه درون روزگارِ تراژیکِ یونانیـان ، کـه هر دو از ‏نخستین کتاب‌هایِ او هستند. آشناییِ دانشورانـه‌یِ او با تاریخ و فرهنگِ یونان و روم، و مطالعه‌یِ آثارِ تاریخیِ ‏بازمانده از آنان، سببِ آشناییِ وی با تاریخ و فرهنگِ ایرانِ باستان نیز بود. زیرا ایرانیـان، بـه عنوانِ یک قدرتِ عظیمِ ‏آسیـایی، نخست با دولت‌شـهرهایِ یونانی و سپس با امپراتوریِ روم درگیریِ دایمـی داشتند درون مجموعه‌یِ ‏نوشته‌هایِ او، شاملِ پاره‌ نوشته‌ها و یـادداشت‌های بازمانده ‏در دفتر‌های او، کـه حجمِ کلانى از کلِّ نوشته‌‌های او را ‏شامل مـی‌‌شود، از ایرانیـانِ باستان فراوان یـاد مـی‌کند. دل‌ بستگیِ نیچه بـه ایران و ستایشِ فرهنگِ باستانیِ آن را درون ‏گزینشِ نامِ زرتشت بـه عنوانِ پیـام‌ آورِ فلسفۀخود مـی‌‌توان دید و نیز نـهادنِ نامِ وی بر کتابى کـه آن را مـهم‌ ترین ‏اثرِ خود مـی‌‌شمرد، یعنی چنین گفت زرتشت.‏‎‏ نیچه توجّهِ خاصّى بـه تاریخِ ایرانِ دورۀ اسلامـی نشان نمـی‌‌دهد، ‏اگرچه گاهى نامى از مسلمانان مـی‌‌برد و دستِ کم یک بار از حشّاشون با ستایش یـاد مـی‌کند.‏ ‏

در یـادداشت‌هایِ او ‏یک‌بار نامى از سعدی دیده مـی‌شود با نقلِ نکته ‌پردازی ‌اى از او؛ امّا نامِ حافظ را چندین بار مـی‌برد و در بارۀ شعر ‏و ذهنیتِ او سخن مـی‌‌گوید.‏

داریوش آشوری

دیدِ نیچه نسبت بـه ایرانِ باستان

در مجموعۀ نوشته‌ها، نیچه دو بار از ایران (‏Persien‏)  نام مـی‌‌شود و چندین بار از ایرانی (‏persisch‏) و ‏یکبار هم از پیش‌ ایرانی (‏vorpersisch‏)،‎  کـه اشاره‌ هایى هستند بـه روابطِ دولت‌شـهر‌های یونانی با امپراتوریِ ایران ‏و گاه تحلیلى از آن. توجّهِ او، پیش از هر چیز، بـه پی‌آمد‌هایِ جنگ‌‌های ایران و یونان ‏ و اثرِ ژرفِ آن بر دنیـایِ ‏یونانی است، کـه به «جنگِ پلوپونزی» مـیانِ دولت‌شـهرهایِ آتن و اسپارت، با شرکتِ دیگر دولت‌شـهرها، مـی‌‌‌انجامد. ‏این جنگ تمامـیِ یونان را بـه مدّتِ پنجاه سال درگیر مـی‌‌کند و ویرانیِ بسیـار بـه بار مـی‌آورد.‏ ‏ افزون بر این ‌ها، ‏بیست و هشت بار از ایرانیـان (‏die Perser‏) نام مـی‌‌برد و در برخى از پاره ‌نوشته‌‌های (‏Fragmente‏) او مـی‌‌توان ‏نگرۀ او را نسبت بـه ایرانیـانِ باستان و فرهنگ ا‌شان بـه ‌روشنی یـافت. وی، به‌ ویژه، ستایشگرِ چیرگی‌ ایرانیـان درون ‏تیراندازی و سوارکاری و جنگاوری و نیز حالتِ سروری‌ و قدرت‌خواهی‌ شان است؛ و نیز پافشاری‌شان بر فضیلتِ ‏راستگویی. این‌ها کردارها و ارزش‌هایى هست که وی شایستۀ زندگانیِ والامنشانـه‌یِ انسانی مـی‌داند. امّا، ‏بالاترین درجۀ توجّهِ خود بـه ایرانیـان و بزرگداشتِ آنان را آن جا نشان مـی‌دهد کـه از زمان‌باوریِ ایرانیـان سخن ‏مـی‌گوید؛ باورى کـه به دیدگاهِ او نسبت بـه زمان و بازگشتِ جاودانۀ آن همانند است. این دیدگاه درون برابرِ آن ‏دیدِ متافیزیکیِ یونانی قرار مـی‌گیرد کـه با افلاطون هستیِ زَبَرزمانیِ «حقیقی» را درون برابرِ هستیِ «مجازیِ» گذرا یـا ‏زمانمند قرار مـی‌دهد: “من مـی‌باید بـه یک ایرانی، بـه زرتشت، ادایِ احترام کنم. ایرانیـان نخستینانى بودند کـه ‏به تاریخ درون تمامـیتِ آن اندیشیدند.”

در دنبالِ آن نیچه درون این پاره‌ نوشته بـه هزاره‌ها درون باور‌های دینیِ ایرانیِ ‏باستان اشاره دارد و مـی‌‌افزاید، “[ایرانیـان تاریخ را] همچون زنجیره‌اى از فرایندها [اندیشیدند]، هر حلقه بـه دستِ ‏پیـامبرى. هر پیـامبر هزاره (‏hazar‏)یِ خود را دارد؛ پادشاهیِ هزارساله‌یِ خود را.’”

در چنین گفت زرتشت از ‏‏«هزاره‌یِ بزرگِ (‏grosser Hazar‏) پادشاهیِ زرتشت» سخن مـی‌گوید:”پادشاهیِ بزرگِ دوردستِ انسان، پادشاهیِ ‏هزارساله‌یِ زرتشت.” ‏ ‏

در پاره‌نوشته ‌اى درون مـیانِ آثارِ منتشر شده بعد از مرگش، از یک فرصتِ از دست رفتۀ تاریخی دریغ مـی‌خورد ‏که چرا بـه جایِ رومـیان ایرانیـان بر یونان چیره نشدند: “به جایِ این رومـیان، چه خوب بود کـه ایرانیـان سرورِ ‏‏(‏Herr‏) یونانیـان مـی‌شدند.”‏  این یـادداشتِ کوتاه را مـی‌‌توان این گونـه تفسیر کرد کـه نیچه این جا نیز گرایشِ خود ‏به جهان‌بینیِ زمان‌باورِ ایرانیـان درون برابرِ متافیزیکِ یونانی نشان مـی‌‌دهد. زیرا با فرمانرواییِ رومـیان بر یونان، فرهنگِ ‏یونانی و متافیزیکِ فلسفیِ آن بر فضایِ روم چیره شد و راه را برایِ ظهورِ مسیحیت و نگرشِ آخرت‌ اندیش و ‏زمان ‌گریز و‎ ‎‏دیدِ هیچ‌انگارانۀ آن نسبت بـه زندگانیِ زمـینی گشود.

نیچه بر آن هست که مسیحیت، درون مقامِ دینِ «مسکینان‏‏»، زندگانیِ گذرایِ زمـینی را بـه نامِ «پادشاهیِ جاودانـه‌یِ آسمان‏‏» رد مـی‌کند و بدین سان نگرشِ مثبت یـا «آری‌گوی‏‏» بـه زندگی را بدل بـه نگرشِ منفی مـی‌کند. حال آن کـه فرمان‌رواییِ ایرانیـان بر یونان ، با نگرشِ ‏مثبتشان بـه زندگی و زمان، مـی‌توانست روندِ این جریـان را دگر کند و از یک رویدادِ شوم درون تاریخ پیشگیری کند.‏

فریدریش نیچه

زرتشتِ ایرانی و زرتشتِ نیچه

نیچه درون نخستین نوشته‌هایش نامِ آشنایِ ‏Zoroaster‏ را بـه کار مـی‌برد کـه از ریشۀ یونانی ست و در زبان‌هایِ ‏اروپایی بـه کار مـی‌‌رود. ‏‎ Zoroaster ‎نخستین بار درون یـادداشت‌هایِ ۱۸۷۰ ۷۱ دیده مـی‌شود؛ یک دهه پیش از ‏نوشتنِ چنین گفت زرتشت. درون این یـادداشت، چه‌بسا با لحنى دریغ ‌آمـیز، مـی‌‌گوید که:”اگر داریوش شکست ‏نخورده بود، دینِ زرتشت بر یونان فرمان‌روا شده بود.‏‏’‏”‏ همچنین درون رساله ‌اى از این دوران، کـه پس از مرگِ او بـه ‏چاپ رسیده، بـه داستانِ شاگردیِ هراکلیتوس نزدِ زرتشت (‏Zoroaster‏) اشاره مـی‌‌کند.‏ نام زرتشت بـه صورتِ ‏ایرانیِ باستانی ‌اش، یعنی ‏Zarathustra، نخستین بار درون کتابِ دانشِ شاد، ‏ (پاره‌نویسِ ۳۴۲) پدیدار مـی‌‌شود کـه ‏در ۱۸۸۲ انتشار یـافته است. نیچه نخستین پارۀ «پیش‌گفتارِ زرتشت»، یـا نیـایشِ او درون برابرِ خورشید، از کتابِ ‏چنین گفت زرتشت، را این جا گنجانده است. این پاره درون سالِ بعد از آن درون نشرِ بخشِ یکم از چهار بخشِ چنین ‏گفت زرتشت درون جایِ اصلیِ خود قرار مـی‌گیرد.‏

جایِ آن هست که بپرسیم نیچه چرا نامِ آشنایِ ‏Zoroaster‏ را رها کرد و به صورتِ ایرانیِ باستانیِ آن روی آورد، ‏یعنیZarathustra ‎؛ صورتى کـه چه‌بسا جز فیلولوگ‌هایِ سررشته ‌دار از زبان‌هایِ باستانیِ هند و ایرانیى با آن ‏آشنا نبود؟‎ ‎او خود درون این باره توضیحى نمـی‌‌دهد، ولی دلیلِ آن، بـه گمانِ من، مـی‌تواند این باشد کـه نیچه ‏مـی‌ خواهد نـه با زرتشتِ شناخته شده درون اروپا از راهِ یونان، کـه با زرتشتِ اصلی درون سرآغازِ تاریخ از درِ هم ‌سخنی ‏درآید. و چنان کـه خود مـی‌گوید، با این هم‌سخنی مـی‌‌خواهد هم بـه اندیشـه‌گرِ بزرگِ آغازین ادایِ احترام کند و هم ‏بزرگترین ‘خطا’یِ او را بـه او یـادآور شود و از زبانِ او این خطایِ بزرگِ آغازینِ تاریخِ بشر را درست گرداند. خطایِ ‏اصلیِ زرتشت و تمامـیِ دین‌آوران و فیلسوفانِ بزرگ کـه بنیـادِ تاریخِ اندیشـه‌یِ بشری را که تا به امروز گذاشته اند  ‏این هست که هستی را بر بنیـادِ ارزش‌ها، بر بنیـادِ اخلاق، بر بنیـادِ نیک و بد، تفسیر کرده اند. زرتشت، پیـامبرِ ایرانی، ‏در سپیده‌دمِ تاریخِ بشری، هستی را پهنـه‌یِ جنگِ نیک و بد دانسته هست که درون دو چهره‌یِ ایزدیِ همستیز، یعنی ‏اهورا و اهریمن، نمایـان مـی‌‌شود. این تفسیر پیشاهنگِ تفسیرِ مسیحی ‌اى هست که هستی را پهنۀ «گناه و کیفرِ ‏جاودانـه» مـی‌‌شمارد و یـا تفسیرِ سقراطی و افلاطونی‌اى کـه مثالِ نیکی را، درون مقامِ والاترین ارزش، بر تارکِ هستی ‏مـی ‌نشاند. نیچه درون برابرِ این اخلاق‌باوری (‏Moralismus‏) اخلاق‌ناباوریِ (‏Immoralismus‏) خود را مـی‌‌نشاند کـه ‏هستی را درون ذاتِ خود فارغ از ارزش‌هایِ بشری مـی‌داند و بر آن هست که «بی‌گناهی» نخستینِ آن را بـه آن ‏باز گرداند.‏ ‏ بدین سان هست که هستی ‌شناسیِ اخلاق‌ باورانـه‌یِ زرتشتِ اصلی، کـه در سرآغازِ تاریخ بـه مـیدان آمده و ‏ذهنیت و فرهنگِ بشری را شکل داده، درون برابرِ هستی ‌شناسیِ اخلاق ‌ناباورِ زرتشتِ نیچه قرار مـی‌‌گیرد کـه در پایـانِ ‏این تاریخ، درون روزگارِ برآمدنِ «واپسینِ انسان» ‏ ندایِ گذار از انسان بـه اَبَرانسان را سر مـی‌‌دهد. اَبَرانسان انسانى هست ‏بر «انسانیتِ» خود چیره شده و به بی‌گناهیِ نخستین بازگشته‌؛ انسانى کـه مـی‌‌تواند بر «انسانیت»  اخلاقیِ خود، و ‏همـه‌یِ تُرُش‌رویی و سختگیری و خشکیِ آن، خنده زند. اَبَرانسان انسانى هست «خندان» کـه هستی را از همۀ ‏رنگ‌ها و نیرنگ‌هایِ بشری (و بس بسیـار بشری) آزاد مـی‌‌کند و آن را، با ارادۀ از «کین‌توزی» رها شدۀ خویش، ‏چنان کـه هست، مـی‌‌پذیرد و به زندگانی «آری» مـی‌گوید.‏

نمایی از شب «نیچه و جهان ایرانی»

بدین‌سان، اخلاق‌ناباوریِ زرتشتِ نیچه درست پادنشین یـا نقطۀ مقابلِ اخلاق‌ باوریِ زرتشتِ اصلی است. نیچه درون ‏کتابِ اینک، مرد!، کـه در آن بـه شرحِ زندگانیِ روشنفکرانـه و تحلیلِ کوتاهى از آثارِ خویش مـی‌‌پردازد، دلیلِ گزینشِ ‏نامِ زرتشت را برایِ گزارشِ فلسفۀ خویش باز ‌مـی‌گوید:‏

“هرگز از من نپرسیده ‌اند، امّا مـی‌بایست مـی‌‌پرسیدند کـه معنایِ نامِ زرتشت درون دهانِ من چی ا‌ست؛ درون ‏دهانِ نخستین اخلاق ‌ناباور: معنایِ آن درست ضدِّ آن چیزى هست که مایۀ بی‌همتاییِ شگرفِ این ‏ایرانی (‏Perser‏) درون تاریخ است. زرتشت بود کـه نبردِ نیک و بد را چرخِ گردانِ دستگاهِ هستی ‏انگاشت. ترجمانیِ اخلاق بـه مابعدالطبیعه، درون مقامِ نیرو[یِ گرداننده]، علّت، غایت بـه ذاتِ خویش، ‏کارِ او ست. این پرسش، امّا، درون جا پاسخى درون بُنِ خویش درون بر داشت. زرتشت بود کـه این شوم‌ ترین ‏خطا را پدید آورد، خطایِ اخلاق را: بعد او مـی‌باید همچنین نخستینى باشد کـه به این خطا ‏پی‌ مـی‌بَرَد. او نـه تنـها از هر اندیشـه ‌گرِ دیگر‎ ‎در این باب تجربۀ درازتر و بیشترى دارد کـه تمامـیِ ‏تاریخ ردِّ تجربیِ اصلِ [وجودِ] به‌اصطلاح «نظمِ اخلاقیِ جهانی’» است. بالاتر از آن این هست که ‏زرتشت راستگو‌تر از هر اندیشـه‌ گرِ دیگر است. آموزۀ او، و تنـها آموزۀ او هست که راستگویی را درون ‏مقامِ والاترین فضیلت مـی‌نشاند. برخلافِ ترسوییِ «آرمان‌خواهانِ» و گریزِشان از برابرِ واقعیت. ‏زرتشت بـه اندازۀ تمامِ اندیشـه‌گرانِ دیگر دلاوری دارد. راست گفتن و نیک تیر انداختن، این ‏فضیلتِ ایرانی است. فهمـیدند چه مـی‌گویم؟ از خویش برگذشتنِ اخلاق از سرِ راستگویی، از ‏خویش برگذشتنِ اهلِ اخلاق و به‌ ضدِّ خویش بدل شدن، بـه من این هست معنایِ نامِ زرتشت درون ‏دهانِ من.‏

روایتِ سنّتیِ زرتشتی حکایت مـی‌‌کند کـه زرتشت درون سی سالگی بـه کوهستان رفت و ده سال درون ‌آن جا بـه اندیشـه ‏پرداخت و سپس درون مقامِ پیـام‌ آور از جانبِ ایزدِ نیکی، اهورامزدا، بـه سویِ مردمان آمد که تا آنان را از گردشِ چرخِ ‏هستی بر محورِ جنگِ نیکی و بدی آگاه کند و آنان را بـه گرفتنِ جانبِ نیکی برانگیزد. امّا زرتشتِ دوّمـین پیـامى ‏درستِ ضدِّ این دارد و نـه تنـها هستی را گردنده بر محورِ نیک و بد نمـی‌داند، کـه آن را صحنـه‌یِ و بازی ‌اى ‏آزاد از هر قیدِ اخلاقیِ ماوراءِ طبیعی مـی‌داند. اگر زرتشتِ نخستین، درون سرآغازِ تاریخِ گشوده شدنِ افقِ روحانی بـه ‏رویِ بشر، از هم‌سخنی با خدا و پیـام‌آوری از جانبِ او بـه سویِ انسان‌ها باز مـی‌گردد و کتابِ «آسمانی» مـی‌آورد، ‏زرتشتِ دوّمـین درون پایـانِ این تاریخِ روحانی پدیدار مـی‌‌شود و تکان‌دهنده ‌ترین و همچنین رهاننده ‌ترین پیـام را با ‏خود دارد: خدا مرده است! با این پیـام او پایـانِ امکانِ تفسیرِ اخلاقی و غایت‌باورانۀ هستی و تاریخِ روحانی و ‏ماوراءالطبیعۀ بنیـادینِ آن را اعلام مـی‌کند و امکانِ تاریخِ دیگرى را برایِ بشر بشارت مـی‌‌دهد. پیـامِ او این است:”‏به زمـین وفادار باشید و باور ندارید آنانى را کـه با شما از امـیدهایِ اَبَرزمـینی سخن مـی‌گویند.”

نیچه، سعدی، و حافظ

نامِ سعدی و حافظ گویـا تنـها نام‌ هایى باشند کـه از ایرانِ دورۀ اسلامـی درون نوشته‌هایِ نیچه آمده است. درون ‏مجموعۀ آثارِ نیچه درون پاره ‌یـادداشتى یک نکته ‌پردازی از سعدی نقل شده کـه ترجمۀ آن چنین است:”سعدی ‏از خردمندى پرسید کـه این‌همـه [حکمت] را از کـه آموختی؟ گفت، از نابینایـان کـه پای از جای برنمـی‌ دارند مگر آن ‏که نخست زمـینِ زیرِ پایشان را با عصا بیـازمایند.”  این نکته‌ اى هست که سعدی از زبانِ لقمان نمادِ افسانـه‌ایِ ‏خردمندی درون ادبیـاتِ عربی و فارسی درون دیباچه‌یِ گلستان مـی‌گوید:‏‎ ‎”لقمان را گفتند، حکمت از کـه آموختی؟ ‏گفت، از نابینایـان کـه تا جای نبینند پای ننـهند.” نیچه از این نکته‌پردازی هیچ تفسیرى نکرده است، امّا، بر ‏اساسِ فلسفۀ نیچه، مـی‌توان گفت کـه این سخن نمودار خردمندی اى پرواگر و آهسته ‌رو است؛ خردمندیِ «نابینایـان»، کـه خردمندیِ نیچه‌ای درست رویـارویِ آن مـی‌‌ایستد، یعنی خردمندیِ بینایِ بی‌باکى کـه «آری» گویـان ‏مـی ‌شتابد و خود را بـه دلِ زندگی و خطر‌های آن مـی‌‌افکند، و از «شتافتن لذّتى شیطانی» مـی‌بَـرَد.‏

امّا نیچه یکى از نمونـه‌‌های عالیِ خردمندیِ بینایِ «دیونوسوسی» خود را درون حافظ مـی‌یـابد. نامِ حافظ ده بار درون ‏مجموعۀ آثارِ وی آمده است. بی‌گمان، دل ‌بستگیِ گوته بـه حافظ و ستایشى کـه در دیوانِ غربی و شرقی ‏ از ‏حافظ و حکمتِِ «شرقیِ» او کرده، درون توجّهِ نیچه بـه حافظ نقشى اساسی داشته است. درون نوشته‌هایِ نیچه نامِ حافظ ‏در بیشترِ موارد درون کنارِ نامِ گوته مـی‌‌آید و نیچه هر دو را بـه عنوانِ قلّه‌هایِ خردمندیِ ژرف مـی‌‌ستاید.‏ ‏حافظ نزدِ ‏او نمایندۀ آن آزاده‌جانیِ شرقی هست که با وجدِ دیونوسوسی، با نگاهى تراژیک، زندگی را با شورِ سرشار ‏مـی ‌ستاید، بـه لذّت‌های آن روی مـی‌کند ، درون همان حال، بـه خطرها و بلاهایِ آن نیز پشت نمـی‌کند (بلایى کز ‏حبیب آید، هزاراش مرحبا گفتیم!) این‌ها، از دیدِ نیچه، ویژگی‌هایِ رویکردِ مثبت و دلیرانـه، یـا رویکردِ «تراژیک»، ‏به زندگی است.‏

دکتر داریوش شایگان و دکتر غلامحسین ابراهیمـی دینانی درون شب «نیچه و جهان ایرانی»

در مـیانِ پاره‌نوشته‌های بازمانده از نیچه، از جمله شعرى خطاب بـه حافظ هست: بـه حافظ. پرسشِ یک آبنوش.

آن مـی‌خانـه‌ کـه تو از بهرِ خویش بنا کرده‌ای‏

گُنجا‌تر از هر خانـه‌اى ست،

مـی‌اى کـه تو درون آن پرورده‌ای

همـه‌ عالم آن را دَرکشیدن نتواند.‏

آن پرنده ‌اى کـه [نام‌اش] روزگارى ققنوس بود،

در خانـه مـیهمانِ تو ست،

آن موشى کـه کوه زاد، ‏

همانا خود تو ای!‏

همـه و هیچ تو ای، مـی‌و مـی‌خانـه تو ای،

ققنوس تو ای، کوه تو ای، موش تو ای،

تو کـه هماره درون خود فرومـی‌ریزی و ‏

هماره از خود پَر مـی‌کشی

ژرف‌ترین فرورفتگیِ بلندی‌ها تو ای،

روشن‌ترین روشنیِ ژرفاها تو ای،

مستیِ مستانـه‌ترین مستی‌ها تو ای

‏ تو را، تو را  با چه کار؟”‏

در قسمت بعد شب نیچه و جهان ایرانی هر یک از سخنرانان بخشی از چنین گفت زرتشت را بـه زبان‌های فرانسوی، آلمانی و ایتالیـایی قرائت د و ترجمۀ فارسی این متن بـه کوشش داریوش آشوری را لیلا فولادوند به منظور حاضرین خواند:

“در هوای تاریک – روشن

آن گاه کـه آرام بخشی شبنم

نادیده و ناشنیده

بر زمـین فرو مـی‌بارد

زیرا شبنم آرام بخش

چون همـه ی آرام بخشان مـهربان

کفش‌هایی نرم بـه پا دارد.

به یـاد داری، بـه یـاد داری، ای دل تفته،

که روزگاری چه سان تشنـه بودی،

تشنـه ی سرشک‌های آسمانی و چکه‌های شبنم

سوخته و تشنـه و خسته

آن زمان کـه بر گذرگاههای زرد مرغزار

نگاه شرارت بار خورشید شامگاهی

از خلال درختان تاریک گرد تو مـی‌دوید

نگاه‌های کورکننده ، شعله ور، آزارگر خورشید

آنان ، پوزخند زنان، چنین گفتن:

“تو؟ خواستگار حقیقت؟

نـه! تنـها یک شاعر!

یک جانور، جانوری مکار، شکارگر، کمـین گر

که حتما دروغ بگوید

که حتما خواسته و دانسته دروغ بگوید:

آزمند شکار

با نقابی رنگارنگ

خود نقاب خویش

خود شکار خویش!

این-خواستگار حقیقت؟

نـه! تنـها یک دیوانـه!یک شاعر!

تنـها رنگین گفتاری

که از درون نقاب‌های یک دیوانـه فریـادهای رنگارنگ پر مـی‌کشد،

سوار بر پل‌های دروغین واژه ها

بر رنگین کمان ها

در مـیان آسمان‌های دروغین

و زمـین‌های دروغین

ولگرد، پرسه زن

تنـها یک دیوانـه! یک شاعر!”

لیلا فولادوند بخشی از چنین گفت زرتشت نیچه را از روی ترجمـه داریوش آشوری خواند

در پایـان این شب امـیرعلی قریشی و افشین قریشی قطعاتی را با تنبور و تنبک نواختند.

امـیرعلی قریشی و افشین قریشی قطعاتی را با تنبور و تنبک نواختند.

جلسۀ دوم این نشست، روز یکشنبه بیست و ششم شـهریور ماه سال یکهزار و سیصد و نود و شش، با همراهی مجلۀ بخارا در سالن اجتماعات مؤسسۀ دهخدا برگزار شد.

در این جلسه سخنرانان: سعید حنایی کاشانی از دانشگاه شـهید بهشتی، جیولیـانو کامپیونی از دانشگاه پیزا ایتالیـا، مریم کرشی از دانشگاه پاریس، یونسکو از فرانسه، دوریـان آستور از مدرسۀ پلی تکنیک پاریس، م.هوشنگی از دانشگاه تربیت مدرس، استاد داریوش شایگان فیلسوف ایرانی، حامد فولادوند پژوهشگر و مدرس دانشگاه بـه سخنرانی پرداختند.

دکتر غلامحسین ابراهیمـی دینانی، دکتر حامد فولادند و علی دهباشی درون باغ موقوفات دکتر محمود افشار

نخستین سخنران این مجلس، سعید حنائی کاشانی، مدرس فلسفه درون دانشگاه شـهید بهشتی و صاحب آثار و ترجمـه‌های مختلف درون حوزۀ تاریخ فلسفه، هرمنوتیک و زیباشناسی درزمـینۀ فیلسوفان غرب ونیز فهم و دریـافت ایرانیـان از اندیشـه نیچه، سخنان خود را با عنوان «فهم و دریـافت نیچه درون ایران» اینچنین آغاز کرد:

” نیچه، اسلام و ایران

گزارشی تاریخی ـ انتقادی از فهم و دریـافت اندیشـه‌‌‌های او درون ایران

از  ۱۳۲۰ که تا ۱۳۳۵ / ۱۹۴۱  که تا ۱۹۵۶

درآمد

نخستین آشنایی رسمـی ایرانیـان با اندیشۀ نیچه درون سال ۱۳۲۰/۱۹۴۱ با انتشار جلد سوم سیر حکمت درون اروپای فروغی صورت مـی‌گیرد، این دست کم چیزی هست که ما ردّ مکتوب آن را داریم. اما تصورپذیر هست که ایرانیـان بسی زودتر از این با نیچه آشنا شده باشند، چون روشنفکران ایرانی بسی زودتر از این تاریخ درون برلین بودند، دست کم از ۱۳۰۰/۱۹۲۱ بـه بعد. نخستینی کـه رسماً با فلسفۀ نیچه آشنا شد، ایرانی نبود، اما فارسی مـی‌‌دانست و شیفتگی او بـه نیچه از راه اشعارش به‌راحتی و بدون نیـاز بـه ترجمـه بـه ایرانیـان منتقل ‌شد. محمد اقبال لاهوری، بعدها مشـهور بـه علامـه اقبال، درون سال ۱۹۰۷/۱۲۸۶ هنگامـی کـه در هایدلبرگ بود با فلسفۀ نیچه آشنا شد و سپس رسالۀ دکتری خود را نیز دربارۀ سیر فلسفه درون ایران نگاشت. او از همان سال‌ها سرودن شعر بـه فارسی را نیز آغاز کرد و از ۱۹۱۵/۱۲۹۴ اشعار فارسی خود را منتشر کرد. جاویدنامۀ او کـه اشعار مـهمـی دربارۀ نیچه درون آن هست درون ۱۹۳۲/۱۳۱۱ منتشر شد. بنابراین، این احتمال هست کـه از همـین دهه و حتی قبل از انتشار سیر حکمت درون اروپای فروغی ایرانیـان دست کم با نام نیچه و برخی مضامـین اندیشۀ او آشنا شده باشند، و شاید نیز از حدود سال ۱۳۰۰/۱۹۲۱. بعد از انتشار مقالۀ فروغی شاهد انتشار یکی دو ترجمـه و یکی دو مقاله و حتی کتابی تألیفی دربارۀ نیچه هستیم، که تا اینکه دانش‌آموخته‌ای از آلمان درون رشتۀ روان‌شناسی و تعلیم و تربیت دست بـه ترجمۀ پاره‌هایی از «ارادۀ معطوف بـه قدرت» مـی‌زند و مقدّمـه‌ای نیز بر آن مـی‌نویسد کـه تأثیر اقبال لاهوری و فروغی درون آن سخت هویداست. این کتاب را دانشگاه تهران منتشر مـی‌کند و مترجم یک سال بعد بر اثر بیماری بس زود با این جهان وداع مـی‌کند. این از نظر من پایـان دورۀ نخست آشنایی با نیچه است، و متفاوت با دوره‌ای کـه بعد خواهد آمد. از آغاز دهۀ ۱۳۴۰/۱۹۶۰ انتشار ترجمـه‌های تاریخ فلسفه از انگلیسی، همچون تاریخ فلسفه‌های برتراند راسل و ویل دورانت، با ترجمـههایی بهتر و به قلم نسلی جوانتر، آسان شدن رفت و آمد با غرب و رفتن دانشجویـان بیشتری بـه غرب درون رشته‌های علوم انسانی و پدید آمدن نسلی جدید از روشنفکران کـه اکنون خود را غرب‌شناس نیز مـی‌دانند نگاه دیگری بـه نیچه و فلسفۀ او شکل مـی‌گیرد: نیچه راوی انحطاط غرب. درون اواخر دهۀ ۱۳۴۰/۱۹۶۰ گفتاری درون ایران شکل مـی‌گیرد با عنوان غربزدگی کـه ملغمـه‌ای هست از تصورات ملّی – مذهبی – عرفانی دربارۀ از دست رفتن ایمان و هویت فرهنگی و تمدنی درون اثر نفوذ و سلطۀ سیـاسی و فرهنگی غرب و نیز چیزی بـه اسم انحطاط فرهنگ و تمدن غرب باز با ساختن ملغمـه‌ای از آراء اشپنگلر و نیچه و هایدگر. سید احمد فردید و داریوش شایگان و رضا داوری اردکانی سخن‌گویـان فلسفی این گفتارند، آل احمد و شریعتی سخنگویـان اجتماعی – سیـاسی و انقلابی آن. با این همـه مـیان همۀ آنان تفاوت‌هایی مـهم درون گفتار و مقاصد و سطح و جایگاه علمـی نیز هست. از همـین دوره، ترجمۀ آثار نیچه نیز بیشتر و بهتر مـی‌شود. سال ۱۳۵۹/۱۹۸۰ با تعطیلی دانشگاه و به اصطلاح انقلاب فرهنگی و رویدادهای مصیبت‌بار بعد از آن که تا سال ۱۳۶۳ دیگر خبری نیست که تا اینکه درون همـین سال ویژه‌نامۀ «زمان» بـه اهتمام عبدالحسین آل رسول دربارۀ نیچه منتشر مـی‌شود. از آن سال بـه بعد نیچه رفته رفته بـه ذهن ایرانی باز وارد مـی‌شود. ذهن روشنفکر ایرانی کـه از پیش از ۱۹۲۰/۱۳۰۰ که تا ۱۹۸۴/۱۳۶۳ یـا درگیر نـهضت مشروطیت (۱۹۱۱-۱۹۰۵/۱۲۹۰-۱۲۸۴) یـا اندیشۀ انقلابی مارکسیستی یـا احیـای اندیشۀ دینی بود اکنون فلسفی‌تر شده هست و مـی‌خواهد بیشتر دربارۀ جهان بداند. انتشار ترجمـه‌هایی دربارۀ متفکران جدید و بحث‌هایی دربارۀ مدرنیسم و موقعیت پُست‌مدرن نیچه را بـه کانون همۀ بحث‌ها تبدیل مـی‌کند. نیچه مُد مـی‌شود. بدین ترتیب، من تاریخ آشنایی ایرانیـان را بـه سه دوره تقسیم مـی‌کنم: ۱) از ۱۳۰۰/۱۹۲۱ (بنا بـه احتمال) یـا ۱۳۲۰/۱۹۴۱ که تا ۱۳۳۵/۱۹۵۶ از ۱۳۴۰/۱۹۶۰ که تا ۱۳۵۹/۱۹۸۰ و از ۱۳۶۳/۱۹۸۴ که تا امروز. درون دورۀ اول نویسندگان بیشتر بـه زندگی نیچه و نیز سخنان نغز و اشعار و کتاب ارادۀ معطوف بـه قدرت او توجه دارند. درون دورۀ دوم، برخی او را دستاویزی به منظور حملات ایدئولوژیکی بـه غرب قرار مـی‌دهند، بی‌آنکه هرگز درصددب شناساندن کلیت فلسفۀ او یـا حتی معرفی همان «نیـهیلیسم» او بـه صورتی صرفاً علمـی و دانشگاهی و تمام و کمال باشند. تمامـی آنچه بـه عنوان نیچه‌ درون این دوره از سوی نمایندگان راوی انحطاط غرب و غربزدگی مطرح مـی‌شود جز چند جمله و چند اصطلاح از نیچه آن هم بـه روایت هایدگر چیزی دیگر نیست، همان طور کـه روایت‌شان از هایدگر نیز درون همـین اندازه هست و هرگز مفهومـی از فلسفۀ او را حتی بـه اندازۀ یک پاراگراف نیز شرح نداده‌اند. تنـها استثنا درون بحث آکادمـیک از نیچه درون این دوره یکی عبدالجواد فلاطوری هست که درون آلمان استاد دانشگاه هست و مقاله‌ای آکادمـیک دربارۀ «اسلام و نیچه» بـه زبان آلمانی منتشر مـی‌کند و دیگری آرامش دوستدار هست که مقاله‌ای دربارۀ «مرد دیوانـه کیست؟» درون مجله‌ای دانشگاهی درون داخل کشور منتشر مـی‌کند. درون دورۀ سوم ترجمـه بیشتر هست و تألیف‌ها هم یـا دنباله‌روی از همان گفتار «غربزدگی» و «نیـهیلیسم منحط» هست و یـا آن‌چنان دست سوم و چهارم و رونویسی‌شده از روی آثار درجۀ دوم غربی هست که هیچ اصالتی ندارد. درون این گفتار من بـه دورۀ اول، از ۱۳۲۰/۱۹۴۱ که تا ۱۳۳۵/۱۹۵۶، مـی‌پردازم.

دکتر حنایی کاشانی درباره فهم و دریـافت نیچه درون ایران سخنرانی کرد.

مقدّمـه

استقبال از آثار نیچه و نیز کتاب‌ها و مقالات مربوط بـه او درون دو سه دهۀ گذشته رشد چشمگیری درون ایران داشته هست تا آنجا کـه او را بـه یکی از پرفروش‌ترین نام‌ها درون کتابفروشی‌های ایران تبدیل کرده است. همـین امر برخی نویسندگان ایرانی را بـه طرح این پرسش واداشته هست که راز این استقبال یـا شیفتگی نسبت بـه نیچه درون چیست؟ اما، پرسش مـهمتری کـه به گمان من مطرح نشده است، یـا دست کم من ندیده‌امـی مطرح کند، و من مـی‌خواهم آن را سرآغاز بحث از آشنایی با فلسفۀ نیچه درون ایران قرار دهم این است: اصولاً ترجمـه و انتشار و بحث از آثار نیچه درون جامعه‌ای اسلامـی یـا مسلمان چگونـه ممکن است؟ مسلمانان چگونـه توانستهاند چنین «تحمّل» بالایی به منظور برخی عقاید و سخنان «کفرآمـیز» یـا «دین‌ستیز» و گاه حتی بـه گفتۀ برخی «هتّاک» نیچه داشته باشند، یـا، شاید بهتر باشد بگوییم، یـافته باشند؟ اگر چنین «تحمّلی» دارند یـا یـافته‌اند، به منظور کدام دسته از عقاید «کُفرآمـیز» و «دین‌ستیز» و «هتّاک» چنین تحمّلی دارند یـا یـافته‌اند؟ با توجه بـه آنچه درون گذشته و نیز درون چند دهۀ اخیر بر برخی کشورهای اسلامـی گذشته است، یـا از کشورهای اسلامـی دربارۀ تعقیب و آزار «دگراندیشان» و حتی معتقدان و مبلّغان دینی، چه مسلمان و چه ادیـان رسمـی دیگر، و جرائمـی مانند «انحراف» و «ارتداد» یـا تبلیغ ادیـان و مکاتب و مذاهب «منحرف» و «هتّاکی بـه مقدّسات»، با مجازات‌هایی سنگین، آشکارا یـا نـهان، بـه گوش مـی‌رسد آزادی نسبی انتشار کتاب‌های نیچه یـا دربارۀ نیچه و بحث از آراء او را درون کشورهای اسلامـی یـا مسلمان چگونـه تأویل و تفسیر حتما کرد؟ هرچه باشد، نیچه، دست کم درون بیـان، از روشنفکران دینی مسلمان و روشنفکران مسلمان سکولار و نیز حتی روشنفکران بی‌دین سکولار، بسیـار گستاخ‌تر و بی‌پرواتر هست و، نـه تنـها ظاهراً داعیۀ دفاع از دین یـا اصلاح آن را بـه هر صورتی ندارد، بلکه حتی گاه هتّاکانـه بـه مقدّساتی مـی‌تازد کـه برخی از آنـها دست کم درون سه دین یـهودیت و مسیحیت و اسلام مشترک است. چرا حتما مسلمانان، یـا مراجع و مقامات کشورهای اسلامـی نسبت بـه نیچه «مـهربان‌تر» از هم‌دینان و هم‌مذهبان دگراندیش خود یـا حتی دیگر «بددینان» و «بی‌دینان» و «دین‌ستیزان» باشند؟ یک یـا چند پاسخ ممکن بـه این پرسش را همـین مرور ما بر فهم و دریـافت اندیشۀ نیچه درون ایران مـی‌باید بیـابد. پاسخی کـه شاید بـه ما بگوید نیچه، دست کم درون آغاز، به منظور روشنفکران مسلمان و از دیدگاه اسلامـی همانی نبوده هست که نخستین بار درون چشم غربیـان مسیحی یـا مردمان دیگر کشورها بوده است.

اما فلسفۀ نیچه به منظور ایرانیـان تفاوتی با دیگر مسلمانان کشورهای مسلمان نیز دارد. فلسفۀ نیچه به منظور ایرانیـان همان چیزی نیست کـه برای مسلمانان دیگر کشورهای اسلامـی، مثلاً عرب‌ها، هست. نیچه بـه واسطۀ عنوان یکی از کتاب‌هایش و شخصیت مشـهوری کـه قهرمان کتابش ساخته است، یعنی «زرتشت»، حکیم ایرانی، هرچند نام او را درون عنوان کتابش بـه گونـه‌ای گذاشته هست که با «زردشت» تاریخی اشتباه نشود، یعنی Zarathustra (املای خاص نیچه به منظور نام تاریخی زردشت کـه گرچه بـه اصل نزدیکتر هست اما که تا قبل از نیچه درون زبان‌های اروپایی مرسوم نبود) بـه جای Zoroaster (تلفظ یونانی و املای رایج نام زردشت درون زبان‌های اروپایی) و نیز اشاراتی کـه به آداب و خُلق و خوی مردم پارس و شاعر بزرگ ایرانی حافظ دارد، خواه ناخواه مخاطب ایرانی را از جهاتی دیگر نیز بـه سوی خود کشانده است، حتی اگر کنجکاوی صرف بوده باشد. بـه گواهی بسیـاری از افراد، از جمله یکی از مشـهورترین مترجمان آثار نیچه، نخستین بار این نام زرتشت بوده هست که آنان را بـه سوی نیچه کشانده است. اما از این گذشته، پژوهشگر کنجکاو درون زندگی و افکار نیچه شاید چیزهای بیشتری به منظور ارتباط او با ایران بیـابد. بنابراین، ما مـی‌توانیم درون روشنفکران ایرانی علاقه‌مند بـه نیچه، صرف نظر ازانی کـه شاید بـه عقاید خود نیچه بـه دلایل فلسفی علاقه‌مند باشند، نوعی کنجکاوی و علاقه‌مندی ملی را نیز شاهد باشیم. اما نخستین آشنایی با نیچه نخستین بار چگونـه و با چهی آغاز شد؟

  • نخستین فارسی‌زبانی کـه دربارۀ نیچه نوشت: اقبال لاهوری
  • تعیین زمان دقیق نخستین آشنایی با نام یـا افکار نیچه درون ایران چندان آسان نیست، یکی بـه دلیل دشواری دسترسی بـه اسناد مکتوب و دیگری بـه این دلیل کـه به گمان من نخستین معرفی‌کنندۀ نیچه بـه ایرانیـان، و البته شاید دیگر مسلمانان، احتمالاً ایرانی نبوده هست اما یقیناً فارسی‌زبان بوده است! این شخصی نیست مگر محمد اقبال لاهوری، شاعر و متفکر مسلمان شبه‌قارۀ هند و «پدر معنوی» کشور امروز پاکستان، کـه به علاّمـه اقبال (۱۳۱۷-۱۲۵۶/ ۱۹۳۸-۱۸۷۷) مشـهور است.

    محمد اقبال لاهوری

    اقبال لاهوری از این بخت برخوردار بود کـه آشنایی نسبتاً زودهنگام و دست اولی با فلسفۀ نیچه بیـابد. او، ۷ سال بعد از مرگ نیچه، درون سال‌ ۱۹۰۷/۱۲۸۶، به منظور گرفتن دکترای فلسفه از انگلستان بـه آلمان رفت و در ۱۹۰۸/۱۲۸۷ از دانشگاه لودویگ ماکسیمـیلیـان مونیخ با رساله‌ای با عنوان «تحول مابعدالطبیعه درون ایران» (ترجمۀ فارسی با عنوان «سیر فلسفه درون ایران»، ترجمۀ امـیر حسین آریـانپور، ۱۳۵۵) درجۀ دکتری گرفت. اما او از آلمان فقط دکترای فلسفه آن هم درون زمـینـه‌ای مربوط بـه سنّت فلسفی ایرانی و اسلامـی نگرفت، او درون سال ۱۹۰۷/۱۲۸۶ هنگامـی کـه در هایدلبرگ بود نزد استاد زبان آلمانی خود فاوست گوته و آثاری از نیچه و هاینـه را نیز خواند. اقبال از سال ۱۹۱۵/ ۱۲۹۴ بـه بعد بود کـه انتشار اشعار فارسی خود را آغاز کرد ، اما او گویـا سال‌ها پیش از آن و درست درون هنگامـی کـه در آلمان بود تصمـیم بـه سرودن شعر بـه زبان فارسی گرفته بود. آیـا آشنایی با نیچه درون این تصمـیم او و نیز انتخاب رسالۀ دکترایش مؤثر نبوده است؟ نمـی‌دانم، شاید. بـه هر تقدیر، آشنایی اقبال با نیچه از چند جهت به منظور هردو طرف خوش‌یُمن بود: اول به منظور اقبال، از این جهت کـه احتمالا برخی عناصر ایرانی‌مآب یـا آریـایی اندیشۀ نیچه تمایل دیرین او بـه سوی زبان و ادب و فرهنگ قدیم و جدید ایرانی را درون او تقویت کرد، و دوم به منظور نیچه، از این جهت کـه یکی از روشنفکرترین و مبارزترین و خوش‌نام‌ترین مسلمانان دهه‌های بعد را شیفتۀ خود ساخت و بدین سان با همدلی و همزبانی او که تا حدودی راه را بر هر مخالفت متعصبانـه با خودش درون مـیان مسلمانان بست. گشودن باب مقایسه مـیان نیچه و متفکران صوفی جهان اسلام، کـه مـیان روشنفکران عرب و ایرانی درون نخستین سال‌های قرن بیستم بسیـار متداول بوده است، و تا امروز نیز کم و بیش همچنان باقی است، بی‌شک نقش مـهمـی درون «خودی»سازی و «بومـی‌سازی» و سپس ورود نسبتاً بی درد سر اندیشـه‌های نیچه بـه جهان اسلام داشته است، هرچند شاید این برداشت‌ها بدون هیچ قصد از پیش اندیشیده‌ای بوده است. البته، این نمـی‌تواند تنـها دلیل باشد و دلایل دیگری، از جمله، تفاوت زمانۀ ما با زمانۀ آنـها کـه آغاز «نوسازی» درون جوامع اسلامـی بود و تمایل روشنفکران مسلمان بـه «نوسازی» و زدودن خرافات و تعصبات کهن و ناتوانی واپس‌گرایـان از رویـارویی فکری و سیـاسی و خشونت‌آمـیز با نوخواهان نیز بی‌گمان درون این گشودگی مؤثر بوده است.

    اما وقتی از تأثیر اقبال درون مـیان ایرانیـان سخن مـی‌گوییم، مـی‌باید توجه داشته باشیم کـه مقصود ما بـه هیچ وجه آثار منثور او نیست، چرا کـه کتاب مشـهور او با عنوان «بازسازی اندیشۀ دینی درون اسلام» (۱۹۳۰/۱۳۰۹) کـه شامل برخی نظرهای تفسیری و انتقادی او دربارۀ فلسفۀ نیچه هست نخستین بار درون سال ۱۳۴۷/۱۹۶۸ از انگلیسی بـه فارسی منتشر شد. همـین طور دیگر کتاب‌ها و مقالات او. اما تأثیر و نفوذ اقبال درون مـیان روشنفکران ایرانی درون مرتبۀ نخست از راه دیوان شعر او بود کـه مشحون از نکات و لطایف بدیع او دربارۀ زندگی و معنا و مبارزه و اسلام و مسلمانی و نیز شخصیت‌های فرهنگی و سیـاسی است. و البته مجموعه‌های شعر و دیوان اشعار او نیـازی بـه ترجمـه نداشت و احتمالاً از همان نخستین سال‌ها بـه ایران آمده بود. مـی‌توان تصور کرد کـه اقبال درون دهۀ ۱۳۱۰/۱۹۳۰ درون ایران کاملا شناخته بوده است. درون اینجا ذکر برخی اشعار مشـهور او دربارۀ نیچه خالی از فایده نیست. اقبال درون «جاویدنامـه»  (۱۹۳۲/۱۳۱۱)، درون «آن سوی افلاک»، از «مقام حکیم آلمانی نیچه» سخن مـی‌گوید:

    بر ثغور این جهان چون و چند

    بود مردی با صدای دردمند

    دیدۀ او از عقابان تیزتر

    طلعت او شاهد سوز جگر

    دم بـه دم سوز درون او فزود

    بر لبش بیتی کـه صدبارش سرود

    نـه جبریلی نـه فردوسی نـه خودی نی خداوندی

    کف خاکی کـه مـی‌سوزد ز جان آرزومندی

    اقبال از دیدن شگفت‌مردی چُنین حیران مـی‌شود و به سراغ مرجعی بالاتر مـی‌رود کـه از نظر او جلال‌الدین مولویِ بلخی مشـهور بـه رومـی است. نظر او به منظور اقبال حجّت است.

    من بـه رومـی گفتم کـه این فرزانـه کیست

    گفت این فرزانۀ آلمانوی است

    در مـیان این دو عالم جای اوست

    نغمۀ دیرینـه اندر نای اوست

    باز این حلاج بی دار و رسن

    نوع دیگر گفته آن حرف کهن

    حرف او بی باک و افکارش عظیم

    غربیـان از تیغ گفتارش دو نیم

    هن بر جذبۀ او پی نبرد

    بندۀ مجذوب را مجنون شمرد

    عاقلان از عشق و مستی بی‌نصیب

    نبض او دادند درون دست طبیب

    با پزشکان چیست غیر از ریو و رنگ

    وای مجذوبی کـه زاد اندر فرنگ

    ابن سینا بر بیـاضی حد زند

    رگ زند یـا حَبّ خواب‌آور دهد

    بود حلاجی بـه شـهر خود غریب

    جان ز مُلاّ بُرد و کُشت او را طبیب

    روی جلد کتاب «بازسازی اندیشـه دینی درون اسلام» اثر اقبال لاهوری

    درخواست اقبال از مولوی به منظور شناساندن و معرّفی نیچه، بی‌شک نشان از ارادت بسیـاری دارد کـه او بـه رومـی داشت و «حلاّج» و «مجذوب» نامـیدن نیچه از سوی رومـی باز حاکی از آن مقامـی هست که اقبال گمان مـی‌کند نیچه بـه قضاوت رومـی درون جهان معاصر دارد. اقبال سخن نیچه را برخلاف برخی معاصران ما «بی‌باک» مـی‌نامد و نـه «هتّاک». اشارۀ او بـه اینکه نیچه از دست «مُلاّیـان» جان بـه در برد، اما بـه دست طبیبان کشته شد بیش از آنکه بـه واقعیتی درون جهان غرب اشاره کند، درون زمانی کـه دیگر کلیسا قدرتی به منظور کشتن یـا آزار و تعقیب روشنفکران نداشت، اشاره‌ای بـه واقعیتی حاضر درون شرق اسلامـی است. اما همۀ اینـها بدان معنی نیست کـه اقبال با سخنان نیچه درون ظاهر و در کل موافقت دارد، او همانند دانته کـه ابن سینای مسلمان (دشمن) را درون کمدی الهی خود از سر احترام و ارادت درون «برزخ» جای داد، نـه «دوزخ»، همچون دیگر بزرگان مسلمان، از جمله ابن رشد، از زبان رومـی جای نیچه را «در مـیان این دو عالم» (برزخ) قرار مـی‌دهد و بنا بـه مشرب عرفانی خود بـه «قال» («گفتار») نمـی‌نگرد بلکه بـه «حال» («دل») مـی‌نگرد و نیچه را از روی دل قضاوت مـی‌کند و هن مجذوبان مـی‌سازد. از همـین روست کـه باز درون جای دیگر، «نقش فرنگ»، مـی‌گوید:

    از سستی عناصر انسان دلش تپید

    فکر حکیم پیکر محکمتر آفرید

    افکند درون فرنگ صد آشوب تازه‌ای

    دیوانـه‌ای بـه کارگه شیشـه گری رسید

    اما بعد هشدار مـی‌دهد:

    گر نواخواهی ز پیش او گریز

    در نی کلکش غریو تُندَر است

    نیشتر اندر دل مغرب فشرد

    دستش از خون چلیپا احمر است

    آن کـه بر طرح حرم بتخانـه ساخت

    قلب او مؤمن دماغش کافر است

    خویش را درون نار آن نمرود سوز

    زانکه بستان خلیل از آذر است

    اما تأثیر نیچه درون اندیشۀ اقبال فقط درون چیزهایی کـه او به‌صراحت گفته هست نیست. درون دیوان اشعار او برخی مضامـین هست کـه برای خوانندۀ آشنا با آثار نیچه اقتباس اقبال از آنـها آشکار است.

    ۲. نخستین ایرانیی کـه دربارۀ نیچه نوشت: فروغی

    نخستین ایرانیی کـه دربارۀ فلسفۀ نیچه نوشت نیز باز اندیشـه‌های نیچه را با سنّت ایرانی – اسلامـی قیـاس مـی‌کند، البته نـه با آن گستردگی و همدلی کـه اقبال کرد، گرچه بعید هست که او با دیدگاه‌های اقبال آشنا نبوده باشد. بـه هر حال، همۀ اینـها یـا از تأثیر اقبال هست و یـا از تأثیر نویسندگان عرب، یـا از تأثیرات مشترک فرهنگی مـیان مسلمانان، کـه هندی و عرب و ایرانی نمـی‌شناسد، وقتی کـه شخص فرهیخته باشد و با سنّت فکری سرزمـین و تاریخ خویش آشنا، پیش‌داشت‌ها و پیش‌داوری‌های فرهنگی او بـه یقین درون فهم او تأثیر خواهند گذاشت.

    نخستینی کـه به احتمال بسیـار بـه معرفی نیچه درون ایران پرداخته است، و ما معرفی او را تمام و کمال درون دست داریم،ی نیست جز محمدعلی فروغی، ادیب و مترجم و سیـاستمدار، نخست وزیر ایران درون نخستین سال‌های حکومت رضا شاه پهلوی (۱۳۰۵–۱۳۰۴/۲۶–۱۹۲۵) و واپسین سال حکومت او (۱۳۲۰/۱۹۴۱)، کـه در جلد سوم تاریخ فلسفۀ خود با عنوان سیر حکمت درون اروپا (۱۳۲۰/۱۹۴۱) نیچه را «نغمـه‌ای تازه» معرفی مـی‌کند.  از نگارش و انتشار سیر حکمت درون اروپای محمدعلی فروغی کـه مـیان سال‌های ١٣١٠ و ١٣٢٠/١٩۴١–١٩٣١ درون ٣ جلد نوشته  و منتشر شد (برتراند راسل تاریخ فلسفۀ غرب خود را درون ۱۹۴۵/۱۳۲۴ منتشر کرد) نزدیک بـه ٨٠ سال گذشته است. این کتاب کـه نخستین تلاش ادیبی ایرانی، فرهیخته و زباندان و فلسفه‌دان و آشنا با علوم قدیم و جدید، به منظور نگارش تاریخ فلسفه‌ای بـه زبان فارسی از نخستین سده‌های آغاز اندیشۀ فلسفی که تا اوایل قرن بیستم است، همچنان بی‌همتا مانده هست و حتی به منظور برخیـان کـه با این کتاب با فلسفه آشنا شده‌اند و زبان و دانش نویسنده را درون حوزه‌های گوناگون پسندیده‌اند و متأخران را فاقد چنین دانش یـا زبانی دیده‌اند، هنوز مرجع است. فصل پنجم از جلد سوم سیر حکمت بـه حکمای آلمان درون نیمۀ دوم سده نوزدهم اختصاص دارد و در این فصل از فلسفه‌های فخنر و لُتسه و‌ هارتمان و نیچه بحث مـی‌‌شود. فروغی قبل از آنکه بحث خود دربارۀ نیچه را آغاز کند با این کلمات خواننده را بـه سوی او مـی‌خواند: «اینک این فصل را با بیـان اجمالی از فلسفۀ نیچه کـه نغمۀ تازه‌ای هست و غوغا بر پا کرده هست پایـان مـی‌دهیم.»

    و اما چیست اندیشـه‌های نیچه و غوغایی کـه او درون انداخته است. فروغی روایت خود از زندگی و اندیشـه‌های نیچه را بـه شیوه مألوف با شرح حال او آغاز مـی‌کند و در چند جملۀ مختصر او را چنین معرفی مـی‌کند:

    نیچه درون سال ١٨۴۴ بـه دنیـا آمد. خانوادۀ پدر و مادرش همـه کشیشان پروتستان بودند و او را بـه تحصیل الهیـات گذاشتند، اما او از الهیـات بلکه از مسیحیت روگردان شد.

    فروغی نیـازی نمـی‌بیند درباره محل تولد نیچه و مرگ پدرش درون هنگامـی کـه او کودک بود یـا دیگر مسائل خانوادگی او بـه خواننده بیش از این آگاهی بدهد یـا شاید منابعی کـه او درون اختیـار داشته و آنـها را خلاصه مـی‌کرده، فاقد چنین اطلاعاتی بوده‌اند. بـه هر تقدیر، آنچه درون همـین یکی دو سطر مـی‌توان بـه نادرستی آن اشاره کرد این است: نیچه دانشجوی الهیـات نبوده هست و به‌واسطه خواندن الهیـات از الهیـات یـا از مسیحیت بیزار نشده است. نیچه درون سال‌های ۱۸۶۴-۱۸۵۸ بـه شولپفورتا، مدرسه‌ای شبانـه‌روزی و پروتستان، مـی‌رود و در سال ۱۸۶۴ درون دانشگاه بُن درون رشتۀ زبان و معارف لاتین و یونانی نام‌نویسی مـی‌کند  نیچه درون ژوئن ۱۸۸۱، درون نامـه‌ای بـه اووربک، دربارۀ نگرش خودش بـه مسیحیت مـی‌نویسد: «در مورد نگرش من نسبت بـه مسیحیت… من حقیقتاً درون قلبم هرگز قدر آن را پایین نیـاورده‌ام و از روزهای کودکی، بارها درون درونم با کوشش تمام خواسته‌ام بـه سوی آرمان‌های آن گام بردارم، منتها درون چند سال اخیر، همـیشـه برخورده‌ام بـه اینکه این کار محال است».  فروغی درون ادامۀ گفتار خود از نوشته‌های نیچه یـاد مـی‌کند و مـی‌نویسد:

    نیچه تصانیف متعدد دارد، ولیکن از همـه نامـی‌تر، کـه خود او نیز آن را حاوی کلّ فلسفه خویش مـی‌دانست، کتابی هست به این عنوان: زردشت چنین مـی‌گفت، زیرا کـه اغراض خویش را بـه صورت افسانـه‌ای درون آورده هست که موضوعش زردشت هست و سخنان خود را از زبان او مـی‌گوید.

    محمدعلی فروغی

    در پایـان این سخن، فروغی یـادداشتی درون حاشیـه ضمـیمـه مـی‌کند که تا به خواننده بگوید کـه مقصود نیچه از زردشت چیست و اندیشۀ اصلی او کدام است. او مـی‌نویسد:

    به هیچ وجه نباید تصور کرد کـه مندرجات این کتاب شباهتی بـه تعلیمات حقیقی زردشت داشته باشد. مقصود از زردشت اینجا درون واقع خود نیچه است. اما اینکه زردشت را حامل پیغام خود قرار داده بـه سبب آن هست که معتقد بوده هست که ایرانیـان نخستین قومـی بوده‌اند کـه معنی حقیقی زندگی را دانسته‌اند. بعد پیغمبر ایرانی را نمایندۀ افکار خود قرار داده هست و نیز بـه سبب اینکه ایرانیـان عقیده داشته‌اند کـه مدار عالم بر ادوار هست و هر دو هزار سال قائدی دارد. درون واقع، نیچه مانند بابا طاهر مـی‌گوید:

    به هر ألفی الف قدی برآید

    من آن سروم کـه در الف آمدستم

    و نیچه هم معتقد بـه ادوار است.

    خوانندۀ امروزی کـه با اندیشـه‌های نیچه از منابعی دیگر آشنا باشد بی‌گمان از این مقایسه‌ها و تفسیرها لبخندی برخواهد آورد و شاید با خود خواهد گفت کـه اگر این چیزها کـه نیچه گفته هست دیگران نیز گفته‌اند، بعد سخن تازۀ او چیست؟ هیچ. او فقط سخنوری توانا بوده هست و بس. فروغی بـه ما مـی‌گوید کـه نیچه «معتقد بوده هست که ایرانیـان نخستین قومـی بوده‌اند کـه معنی حقیقی زندگی را دانسته‌اند»، اما او بـه ما نمـی‌‌گوید کـه این «معنا» چه بوده است؟ همچنین نیچه از «بازگشت جاودان همان» سخن مـی‌گوید و نـه فقط از «بازگشت جاودان» طبیعت درون دوره‌هایی مشخص. علاوه بر این، اندیشۀ آمدن «مجدد» دینی درون هر صد سال، یـا نجات‌دهنده درون هر هزاره، با اندیشـه بازآمدن طبیعت درون بازگشتی جاودانـه چه ارتباطی دارد؟ و نیچه درون کجا خود را با نجات‌دهنده‌ای کـه در پایـان هر هزاره مـی‌آید یکی دانسته هست یـا حتی به منظور آمدن «نجات‌دهنده» استدلال کرده است؟

    فروغی درون ادامۀ همـین بحث خود از کتاب دیگری از نیچه نام مـی‌برد کـه ناتمام مانده است:

    کتاب مـهم دیگرش کـه ناتمام مانده بـه این نام است: خواست توانایی.

    فروغی هر اشتباه یـا رونویسی اشتباه دیگری هم کـه در گزارش فلسفه نیچه کرده باشد درون اینجا ترجمـه‌ای از عنوان این کتاب ناتمام و در واقع مجموعۀ یـادداشت‌های نیچه مـی‌کند کـه ما آن را از روی ترجمۀ انگلیسی‌اش بـه اشتباه خواست قدرت یـا ارادۀ معطوف بـه قدرت ترجمـه مـی‌کنیم. نیچه از Macht) /might) یـا توانایی سخن مـی‌گوید و نـه از قدرت (Reich/power) بـه معنای سیـاسی آن. با این همـه چنانکه درون ادامـه خواهیم دید، فروغی درون تفسیر همـین اندیشـه نیز از گفتارهای رایج درون آن دوره، درون زبان‌های اروپایی، درون تفسیر نیچه پیروی مـی‌کند. فروغی درون ادامۀ بحث خود بـه این امر مـی‌پردازد کـه آیـا نیچه را شاعر حتما گفت یـا حکیم زیرا کـه سخنش نثر هست اما پُر از شور، مستی، تخیل شاعرانـه و تعبیرات کنایـه‌آمـیز است… چنانکه لحن کلام حکیم ندارد بلکه شبیـه بـه کلمات ارباب ادیـان و به شیوۀ بعضی از کتب آسمانی است، اما مطالبی کـه در آن سخن مـی‌گوید از موضوعات فلسفه و حکمت عملی مـی‌باشد و منظورش تغییر افکار و احوال مردم از جهت روش زندگانی بوده است. از این رو نـه حکیمـی تمام هست و نـه از شعرا بـه شمار مـی‌رود.

    برایی کـه امروز از تفاوت «فلسفه» (philosophy)، «حکمت» (Wisdom)، «فیلسوف» (philosopher) و «حکیم» (sage) آگاه باشد، سخنی کـه فروغی درون باب «حکیم» یـا «شاعر» نامـیدن نیچه مـی‌گوید سخت نادرست مـی‌نماید، چراکه امروز یکی از بحث‌ها درباب نیچه دقیقاً این هست که او را حتما «فیلسوف» نامـید یـا «حکیم». او از خود با هردو عنوان سخن مـی‌گوید و بحث‌های او هم موضوعات فلسفی را شامل مـی‌شود و هم موضوعات حکمـی. درون واقع، آنجا کـه نیچه استفاده از سخنان نغز و کلمات قصار و پرمعنی و کنایـه‌آمـیز را برمـی‌گزیند بر سیرۀ حکماست و آنجا کـه به تحلیل، نقد و جُستارنویسی مـی‌پردازد بر سیرۀ فیلسوفان. فروغی حتی درون برگزیدن نام «حکمت» به منظور گزارش خود از تاریخ فلسفه از آغاز که تا قرن بیستم راهی بس اشتباه را مـی‌پیماید کـه حاصل برخی مترادف‌سازی‌ها و بومـی‌سازی‌های بی‌سرانجام و بی‌حاصل است. مترادف دانستن «حکمت» و «فلسفه» درون جهان اسلام، نتیجۀ تلاش آن دسته از فیلسوفان جهان اسلام بود کـه مـی‌خواستند نامـی «بومـی» به منظور «فلسفۀ» یونانی درون سرزمـین اسلام بیـابند و آن را بدین وسیله از گزند بدخواهان و دشمنانش مصون بدارند. اما، متأسفانـه، این بومـی‌سازی هم بـه زیـان «فلسفه» تمام شد و هم بـه زیـان «حکمت»، و البته مقصود نیز حاصل نشد. نمونۀ بارز آن، شیخ اشراق، کـه با وجود استفاده از «حکمت» درون عنوان کتابش، باز بـه فتوای فقیـهان حلب کشته شد.

    به هر تقدیر، فروغی درون ادامـه گزارشی از فلسفۀ نیچه بـه دست مـی‌دهد کـه خلاصۀ آن چنین است: نیچه تعالیمـی دارد کـه خلاف اعتقاد همگان هست و اگرانی هم باشند کـه با برخی اصول او موافق باشند با طرز بیـان او موافق نیستند. او اخلاقی را پیشنـهاد مـی‌کند کـه با اخلاق شخصی خود او منافی دارد. او خودپرستی را حق دانسته و رحم و شفقت را عیب، خواست توانایی را ستوده و از رأی داروین تنازع بقا را نتیجه گرفته، صلاح عامـه و حق عموم را خوار پنداشته و جماعت قلیل یعنی خواص را ذی‌حق شمرده است. او حقوق مساوی مردم و ملت‌ها را منکر هست و مـی‌گوید مردم حتما دو دسته باشند: یکی زبردستان و خواجگان و یکی زیردستان و بندگان. حاصل سخن فروغی درون ادامۀ این گفتار این هست که نیچه مذهب سوفسطاییـان یونان را تجدید کرد کـه در امر اخلاق مـی‌گفتند مـیزان نیکی و بدی شخص انسان است، هرچه نفس انسان خواهان هست و مـی‌پسندد خوب هست و خلافش بد است.

    نمایی دیگر از شب «نیچه و جهان ایرانی»

    این همان مذهبی هست که دو هزار و سیصد چهارصد سال پیش از این سقراط و افلاطون درون معارضه با آن مجاهده د، و پیش بردند و از این روست کـه نیچه سقراط را از تباه‌کنندگان زندگی بشر مـی‌خواند. فروغی از این سخنان نتیجه مـی‌گیرد کـه نتیجۀ مذهب نیچه مذهب انفراد (individualisme) است، یعنی، هر فردی خود را بخواهد و بر دیگران برتری دهد و حفظ حُسن روابط با دیگران را منظور نکند و همواره خود را توانا و نیرومند سازد. فروغی بعد از نگارش این سخنان مـی‌گوید اینکه غرض از نیرومندی چیست درست معلوم نیست. ظاهر کلام نیچه این هست که توانایی به منظور این هست که بـه دیگری بتوان تجاوز کرد و برتری نمود و معنای زندگانی همـین است. فروغی اندیشۀ نیچه درون خصوص «بازگشت جاودان همان» را نیز همان چیزی مـی‌داند کـه بعضی از حکمای پیشین قائل بودند، یعنی قول بـه ادوار. فروغی خلاصۀ خود از سخنان نیچه را باز با این هشدار بـه پایـان مـی‌برد کـه «این بود خلاصۀ بسیـار مختصری از فلسفۀ نیچه اگر بتوان این سخنان را فلسفه نامـید. ولیکن اگر جا داشتیم و جملاتی چند از عین عبارات او را بـه فارسی درون مـی‌آوردیم مـی‌دیدید کـه بیـان حکیمانـه نیست، شاعرانـه است، بلکه عربدۀ مستانـه است. از روی شور و مستی سخن گفته و حق این هست که درون نویسندگی مقامـی بلند یـافته و از این رو گفته‌هایش محل توجه و خواندنی است».

    ۲. نخستین ترجمـه‌ها:مایی، نیرنوری و شفا

    پس از انتشار سیر حکمت درون اروپا و آشنایی رسمـی ایرانیـان با نیچه مـی‌باید انتظار داشت کـه دست کم کتابی از او بـه ترجمـه درآید. پنج سال بعد، ۱۳۲۵/۱۹۴۶، دفتری بـه نام خدایـان اشک مـی‌ریزند بـه ترجمۀ علی‌اکبرمایی (۱۳۷۲-۱۲۹۹/۱۹۹۳-۱۹۲۰)، از روزنامـه نگاران پُرکار و پرکتاب، منتشر مـی‌شود  (که چون ندیده‌ام نمـی‌توانم بگویم چه چیزی بوده هست و این نام از کجا آمده است؟ اما احتمالا ترجمـه‌هایی از اشعار و سخنان نغز نیچه با عنوانی خودساخته بوده است) و دو سال بعد حمـید/عبدالحمـید نیّرنوری (۱۳۸۶-۱۲۹۳/۲۰۰۷-۱۹۱۴) ترجمـه‌ای از چنین گفت زرتشت را منتشر مـی‌کند کـه تا سال ۱۳۵۱/۱۹۷۲ سه بار چاپ مـی‌شود و بازنشر آن که تا امروز نیز ادامـه دارد. او مقدمـه‌ای کوتاه نیز بر کتاب مـینویسد و با توجه بـه دانسته‌هایی کـه از اینجا و آنجا گرد آورده هست حوادث مـهم زندگی نیچه را شرح مـی‌دهد. درون سال ۱۳۳۲/۱۹۵۳ مجموعه‌ای از سخنان نغز و اشعار نیچه با عنوان بهترین اشعار نیچه بـه قلم شجاع‌الدین شفا (۱۳۸۹-۱۲۹۷/۲۰۱۰-۱۹۱۸) بـه همراه مقدمـه‌ای از مترجم منتشر مـی‌شود. این کتاب نیز، برخلاف ترجمۀمایی، که تا امروز نیز همچنان تجدید چاپ مـی‌شود. او درون مقدّمـه‌اش مـی‌نویسد کـه نیچه «یکی ازانی هست که سال‌های دراز هست در کشور ما اشتهار فراوان دارد. و تقریباً همۀ آنـهایی کـه کم و بیش با فلسفۀ خارجی آشنا هستند نام او را شنیده و آثاری از او خوانده‌اند».  اگر ملاک آشنایی ایرانیـان با فلسفۀ نیچه را سال انتشار جلد سوم سیر حکمت درون اروپای فروغی، ۱۳۲۰/۱۹۴۱ قرار دهیم، سال‌های این آشنایی نمـی‌تواند «دراز» باشد، مگر اینکه بـه یکی دو دهه قبل از آن باز گردد. یعنی ممکن هست ایرانیـان قبل از ۱۹۰۰/۱۲۷۹با نیچه آشنایی یـافته باشند؟ بعید است. نیچه از سال ۱۸۷۲/۱۲۵۰ درون فرانسه و برخی کشورهای دیگر رفته رفته شناخته شد و از اواخر دهۀ ۱۸۸۰/۱۲۵۸ بحث دربارۀ فلسفۀ او نیز آغاز شد. اما بعد از مرگش درون سال ۱۹۰۰/۱۲۷۹ بود کـه شـهرت او رفته رفته فراگیر شد، و به‌ویژه درون فرانسه و آلمان دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بـه اوج رسید. بنابراین بـه نظر نمـی‌آید کهی درون جهان اسلام، چه عرب و چه غیرعرب، زودتر از دهۀ ۱۹۰۰ با او آشنا شده باشد، و البته آن هم بـه مـیانجیـانی کـه در آن دهه درون فرانسه یـا آلمان تحصیل یـا زندگی مـی‌د، چون بیشتر این آشنایی‌ها درون فرانسه و آلمان اتفاق افتاده است. بنابراین، حتی اگر شعر اقبال را هم ملاک قرار دهیم، چون انتشار اشعار فارسی او از ۱۹۱۵/ ۱۲۹۴، آغاز مـی‌شود و جاویدنامـه را درون ۱۹۳۲/۱۳۱۱ منتشر مـی‌کند، آشنایی با نیچه حتی اگر از ۱۳۰۰/۱۹۲۱ هم درون ایران آغاز شده باشد باز بسیـار خوب بوده است، چه از راه منابع عربی و چه از راه منابع فرانسوی و انگلیسی یـا آلمانی. بـه هر حال مـی‌باید انتظار داشت کـه از مـیان برخی روشنفکران ایرانی کـه در مـیانۀ دهۀ ۱۹۱۰/۱۲۹۰ درون برلین بودند یـا از مـیانانی کـه از ۱۳۰۱/۱۹۲۲ بـه بعد و در دورۀ رضا شاه پهلوی به منظور تحصیل بـه اروپا اعزام شدند،انی دست کم با برخی افکار و عقاید و شخصیت‌های فرهنگی روز اروپا نیز آشنا شده باشند، هرچند کـه ما هیچ ردّ یـا سندی از این آشنایی درون دست نداریم. اما بازگردیم بـه مقدمۀ شفا.

    شفا درون ادامـه مـی‌گوید کـه «شاید یکی از مشخصات این شخصیت عجیب این باشد کـه هیچ نویسنده و شاعری بـه اندازۀ او دشمن ندارد». و سپس بـه استفاده یـا سوء استفادۀ «نازی»ها از فلسفۀ نیچه مـی‌پردازد و نیچه را از این اتهام مبرّا مـی‌کند. با این همـه، او یـادآور مـی‌شود کـه فلسفۀ نیچه «اساساً قابل انطباق با زندگی ما نیست» چون «خود نیچه نیز بالأخره نتوانست با این فلسفه راه بـه جایی جز آشفتگی دائمـی روحی، انزوا، و جنون ببرد» و سپس مـی‌گوید «به همـین دلیل هست که وی خود درون هیچ جا از نوشتههایش، از اشعارش، نمـی‌گوید: “دنبال من بیـایید”، فقط مـی‌گوید: “این راهی هست که من برگزیده‌ام”. و تازه خود او نیز بـه پایـان این راه نمـی‌رسد، زیرا این راه راه افراد بشر نیست، راه آن «مافوق بشر» هست که فلسفۀ نیچه درون اطراف او دور مـی‌زند».

    تفسیر شفا از فلسفۀ نیچه قادر بـه جدا چند چیز از هم نیست: ۱) فلسفۀ نیچه با انزوا، جنون یـا روان پریشی او درون آخر عمر ارتباطی ندارد. نیچه از کودکی دچار بیماری خانوادگی بود و تا آخر عمر از آن رنج برد. این فلسفه‌اش نبود کـه او را بیمار کرد و البته بیماری‌اش نیز نبود کـه او را فیلسوف کرد، هرچند بیماری و تنـهایی و تنگدستی و آوارگی او مـی‌تواند درون شکل‌گیری شخصیت او و افکار او بـه نحوی مؤثر باشد؛ ۲) نیچه اگر راهی بهی پیشنـهاد نمـی‌کند به منظور این هست که نمـی‌خواهد بـه شیوۀ ادیـان و قرون وسطی «مرجع» یـا «ولی»ی باشد. تنـها کودکان‌ و افرادِ محجور یـا ناتوان از بـه کارگیری «عقل» خویش‌اند کـه به «ولی» و «مرجع» و «رهبر» نیـازمندند. نیچه از این حیث پیرو روشنگری است. او این حق را به منظور هردر زندگی قائل هست که راه خودش را برود و دنبالۀ‌روی دیگر نباشد. اما البته آزاد هست که بای دیگر نیز همراه شود یـا از هرکه خواست پیروی کند. ۳) «ابرانسان» نیچه چیزی «مافوق بشر» نیست، اگر چنین بود چگونـه مـی‌توانست «غایت» انسان باشد؟ «ابرانسان» نیچهی هست که مـی‌تواند آفریدگار خود باشد، یعنی ارزشگذار و قانونگذار خود باشد و وابسته بـه امر و نـهیی دیگر نباشد، بـه زندگی درون هر حال «آری» بگوید و پشت ستاره‌های آسمان یـا درون مـیان ابرها دنبال دلیلی به منظور خوب بودن یـا بد بودن یـا معنای زندگی نگردد. «ابرانسان» نیچه آزاده‌جانی هست که ارزش‌هایش را از «زندگی» و از «زمـین» مـی‌گیرد نـه از «مرگ» و «آسمان». «ابرانسان» نیچه از جهتی تبلور و ادامۀ همان آرزویی هست که روشنگری داشت و از زبان کُندُرسه با این کلمات بـه بیـان درآمده بود:

    زمانی مـی‌آید کـه خورشید فقط بر آزادمردانی مـیتابد کـه جز عقل خویش مولایی نمـی شناسند … به منظور فیلسوفی کـه از خطاها و تبهکاریـها و ستم‌هایی مـی نالد کـه همچنان آلاینده زمـین هست و او اغلب قربانی اینـهاست، این نظر درباره نژاد انسان چه تسلاّیی است، چرا کـه رهاننده از قیود نژاد انسان، آزادکننده از سلطۀ تقدیر و از سلطه دشمنان ترقّی هست و با گامـی مطمئن و استوار درون راه حقیقت و فضیلت و سعادت بـه پیش.

    ۳. نخستین معرفی نیچه بـه قلم ادیب و داستان‌نویسی مشـهور: جمال‌زاده

    در همـین سال ۱۳۳۲/۱۹۵۳، کـه سالی مـهم به منظور تاریخ سیـاسی ایران است، شاهد بزرگداشتی از نیچه بـه قلم یکی از ادیبان و نویسندگان بزرگ ایران درون معتبرترین مجلۀ ادبیِ منتشر درون ایران آن روزگار، سخن، نیز هستیم. محمد علی جمال‌زاده (۱۳۷۶-۱۲۷۰/۱۹۹۷-۱۸۹۲)، کـه ساکن سوئیس بود، درون سفری بـه سیلس‌ماریـا (اوت ۱۹۵۳)، نـه بـه قصد تفریح و گردش، بلکه دقیقاً بـه منظور دیدار از آن اتاق ساده‌ای کـه نیچه هشت تابستان پی درون پی درون آنجا اقامت داشت، بـه «زیـارت مسکن تابستانی حکیم و شاعر آلمانی»، مـی‌رود که تا به یکی از آرزوهای دیرین خودش، دست یـابد. او درون همان مدتی کـه در آنجا اقامت دارد مقاله‌ای مـی‌نگارد و آن را به منظور انتشار بـه ایران مـی‌فرستد. مقالۀ او درون دو قسمت منتشر مـی‌شود. جمال‌زاده عنوان مقالۀ خود را «زیـارتگه رندان جهان» مـی‌گذارد، اما درون همان ابتدا اشاره مـی‌کند کـه مقصودش مزار حافظ درون شیراز نیست، بلکه اتاق «بسیـار ساده‌ای هست در یک خانۀ روستایی درون دهکده‌ای از دهات سویس کـه فیلسوف آلمانی مشـهور نیچه مدت هشت تابستان متوالی را درون آنجا منزل داشته است».  جمال زاده چند صفحۀ نخست مقاله‌اش را بـه توصیف جغرافیـایی و سیـاسی و جمعیتی آن منطقه اختصاص مـی‌دهد و بعد دیدار خودش را از آن خانـه و اتاق محقر روستایی شرح مـی‌دهد. بـه گفتۀ او، نیچه از سال ۱۸۸۱/۱۲۶۰ که تا ۱۸۸۸/۱۲۶۷ درون یکی از پنج اتاق این خانـه سداشت و «در نـهایت تنـهایی و بی‌کسی و عزلت و تجرد مطلق» مقداری از «شاهکارهای معروف و جاودانی خود و از آن جمله کتاب زرتشت چنین گفت را کـه به فارسی هم ترجمـه شده است»  نوشت. او سپس شرح مـی‌دهد کـه در جایی خوانده هست «زن صاحبخانـه کـه زن رعیت ساده و خوش‌قلبی بوده حکایت مـی‌کرده هست که نیچه همـیشـه بغایت پاکیزه و نظیف بوده است، ولی چون یک پیراهن بیشتر نداشته و عموماً خودش آن پیراهن را مـی‌شُسته و برای خشک شدن درون کنار پنجرۀ اتاقش بـه آفتاب مـی‌انداخته هست گاهی کـه هوا آفتابی نبوده و پیراهن زود خشک نمـی‌شده مجبور مـی‌گردیده کـه دو سه روز از منزل بیرون نرود که تا پیراهنش خشک بشود. همان زن باز حکایت مـی‌کرده هست که مـی‌دیدم پیراهن مزبور گاه‌گاهی کوتاه‌تر مـی‌شود و این مسأله اسباب تعجب ما بود که تا آنکه عاقبت ملتفت شدیم کـه گاهی هر نیچه (هر [Herr] بـه زبان آلمانی بـه معنی آقاست) از پایین آن پیراهن قطعه‌ای بریده و برای خود از آن دستمال درست مـی‌کرده است».

    سیدمحمدعلی جمالزاده

    پس از آن او بـه توصیف دریـاچۀ زیبای کنار سیلس‌ماریـا و جزایر آن مـی‌پردازد و از شبه جزیرۀ «شاسته» بـه عنوان محلی یـاد مـی‌کند کـه در آنجا «مردم دهکده بـه یـاد مـهمان بینوا و بی‌خودشان کـه امروز بعد از نیم قرن کـه از وفات او مـی‌گذرد درون ردیف بزرگترین ارباب قلم و اندیشۀ دنیـا بـه شمار مـی‌آید درون سینۀ سنگ قطعه‌ای از اشعار بسیـار معروف او را کنده‌اند». این شعر همان بند سوم «سرود ی دیگر»، درون بخش سوم چنین گفت زرتشت هست که با ضربه‌های ساعت نیمـه شب و «ای انسان گوش‌دار!» آغاز و با هر ضربۀ ساعت نیمـه شب درون ۱۲ مصرع بـه پایـان مـی‌رسد. جمال‌زاده سپس بـه مـیل قلبی خود به منظور نگاشتن مطالبی دربارۀ زندگی نیچه اشاره مـی‌کند، اما درون سفر کتابی بـه همراه ندارد و به‌ناگزیر بـه کتابخانۀ کوچک محلی کـه در دکان عطاری پیرزنی خوشرو واقع هست مراجعه مـی‌کند و در آنجا فقط دو کتاب مـی‌یـابد کـه به نیچه مربوط است. یکی از آنـها کتابی هست از اشتفان تسوایک (۱۹۴۲-۱۸۸۱/۱۳۲۱-۱۲۶۰) بـه نام پیکار با شیطان نابکار (۱۹۲۵/۱۳۰۴) و دیگری کتابی حاوی نامـه‌های نیچه. جمال‌زاده از کتاب تسوایک کـه در شرح زندگی سه نابغۀ آلمانی، هولدرلین (۱۸۴۳-۱۷۷۰/۱۲۲۲-۱۱۴۹)، کلایست (۱۷۵۹-۱۷۱۵/۱۱۳۸-۱۰۹۴) و نیچه (۱۹۰۰-۱۸۴۴/۱۲۷۹-۱۲۲۳)، با فرجامـی غم‌انگیز هست استفاده مـی‌کند و شرح مختصری از آن بـه دست مـی‌دهد. بـه گفتۀ او، تسوایک معتقد بود شیطان نابکاری درون وجود این سه مرد بزرگ خانـه کرده بود کـه آنان را یـا بـه سوق داد یـا بـه جنون. و بنابراین «نیچه از همان آدمـهای زُبده‌ای هست که شیطان بـه نبوغ درون پوست‌شان مـی‌افتد و رشتۀ الفت و علاقۀ آنـها را از آدمـیان و دنیـا و مافی‌ها مـی‌گسلد و مانند کبوتران معلّق آنـها را درون مدّتی کوتاه بـه جانب طبقات عالیۀ فکر و اندیشـه بـه پرواز درون مـی‌آورد و سپس بال و پر آنـها را با آتش سوزان وصل و قرب مـی‌سوزاند و دست بسته تسلیم دژخیم جنون و انتحار مـی‌نماید درون حالی کـه صدای آنـها باز قرن‌ها درون زیر گنبد افلاک [از] راز و نیـازهای ابدی [و] تسلیت‌بخش دل صاحبدلان است.»

    در قسمت دوم این مقاله،  جمال‌زاده باز با مراجعه بـه همان کتابی کـه در سیلس‌ماریـا بـه چنگش افتاده هست به توصیف بیشتری از احوال نیچه از زبان تسوایک مـیپردازد. او سعی مـی‌کند معنای این «شیطان» درونی را بیشتر روشن کند و توضیح دهد کـه چرا برخی نوابغ چنین سرنوشت غم‌انگیزی مـی‌یـابند. بـه گفتۀ او، «نامبرده [تسوایک] “ژنی” و نبوغ را آتشی مـی‌داند کـه چون بـه جانی افتاد که تا بُن و ریشـه مـی‌سوزاند و این آتش خانمانسوز را “شیطان” خوانده هست و همان طور کـه ما ایرانی‌ها درون موردی کـه چنین آتشی بـه جانش افتاده باشد مـی‌گوییم “شیطان تو پوستش رفته است” او نیز معتقد هست که وجود نیچه و آن دو نفر شاعر آلمانی دیگر دستخوش نیرویی مخرب و سوزانده ولی خدایی و آفریننده شده بود و اسم آن را چنانکه گذشت «شیطان» گذاشته است».  او سپس بـه شرح عقاید مختلف درباب نیچه مـی‌پردازد و توضیح مـی‌دهد کـه علاقۀ هیتلر یـا نازیـها بـه نیچه هیچ ربطی ندارد و همان طور کـه مواعظ حضرت مسیح و هر دین دیگری به منظور کشت و کشتار استفاده شده هست از نیچه هم استفاده شده است. او بـه مقایسه نیچه با مارو لنین درون نزد برخی و پیـامبران عصر جدید دانستن آنان نیز اشاره مـی‌کند و مـی‌گوید نیچه را هم حتما جزو آنان محسوب کرد، با این تفاوت که:

    لنین و مارنجات دنیـا را درون اصلاح و بلکه تغییر اساسی اوضاع و احوال اجتماعی و اقتصادی دانسته‌اند درون صورتی کـه نیچه رستگاری را درون آزادی نوع بشر از قیود هرگونـه عقاید و آراء بی پایـه و خرافات و موهومات بی‌اساس مـی‌داند

    جمال‌زاده آن گاه نقادی ویرانگر نیچه از فلاسفۀ پیشین و عصر خود را با غزالی و شجاعت او را با سقراط و حلاج مقایسه مـی‌کند و بعد تفاوت او را با غزالی درون این مـی‌داند کـه غزالی سرانجام سپر انداخت و به تصوف پناه برد و نیچه تنـها رفت و تنـها ماند و به جنون مبتلا شد. او سپس بـه تحقیر عوام و زایدان و بس بسیـاران، یـا بـه قول او هِمَج رعاع (همج: درون اصل نوعی حشرۀ ریز مانند شپش یـا مگس‌های بسیـار ریز کـه بر و خر نشیند؛ درون اصطلاح کنایـه هست از مردم فرومایـه و نادان یـا غوغا)، درون نزد نیچه اشاره مـی‌کند و بعد از Übermensch نیچه با تعبیر «موجودات مافوق بشر» یـاد مـی‌کند و مـی‌گوید اینان «همانانی هستند کـه بزرگان خودمان کـه در پاره‌ای موارد با نیچه هم‌آواز و مـی‌توان گفت پیشرو او بوده‌اند آنـها را “انسان کامل” نامـیده‌اند و شیخ عطار آنـها را «سیمرغ» تعبیر فرموده است» و «نیچه آنـها را پادشاهان حقیقی و صاحب اختیـارهای واقعی ملک جهان مـی‌داند و ما هم مـی‌دانیم و افلاطون هم درون کتاب لایزال خود مدینۀ فاضله تنـها آنـها را شایستۀ حکومت دانسته است».  جمال‌زاده بعد از بحثی دربارۀ «حکومت» حکیمان و عقلا باز بـه کتاب تسوایک باز مـی‌گردد و بحث جذاب هنرمند نابغه و تنـها و فرجام تراژیک را پی مـی‌گیرد، مضمونی به‌ویژه رُمانتیک کـه نـه تنـها به منظور رمانتیک‌های آلمانی قرن‌های هجدهم و نوزدهم بلکه به منظور بسیـاری از روشنفکران ایرانی قرن بیستم نیز هم جذاب بود و هم مصداق داشت.

    اما درون ترجمۀ عنوان کتاب تسوایک و ترجمۀ «دمون» آلمانی بـه «شیطان نابکار» نکته‌ای هست کـه در اینجا مجالی به منظور پرداختن بـه آن نیست و در جای دیگری بـه تفصیل خواهم آورد. با این همـه، چون تسواییز جمال‌زاده از پرداختن بـه آن غفلت کرده‌اند فقط بـه اشاره بگویم کـه مـیان «دایمون» یونانی (به معنای، خدا، خدا‌مانند، سرنوشت و روح نگهبان شخص) و «دمون» آلمانی و «دیمن/دیمون» انگلیسی، کـه امروز بـه معنای «اهریمن» یـا «دیو» هست و نیز genius لاتینی (به معنای روح نگهبان شخص) و «جن» و «جنون» و «مجنون» درون عربی و فرشتگان محافظ یـا مُعَقّبات درون قرآن و «دیو» و «دیوانـه» درون فارسی با «نبوغ» (genius) یـا «استعداد استثنایی» هنری و «عشق» و «شعر» ارتباطی از عهد باستان یونانی هست. «دایمون» درون آغاز الهی است، یعنی درون اساطیر یونانی و در عصر سقراط و افلاطون، و رفته رفته هست که «دیمن» یـا «دیو» مـی‌شود.

    فریدریش نیچه، سال ۱۸۶۹

    ۴. نخستین کتاب فارسی دربارۀ فلسفۀ نیچه: مـهرین

    در سال ۱۳۳۳/۱۹۵۴، یک سال بعد از انشتار نوشتۀ جمال‌زاده از سیلس ماریـا، با نخستین کتاب تألیفی دربارۀ نیچه با عنوان فلسفۀ نیچه، و به قلم یکی از پُرکارترین و همـه فن حریف‌ترین مترجمان و نویسندگان این دوره که تا امروز رو بـه رو مـی‌شویم: مـهرداد مـهرین (۱۳۸۱-۱۳۰۱/۲۰۰۱-۱۹۲۱). چاپ دوم فلسفۀ نیچه، ۱۳۳۸/۱۹۵۹، از جهات بسیـاری جالب توجه است. درون آخر کتابنامـه‌ای دارد، هرچند ناقص کـه فقط شامل نام کتاب و نویسنده است، و البته از این جهت آن را حتما پیشرفتی بـه شمار آورد، چون سیر حکمت درون اروپای فروغی فاقد ذکر هر منبعی بود و تنـها جمال زاده بود کـه در نوشتۀ خود دربارۀ نیچه بـه کتاب تسوایک اشاره کرد. این کتابنامـه شامل برخی کتاب‌های انگلیسی از جمله کتاب مشـهور والتر کاوفمن و دو کتاب نیز بـه عربی، بـه قلم عبدالرحمن بدوی و فؤاد ذکریـاست و منابع فارسی نیز عبارت‌اند از: سیر حکمت درون اروپای فروغی و ترجمۀ چنین گفت زرتشت نیّرنوری. درون چاپ دوم ارادۀ معطوف بـه قدرت هوشیـار نیز بـه منابع افزوده شده است، چون کتاب هوشیـار درون سال ۱۳۳۵ منتشر شد. درون متن از کتاب اشتفان تسوایک این بار با عنوان پیکار با اهریمن، بـه جای پیکار با شیطان نابکار بـه ترجمۀ جمال‌زاده، کـه یک بخش آن دربارۀ نیچه هست و دو بخش دیگر آن دربارۀ کلایست و هولدرلین نیز نقل قول مـی‌شود، اما درون کتابنامـه و منابع نامـی از آن نیـامده است. درون متن بـه مقاله‌ای از محمدباقر هوشیـار دربارۀ نیچه ارجاع داده مـی‌شود، باز بـه طور ناقص، کـه معلوم مـی‌کند دکتر هوشیـار بیش از آنچه ما از ترجمـه و مقدمۀ او بر ارادۀ معطوف بـه قدرت مـی‌دانیم دربارۀ نیچه نوشته است. مقاله‌ای کـه مـهرین بـه هوشیـار نسبت مـی‌دهد عبارت هست از: «بُت‌و بُت‌ساز»، موج، سال اول، شمارۀ اول، سال نشر ؟، ص ؟. مـهرین بـه مقالۀ «زیـارتگه رندان جهان» نیز درون متن خود ارجاع مـی‌دهد، هرچند مشخصات کاملی از آن بـه دست نمـی‌دهد.

    مـهرین درون دیباچۀ کتاب چهار بیت معروف از اقبال را مـی‌آورد: گر نوا خواهی ز پیش او گریز … شک نیست کـه استفاده از اقبال یـا مـی‌تواند بـه عنوان سپر بلا باشد یـا تشویق خواننده بـه خواندن کتاب و آوردن سخن شخصی معتبر دربارۀ او. اما درون ص ۷۹ کتاب بخشی را بـه اقبال لاهوری اختصاص مـی‌دهد و برخی اشعار او را با اندیشۀ نیچه دربارۀ «با خطر زیستن» مقایسه مـی‌کند. بـه گفتۀ او:

    روح اقبال شاعر هندی هم مثل روح نیچه شعله‌نوش بود. اقبال هم اشعار تکان‌دهنده‌ای گفته است. او هم با نیچه همنوا‌شده مـی‌گوید. «اگر خواهی حیـات اندر خطرزی» و در جای دیگر مـی‌نویسد:

    مـیارا نرم بر ساحل کـه آنجا

    نوای زندگی نرم‌خیز است

    به دریـا غلت و با موجش درون آویز

    حیـات چاودان اندر ستیز است

    و درون جای دیگر مـی‌سراید:

    نـهنگی بچۀ خود را چه خوش گفت

    به دین ما حرام آمد کرانـه

    به موج آویز و از ساحل بپرهیز

    همـه دریـاست ما را آشیـانـه

    تو درون دریـا نـه او درون بر تست

    به طوفان درون فتادن جوهر تست

    چو یک دم از تلاطمـها بیـاسود

    همـین دریـای تو غارتگر تست

    بنابراین اقبال مثل نیچه درون خطر دلربایی مـی‌بیند بلکه بـه خظر دست دوستی دراز مـی‌کند که تا از شرش درون امان باشد.

    این مقایسه از دو جهت شایـان ذکر بود: نخست، از این حیث کـه گویـای نفوذ شعر اقبال درون مـیان روشنفکران ایرانی آن زمان هست و دوم از این حیث کـه نشان مـی‌دهد مـهرین فقط بـه رونویسی از روی کتاب‌های دیگران نپرداخته هست بلکه برخی آثار نیچه و نیز شرح‌های دربارۀ او را بـه خوبی خوانده هست و بـه خوبی مـی‌تواند دست بـه سنجش و مقایسه بزند. با این همـه کتاب او را نمـی‌توان با معیـارهای امروزی تحقیق پذیرفتنی دانست، گرچه خواندن آن از جهاتی مفید هست و نیچۀ آن روزگار را بـه ما مـی‌شناساند.

    مـهرین روایت خود را همچون جمال‌زاده از سیلس‌ماریـا آغاز مـی‌کند، از سال ۱۸۸۷/۱۲۶۶، روزی کـه یکی از دوستان نیچه، پل دویسن، به منظور دیدن او بـه سیلس‌ماریـا مـی‌رود و پس از ۱۴ سال او را مـی‌بیند. نیچه او را بـه اتاق محقر خانـه‌ای روستایی، یـا بـه قول خودش غارش، کـه در آنجا ساکن هست مـی‌برد. سپس همان طور کـه نیچه مشغول نشان اتاق خود بـه دوستش هست مـهرین نیز بـه شرح زندگی و افکار نیچه مـی‌پردازد. او درون پایـان کتاب نیز بخشی از سخنان زرتشت نیچه را از ترجمۀ نیّرنوری نقل مـی‌کند و پس از آن گاهنامـه‌ای نیز از زندگی نیچه مـی‌آورد. یکی از نکته‌های جالب توجه درون گزارش مـهرین از زندگی نیچه ماجرای اسب تورین است. مـهرین آن را بـه صورتی دیگر روایت مـی‌کند، برخلاف گزارش‌های اکنون رایج. او درون ص ۸۴ کتاب ذیل عنوان «جنون نیچه» مـی‌گوید:«در سال ۱۸۸۹ درون تورین بود کـه نخستین عارضۀ جنون درون نیچه پیدا شد. او را بـه تیمارستان بردند ولی مادرش وی را بـه خانۀ خود بازگردانید». او سپس درون صفحۀ بعد باز دربارۀ نیچه روایت مـی‌کند، «احساساتش کـه همـیشـه رقیق بود، درون دورۀ جنون رقیقتر شد. یک روز نزدیک درون منزلش یک درشکه‌چی را دید با اسب خود بدرفتاری مـی‌کند نیچه گردن اسب را درون آغوش خود گرفت و زار زار گریـه کرد. مردم دورش جمع شدند و مشغول تماشای این صحنۀ خنده آور گردیدند. درون این ضمن صاحب خانـه آمد و نیچه را شناخت و او را بـه منزل خود برد». اهمـیت این روایت مـهرین، اگر آن را خودش نساخته باشد، چون با روایت‌های اکنون شناخته شده متفاوت هست این هست که داستان اسب تورین ده سال بعد از مرگ نیچه درون روزنامـه‌ای نـه جندان معتبر درج شد و سپس مشـهور شد و اکنون درون درستی این روایت بسیـار شک است. روایت تحریف‌شدۀ مـهرین اگر آن را بـه دّقت از روی منابع اروپایی نوشته و نقل کرده  باشد، معلوم مـی‌کند کـه روایت یـا روایت‌های دیگری نیز درون آن هنگام درون کتاب‌های دیگر رایج بوده است.

    ۵. نخستین ترجمۀ دانشگاهی اثری ناتمام از نیچه: هوشیـار

    محمد باقر هوشیـار را مـی‌باید نخستین آشنای راستین با فلسفۀ نیچه درون ایران گفت. او درون سال ۱۳۰۰/۱۹۲۱ از راه هندوستان بـه آلمان رفت و ۸ سال بعد بـه ایران بازگشت. اما بعد از بازگشت با دانشجویـان اعزامـی از سوی دولت باز بـه آلمان رفت و دکترای خود را درون رشتۀ فلسفه و آموزش و پرورش از دانشگاه مونیخ گرفت. او از ۱۳۱۴/۱۹۳۵ بـه تدریس زبان و ادبیـات آلمانی درون دانشکدۀ ادبیـات دانشگاه تهران پرداخت و در دانشسرای عالی نیز اصول آموزش و پرورش تدریس کرد. درون طی سال‌های بعد از آن او کتاب‌هایی دربارۀ روان شناسی و اصول آموزش و پرورش و ترجمـه‌هایی از گوته منتشر کرد. اما کتابی دربارۀ نیچه از او منتشر نشد مگر که تا یک سال قبل از مرگش. او تقریباً همان قدر عمر کرد کـه نیچه. چنانکه مـهرین ما را آگاه کرد، از او مقاله‌ای با عنوان «بُت‌و بُت‌ساز» درون سال‌های قبل از ۱۳۳۲/۱۹۵۳ منتشر شده بوده هست و او درون مقدمـه‌اش بر ترجمـه‌اش از پاره‌‌هایی از ارادۀ معطوف بـه قدرت از مـیل قلبی‌اش بـه ترجمۀ چنین گفت زرتشت و اینکه آن را چگونـه حتما ترجمـه کرد سخن مـی‌گوید. اما از آنجا کهی دیگر بر او پیشدستی کرده است، دیگر بـه سراغ آن نمـی‌رود، هرچند بـه نظر مـی‌آید کـه از آن ترجمـه خرسند نیست. بـه هر تقدیر، نکتۀ مـهم کار هوشیـار این هست که ابتدا راه ترجمۀ آثار نیچه را بـه مترجمان آینده نشان مـی‌دهد. او توصیۀ دکتر مقدم را مـهم مـی‌شمارد کـه به او گفته بود: «این کتاب [چنین گفت زرتشت] جز درون فارسی ناب» نباید ترجمـه شود. او سپس مـی‌گوید کـه برای ترجمۀ آثار نیچه صبر بسیـار از خود نشان داده است، و البته ما هم بـه همراه او با تأسف مـی‌گوییم کـه کاش این قدر صبر نمـی‌کرد. اما مقدمۀ او بـه همـین جا ختم نمـی‌شود، نیچۀ بُت‌شکن، عنوانی کـه امروز تقریباً به منظور مارو نیچه و فروید جا افتاده است، البته درون تعبیر مسیحی آن «آیکونوکلاست»، بـه معنای شمایل پاره کن یـا شمایل شکن، چون برخی مسیحیـان بِه دین یـا ارتودوبه سنت یـهودیـان، و بعدها مسلمانان، تصویرسازی از پیـامبران را بُت‌پرستی مـی‌دانستند و آنـها را نابود مـید، عنوانی هست که او دوست دارد به منظور کل فلسفۀ نیچه انتخاب کند. درون اینکه آیـا او خود این عنوان را برگزیده هست یـا از منابع اروپایی اقتباس کرده هست اکنون قضاوتی نمـی‌توانم م. بـه هر تقدیر، او مدعی هست که «چون نیچه اظهاراتی دارد کـه ویژۀ بت شکن‌هاست و بُت‌شکنی درون مشرق زمـین قراین بسیـار دارد، ما بهتر او را خواهیم فهمـید، چه، هرکه درون مشرق آمده وی بوده، کمابیش بُت‌بوده است».  درون اینجا البته مـی‌باید بـه استاد یـادآوری کرد درست هست که شرق بت زیـاد شکسته است، اما چیزی کـه نتوانسته هست از مـیان ببرد، «بُت‌پرستی» بوده است، چون خوی بت‌پرستی هربار بتی دیگر بر جای بُت قدیم گذاشته است. نیچه مدعی هست درمانی دارد کـه دیگر بت پرستی باز نگردد. آن گاه او درون ادامـه مـی‌گوید کـه به عقیدۀ او نیچه آنچه را درون آثار فکری شرقی و آنچه را درون این آسیـای بزرگ بـه ویژه درون عربستان و ایران از هنگام ظهور اسلام درون فرق مختلف اسلامـی واقع شده هست به زبانی دیگر بیـان کرده است. او مـیان دیوانگی و جنون شاعران ما کـه ممکن هست تظاهر باشد و جنون نیچه فرق مـی‌گذارد و دستۀ اول را گاهی ریـاکار و متظاهر مـی‌یـابد و حال آنکه مدعی هست نیچه همواره راست مـی‌گوید و دروغی درون کار او نیست. با این همـه مدعی هست که تهمت جنون بـه نیچه به منظور مخدوش کل کار فکری اوست. او دربارۀ اتهام سفلیس هم همـین نظر را دارد و بحق آن را باور نمـی‌کند، نـه از این جهت کـه دامن نیچه را مـی‌آلاید، از این جهت کـه از نظر پزشکی باوری نیست،ی درون ۲۲ سالگی بـه این بیماری مبتلا شود و در ۵۵ سالگی بمـیرد! اما از این مـهمتر، از نظر هوشیـار، یکی از دلایل ناخشنودی اروپاییـان از نیچه ستایش او از اسلام است، چون مسیحیت را دین خستگی و ناتوانی معرفی مـی‌کند، و حال آنکه اسلام چنین نیست. اما آنچه باز تعجب‌آور هست اینکه هوشیـار هم همچون فروغی «بازگشت جاودان همان» را با نظریۀ «ادوار» یـا «رجعت ابدی» و «ألف» و «الِف قد» یکی مـی‌گیرد و آن را با تصورات بزرگان ما از شاهرگ هم نزدیکتر مـی‌داند!  او سپس مـی‌گوید: «برای من قطع هست که نیچه منابع شرقی به‌ویژه منابع عرفانی ما را درون دست داشته و حتی منابع جانداری کـه همان‌ها را بـه نحوی ادبی و فورانی کـه برای گوش اروپاییـان غریب هست بیـان کرده است». او مـی‌گوید حتی شنیده هست که نیچه «رساله‌ای درون باب اشعار مولوی درون باب تکامل، درست متوجه باشید تکامل نـه تناسخ، نوشته هست بالغ بر پنجاه صفحه کـه هنوز بـه دست من نرسیده است. یقین تصور ابرمرد او، یعنی Uebermensch، همان انسان کامل ماست کـه در این دو بیت پیش مـی‌آید». بعد از آن دو بیت مشـهور، بار دیگر هم بمـیرم از بشر، او یـادآور مـی‌شود کـه «لیکن ابرمرد او عارفی معتکف و بیحال نیست، رند هست و نظرباز، مصمم هست و اهل عمل و اقدام، خدایی ان هست و وشتان. خلاصه اینکه نیچه هم اهل دعوی هست و مـی‌خواهد زیر و زبر کند!»

    محمدباقر هوشیـار

    این برداشت‌ها از اندیشۀ نیچه درون جهان اسلام چیزی عجیب نیست و مترجمان و نویسندگان عرب هم تقریباً همـین حال و هوا را دارند، و البته بـه جای مولوی و حافظ از ابن عربی و دیگر عارفان عرب نام مـی‌برند. شاید یک راه غلبه بر این پیشداوری‌ها این باشد کـه به آنـها نشان داده شود تعابیری همچون «انسان کامل» هم صد درون صد تولید جهان اسلام نیست و این مفهوم نیز همچون بسیـاری مفاهیم دیگر از جهان یونانی و دورۀ یونانی‌مآبی بـه جهان اسلام آمده هست و البته دگرگون هم شده هست به گونـه‌ای کـه با اصل بسیـار متفاوت است. و البته، نیچه هم از مـیراث عهد باستان بـه وفور بهره‌مند است، با این همـه نیچه بسیـار فراتر از عهد باستان است. اما یک پرسش اگری چیزی بگوید کـه همـه را از قبل دیگران گفته‌اند، سهم خود او درون این بازگویی چیست و اهمـیت او از کجاست؟

    مرور و نتیجه‌گیری

    هر اندیشـهای درون انتقال از ذهنی بـه ذهنی دیگر و از زبانی بـه زبانی دیگر و از فرهنگی بـه فرهنگی دیگر دچار نوعی دگردیسی مـی‌شود، که تا جایی کـه گاه درون آزمون و مقایسه‌ای دقیق ممکن هست آفریده‌ای جدید بـه نظر آید کـه تنـها شباهتی ظاهری یـا سطحی با آنچه اصل و مبدأ گفته مـی‌شود دارد. ما امروز، با توجه بـه آگاهی از تاریخمندی عقاید و گوناگونی برداشت‌ها و تفسیر و تأویل‌ها، دیگر چندان اطمـینانی بـه استواری فهم و دریـافت خود از عقاید و افکار دیگران نداریم، مگر اینکه همۀ آنـها درون بوتۀ تحلیل و استدلال متکی بـه شاهد و عقل و قضاوت علمـی و منصفانـه خوب گداخته شده باشند و از آزمون سربلند بیرون آمده باشند. اما گوناگونی فهم و حتی بدفهمـی تنـها منحصر بـه آنچه از زبانی بیگانـه و فرهنگ و سرزمـینی بیگانـه مـی‌آید نیست. هر اندیشـه درون سرزمـین و زبان اصلی خویش نیز دچار برداشت‌ها و تفسیرهای متفاوت مـی‌شود. از همـین رو، ما ناگزیریم قواعدی به منظور فهم فراهم کنیم کـه ما را از بدفهمـی مصون بدارند. تأویل و تفسیرهای متفاوت امکان دارند، اما این هرگز بدان معنا نیست کـه هرگونـه تأویل و تفسیری ممکن است! بنابراین، حتما فقط بـه دنبال تأویل و تفسیرهای ممکن بود و از بدفهمـی اجتناب کرد. تعیین شرایط تأویل و تفسیر ممکن و اجتناب از بدفهمـی از وظایف علم هرمنوتیک است. نیچه خود نظریۀ هرمنوتیکی مـهمـی دارد. او گفت کـه فهمـیدن دیگری آسان نیست و هر ذهنی و هر انسانی به منظور انسانی دیگر همچون جهانی دیگر است. حتی گاهی فهم غیرممکن هست و بدفهمـی اجتناب‌ناپذیر، آنجا کـه دو ذهن از بیخ و بن ساختاری متفاوت دارند. او بود کـه بیـان کرد چیزی بـه نام واقعیت اخلاقی و حتی طبیعی وجود ندارد و سرتاسر جهان چیزی جز تأویل و تفسیر ما نیست. آیـا این همـه جوازی هست برای ما که تا بگوییم هر تأویل و تفسیری درست یـا ممکن است؟ زمانی نویسنده‌ای بـه شوخی دربارۀ نیچۀ هایدگر، با استناد بـه سخن مشـهور خود نیچه، گفته بود: «کسی بـه نام نیچه وجود ندارد، تنـها تأویل و تفسیرهای ما ازی بـه نام نیچه وجود دارد.”

    شناخت ایرانیـان از نیچه هنوز بـه شناختی آکادمـیک با معیـارهای جهانی تحقیق تبدیل نشده است. هنوز بر آن اغراضی غیرآکادمـیک حاکم است. نیچه یـا صرفاً مردی بزرگ و هنرمند با رنج‌ها و رسوایی‌های بزرگ است، یـا عارف و صوفی بی‌باکی کـه در طلب معشوق گم شده است، یـا نیـهیلیستی کـه غروب غرب ووف معنوی آن را بشارت داده است. اینـها تمامـی برداشت‌هایی بوده هست که تاکنون بر فهم نیچه درون ایران حاکم بوده است. اما آیـای هست کـه بخواهد بفهمد نیچه واقعاً چه گفته است؟ آیـای هست کـه بتواند بگوید؟

    نمایی دیگر از شب «نیچه و جهان ایرانی»

    در ادامۀ این جلسه ، جیولیـانو کامپیونی تحصیل کردۀ مدرسه عالیـه نورمال شـهر پیزا (ایتالیـا)، و بنیـان گذار و مدیر مرکز نیچه شناسی و پژوهشی کولی- مونتیناری و مجری تشکیل گروه بین المللی نیچه شناسی ، همراه با  پ. ووتلینگ، و.استگمایر و س.مارتون و انتشار بـه زبان ایتالیـایی گفتارهای بعد از مرگ نیچه بـه موضوع نیچه با عنوان «چهره بندباز درون پیشگفتار چنین گفت زرتشت» پرداخت و گفت:

    دکتر جیولیـانو کامپیونی از ایتالیـا

    “ترجمـه و تلخیص متن جیولیـانو کامپیونی

    نویسنده معتقد هست که چنین گفت زرتشت، مشـهورترین اثر نیچه، درست فهمـیده نشده ومدتی مورد سوء استفاده عقیدتی قرار گرفته است. خود ِنیچه آگاه بود کـه خواننده ژرفای نوشته را درک نخواهد کرد و توان بـه کارگیری پیـامش را درون زندگی خویش نخواهد داشت. او مـی‌نویسد (نامـه بـه اوربک ۵/۷/ ۱۸۸۶) کـه شاید اثر دیگرش، فراسوی خیر وشر، بتواند درون فهم آن کتاب مفید باشد زیرا محتوایش بـه تجربیـات درونی خودش برمـی‌گردد. کامپیونی بـه این پرسش کـه چگونـه زرتشت درون اندیشـه نیچه پدیدار شد وپیـام او را برعهده‌گرفت، بـه پاره گفتارهای مربوط بـه اصول آموزش ایرانیـان دوران باستان (مـهارت داشتن درکمان گیری،اسب سواری و پرهیز از دروغ گفتن) اشاره مـی‌کند (F.P.1874  ) و نیز بـه الهام گرفتن نیچه از اثر مانفردManfred بایرون Byron. کامپیونی مـی¬گوید کـه نیچه (در گفتاری بـه سال۱۸۸۱) مـی‌نویسد کـه مـی‌خواهد چنین گفت زرتشت را مانند مانفرد تدوین کند، یعنی با تکیـه بر مضمون تسلط بر خویشتن. بدین ترتیب، نیچه چهره انسان برترhomme supérieur(ر.ک. چنین گقت زرتشت،کتاب۴،۱۴) را از بایرون ونیز امرسون Emerson بـه وام مـی¬گیرد.سپس،کامپیونی بـه بندباز(ر.ک. پیش گفتار) مـی‌پردازد او درمتن شکل استعاری انسان برتر است_که مـی‌کوشد دربازار شـهر از روی طناب عبور وخطرکند ولی دلقکی آشوبگر بر گرده او مـی‌پرد و بندباز تعادلش را از دست مـی‌دهد ودرمـیان جمعیت جان مـی‌سپرد. مردم بازار بـه حرف‌های زرتشت گوش نمـی‌دهند، خواهان واپسین انسان مـی‌شوند و زرتشت شـهر را ترک  مـی‌کند. درباره تدوین نیمرخ بند باز، کامپیونی مـی‌گوید کـه نیچه از خاطرات کودکی خود بهره جسته زیرا درون شـهرخودش بند بازان وبازیگران سیرک رفت وآمد داشتند و پیش گفتارحاوی خاطراتش نیز مـی‌باشد: “انسان مانند طنابی هست مـیان حیوان  و ابر انسان …موجودی درون راهی خطرناک… یک پل هست و نـه هدف وغایتی”(ر.ک. پیشگفتار،۴). انسان برتر هنوز”سایـه و درد خدا” مـی‌باشد، اما انسان مـیان مایـهmédiocre را نفی مـی‌کند زیرا درپی دگرگونی ارزش هاست و علی رغم داشتن جنبه‌ای دوگانـه و انحتاطی درون برابر واپسین انسان ایستاده هست و”سایـه ها” و باورهای کاذب را کنار مـی‌زند که تا با مـهار اندیشـه بازگشت ازلی بـه درجه ابر انسانsurhumain دست یـابد.کامپیونی مـی‌گوید کـه در چنین گفت زرتشت با شکل‌های نمادینی روبر مـی‌شویم کـه قرائت‌های متنوعی را مـی‌طلبند. مثلا، بنا بر تفسیر نومن (Naumann1889 ) بندباز تجسم انسان آزادمنش زمانـه هست و دلقک  پر سر و صدا و عجول بیـانگرانی هست که مـی‌خواهند بدون توجه بـه شرایط از روی دوران خود ناگهان بپرند. از نگاه ویلچل (Weiltchel 1910 ) بندباز تجسمـی هست که زندگی را درون فعالیت حرفه‌ای مـی‌بیند وگرفتار باورهای قدیمـی مـی‌باشد و به محض این کـه فردی (مانند دلقک) توانایی حرفه‌ای او را زیر سؤال مـی‌برد او تعادل خود را از دست مـی‌دهد. به منظور مسر(Messer 1882) بندباز نماد آدم کمال خواه ولی بی اعتماد بـه خود و تحت تأثیر ارزش‌های سابق مـی‌باشد. کامپیونی مـی‌نویسد کـه دلقک بیـانگر آن مبلغ اجتماعی رادیکال، عوام فریب و “پیشرو” هست و مـی‌افزاید کـه این تفسیرها و نیز مباحث سمـینار غنی یونگ درون مورد نیچه (۱۹۳۴) منعکننده دوران تراژیک پیش از فاشیسم مـی‌باشند. درضمن، با اشاره بـه خود ِکتاب، کامپیونی مـیان سرنوشت ناگوار نیچه کـه طی دهه آخر عمرش آگاهی درستی ندارد و پایـان دردناک بندباز شباهت مـی‌بیند: ” روح  تو پیش از تن تو مـی‌مـیرد. “(ر.ک. پیش گفتار،۶). درون واقع، بندباز بـه انسان برتر باز مـی‌گردد کـه از توده مردم فاصله گرفته ولی بالا سرآنـها هست و حرفه خود را خطر جویی مـی‌داند و او منکر آن  آخرین انسان مـیان مایـه آدمـی دارای حسن‌ها و عیب‌های کوچک وتشنـه امنیت وحفاظت خودش مـی‌باشد. کامپیونی مـی‌گوید کـه نیچه از هارتمن (Hartmann 1869) چهره  آخرین آنسان را بـه وام گرفته و زرتشت او ابرانسان را بـه عنوان پرسپکتیو و جهتی بـه سوی فردا نوید مـی‌دهد. نیچه تصویرمثبتی از انسان برتر ترسیم مـی‌کند وبه مضمون زندگی ورزیدن و خطرجویی توجه خاصی دارد. کامپیونی مـی‌افزاید کـه نیچه درون سال ۱۸۷۶ به  شخصیت بندباز و نمایش بی رحمانـه او اشاره کرده بود ولی درون سال ۱۸۸۲ خود را پیرو هنر بندبازی مـی‌شمرد. حتما گفت کـه او درون روزنامـه برادران گونکور(۱۸۸۷-۱۸۸۸) ستایشی از بند بازان و دلقک‌ها مـی‌خواند: ” آنان تنـها  بازیگرانی هستند کـه استعدادی کامل و ناب دارند… یعنی آنـها یـا سقوط مـی‌کنند یـا نمـی‌کنند.” نیچه درون آثارش بـه برخی از بازیگران خطرجو سیرک اشاره دارد و کامپیونی مـی-افزاید کـه قلم زنان وقت داندی dandy را بـه لحاظی بدل بندباز مـی‌دانند. بـه هر ترتیب، مضمون اساسی قهرمانی و شجاعت héroïsme انسان جوینده شناخت درون نزد نیچه بـه استعاره بندباز یـا انسان برتر  باز مـی‌گردد، یعنی بـه فردی کـه قادر هست نوعی “زندگی خطرناک” را پیشـه خود سازد. بعدها، این گفتار نیچه شعار رژیم فاشیست موسولینی (تایستان ۱۹۲۴) شد و کارل لویت K.Löwith از این جمله ایراد گرفت. اما، کامپیونی مـی‌نویسد کـه کاربرد این گفتار دراندیشـه نیچه بیشتر جنبه رهایی بخش دارد و تجربیـات و زندگی ورزیـهای جدید  پر مخاطر انسان آزادهesprit libre  و دگراندیش را مد نظر دارد. آدمـی کـه مـی¬خواهد ازعقاید و پیش داوری‌های حاکم و نیز ناسیونالیسم و پوپولیسم آزاد شود حتما خطر کند. کامپیونی درون مورد سیمای دلقکی کـه در پیش گفتار کتاب موجب مرگ بندباز مـی‌شود مـی‌گوید  زرتشت خود ِ آن دلقک است  کـه سعی دارد از بندباز جلو زند ( پائیز ۱۸۸۳F.P.) و حامل روحیـه کینـه توزی (ressentiment اصطلاح دورینگ Duhring است) نـهفته دردل ما مـی‌باشد و هر آدمـی حتما علیـه آن روحیـه مبارزه کند. کامپیونی مـی‌افزاید کـه چنین گفت زرتشت کتابی هست برای پالایش کینـه و انتقام جویی ـ‌”اخلاق من پالایش هرنوع انتقام جویی است”ـ و مـیمون و عنکبوت استعاره‌های چنین روحیـه‌ای هستند. بنا بر برداشت کامپیونی، قسمت چهارم اثر حاوی سخن زرتشت خطاب بـه انسان‌های برتر هست و او درون آن بـه اشتباه اول خود اعتراف مـی‌کند: نمـی‌بایست کـه به سوی مردم کوچه و بازار مـی‌رفت چون کارش حاصلی جز جسد بندباز درون پی نداشت و مردم حرف‌های او را درک ند و از این رو زرتشت  انسان برتر را بـه دورشدن از توده مردم تشویق مـی‌کند: با تکیـه بر فرد حاکم و متکی بر خود individu souverain  و آزاد منش مـی‌توان ارزش‌های کهنـه را کنار زد، یعنی نیچه با انسان برتر خود قهرمان سازی، والایی و خودگذشتگی جدیدی ترسیم مـی‌کند کـه برداشت‌های پیشین مـیسحیت و ایدالیسم را نفی مـی‌کند و فراتر مـی‌رود. کامپیونی مـی‌گوید انسان برتر شخصیت مفهومـی personnage conceptuel هست و تضادها، مقاومت‌ها و نیز درد و رنج‌های دوران انحتاط و گذار را بیـان مـی‌کند و نیچه نیم رخ آن را درون افرادی چون بایرون، واگنر، رنان Renan استاندال  Stendhal یـافته است. نیچه از این نوع انسان type humain عصرگذار دفاع مـی‌کند زیرا آنـها کوشش د درون برابر واپسین انسان، مـیان مایگی و باورهای گله محور troupeau و عوام فریبانـه  موجود درون اروپا ایستادگی کنند ولی قربانی “دلقک”‌های هم عصر خود شدند. از نظر کامپیونی، انسان برتر درد و رنج مـی‌کشد، جدال مـی‌کند که تا راه به منظور ابر انسان باز شود. عواملی ـ پادشاهان سمت راست و چپ، پاپ، موبد پیر،گدای داوطلب، سایـه، …خر و زشت ترین انسان ـ کـه در غار کنار زرتشت قرار دارند (ر.ک. چنین …،کتاب ۴) بـه زرتشت ـ کـه مـی‌خواهد مکتب بازگشت ازلی را بـه آنان آموزش دهد ـ”امـید” دارند ومنتظر شنیدن غرش شیر و نوید فرا رسیدن دوران ابر انسان هستند.”

    در بخشی دیگر مریم کریشی، دانش آموختۀ فلسفه درون دانشگاه  سربن پاریس، مدرسه عالیـه نورمال پاریس و دانشگاه هاروارد و موفق درون امتحان آگرگاسیون فلسفه، اخذ دکتری با پایـان نامـه‌ای درون مورد علم اخلاق اسپینوزا و مدرس درون دانشگاه فرانسه و شیفتۀ هنر معاصر(آندی وارهول) و تئاتر  وکارگردان چند نمایش نامـه مولی یر و شکسپیر سخنان خود را با عنوان «علم اخلاق اسپینوزا، اخلاق نیچه» اینچنین بیـان داشت:

    دکتر مریم کریشی استاد فلسفه نیچه و اسپینوزا درون دانشگاه سربن

    “ترجمـه و تلخیص متن کریشی

    کریشی مقاله خود را بـه مقابسه  دیدگاه‌های نیچه و اسپینوزا درون حوزه اخلاق اختصاص داده و دو نیچه  را آشکار مـی‌کند: یکی علاقمند و موافق اسپینوزا و نیچه  دیگری کـه منتقد نگرش اوست. درون ابتدای تحلیل خود، کریشی بـه نامـه سال ۱۸۸۱ (زمان چاپ کتاب سپیده دم) نیچه خطاب بـه دوستش اوربک Overbeck اشاره مـی‌کند کـه در آن نیچه با لحن پرشوری اسپینوزا را پیشگام وهمراه خود مـی‌شمرد_ ضمن این کـه مـی‌داند بینش‌های فلسفی شان متفاوت اند ـ و چند سال بعد او را کنار مـی‌زند. از نظر کریشی، برداشت نیچه از نوشته‌های فیلسوف هلندی بیشتر جنبه  احساسی- عاطفی دارد و بر پایـه تفسیر دیگران _کونو فیشر KunoFischer,Geschichte der Spinoza 1854 _ انجام شده، نـه براساس متون اصلی اسپینوزا. از این رو، با مقایسه فلسفه‌های این دو اندیشمند مـی‌بینیم کـه اختلافات مـیان آنان فاحش اند ومسائل و راه حل‌ها مطرح شده ازدو طرف واقعا” متضاد یکدیگرند (کریشی این پدیده را شبه هم شکلیpseudomorphisme  مـی‌نامد). کریشی درون برداشت نیچه از اسپینوزا دو مرحله ( نخست نگاه مشبت بـه او، سپس نگاه منفی) را مورد توجه قرار مـی‌دهد:  – درون نامـه بـه اوربک (۱۸۸۱) ،نیچه تعجب و شادی خود را بیـان مـی‌کند زیرا اسپینوزا درون جدال با پیش داوری‌های اخلاقی همان راهی را رفته کـه خودش پیش گرفته و او را خویشاوند خود مـی‌داند و زمـینـه ساز” فلسفه آینده” خویش. نیچه مـی‌نویسد کـه پنج نقطه مشترک با اسپینوزا دارد: او منکر ” وجود آزادی اراده ” است( باورکاذب موجود درمـیان مردم)یعنی خدا مسیحیت  بـه هر چیزی هدف و غایتی داده و آنـها را هدایت مـی‌کند (علم اخلاق،۴۸)؛ اسپینوزا وجود غایت را نفی مـی‌کند(علم اخلاق،ضمـیمـه۱)؛ او نیز منکر وجود” ارزش اخلاقی جهان”، وجود”عدم خود خواهی و وجود شر”. کریشی مـی‌گوید کـه نیچه نشان مـی‌دهد کـه اسپینوزا بینش غایت محورfinalisme را منشأ سایر پیش داوری‌های آدمـی درون مورد  خیر و شر، گناه و غیره  دانسته و در نتیجه نظم اخلاقی جهان و تمامـی اصول ارزیـابی  را زیر سؤال است. کریشی مـی‌افزاید که  اسپینوزا نقد مفاهیم عدم  خودخواهی و شر را با تدوین مقوله کوشش conatus _ هر چیزی سعی دارد بـه وجودش تداوم بخشد (علم اخلاق،۳)_ گسترش مـی‌دهد ولی نیچه درون آن دوره بیشتر بـه خاطر اخلاق ستیزی و مسیحیت ستیزی فیلسوف هلندی احساس نزدیکی و هم-فکری با او مـی‌کند، بـه خصوص کـه در سرنوشت این اندیشمند تنـها و طرد شده وضیعت شخصی خود را نیز مـی‌یـابد. اما همـین هم دردی و دل سوزی نیچه مانع درک درست آثارش مـی‌شود و چند سال بعد ناگهان نیچه بـه اسپینوزا “ایدالیست” سخت مـی‌تازد. – مریم کریشی بـه نگاه منفی نیچه_ زمانی کـه ( ۱۸۸۵) او با اسپینوزا فاصله گرفته و مفهوم ارزش را درون برابر مفهوم خدای اسپینوزا amorintellectualis Dei قرار داده_ نیز مـی-پردازد. به منظور نیچه، او چهره یک حکیم ایدالیست را دارد و زبان و واژگانش بار ذهنی و عرفانی زائدی حمل مـی‌کنند (ر.ک. حکمت شادان،۳۷۲) و افلااطون را بـه او ترجیح مـیدهد. کریشی مـی‌گوید کـه در این دوران، نیچه متوجه شده کـه مـیان بینش ضد متافیزیکی خودش و فلسفه (سقراطی) اسپینوزا  گسستی هست. نیچه مقوله بنیـادی کوشش اسپینوزا را غریزه محافظه کارانـه مـی‌پندارد و به دلیل غایت خواهی آن _کریشی معتقد هست که نیچه این مفهوم را درست درک نکرده  زیرا فرضیـه اسپینوزا بر درونمندی جهانی immanence universelle استوار است، یعنی طبیعت قوانینی مختص بـه خود دارد وبس  او آنرا  رد مـی‌کند ودرنظر دارد مقوله توان خواهیVPخود را جا بی اندازد. نیچه انتظار داشت کـه اسپینوزا نگرش نظامند خود را بر پایـه نفی خدای مسیحیت بنا سازد و نـه بر تدوین مفهوم خدا (ر.ک. دجال ،۱۷). درون طی نگارش حکمت شادان، نیچه درون گفتار ۳۳۳ اشاره کرده بود کـه شناخت براساس غریزه‌ها و تن شکل مـی‌گیرد و نـه بر مرتبه والایی وسکینـه ذهن. یعنی درک حقیقت نزدهریک روند متفاوتی دارد:یکی تکیـه برجسم، تجربه‌های حسی- فیزیولوژیکی مـی‌کند، دیگری بـه ذهن و عقل باور دارد. هر دوفیلسوف اخلاق را نقد مـی‌کنند ولی نقد نیچه درون پی واژگونی ارزش هاست درحالی کـه اسپینوزا خواهان “بهبودی عقل” (ر.ک. رساله) واصلاح هست مانند دکارت ومتفکران عصرکلاسیک. به منظور اسپینوزا هدف فلسفه_ مانند ویتگنشتاین بـه قول کریشی_ آشکار منطقی اندیشـه است، درون حالی کـه از دید نیچه  بن شناخت شور وغریزه است. درون پایـان گفتار خود خانم کریشی بر تفاوت بینش‌های آنان تکیـه مـی‌کند و مـی‌گوید کـه از نگاه نیچه فیلسوف “پزشک تمدن” هست و بـه آن پروژه تمدن سقراطی _که بر تخیل مداوا و درمان زندکی و هستی بوسیله شناخت عقلانی _ باور ندارد. از نظر اسپینوزا رسالت فیلسوف بیشتر درون حوزه معنا شناسی و طبقه بندی پدیده‌ها قرار دارد و پزشک معالج و معلم اخلاق نیست.”

    در بخش دوم جلسه دوریـان آستور، تحصیل کردۀ مدرسه عالیـه نورمال پاریس و کنسرواتوار آمستردام، آلمانی دان، موسیقیدان واپرا شناس و مؤلف آثار گوناگونی درباره نیچه، لو سالومـه، فروید، کافکا، گوته، واگنر و ریلکه و تدوین فرهنگ نیچه زیر نظر او و پژوهشگر درمورد مفهوم  پرسپکتیو محوری نزد نیچه، لایب نیتز، وایت هید ودلوز  از «پرسپکتیوهای نا آگاهانـه نزد لایب لینز و نیچه » چنین سخن بـه مـیان آورد:

    دکتر دوریـان استور استاد موسیقی وفلسفه درون پاریس و کنسرواتوار امستردام

    “ترجمـه و تلخیص متن آستور

    پرسپکتیوها و نظرگاه‌های ناآگاهانـه نزد لایب نیتز و نیچه  آستورگفتار خود را با جمله نیچه ـ ژرفای اندیشـه لایب نیتز هنوز بـه طور کامل درک و آشکار نشده (حکمت شادان، گفتار۳۵۷) ـ شروع مـی‌کند و مـی‌نویسد با این کـه لایب نیتز آلمانی، پروتستان مذهب، متافیزیسین، فیلسوف قانون هم‌سازی پیشین و فردی مع خداوند است، مورد توجه نیچه قرار مـی‌گیرد. یعنی نیچه کـه بیشتر از طریق مفسران آثار لایب نیتز(Lange,Spir,Dühring ) با افکار او آشنا شده علاقه بـه دا کرده است. نیچه درون یـادداشت‌های خود از این ” اندیشورز تنـها و اهل خطر” و نیز از”این آلمانی اصیل” یـاد مـی‌کند (ر.ک.پاره گفتارها بعد از مرگF.P.juin1885 ) .آستور با تکیـه برگفتار ۳۵۷ حکمت شادان ـ لایب نیتز، هگل وکانت درفرهنگ آلمان متفکرانی استثنایی مـی‌باشند ـ قضاوت پیشین نیچه را تکمـیل مـی‌کند. آستور برقطعه فوق ممـی‌کند چون از نظر نیچه لایب نیتز تیزبین، برخلاف دکارت و پیشینیـان خود، درک کرده بوده کـه آنچه کـه وجدان آگاه (یـا خرد) مـی‌نامـیم چیزیست عارض واتفاقی ذهنیت ـ و شاید هم بیـانگرجنبه بیمار گونـه  وضیعت فکری و روانی ـ ماست. از نظر نیچه، لایب نیتز توانست با چنین برداشت ژرف و دگرگون کننده مفهوم  ظاهر را زیر سؤال ببرد و نشان دهد کـه ژرف نگری درون مـیان آلمانی‌ها هنوز از بین نرفته است. آستور بـه کشف کشف او ـ وجدان آگاه آدمـی تنـها لایـه‌ای از روان هست و جنبه اتفاقی دارد ـ مـی‌پردازد  و مـی‌گوید کـه موضع لایبنیتز هم مخالف نظر دکارت (نگاه خرد محور بـه وجدان آگاه) است، هم متفاوت با نگرش تجربه محور لاک (تجربه حسی وجسمـی)، زیرا برداشتی پویـا از وجدان دارد وتوجه خاصی به  تصورات ضمـیر ناآگاه مـی‌کند. آستور گفتارش را با تعریف مفهوم ادراک perception ـ تصور وبیـان کثرت درون وحدت، یعنی بیـان تطابق طبیعی مـیان واحدی ادراک کننده (مونادmonade یـا جوهر فرد) وکثرتی مورد ادراک (جهان) ـ نزد لایب نیتز ادامـه مـی‌دهد و مـی‌گوید  کـه عمل ادراک منفعل  نیست بلکه بر اساس نیروی شوقappetito پویـاتر و آگاه‌تر مـی‌گردد. آستور مـی‌نویسد کـه لایب نیتز درسال۱۶۹۱ بـه تعریف فوق مقوله entéléchie کمال ارسطو را نیز مـی‌افزاید ولی معنای تازه‌ای -کمال جنبه ناتمام و توان خواه puissance active پیدا مـی‌کند ـ بـه آن مـی‌بخشد و ادراک پنـهان perception را از ادراک آشکارaperception تفکیک و درجه بندی مـی‌کند (اشاره بـه صدای امواج دریـا). آنچه کـه در این دیدگاه نیچه مـهم مـی‌شمرد توجه لایب نیتز بـه نبود  وحدت بخشی درون وجدان آگاه و وجود نیرویی ناآگاه به منظور حس و درک کثرت پدیده. آستور یـادآور مـی‌شود کـه برای نیچه هسته انسان آگاهی نیست ـ بـه ویژه اینکه وجدان آگاه آدمـی ناموزون و بی ثبات هست (حکمت شادان،۱۱)ـ با وام گیری مفهوم  شوق از لایب نیتز، نیچه  موتور و رشد حیـات را  شوق مـی‌داند (ر.ک. F.P.nov.1887).  در واقع، ازمنظر نیچه فعالیت اندیشـه بیشتر جنبه ناآگاهانـه دارد و با تکیـه بر کارکردهای حیوانی، جانورشناسی و فیزیولوژیک، او مـی‌گوید کـه “حدس و باورلایب نیتز درست بوده” (حکمت شدان،۳۵۴) و روندهای شناخت اساسا” غیرآگاهانـه اند. البته، نیچه  برداشت دوگانـه dualiste او را کـه آگاهی را تنـها مختص مونادهای معنوی مـی‌کند (مونادهای جسمانی بـه امرالهی از آگاهی  فاقدند !) نمـی‌پذیرد. با این حال،هم نیچه ،هم لایب نیتز بـه حیـات وزندگی ارج مـی‌نـهند  vitalismeو هر دو آنان با نگرش اتمـیسم atomisme مخالفت دارند، هر چند کـه نیچه چه درون مونادیسم باوری، چه اتمـیسم باوری جنبه غیرعلمـی همسانی مـی‌بیند. آستور معتقد هست که لایب نیتز تنـها اتم معنوی- جوهری ـ همان نقاط متافیزیـه اتم مادی دموکریت را قبول دارد ودرآخرین متون خود از وجود مونادی مسلط و وحدت بخش (= جوهری الهی اضافه شده surajouté ) درپدیده‌ها سخن مـی‌راند کـه با واژگان نیچه ـ درون هر سازواره ،مناسبات بر پایـه فرماندهی- فرمانبری قرار دارند( فراسوی خیر وشر،۱۹ )_ شباهت و هم زبانی دارد. درباره “خویشاوندی” یـا هم سویی نیچه با لایب نیتز، آستور بر این باور هست ـ با مقایسه توان خواهی willezurmacht با شوق appetito، نیروی رشد وتکامل ـ کـه هر دو آنان، علیرغم تفاوتهای عقیدتی خویش، پیرو یک پرسپکتیویسم ـ نظرگاه محوری بنیـادی اند کـه بر اساس ادراک بنا شده است: هستی یـا واقعیت اساسا” جنبه ادراکی دارد  و از نگاه نیچه قرار جهان حقیقی درون برابر جهان ظاهری بی مورد هست (ر.ک. F.P. été ۱۸۸۶) زیرا هر جهانی جهانیست به منظور ما، یعنی پرسپکتیویسم:” آیـا نگرش نظرگاهی جزء هستی هست ؟ آیـا رابطه ایست مـیان هستی‌ها ؟ آیـا نیروهای حاضر طوری قرار دارند کـه این رابطه بستگی بـه نگرش ادراکی دارد؟ آری، این امر ممکن هست اگرهرهستی sein چیزی باشد اساسا” دارای ادراک.” آستور از آنچه کـه همراه با نیچه دگرگونی ظاهر لایب نیتزمـی نامد چنین نتیجه مـی‌گیرد : “بدون تکیـه گاه سنجش‌های پرسپکتیویستی وظاهری، حیـاط و زندگی ای  اصلا “وجودی نداشت … شاید بهتر باشد کـه جهان ظاهر را قبول کنیم  و از درجات ظاهر پدیده‌ها سخن گوییم، از جنبه‌ی تاریک یـا روش آنان” بدین ترتیب، لازم هست تاریک  و روشنایی‌های لایب نیتز عصر باروک baroque را دنبال کنیم ـ آستور بـه اثر دلوز ((pli اشاره مـی‌کند ـ چون او بـه درجات تاریک و روشن پدیده‌ها و گذار از ضمـیر ناآگاه بـه ضمـیرآگاه  توجه کرده‌بود. آستورگفتار خود را با جمله نیچه ‌ـ سطحی بودن یونانیـان نتیجه ژرف نگری شان بود (ر.ک.پیش گفتار حکمت شادان) ـ بـه پایـان مـی‌رساند.”

    دیگر سخنران این جلسه، مجید هوشنگی، مدرس فلسفه و ادبیـات درون دانشگاه تربیت مدرس و اخذ دکترا با رساله‌ای دربارۀ  مقایسۀ افکار و بینش‌های مولانا و نیچه، مترجم قسمتی از مکاتبات نیچه و پژوهشگر درون زمـینۀ فلسفۀ تطبیقی سخنانی با عنوان «نیچه مولوی و جنون عقلاالمجانین» ایراد کرد و گفت:

    دکتر مجید هوشنگی

    “چکیده

    پژوهشگران به منظور یـافتن ابعاد جنون نیچه دست بـه تحقیقاتی زده‌اند که  هم متکی بر گاهشمار زندگی نیچه هست و هم برگرفته از گزاره‌های درون متنی آثار اوست. البته حتما توجه داشت کـه بدون شک، عوامل گوناگونی درون فروپاشی و پریشانی نیچه تأثیر داشتند، بـه ویژه عوامل جسمانی، عاطفی و عاشقانـه اما بنابر شواهد و داده‌های موجود، عناصر فوق دروف معنوی نیچه اساسا تعیین کننده نبودند و تنـها نقشی مکمل داشتند. اما درون یک بافت شناسی عمـیق و با توجه بـه تبار شناسی اندیشـه‌ی نیچه و بررسی هستی شناسی، نگاه و فلسفه‌ی او درون خصوص جنون و متعاقبا شطح‌گویی‌، بـه یک سلسله خویشاوندی، روابط و همسویی نژادی مـیان فلسفه‌ی جنون او با اندیشـه‌ی عرفان ایرانی و بالاخص نگاه مولوی خواهیم رسید کـه در نقطه‌ی جنون عرفانی و خلسه‌ی معنوی با یکدیگر پیوند خورده اند و مـی‌توان بـه یک سلسله روابط عمـیق درون خصوص جنون مولانا و نیچه و متعاقبأ یک پیوند عمـیق مـیان نظام شطاحی این دو متفکر رسید کـه این پژوهش سعی درون بررسی و تحلیل این خویشاوندی‌هاست.

    کلیدواژه: جنون، شطح، مولوی، نیچه

    مقدمـه

    در خصوص جنون و زوایـای آن دیدگاه‌های زیـادی مطرح هست که گستره‌ی مباحث آن بـه حوزه‌های متنوعی چون روانشناسی، جامعه‌شناسی، عرفان، فلسفه و ادبیـات و دین کشیده شده است. اما نگاه فلسفی و تحلیل‌های معرفت شناسی درون این خصوص را مـی‌توان از یونان باستان مشاهده نمود و نخستین مباحث منسجم درون خصوص این دست مجانین و انسان‌های مرزی را مـی‌توان درون آثار افلاطون جستجو نمود کـه ظرفیت‌های هویّت بخش و شکل دهنده‌ای درون عرفان و فلسفه‌ی اسلامـی بصورت مستقیم و یـا غیر مستقیم داشته است. این سلسله تحلیل‌ها و تحقیق‌ها از آن روزگاران درون شرق و غرب مورد توجه اندیشمندان مختلف قرار گرفته و مـی‌توان جدیت این موضوع را درون تحلیل‌های اخیر فوکو و گلدمن درون این خصوص بطور مستقل دید. اما درون مـیان این نگرش‌های فلسفی و معرفت شناسی، بحث درون خصوص جنون نیچه و جنون عرفانی مولانا دارای سابقه‌ای طولانی هست و متفکرین زیـادی درون این خصوص سخن رانده‌اند. پژوهشگران جنون نیچه را دارای ابعاد و ماهیت گوناگونی مـی‌دانند کـه در موارد زیر دسته‌بندی مـی‌شود: ۱- جنون عصر مدرن

    به باور فوکو، یکی از مـهمترین شخصیت‌های مرزی درون تاریخ جنون کـه برحسب شرایط مربوط بـه عصر روزگار خود وارد مرحله‌ی جنون گردیده، بی‌شک نیچه است. ۲- جنون مغزی: بسیـاری از پژوهشگران به منظور جنون نیچه بـه دنبال علت‌های کاملا جسمـی و عارضه‌های برخاسته از فلج مغزی گشته و در لابلای زندگی‌نامـه‌ی وی، ردّ روابط ، خودارضایی یـا بیماری‌های مادرزادی را گرفته‌اند. ۳- جنون انسان تراژیک: طیفی از نظرات معطوف بـه چرایی جنون نیچه، بـه برجسته سازی اصل ناکامـی معنوی و رنج حاصل از آن درون زندگی انسان تراژیک مـی‌پردازد کـه نیچه مصداق عینی این انسان قلمداد شده و حضور رنج انسانی درون لایـه‌های متفاوتی از زندگی وی قابل توجه مـی‌باشد. ۴- جنون عرفانی: از منظر این پژوهش، نیچه مرید دیونیزوس و پیرو «حکمت شادان» هست و مـی‌توان او را اهل عرفان و خویشاوند اشراقیون شمرد. آشنایی نیچه با مقوله‌ی جنون عرفانی را از طریق دو سند مورد بررسی قرار مـی‌دهد؛ نخست آنکه نیچه بعد از ورود بـه وادی جنون و شکل گیریوف معنوی خود درون رابطه با واقعه‌ی مـیدان کارلو آلبرتو شـهر تورن بـه روان پزشک ویل کـه در ایستگاه راه آهن بـه پیشواز او آمده بود، مـی‌گوید: «چند سال پیش درباره‌ی دیوانگی عرفانی با هم بحث کردیم.» (نیچه، ۱۳۸۹د: ۱۰) از سوی دیگر، با ارائه‌ی اسنادی معتقد هست که نیچه بصیرت و منطق خود را کاملا از کف نداده است، لذا مـی‌توان بـه دلایلی بـه دیوانگی او “شک برد” و فروپاشی فکری نویسنده را “ظاهری و ساختگی” پنداشت. کما اینکه پیترگاست و اوربک همواره بـه جنون نیچه شک داشتند. و حتی کلوسفسکی بر دیوانگی “ساختگی” نیچه استناداتی ارائه مـی‌کند. بـه باور او نیچه درون جریـان توطئه‌ای مشغول “نقش بازی ” به منظور پیرامونیـان خود بوده هست تا هم جامعه‌ را دست بیندازد و هم با بصیرت تمام، سرنوشت خویش را بـه تلاطم امواج خرد زدایی واگذار کند. بعد نیچه آگاهانـه وارد عرصه‌ی خطرناک دیوانگی شده است. درون بابوف معنوی نیچه مـی‌توان نتیجه گرفت کـه در برخی از گفتارها ابهام، هذیـان و تضاد چنان شدید هست که احساس مـی‌کنیم نویسنده گرفتار تناقض‌گویی مـی‌باشد، درون حالی کـه او درون نوعی سرمستی قرار دارد و بیـانش توسط زبان شطح ربوده شده است!

    دیوانـه‌ی نیچه و انسان مرزی مولوی

    نیکی از مـهمترین مقولات انسان شناسی کـه مورد توجه مولانا، ساحتی از وجود انسان‌ی هست که درون برزخی از عقل و عشق، سکر و صحو و یـا خرد و جنون بسر مـی‌برند. این انسان‌ها کـه در این پژوهش، از آنان بـه “انسان‌های مرزی” تعبیر مـی‌شود، محصول عدم تعیّن بـه جغرافیـای معنوی خاص مـی‌باشند و در تعابیر عرفانی، بـه عقلاءالمجانین شـهرت یـافته‌اند. این بُعد وجودی انسان را از آن لحاظ مـی‌توان بـه انسان‌های مرزی تعبیر کرد، کـه در وجود آنان، جدال مـیان “جهان‌های موازی” مشاهده مـی‌شود. لذا زمانی کـه از تجربه‌های عالم معنا درون عالم ناسوت سخن مـی‌گویند یـا بنا بر منطق آن جهان متعالی و شـهودی درون این جهان ناسوت عمل مـی‌کنند، توسط انسان‌ها متهم بـه جنون مـی‌گردند.

    ماجرای رابطه‌ی این مجانین درون چند حوزه‌ی‌ کلی قابل دسته بندی هست که از آن مـی‌توان بـه موارد زیر یـاد کرد: ۱) مخفی شدن زیر نقاب جنون به منظور فرار از مصایب دانایی ۲) جنون از فرط استیلای محبت و از دست رفتن نیروی عقل درون غلبه‌ی نیروی عشق. ج) درون بسیـاری موارد این جنون از اغراض ثانوی سیـاسی و اجتماعی برخوردار هست که این شکل از انسان عرفانی را تصویرگری مـی‌نماید.

    فریدریش نیچه

    اما درون نگرش مولانا این انسان‌های مرزی یـا بـه تعبیری مجانین، درست همانند نگاه نیچه دارای جنبه‌ی تمثیلی و رمزگانی داشته‌اند و کارکرد آنان درون اثر مولانا و همچنین شخصیت فردی او، کارکرد نمادین است. نکته‌ی پیوند دهنده‌ی دیوانگان نیچه و مولانا  درون تاکید هر دو بر جنبه‌ی تعلیمـی داستان دیوانگان هست که با آوردن تمثیل‌های پرمعنا، تصویری روشن از احوال دیوانگان الهی را همراه با تفسیری نسبتا مبسوط درباره خصوصیـات باطنی و مراتب معنوی آنان ارائه مـی‌دهد. داریوش آشوری درون این مقام، بـه عنوان یکی از پژوهشگرانی کـه نیچه را درون پیوندی عمـیق با مکتب عرفان ایران مـی‌داند، بعد از بیـان ادلّه‌ای چون عوامل اجتماعی، عقل ستیزی و بیـان سمبلیک، بر این باور هست که تراژدی را تنـها بـه زبانِ ادبیّات، بـه زبانِ شاعرانـه، با آوردنِ استعاره و تمثیل و داستان مـی‌توان بازگفت. زبانِ مفهومـیِ فلسفی درون این مـیدان درون شرحِ‌ِ دردِ تراژیک لال است. بـه همـین دلیل، نیچه این تجربه را بـه زبانِ شاعرانـه و از زبان دیوانگان اسراری را کـه جامعه تحمل بیـان صریح آن را ندارد باز نمایی مـی‌کند.

    با توجه بـه مولانا و نیچه درون خصوص مفهوم جنون، مـی‌توان بـه این نتیجه رسید کـه هر دو متفکر از جهت تعریف، شناخت و در حوزه‌ی عملگرایی، درون موارد متعددی دارای خویشاوندی و همسویی ناب با یکدیگر بـه سر مـی‌برند کـه مـهمترین موارد آن ازین قرار است: ۱) هر دو متفکر جنون را نقابی مـی‌دانند کـه مـی‌توان بواسطه‌ی آن از هجوم دانایی و هیـاهوی تصاویر و ادراکات اندکی آسود و در برابر جهل و نادانی مـیان مایگان و گله‌ی انسانی بـه دامان آن خزید. ۲) جنس جنون و بی‌خویشی هر دو متفکر، نوعی جنون عرفانی و شرقی هست که درون حوزه‌های گزاره‌ها، ماهیت و فرم از یک آبشخور سرچشمـه مـی‌گیرد. ۳) هر دو متفکر از شخصیت دیوانـه و مجنون، بـه عنوان تصویری نمادین و سمبلیک استفاده مـی‌کنند که تا برخی گزاره‌هایی کـه به صراحت و آشکارا مجال بیـانش را ندارند، درون قالب و با استفاده از ابزار زبانی و ادبیـات دیوانگان، قابل تبیین و ارائه بـه جامعه شود و ذهن و اندیشـه‌ی جامعه، حوزه‌ی معرفت شناسی این دو متفکر را با این شخصیت نمادین یعنی شخصیت دیوانـه و زبان سمبلیک آن، عمـیقتر، بهتر و شفافتر درک نماید. ۴) هر دو متفکر درون زاویـه‌هایی از زندگی خویش و در فرازهایی از فروغ معرفتی، دچاروفی آگاهانـه شده و به دامان جنون پناه‌اند کـه در باور این پژوهش جنس و شاکله‌ی هر دو جنون از یک آبشخور سیراب شده اند. ۵) هر دو اندیشمند، زبان شطح را بـه عنوان ابزاری به منظور بیـان معرفت ناب و اندیشـه‌ی رمزگانی خود انتخاب نموده‌اند و بخش‌هایی از نوشتار هر دو گزاره‌های شطح ‌گونـه‌ایست کـه نیـازمند رمزگشایی و تحلیل‌های نمادشناسانـه است. ۶) جنون نیچه و مولانا از تقابل جهان‌های موازی شکل گرفته هست که درون آن انسان مرزی، مـیان دو جهان درون و بیرون درون کشاکش بوده و نـهایتا، درک حقیقت گزاره‌های آنان، مستلزم درک زیستگاه روحانی آن متفکر درون آن لحظه‌ی وجودی بوده است.”

    در واپسین لحظات این نشست دو روزه، استاد داریوش شایگان، فیلسوف و اندیشمند ایرانی کـه نامش درون سطح بین‌المللی شناخته شده هست و دارای آثارگوناگونی (به فارسی، فرانسه، انگلیسی) درعرصه‌های فلسفه، فرهنگ شناسی و ادبیـات هست و با بزرگانی مانند یونگ و هانری کربن همکاری داشته است، مقالۀ خود را با عنوان تأملی چند درون مورد نیچه خیـام و بازگشت ازلی ارائه داشت و گفت:

    دکتر داریوش شایگان درباره نیچه و بازگشت همان سخنرانی کرد.

    “نیچه و بازگشت ابدی همان

    خیـام و بازگشت ابدی حوادث

    اشتیـاق من بـه مطالعۀ آثار نیچه سابقه‌ای طولانی دارد، از دیرباز مسحور ایده‌های مبتکرانۀ او بوده‌ام. مفاهیمـی چون نیـهیلیسم کـه مطابق آن تمامـی ارزش‌های متعالی بی‌اعتبار مـی‌شوند و فرض وجود هرگونـه غایتی منتفی هست و به منظور پرسش «چرا؟» هیچ پاسخی درون کار نیست. نیچه جهان افلاطونی را واژگون مـی‌کند زیرا بـه باور او هیچ مفهوم قائم بـه ذاتی وجود ندارد کـه بتوان آن را الهی یـا تجسم اخلاقیـات دانست، و چون دنیـای متعالی به‌زعم وی فاقد هرگونـه معناست، بعد حقیقت دیـانت و فلسفه نیز کـه بر شالودۀ ارزش‌های این دنیـا بنا شده‌اند نیز خواه‌ناخواه از درجۀ اعتبار ساقط مـی‌شوند.

    شخصیت نیچه نیز برایم خالی از وجوه حیرت‌انگیز نبود؛ سرسپردگی‌اش بـه واگنر و بعد پشت ش بـه این جذبۀ مقاومت‌ناپذیر، کـه خودش آن را «بیماری واگنر» مـی‌خوانَد و خلاصی از این بیماری را با عبارت «از خود فراگذشتن» توصیف مـی‌کند. ویژگی تأمل‌برانگیز دیگر، نگاه تمجیدآمـیز نیچه بـه فرهنگ فرانسه و نفی فرهنگ آلمان است. او برتری فرهنگ فرانسه درون اروپا را یکی، درون اعتبار ذوق درون این سرزمـین مـی‌داند؛ دوم، درون ارجمندی فرهنگ مورالیست‌های آن؛ و سوم، درون به‌بارنشستن سنتز موفقی از شمال و جنوب کـه فرانسویـان را قادر بـه درک مسائلی مـی‌سازد کـه دیگر اروپاییـان از فهم آنـها عاجزند.

    ولی درون تفکر نیچه مفهومـی وجود دارد کـه همواره برایم سرشار از ابهام بوده است: مفهوم «بازگشت ابدی، همان». البته من بـه دلیل مطالعاتم درون هندشناسی و آشنایی‌ام با مفهوم «ادوار کیـهانی» با ایده بازگشت ابدی بیگانـه نبودم ولی مفهوم بازگشت ابدی درون تفکر هندی از قانون کارما تبعیت مـی‌کند و مطابق با این قانون سرنوشت انسان درون زندگی بعدی تعیین مـی‌شود. دوریـان آستر درون این باره مـی‌گوید:”باید از خود بپرسیم چرا نیچه بـه چنین تفکر غریبی متوسل مـی‌شود کـه به موجب آن هر چیز و هر لحظه عیناً و بی‌هیچ تغییری بارها و بارها که تا بی‌نـهایت باز مـی‌گردد. نیچه نخست هرگونـه غایت‌شناسی را باقطعیت رد مـی‌کند. نـه آغازی هست نـه پایـانی نـه پیشرفتی. بدون غایت نـه روحی درون تاریخ هست، نـه خلقتی و نـه پایـانی به منظور دنیـا. مراد او درون اینجا نوعی ابدیت این‌دنیـایی هست که هیچ اتکایی بـه ماوراءالطبیعه ندارد. ابدیت این‌جهانی نیز ناگریز تکراری دائمـی هست که صورت دوار دارد نـه صورت خطی تیری کـه از چلۀ کمان رها مـی‌شود.”

    مفهوم «بازگشت ابدی» به منظور من طنین آشنای سخنان شاعر و اندیشمند دیگری را دارد کـه با افکار اندیشمند آلمانی بی‌شباهت نیست: عمر خیـام. خیـام مفهوم بازگشت ابدی را هفت قرن پیش از نیچه، از زاویـه‌ای دیگر طرح مـی‌کند کـه به عقیدۀ من معقول‌تر است. او بازگشت مدام حوادث و وضعیت‌های مشابه را با ضرباهنگ جنون‌آمـیز استمرار نـهیب مـی‌زند. این دو متفکر درون وارونـه‌ساختن دنیـای افلاطونی و انکار هرگونـه حقیقت متعالی و ردّ هرگونـه غایت‌شناسی نیز وجه اشتراک دارند.

    درک تفکر خیـام، به‏ رغم سادگى گمراه‌کنندۀ آن، سخت دشوار است. بـه ماسۀ نرم مى ‏ماند کـه از مـیان انگشتان فرو مى‏ ریزد. هرچه درون نگه‌داشتنش بیشتر بکوشى، زیر ظاهر دیدگاهى کـه در نگاه اول و از قرائت سطحى و اولیۀ آن دریـافت مى‏ شود، بیشتر از دستت فرو مى ‏لغزد. پیـام او روشن است: این جهان نـه آغازى دارد و نـه پایـانى. همـه‌چیز گذراست. مرگ درون هر لحظه و آن درون کمـین هست و درون سرشارترین آنات زندگى بی‌رحمانـه از کمـین‏گاه خود برون مى ‏جهد. همـه‌چیز محکوم بـه فناست، حتی از شکوهمندترین کاخ‌ها کـه زمانی بـه آسمان فخر مـی‌فروختند چیزی باقی نمـی‌ماند مگر تلّی از خاک. غایت و آخرتی، فردوس و دوزخی، درون کار نیست: «دوزخ شررى ز رنج بیـهوده ماست/ فردوس دمى ز وقت آسوده ماست». جهان از حس و شعور و درک عارى‏ ست و هردر آن نقش اوهام خود را مى ‏بیند. بنیـاد جهان بر پوچى و بیداد راست است: اى چرخ همـه خرابى از کینـه توست‏  بیدادگرى  شیوه  دیرینـه  توست‏

    وى  خاک  اگر    تو  بشکافند

    بس گوهر پربها که‌ درون توست‏

    حتى نام‌آورترینان رهسپار دیـار عدم‌اند و از این شب تاریک ره بـه روز نمـی‌برند، فسانـه‌ای مـی‌گویند و در خواب مـی‌شوند. نـه رستاخیزى درون کار است، نـه بازگشت بـه اصل و مبدئى، نـه امـیدى کـه «پس از صدهزار سال از دل خاک چون سبزه» بردَمى. نیک و بد روزگار را بـه چرخ حواله‌خطاست کـه چرخِ لایعقل، درون حل معماى وجود هزاران بار از ما عاجزتر است. جهان «خوابی و خیـالی و فریبی و دمـی» بیش نیست، «فانوس خیـال» هست که ما بر گِردش، «چون صوریم کاندر او حیرانیم»، بـه «لعبتکانی» مـی‌مانیم کـه دستى نامرئى روانۀ تماشاخانۀ جهانمان کرده باشد و بى ‏درنگ بـه «صندوق عدم» بازمان ‏گرداند. سرّى درون کار نیست (اسرار  ازل  را  نـه  تو دانى و نـه من‏ / وین حرف معما نـه توخوانى و نـه من‏) و چون پردۀ اسرار کـه در بعد آن سرنوشت ما را رقم مى‏ زنند برافتد، جز نیستى چیزى نمى‏ ماند (چون پرده برافتد نـه تو مانی و نـه من)

    خانم کیـانوش انصاری متن فارسی سخنرانی دکتر شایگان را قرائت کرد.

    رشتۀ جهان را از سر لاشعورى بافته ‏اند؛ اگر نظام جهان درون حد کمال است، چرا آن را تغییر دهیم و اگر ناقص هست خطا از کیست: «گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود/ ور نیک نیـامد این صور، عیب کـه راست؟» مـیان کفر و دین، و مـیان شک و یقین تنـها نفسى راه است، نفسى کـه همراه با لحظه‏ هاى فرّار درون گذر هست «از منزل کفر که تا به دین یک نفس است/ از عالم شک که تا به یقین یک نفس است» پس: «این یک نفس عزیز را خوش مى ‏دار/ چون حاصل عمر ما همـین یک نفس است.» این نفس و این دم را پیش از آنکه بگذرد و بگریزد، حتما دریـافت، که تا پیـاله نشکسته حتما نوشید، عشق را پیش از آنکه باد اجل جامۀ لطیف هستى را بردرد حتما آزمود. جهان بسی پیش‌تر از ما بوده و بعدتر نیز همچنان خواهد بود: «زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل/ زین بعد چو نباشیم همان خواهد بود»، کاش نـه ظهورى درون کار مـی‌بود، نـه تحولى و نـه هستی ‏اى‏؟

    گر  آمدنم  به  من  بُدى  نامدمى‏

    ور نیز شدن بـه من بُدى ناشدمى‏

    به زان نَبُدى کـه اندرین دیر خراب

    نـه آمدمى،  نـه شدمى،  نـه بُدَمى

    در جهانى چنین متغیر دریغا کـه همـه‌چیز بر باد است. ما تنـها یک دم مـهلت داریم و این دم نیز خود جز هیچ نیست:

    ای بی‌خبران شکل مجسم  هیچ  است

    وین  طارم  نُه سپهر ارقم هیچ  است‏

    خوش باش کـه در نشیمنو فساد

    وابسته یک دمـیم و آن هم هیچ است

    جهان‏ بینى خیـامـی از وارون‌سازى کامل نظام هستى‌شناختى جهان حکایت دارد. خیـام تنـها شاعر-متفکر ایرانى هست که نظام «افلاطونى» جهان را به‌کلى زیرورو مى‏کند. جابه‏ جاسازى خیـام نوعى به‌تعلیق درآوردن «آن»ى هست که از استمرار مى‏گریزد، استمرارى کـه تکرار و بازگشت ابدى پدیده هاى مشابه است. اما آنکه بى ‏وقفه تکرار مى ‏شود و بازمى ‏گردد، انسان نیست. خیـام مدام تکرار مى‏‌کند کـه ما دیگر هرگز بر صحنۀ تماشاخانۀ جهان باى‌‏گردیم؛ «بازگشت ابدی همان» چنانکه نیچه مـی‌پندارد درون اندیشۀ خیـام جایی ندارد، بلکه حوادث مشابه درون تکرار مدام و ابدی‌اند.

    این کوزه چو من عاشق زارى بوده است

    در بند  سر  زلف  نگارى  بوده  است‏

    این  دسته  که  بر  گردن  او  مى‏بینى

    دستى‏ست کـه بر گردن یـارى بوده است

    همچنانکه کوزۀ امروز، درون گذشته انسانى چون من بوده است، من نیز روزى چون‏ او خواهم شد، همان گونـه کـه آن دیگرى کـه مرا درون دست گرفته به‌نوبۀ خود کوزه‏‌اى درون دست دیگرى خواهد بود و این وضع ادامـه مى‌‏یـابد؛ و در این تکرار مکرّر، کـه رشتۀ استمرار را مى‌‏بافد، وقفه‌‏اى وجود ندارد. اگر چه موقعیتها بسته بـه این یـا آن شخص، با یکدیگر تفاوت دارند، اما ضرباهنگ جنون‌‏آمـیز این وضعیتهاى مشابه بى‌‏هیچ تفاوتى و به یک سان تداوم مى‌‏یـابد.

    خیـام از نقطۀ صفر آغاز مى‏‌کند: از منطقۀ خنثایى کـه در آنجا همۀ خاطره‏‌ها زدوده شده‌‏اند، همۀ عقایدِ پیش‌پنداشته، همۀ «ماتقدّم»هاى فلسفى، کنار رفته‏‌اند، نقطۀ پوچى نگاهى سرشار از حیرتى مدام. اما نگاهى نسبتاً سرد و یخ‌زده، بس‌که بصیرتى کـه از آن سرشار هست بُرَنده و بى‌‏مـهر است. این نگاه بـه نوعى بدبینى وجودى منتهى مى‏‌شود کـه از سر یأس و نومـیدى نیست، بلکه از بى‌اعتنایى فاخرى حکایت دارد کـه پشت سکه، یـا روى دیگر امور را مى‌‏بیند. یعنى نگاهى که، درون جایى کـه دیگران صورتهاى آرامش‌بخش و نشانـه‏‌هاى آشنا مى‏‌بینند، جز خلاء و پوچى نمى‌یـابد. با پرده‌درى خیـام فقر محتوا آشکار مى‌‏شود، فقرى چنان متراکم، و به‌ویژه چنان پربار از عدم و سرشار از غیبت، کـه بى‏‌معنایى، خود واضِع و موزِّعِ همۀ معناها مى‏‌شود.

    زمان حضور به منظور خیـام نـه از مقولۀ بازگشت بـه مبدأ و اصل است، نـه مطابق طرحى الهى بـه سوی غایتى خاص بسط مى‌‏یـابد. بلکه «آنیّتى» هست که از نمودها به‌وجود آمده است، و به مکثهایى کـه در برهوت «عدم» همچون واحه‏‌هاى درنگ است، قطعه‌قطعه مى‌‏شود. آنى کـه مانند گسستى مـیان دو واقعه به‌ناگاه ظهور مى‌‏کند: گسستى مـیان آنچه بوده هست و آنچه دیگر نیست، مـیان دست و دستۀ کوزه، مـیان «مگسى کـه پدید مى‌‏آید و ناپدید مى‌‏شود»، مـیان دم و بازدم. مـهلت و فرصتى به‌اندازۀ «گسست صاعقه آسا» مـیان آنچه پدیدار مى‏‌شود و آنچه درون واقعیت وجود ندارد، یعنى به‌اندازۀ اجل.

    جهان دو دروازه دارد: از درى به‌درون مى‌‏آییم، و از درون دیگر به‌در مى‌‏شویم. انسان مـیان دو عدم گرفتار است. و این امر ناشى از نقصى هست که درون ذات چیزها، درون بیـهودگى ذاتى و ازلى جهان، مستقر است. مـیان این دو عدم، حُلّه هستى از رنج بافته شده است، اما رنجى چنان اساسى کـه به‌نوعى پردۀ بنیـاد وجود را تشکیل مى‏‌دهد، چرا کـه وجود جز بازتولید نیست: «ناآمدگان اگر بدانند کـه ما/ از دهر چه مى‏‌کشیم نایند هنوز».

    همۀ ما بـه خاک بدل خواهیم شد و بقایـاى ما به‌منزلۀ کودى خواهد بود براى دگردیسی‌هاى دیگر. بدن ما آجرى خواهد شد براى ساختن گورهاى دیگر براى قربانیـان دیگرى کـه از پى مى‏آیند، تلّ خاکی کـه در سینۀ خود چشم پرویز و کاسۀ سر کیقباد را نـهان دارد. جهان گورگاهى‌‏ست عظیم، کارگاهى‌‏ست کـه در آن از خاکِ رفتگان قالبهاى تازه مى‏‌سازند. اما قالب‌هایى کـه به‌طرزى خستگى‌‏ناپذیر بازتولید همان الگوها و همان وضعیتهاى پیشین‌اند. از همـین‌روست کـه خیـام جهان را «کهنـه رباط» و «صحراى عدم» مى‏‌خواند. خیـام به‌ضرب ایجازى کوبنده و با بصیرتى انعطاف‏‌ناپذیر همۀ توهمات متافیزیکى را کـه انسان درون طى اعصار و قرون ساخته و پرداخته ویران مى‌‌‏کند.

    آگاهى خیـامى نـه چون مولانا عاطفى است، و نـه چون حافظ هنرمندانـه و پراحساس. آگاهى خیـام عمل ناب هشیـارى هست که گاه از طریق مستى ى به‌بار مـی‌آید کـه بیدارى را سیراب مى‌‏کند و گاه از طریق تیغ برّندۀ نگاهى تجربه مـی‌شود کـه صاعقه‌‏وار از نمودها و پدیده‏‌ها سر به‌درمى‌‏آورد. این دم، همۀ استمرار را، با همۀ گذشته‏‌اى کـه در پى خود دارد، با همۀ آینده‏‌اى کـه نویدش را مى‏‌دهد و با همۀ بار ازلى‏اى کـه بر دوش دارد، چنان درون خود فشرده و متراکم مى‏‌کند کـه ناگزیر از فرط فشردگی درون یک نقطه-فضاى فراموشى منفجر مـی‌شود. شاعر مى‌‏گوید با باده هم‏نشین شو چرا کـه سراسر قلمرو سلطنت محمود بـه این یک دم نمى‏‌ارزد. نالۀ چنگ را بشنو کـه صوت داوود درون آن است. بـه آنـها کـه رفته‌‏اند و به آنـها کـه آمده‌‏اند مـیندیش. خوش باش زیرا کـه مقصود همـین است. مقصود بى‏‌مقصود کل هستى درون این نقطۀ انفجارى به‌طرزى معجزه‏‌آسا تقطیر مى‏‌شود. نقطه‏‌ا‌ى کـه در آن گذشته و آینده، بهشت و دوزخ، درون فراموشى‌اى کـه شکل‌دهندۀ لحظۀ حضور هست زائل و زدوده مى‏‌شود، حضورى کـه انطباق دو وجه چیزهاست: وجه ظاهرى و وجه واقعى.

    نمایی از روز دوم جلسه «نیچه و جهان ایرانی»

    معلوم نیست این دمى را کـه فرو مى‌‏برم بتوانم بار دیگر برآورم (پر کن قدح باده کـه معلومم نیست / کاین دم کـه فرو برم، برآرم یـا نـه). دم، لحظه، لنگر درنگ من هست در صحراى عدم.

    از منظر عاطفى لحظه همچنین یک حالت روحى است، نوعى سرمستى هست که و شادى جنبۀ نمادین آن است. خیـام با افزودن این عامل دریغ‏‌آمـیز، از یک‌سو زوال شکنندۀ لحظه‌‏ا‌ى را آشکار مى‏‌کند کـه جذابیت فریبنده‌‏اش آبستن امرى تراژیک هست و از سوى دیگر ما را بـه ابدى‌ این لحظه مى‌‏خواند.

    مى‌‏گوید: به‌یـاد آر، به‌یـاد آر! کـه باده حتما نوشید (بلبل بـه زبان پهلوى با گل زرد / فریـاد همى زند کـه مى حتما خورد). این مستى مأمنى‌‏ست درون برابر «وعدۀ فرداى زاهد» و لذات بى‌‏معناى جهان، لحظه‏‌اى هست معلق مـیان دیروز و فردا، لحظه‏‌اى کـه شاعر با سه‌طلاق‌گفتن عقل یـا همان لاشعورى هستى، « رز» را بـه زنى مى‌‏گیرد. مى، روح جام است. همان هست که وجود فنایـابنده را درون «رستاخیز» لحظه «برمى‌‏انگیزاند.”

    چون درون گذرم بـه باده شویید مرا

    تلقین ز ناب گویید مرا

    خواهید بـه روز حشر یـابید مرا؟

    از خاک درون مـیکده جویید مرا

    اما باده هشیـار مى‌‏کند وقتى با «دل بیدار» درون پیوند است.. بقای من درون آن دم هست که جان باده از استمرار عمر بیرونم برد. با هر جرعه‌‏اى کـه از آن مىِ رهایى مى‏‌نوشم، جان دوباره مى‌‏یـابم. باده رستاخیز من است، نـه رستاخیزى کـه بازگشت به‌سوى خدا یـا هر کلیت متافیزیک باشد، بلکه «رستاخیز»ى کـه در آن، همچنانکه پدیدارها پی‌درپی و بی‌وقفه تکرار مـی‌شوند و در نمودها بازتاب مـی‌یـابند.

    و شادى دو یـار همراهند.

    این قافله عمر عجب مى‌‏گذرد

    دریـاب دمى کـه با طرب مى‌‏گذرد

    ساقى غم فرداى حریفان چه خورى

    پیش آر پیـاله را کـه شب مى‌‏گذرد

    شادى، آن وفور سرشارى هست که از لبریزی و سرریزى از مى دست مى‏‌دهد. لحظه و دمـی کـه ساقى گوید: «یک جام دگر بگیر و من نتوانم» بس‌که از سرشارى‌ای کـه مرا از خود برون مى‏‌کند، لبریزم. شادى «مذهب» من است، مرا از همۀ باورها، از کفر و از ایمان رها مى‌‏کند، شادى، عریـانى محض مرا درون لحظه‏‌اى کـه از سلطۀ زمان سربرمى‌‏آورم، آشکار مى‌‏کند. از همـین‌روست کـه این «دم طرب» سرانجام با حیـات جاودانى برابر مى‏‌شود، یعنى با ابدیتى کـه در لحظه بیدارى بازمى‌‏یـابیم. شادى خیـام، «مذهب» اوست. «رستاخیز» اوست درون جهانى کـه نـه گناه مى‏‌شناسد و نـه عقوبت. این شادى، شادى موجودِ استثنایىِ سازش‌ناپذیرى ‏ست کـه از هرگونـه پیش‌داورى رهاست و با جسارتى کم‏‌نظیر جرأت مى‏‌کند این آیین خاص خود را، به‏‌رغم توهمات معارضش، اعلان کند.

    مى خوردن و شاد بودن آئین من است‏

    فارغ بودن ز کفر و دین، دین من است‏

    گفتم بـه عروس دهر کابین تو چیست؟

    گفتا  دل  خرّم  تو  کابین  من  است

    دکتر حامد فولادوند، دکتر جیولیـانو کامپیونی و دکتر کریم مجتهدی

    در پایـان حامد فولادوند فارغ التحصیل از فرانسه و شاگرد مورخانی چون فرنان برودل، پییرویلار و دنیس ریشـه (مکتب تاریخنگاری آنال) و همکاری با ایران شناسان و اسلام شناسانی مانند علی‌مظاهری و ژاک برک و پژوهش بیش از سه دهه هست در زمـینۀ  نیچه‌شناسی سخنان خود را با عنوان «مقایسه و فرضیـه آزمایی دانشگاهی و پژوهشگر» ارائه کرد.

    عکس‌ها از: ژاله ستار. مجتبی سالک و  یـاسمـین شاهدی

    Advertisements




    [تاریخ ایران | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 2 شنا نونهالان نوجوان بسر عراق]

    نویسنده و منبع: moshrefzadeh | تاریخ انتشار: Fri, 13 Jul 2018 20:13:00 +0000



    کنسرت اصلی Live Is Life اصلی سال ۱۹۸۵ فوق العاده زیبا

    یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | درون باره موضوعات اجتماعی و ...

    درباره دفتر نقش‌های هادی حیدری
    گام‌های تعالی درون خطوط شکسته!!!
    محمود دولت‌آبادی
    هنر آن پدیده‌ای‌ست کـه من نمـی‌فهمم چیست؛ بـه همـین جهت با هر اثر ذوقی- هنری کـه مواجه مـی‌شوم حیرت مـی‌کنم. کنسرت اصلی Live Is Life اصلی سال ۱۹۸۵ فوق العاده زیبا این اثر مـی‌تواند یک لبخند، کنسرت اصلی Live Is Life اصلی سال ۱۹۸۵ فوق العاده زیبا حرکت یـا یک واگشت تن درون صحنـه تئاتر باشد، یک زخمـه بر سیم‌های ساز باشد، یک حرکت قلم ناگهانی بر حاشیـه یک نقش باشد یـا خط‌هایی کـه با آنـها طرحی پدید آمده هست مثل مقراض. کنسرت اصلی Live Is Life اصلی سال ۱۹۸۵ فوق العاده زیبا مقراض و کاغذ و قلم اجزایی هستند کـه در هنر اغراق «کاریکاتور»، زیـاد بـه آن پرداخته شده؛ اما از آن‌که این سه جزء همواره درون جدالی بی‌سرانجام بـه سر و به‌سر مـی‌برده‌اند، موضوعشان هم کهنـه نمـی‌شود و کهنـه نشده است. قلم بر کاغذ، نوعی سلطه خط بر ورق سپید هست و خط بر کاغذ نوعی ثبت یک فرضیـه هست و مقراض درون مقابل آنـها یک تهدید همـیشـه است. این‌بار هادی حیدری با این سه عنصر کار دیگری انجام داده هست و آن بیـان یک دوییت است. از یک‌سو بی‌پروایی آدمـی قلم بر دوش، بی‌توجه بـه تیغه‌ای کـه آماده فرودآمدن هست و از دیگر سو فریبکاری مقراض است. کاغذ هم عرصه است، خاموش و نامعترض. یک بال مقراض این‌بار از خانواده اره انتخاب شده و قلم نـه بر کاغذ مماس شده و جز آن بلکه چون بیل کـه بر شانـه دهقانی خوش‌خیـال، روی دوش مردی – جوانی
    خوش‌باور راه افتاده هست تا پله‌های تعالی را بپیماید! قلمچی خوش‌باور پله‌ها را سه تا- یکی بالا مـی‌رود. بالا مـی‌رود کـه لابد بر فرازتر پله تعالی به‌ایستد؟! اما نمـی‌بیند و نمـی‌داند یـا نمـی‌خواهد سر درون بیـاورد کـه آن والاترین پله‌های پندار کـه وی مـی‌پیماید بـه کام، بـه عمق کام مقراض منتهی مـی‌شود و آن کام فروکشاننده و خرد‌کننده اره‌ماهی‌واره‌ای‌ست کـه این‌بار بـه مقراض تبدیل شده که تا دندان‌هایش پلکانی باشد و فک‌های گشاده‌اش درون کار بلعیدن همـه آفتاب روی صفحه کاغذ طراحی. مردی- آدمـی بـه رنگ سپید، سرنوک قلمـی سپید از پهنـه آفتاب از پلکان بالا مـی‌رود… بالا مـی‌رود که تا به کجا برسد؟! کـه فرو برود؟ ‌
    پلکان سیـاه هست و دهانـه مقراض آفتابی و مرد سپید و نوک قلم سپید و گام‌ها مطمئن و… از این ساده‌تر، واضح‌تر و عجیب‌تر هم ممکن مـی‌شود؟! این هست که همـیشـه حس مـی‌کنم هنر چیزی‌ست کـه آن را من نمـی‌فهمم و با هربار برخورد با آن حیرت مـی‌کنم.
    هم درون طرحی دیگر دست‌ها قطع، کله تراشیده، دستی ندانم که؟ – دهان مرد کله‌ تراشیده، چشم‌ها وادریده، دهان‌ بسته، اما لب‌ها و دهان و لابد زبان پشت دست ندانم کـه را شکافته که تا بگوید مـی‌گویم لابد؛ و این عجیب نیست؟!
    یـا «بلبلی برگ گلی درون منقار» نداشت؛ چون نُک – فکش سیم‌پیچ شده بود.
    باری… اگر سیـاست محسناتی هم داشته باشد یکی‌ش همـین ساخته‌شدن زمـینـه‌هایی به منظور ایجاد کاریکاتوریست‌هاست، هنری کـه کهنـه نمـی‌شود؛ چون قدرت و سیـاست هم نو نمـی‌شوند؛ البته درون هر قاعده استثنایی هم ممکن هست یـا حتما فرض کنیم ممکن است! باری سلام مرا برسانید بـه آقای هادی حیدری کـه مرا بـه یـاد نخستین آشنایی‌های من با کاریکاتور مطبوعاتی درون «کتاب هفته» انداخت با قلم توانای مرتضی ممـیز- کـه یـادش زنده باد.
    کاریکاتور رسانـه‌ای دچار سوءتفاهم
    جواد مجابی . طرح: کنسرت اصلی Live Is Life اصلی سال ۱۹۸۵ فوق العاده زیبا هادی حیدری / شرق
    رابطه‌گیری آدم‌ها درون جامعه، عملا به منظور رسیدن بـه تفاهم است، تفاهم از فهم درست هر فرد، از خویشتن و از دیگری شروع مـی‌شود، بـه ادراک هستی از هماهنگی آدمـی با جهان و هستی مـی‌رسد. اما روابط انسانی – خواسته و ناخواسته – درون شرایط اجتماعی نامعقول، دچار سوءتفاهم مـی‌شود، چون بسیـاران با ترس و طمع و اجبار، از مرز هم‌اندیشی و همدلی با دیگران عبور مـی‌کنند و وارد فضای گسترده سوءتفاهم بشری مـی‌شوند. دنیـای ما شوربختانـه، بر شکل‌های متنوع گسترده‌ای از سوءتفاهم‌ها شکل گرفته کـه در درازنای زمان بدل بـه نوعی تفاهم جدید بین افراد با خود، با دیگران و فضاها شده است: یک تفاهم نابهنجار و اشتباه‌آمـیز.
    طراح طنزپرداز، پرده از روی این سوءتفاهم همگانی برمـی‌کشد و مـی‌کوشد با اثرش، روابط ناعادلانـه اجتماعی و بازیچه‌بودن آدمـی درون شبکه‌های قدرت باشد. پیداست «افشای راز خلوتیـان» بـه مذاق آنان کـه بازیگر یـا بازیچه این شرایط‌اند خوش نمـی‌آید. طنزاندیشان کـه منادی تفاهم واقعی‌اند، همواره قربانی سوءتفاهم مـی‌شوند.
    مجموعه آثار طنز تصویری «هادی حیدری» درون کتابی کـه «چاپ نشر نظر» از او منتشر کرده (در همان قد و قواره کـه همزمان به منظور «بهمن رضایی» کاریکاتوریست دیگر ما چاپ کرده بود) بـه دست من رسیده است، طرح‌های او را درون روزنامـه‌های مورد علاقه‌ام – از جامعه که تا شرق – پی گرفته و دیده‌ام کـه چگونـه این طراح پرمایـه درون شرایط متفاوت هیچ‌گاه از پا ننشسته و در هر فرصت محدودی کـه یـافته، رابطه قلم حقیقت جویش را با بینندگان کنجکاو حفظ کرده و گسترش داده است. او وظیفه اصلی یک کارتونیست را حضور درون رسانـه مـی‌داند و در این کار سخت کوشاست اما نـه بـه قیمت از دست نـهادن اصول اعتقادی خود و وظیفه آگاهی بخشی رندانـه‌ای کـه بر عهده کارتونیست روزنامـه است. مضمون بیشتر کارهای او همسویی با مقالات عمده‌ای هست که درون یک دوره قضایـای سیـاسی/ اجتماعی را درون روزنامـه‌ها بازتاب مـی‌دهد، این فضا طبعا انتقادی هست و موضوعاتی چون آزادی اندیشـه و بیـان، صندوق آرا و مـهره‌های سیـاه و سفید سیـاسی، قیچی جرح و تعدیل حتی حذف آثار و افکار، مفاهیمـی چون تنش‌گرایی، همدلی و عشق، توهم، خودشیفتگی فریبکار؛ موضوع کارتون‌های اوست. همچنین توجه بـه مسایل مـیهنی و مردمـی و اندکی امـید بـه آینده و آرزوی بهبود شرایط… درون اینجا برق رفت…
    پس از نیم ساعت برق آمد، مونیتور را روشن کردم سطرهای زیـادی را کـه در باب محدودیت تاریخی کاریکاتوریست درون روزنامـه‌ها از زمان مشروطیت که تا حالا نوشته بودم بـه علت حفظ ن بـه موقع، پاک شده بود. دلم سوخت به منظور پاک‌شدن پاراگرافی کـه در آن اشاره کرده بودم بـه وضع طراحان طنز اندیش کشور. یکباره متوجه شباهت غریبی شدم بین عملکرد ارباب جراید، با جریـان برق رفتگی؛ کـه چگونـه هردو خواه و ناخواه، بـه محو یک قسمت یـا کل اثری کـه نمـی‌پسندند مبادرت مـی‌ورزند، خواه آن اثر نوشته‌های من باشد یـا کارتون‌های حیدری. هرکه درون رسانـه‌های جمعی کار مـی‌کند بعد از مدتی از این برق گرفتگی و پاک‌سازی شگفت‌زده نمـی‌شود، حذف و محوشدن، انگار از شرایط بنیـادی کار درون رسانـه‌هاست. حیدری بر این نکته بیشترین تاکید را دارد. نشانـه آزاداندیشی، شناخت و تحمل دیگران بـه اندازه خودمان است.
    نگاهی بـه کارتون‌های هادی حیدری بـه انگيزه چاپ کتاب گزیده آثارش
    عابر کوچه خورشید
    علیرضا امـیرحاجبی
    1  چند سال پیش یکی از دوستان همکار کـه تازه بـه خارجه مـهاجرت کرده بود و حالا هم مشغول خوردن آب مملکت فرنگ هست در روز خبرنگار پیـامـی را به منظور دوستانش از جمله بنده ارسال کرد مبنی بر اینکه: «بازیگران سیرک! روزتان مبارک» من هم جواب دادم: «آفرین بـه شما کـه از جرگه بازیگران سیرک مطبوعاتی خارج شدی.» البته این دوست خبرنگار درون نـهایت از پیـام خود پشیمان شد. جوگیر شده بود. ذوق کرده بود کـه رسیده بـه فرنگ. خود من هم روزهای اول کـه هنوز عرقم خشک نشده بود کمـی جوگیر بودم. البته سفر من تحصیلی بود و نـه شغلی. نیمـه‌کاره هم ول کردیم برگشتیم مام مـیهن. گفتیم همـین‌جا بـه دنیـا آمدیم همـین‌جا هم جام رحمت را سر مـی‌کشیم.
    بعد هم کـه افتادیم تو کار مطبوعات. اول خارجی و بعد کـه دیدیم هوا پسه ول کردیم چسبیدیم بـه امور داخله. کم و زیـادش را پذیرفتیم. ما ماندیم و فحش و بدوبیراه هم زیـاد خوردیم از دوست و غریبه. فس‌ناله هم نزدیم. که تا اینکه شکر خدا گویـا کمـی اوضاع بهتر شده.  قصد من اهانت بـه فردی نیست و فقط از بس رسمـی نوشتم و اتو کشیده حرف زدم درون این فرصت کـه برای دوستم هادی حیدری مـی‌نویسم مـی‌خواهم راحت‌تر باشم. ترسی هم کـه ندارم. نـهایت اینکه مدیرمسوول خوش‌تیپ یـا سردبیر عزیزتر از جان کل یـادداشت را بـه علت خارج از عرف‌بودن مـی‌اندازند دور.  بگذریم. یکی دو سال پیش بود کـه به هادی گفتم: «بغض گلوم رو گرفته بیـا یک چیزی از زندگی تو بسازم. قبول کرد. من هم یک دوربین برداشتم و شروع کردم ضبط . از کارهاش گفت و مشکلات کار روزنامـه‌نگاری درون ایران و اینکه حتما صبوري کرد. از همـه مـهم‌تر چیزی گفت کـه مثل مایع حیـاتی، مثل آ‌ب‌قند حالم را جا آورد. جمله ساده‌ای بود: «روزنامـه‌نگاری درون ایران زنده است. هرچند مشکلات زیـاد هست اما مطبوعات ایرانی با همـین نیمـه‌نفس از پا نیفتاده.»
    این جمله برمـی‌گرده بـه ادعای یکی از دوستان کـه جایی مرقوم فرموده بودند: «روزنامـه‌نگاری ایران مرده است.» البته خیلی‌ها جواب این دوست عزیزمان را دادند اما حرف هادی مزه دیگری داشت. حالا امـیدوارم یک روز بتونیم این چیزهایی‌رو کـه هادی تو فیلم گفته حداقل بـه بچه‌های مطبوعاتی نشان دهیم.
    چندین ساله کـه با هادی درون ارتباط نزدیک هستم. مـی‌شـه گفت هر جا کـه او رفته من هم بودم حالا چرا اینطوری شده نمـی‌دونم. بـه هم اعتماد کامل داریم و حرف هم‌رو مـی‌فهمـیم. گرچه از نظر شخصیتی من پارتیزان هستم و برعهادی آرام و صبور. اما سال‌ها بدون کوچک‌ترین اختلافی با هم کار کرده و مـی‌کنیم. هنر هادی حیدری یک خصوصیت ویژه داره و آن هم تغییر پیـاپی است. هربار کـه در تحریریـه همدیگر رو مـی‌بینیم کارهای جدیدش رو بـه من نشان مـی‌ده و نظرخواهی مـی‌کنـه. درست برعبسیـاری هنرمندان فخیم و جلیل‌القدرکه نمـی‌شـه بهشون کوچک‌ترین انتقادی کرد، هادی کاملا انتقادها را گوش مـی‌ده و درست و غلط را درون نـهایت خودش انتخاب مـی‌کنـه. این ویژگی بسیـار مـهمـی است. نوعی ظرفیت کـه هری نداره.
    از این بابت خودش شانس آورده. یک داستان کوتاهی را هم همـین وسط بگم از یک استاد بزرگ کـه در یـادداشتی بـه آثارشان انتقادی کرده بودم. این استاد بـه دو نفر از دوستان نزدیکم گفته بود: «اصلا فلانی این کارها را ندیده و همـین‌جوری از سر کینـه حرفی زده.» حالا چه کینـه‌ای دارم از ایشان؟ خودم نفهمـیدم. بعد متوجه شدم این یک تاکتیک دفاعی‌ایست کـه به جای جواب مستقیم از سمت دیگری بـه موضوع حمله مـی‌کنند بعد هم یـادشون مـی‌ره چی گفتند. چند وقت بعد از این ماجرا، خود این استاد بـه شکل دیگری نکاتی را کـه من بـه عنوان انتقاد مطرح کرده بودم را تکرار د البته درون قالب گله و شکایت از موقعیت سینمای ایران.  حیدری چون خودش دارای نگاه انتقادی هست طبیعتا از مورد انتقاد قرار گرفتن برآشفته نمـی‌شود. بارها نکته‌هایی بـه ذهنم رسیده و مستقیم و بدون رفتن بـه سمت لفافه‌گویی و کادوپیچ‌، موضوع را بـه حیدری گفته‌ام.
    2  هنر کارتون به‌خصوص درون قالب ادیتوریـال راه رفتن بر روی لبه تیغ است. هرچه وضوح بیشتر دریـافت مستقیم راحت‌تر و دردسرها هم بیشتر. اما هنرمندان کارتونیست راه‌های دیگری را نیز به منظور بیـان انتقادات خود پیدا کرده‌اند و آن اشارات نمادین هست که که تا حدودی، تکرار مـی‌کنم که تا حدودی مـی‌تواند مارپیچی جهت خلاصی از ایجاد سوءتفاهمات را به‌وجود آورد.  حیدری درون این مـیان نیز با تجربه چندین و چند ساله درون عرصه مطبوعات این نکته را درک و به شکلی دست بـه خلق اثر مـی‌زند کـه بتوان تفاسیری آزاد حتی خارج از متن را ارایـه داد. موضوعات مورد استفاده حیدری متنوع و همگی درون بستر اجتماعی شکل مـی‌گیرد اما همگان شمول و عام هستند. بدين معنی کـه بسیـاری از کارتون‌های وی را هر شخص درون هر جای جهان مـی‌تواند درک و تفسیر کند. اکثر آثار او ماهیت بومـی ندارند بعد جهانی هستند و در ارتباط با موضوعاتی کـه مردمان سراسر گیتی درگیر آنـها هستند. عدالت، آزادی، حق انتخاب، فساد درون هر شکل و مقدار و سایر مفاهیمـی کـه انسان مدرن هر روز با آن دست بـه گریبان است. ایده‌آلیسم حیدری درون زیر لایـه‌های واقعیت موضوعاتش نـهفته است. او چیز زیـادی نمـی‌خواهد جز یک آرمانشـهر کوچک کـه گویـا بـه دست آوردنش کار ساده‌ای نیست. او نیز بـه دنبال شادی‌ای هست که سال‌های سال یـا بهتر بگویم قرن‌هاست کـه انسان پی‌جوی آن هست اما جز رنج چیزی نیـافته است.
    اخیرا بـه همت موسسه فرهنگی و پژوهشی چاپ و نشر نظر، مجموعه‌ای از آثار هادی حیدری راهی بازار نشر شده است. مجموعه‌ای شامل بیش از 80 کارتون و کاریکاتور کـه به طور مستقیم درون قالب مطبوعاتی ارایـه شده است. این قالب مـی‌تواند بدون معرفی شخصی و حرفه‌ای هنرمند، مخاطب را بـه درون فضای کاری وی یعنی مطبوعات راهنمایی کند. استفاده از بریده جراید درون برخی صفحات جوهر آثار حیدری را مشخص‌تر کرده است. اما از سمتی دیگر همـین قالب مطبوعاتی هنر حیدری را از حالت استقلال آن خارج و وابستگی آن را بـه ژورنالیسم زیـاد کرده است. گزین‌گویـه‌های حیدری درون چند صفحه کـه به نوعی گزارش کار محسوب مـی‌شود بیننده را از انگیزه و آغاز خلق اثر آگاه مـی‌سازد.  وی درون عرض این چند سال از شکلی بـه شکل دیگر تغییر ماهیت داده هست و تجربیـات جدیدی را درون فرم و محتوا بـه دست آورده. این نظر درست درون نقطه مقابل یـادداشت ماشاءالله شمس‌الواعظین هست که درون ابتدای همـین کتاب گفته فرم هادی حیدری تغییر نکرده و ثابت مانده، برعخطوط حیدری تکامل یـافته‌اند. دیگر احتیـاط‌کاری‌های گذشته را درون به کارگیری رنگ و در ترکیب‌بندی ندارد. زمانی از پرسپکتیو و عمق مـیدان غافل بود اما مدتی هست حسابی درگیر آن هست و ترکیب‌بندی و وزن عناصر صفحه را بیشتر و دقیق‌تر رعایت مـی‌کند. بـه آناتومـی توجه بیشتری مـی‌کند و شخصیت‌های کاریکاتورهایش واضح‌تر شده‌اند.  و دست‌آخر اینکه چون رو بـه خورشید راه مـی‌رود گاهی اشعه و تابش شدید چشم‌هایش را مـی‌زند اما او اهل باران نیز هست.‌ تر و تازه قدم بر مـی‌دارد بـه خدای خودش اس‌‌ام‌اس مـی‌زند کـه شجاعت مـی‌خواهد. راستی هادی سلام ما را بـه باران برسان.
    هادی حیدری […]
    «کاریکاتور (و بـه تعبیری کارتون) به‌ویژه از نوع ادیتوریـالش، هنری ا‌ست ذاتا رادیکال؛ تندوتیز و صریح و […]. »
    گزیده آثار کاریکاتور و کارتون‌‌های هادی حیدری درون مجموعه «انجمن جمجمک‌ها»ی نشر نظر منتشر شده است. این کتاب گزیده‌ای از بیش از یک‌دهه آثار او را درون بردارد. برخی از این کارها نقطه عطفی درون کارنامـه حیدری محسوب مـی‌شود، از این‌رو با حاشیـه‌نوشتی از دیگر آثار اندکی متمایز و برجسته شده است. مثلا کنار طرح «صادق هدایت» آمده است: «بوف‌کور صادق هدایت را اولین‌بار 17ساله بودم کـه خواندم. از آن روزها، فضای هولناک تیره‌ای درون ذهنم مانده. ساده‌ترین برداشتم از چهره هدایت را درون اینـها خلاصه کردم: یک مثلث، دو دایره و چند خط به‌عنوان سبیل!» یـا این حاشیـه‌نوشت کـه حیدری درون آن بـه نوعی بـه دسته‌بندی و بازتعریف آثار یک دوره پرداخته: «سال‌های 1376 که تا 1380، سال‌های جست‌وجو بود به منظور یـافتن شیوه‌ای کـه بتوانم مفاهیم ذهنی‌ام را درون قالب کارتون‌‌هایم انتقال دهم. روزهای تجربه‌گرایی. به‌خاطر همـین هست که برخی کارهای این دوره از خط و سطوح یکپارچه سیـاه‌وسفید تشکیل شده‌اند، بعضی‌هایشان با خط و هاشور و برخی هم تلفیقی از همـه اینـها.»
    با ورق‌زدن کتاب، تاریخی تصویری از دست‌کم یک‌دهه از روزگار ما روایت مـی‌شود. جدای از کاریکاتورهای این مجموعه -که همگی به‌گونـه‌ای با مفهوم امـید پیوند دارد و حتی تلخ‌ترین‌هاشان، نویدبخش روزهای روشن و فردایی بهتر است، ابتدای کتاب دو یـادداشت خواندنی بـه عنوان مقدمـه آمده است. «هادی حیدری، اسیر درون فرم، آزاد درون محتوا» عنوان مقدمـه محمود شمس (ماشاءالله شمس‌الواعظین) است. این روزنامـه‌نگار پیشکسوت مـی‌نویسد: «نام هادی حیدری، طراح و کاریکاتوریست ایرانی با روزنامـه‌های عصر اصلاحات گره خورده است، حتی اگر روزنامـه‌های این عصر را تریبون‌هایی بدانیم کـه هادی حیدری و دیگران با استفاده از آنـها، استعدادهای هنری خود را پرورش دادند، اما نکته جالب توجه اینکه هادی حیدری از معدود هنرمندانی هست که کار و رسالت خود را با پایـان دوره طلایی روزنامـه‌های عصر اصلاحات پایـان‌یـافته تلقی نکرده است… همچنان بـه کارش ادامـه داده و مـی‌دهد…» او معتقد هست که هادی حیدری درون طرح‌ها و کاریکاتورهایش هنوز از قالب‌ها و سبک‌ها و شکل‌های دوران اولیـه کارش استفاده مـی‌کند، چیز زیـادی بـه آن نیفزوده است، گویی مـی‌خواهد از سبک ساده‌اش جدا نشود، محتوای پیـام‌هایش غنی‌تر و پرمعنا شده است، اما درون شکل هنوز بـه سنت خودساخته‌اش وفادار است.»
    مسعود مـهرابی نیز درون مقدمـه‌ای خواندنی با عنوان «هادی حیدری […]» مـی‌نویسد: «در وجه غالب کاریکاتور و کارتون ادیتوریـال حاصل نگاهی مصلحانـه هست و با اهی مخاطره‌انگیز طراحی نمـی‌شود، اما همواره سلسله بی‌پایـانی از برداشت‌های مخاطره‌برانگیز این هنر و حرفه شریف را احاطه کرده است.»
    صحبت سرما و دندان است!
    حسن کریم‌زاده . طراح گرافیک و کارتونیست
    کتاب «هادی حیدری» پیش از آنکه حکم یک «گزیده آثار کارتون و کاریکاتور» را داشته باشد؛ آلبوم تصاویر و خاطرات یک دوران است. با این تفاوتِ محتوایی کـه اینجا خبری از ژست‌های شیک و لبخندهای مصنوعی پرسوناژهای جلو دوربین نیست؛ کـه دست‌چینی هست از خارستانِ ناملایمات دو دهه اخیر. مرد مـی‌خواهد کـه کتاب هادی را عامدانـه بگیرد، بی‌طرفانـه ببیند و منصفانـه بپذیرد! یکایک تصاویر این کتاب نـه بـه قصد خوش‌آمدن دیگران گردهم آمده‌اند و نـه به منظور ستاره‌گرفتنِ خالقشان، خلق شده‌اند. بی‌پرده‌اند و تلخ و افشاگر؛ چراکه هنرمند موردنظر ما فرزند‌خوانده ژورنالیسم هست و نـه نازپرورده هنر! تکلیفش با خودش مشخص هست و هدفش معین. آگاهانـه قدم درون راهی نـهاده کـه شکل تصویری آن نیز درون نخستین طرح این کتاب ارایـه شده است. اینجا صدایی اگر مـی‌شنویم، صحبت سرما و دندان است.  طرح‌های پیشِ‌رو تکنیک‌محور نیستند؛ از این روست کـه به‌شخصه درون مقابل هر فریم از کارتون‌های کتاب موردنظر، به‌طور معمول به‌جای آنکه بحث جذابیت بصری را پیش بکشم، دنبال ریشـه‌های مفهومـی‌شان و نیز سرشاخه‌های عینی‌شان درون جامعه مـی‌گردم. این را بـه حساب کم‌اهمـیت جلوه‌دادنِ «فرم» و«ارایـه» نمـی‌گذارم چرا کـه در کتابِ «هادی حیدری» مدارک مکتوبی داریم دال بر کنکاش‌های پی‌درپی او درون ابزارها، ‌از قلم فلزی و راپیدوگراف گرفته که تا نرم‌افزارهای دیجیتالی و این اواخر قلم نوری‌.  بیشتر کارتون‌های جمع‌شده درون این مجموعه، پیش‌تر درون روزنامـه‌های معتبر داخلی منتشر شده و بازخوردهای سرد و گرم روزگار را تجربه کرده‌اند. حال درون یک مجموعه 112صفحه‌ای رنگی توسط نشر نظر، بازپخش مـی‌شوند که تا به زعم کارتونیست این کتاب «نسل آینده»،
    روزگار پدرانشان را از دریچه این کارتون‌ها ببینند و به قضاوت بنشینند. گرافیکِ کتاب، ساده، بی‌آلایش و در نگاه اول مـیزبان خوبی به منظور محتوای آن است. با اعتراف بـه این‌ نکته کـه عنوان «انجمن جمجمک‌ها» و نیز انتخاب تصویر«جمجمـه» بر پیشانی این سری از کتاب‌های کارتون، چندان خوشایند به‌نظر نمـی‌رسند؛ اما حتما دست ناشر فرهیخته این مجموعه را به منظور توجه مادی و معنوی بـه هنر مـهجور کارتون و کاریکاتور، بـه گرمـی فشرد.
    Advertisements




    [یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | درون باره موضوعات اجتماعی و ... کنسرت اصلی Live Is Life اصلی سال ۱۹۸۵ فوق العاده زیبا]

    نویسنده و منبع: moshrefzadeh | تاریخ انتشار: Wed, 11 Jul 2018 12:45:00 +0000



    ع رنگی رحم درمازندران

    فرهنگی | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 8

    انتشار ۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

    عصر یکشنبه، ع رنگی رحم درمازندران پنجم اردیبهشت ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، بنیـاد موقوفات دکتر محمود افشار با همراهی گنجینۀ پژوهشی ایرج افشار، مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامـی،کتابفروشی آینده و مجلۀ بخارا درون دویست و چهلمـین نشست از مجموعه مجالس شب های بخارا، مـیزبان شب «کریم اصفهانیـان» بود.

    این جلسه با حضور اساتید و بزرگانی از جمله: ع رنگی رحم درمازندران ابراهیم مکلا، هرمز همایون پور، ژاله آموزگار، محمدرضا شفیعی کدکنی، بهرام افشار، آرش افشار، محمد افشین وفایی، ایرج پارسی نژاد، ایرج رضائی (مدیر عامل سابق بنیـاد موقوفات افشار) برگزار شد.

    در ابتدا علی دهباشی ضمن خوشامدگویی بـه مـیهمانان این نشست، بخش هایی از زندگینامۀ کریم اصفهانیـان را به منظور حاضرین خواند:

    “کریم اصفهانیـان درون ۲۷ آبان سال ۱۳۱۵ خورشیدی درون تبریز چشم بـه جهان گشود. ع رنگی رحم درمازندران پدرانش اصفهانی و به کار تجارت مشغول بودند و در اصفهان کارخانۀ زریبافی داشتند. ع رنگی رحم درمازندران جدش حاج عبدالحمـید تاجر اصفهانی کـه طرف تجاری حاج امـین الضرب معروف بود، چون آذربایجان دروازۀ اروپا بـه شمار مـی رفت، بـه تبریز کوچ کرد.

    وی از کودکی بـه تهران رفت و تحصیلاتش را درون این شـهر پی گرفت. دروۀ ابتدایی را درون دبستان ابن سینا، دورۀ متوسطه را درون دبیرستان فیروز بهرام و کلاس دوازدهم را درون مدرسۀ علمـیه گذراند. آنگاه وارد دانشکدۀ ادبیـات دانشگاه تهران شد و لیسانس گرفت. وی درون کلاس های فوق لیسانس علوم اجتماعی نیز شرکت کرد اما چون علوم اجتماعی متناسب با ذوق ادبی او نبود، ادامـه نداد.

    علی دهباشی شرحی مختصر از زندگی کریم اصفهانیـان داد ـ عاز مجتبی سالک

    از استادان او حتما به عبدالعظیم خان قریب، جلال الدین همایی، محمدتقی مدرس رضوی، محمد معین، ذبیح الله صفا، سید کاظم عصار، صادق کیـا، صادق گوهرین، حسن مـینوچهر(دانشیـار ملک الشعرا بهار)، صدیقی، بدیع الزمان کردستانی، لطفعلی صورتگر، عیسی سپهبدی و احسان یـار شاطر اشاره داشت.

    همچنین گاه درون جلسات درس بزرگان بـه ویژه بدیع الزمان فروزانفر شرکت مـی جست. درون سال ۱۳۴۷ درون دانشگاه تهران مشغول بـه کار شد. نخستین مسئولیت او ریـاست دفتر دکتر ذبیح الله صفا درون ادارۀ کل انتشارات دانشگاه تهران و آخرینش معاونت دکتر بهرام فره وشی، مدیر عامل مؤسسۀ چاپ و انتشارات دانشگاه تهران بود.

    وی بـه سال ۱۳۶۰ بازنشسته شد. درون سال های ۱۳۶۳ که تا ۱۳۷۲ مدیر امور اداری مجلۀ آینده و مؤسسۀ روانشناسی دانشگاه تهران بـه ریـاست دکتر محمود صناعی بود و از سال ۱۳۷۲ بـه مدت ده سال دبیر شورای تولیت موقوفات دکتر محمود افشار یزدی بـه شمار مـی رفت و سال های بسیـاری عهده دار مسئولیت انتشارات این بنیـاد بوده است. اصفهانیـان درون مجموع نیم قرن با استاد ایرج افشار همکاری مستمر داشته است. چه درون مؤسسۀ انتشارات و کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، چه درون دورانی کـه مجلۀ آینده را بـه چاپ مـی سپرد و چه درون بنیـاد موقوفات دکتر محمود افشار.

    وی چهل سال بر روی اسناد و مدارک دورۀ قاجار کار کرد. اسناد تاریخی خاندان غفاری درون هفت جلد رهاورد این پژوهش چهل ساله هست که شش جلد آن توسط دانشگاه تهران و یک جلد آن درون انتشارات دکتر محمود افشار بـه چاپ رسیده است. همچنین او سی سال بـه انتشار پژوهش های ایرانشناسی (ناموارۀ دکتر محمود افشار) مشغول بود کـه حاصل آن درون ۲۲ جلد چاپ شد و چندی نیز بـه همکاری درون چاپ فرهنگ ایران زمـین، پرداخته است.

    مخزن الوقایع، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید درون ایران و ستوده نامـه (یـادمان دکتر منوچهر ستوده) از آثاری هست که بـه اهتمام کریم اصفهانیـان انتشار یـافته است. اشعار وی درون مجلات، مجموعه ها و یـادنامـه ها با نام های مستعار گوناگون از جمله «طراز تبریزی» بـه چشم مـی خورد. کریم اصفهانیـان ۱۳ بهمن ماه ۱۳۹۴ درون تهران بر اثر عارضۀ قلبی درگذشت.”

    نخستین سخنران این جلسه، دکتر سید مصطفی محقق داماد، درون وصف اخلاق و علم مدیر سابق انتشارات موقوفات دکتر محمود افشار، گفت:

    “باور نمـی کردم کـه به این زودی دریغا گوی جناب اصفهانیـان باشم. امسال شاید حدود بیست و چهارمـین سالی بود کـه من افتخار همکاری با ایشان را داشتم و با کمال تأسف یک مرگ ناگهانی به منظور ما بود کـه ما را بـه عزای خود مبتلا کرد. من آنچه کـه خودم از ایشان دریـافتم را درون چند کلمـه ای مـی گویم. واقعیت این هست که آقای اصفهانیـان را مظهر عشق بـه ادبیـات دیدم. هیچ چشم داشتی به منظور کار خود از نظر مالی نداشت. درون کمال مناعت طبع کار مـی کرد و عاشق کارش بود. فاضل بود و یقینا اساتید خود بـه فضل ایشان آگاهی دارند. ذوق و حضور ذهن ادبی و شعر فهم و درک بالایش از زبان بـه جای خود اما آنچه کـه من دیدم مسألۀ اخلاق هست و بـه قول حافظ:”یـار ما این دارد و آن نیز هم.” غیر از فضل و علم آنچه کـه در ایشان دیده ایم چهرۀ مـهربان همراه با مناعت طبع و وقار و سلامت نفس اوست. بـه آرامـی کار خود را انجام مـی داد و یکی از گرانبهاترین اشخاصی بود کـه من درون زندگی خودم دیده بودم.

    دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عاز مریم اسلوبی………….«إن آثارنا تدل علینا فنظروا بعدنا من الآثار» یعنی بعد از ما اگر مـی خواهید ما را بشناسید بـه آثار ما نگاه کنید و آثار ما دلالت بر ما خواهد کرد. این انبوه کاری کـه ملاحظه مـی فرمایید بدون هیچ سر و صدایی و تبلیغاتی توسط اصفهانیـان انجام شده و در کنار مرحوم ایرج افشار و این کارهای عظیم را انجام داده هست و جالب این کـه  کریم اصفهانیـان تاریخچه ای بود از ادبیـات فارسی و زندگینامۀ افراد بزرگ را بـه خوبی مـی شناخت و من تأسف خوردم کـه ای کاش قبل مرگ ایشان یک سری ریز نکاتی را از او ضبط مـی کردیم. بخش هایی از زندگی شخصی مرحوم همایی یـا فروزانفر را بـه خوبی مـی دانست و برای من جالب بود. ایشان یک موجود ادبی مجسم بود و از این جهت یک نمونۀ کامل ولی بیشتر از همـه آنچه کـه من را جذب خودش کرد، تواضع و اخلاق و متانت ایشان بود.

    از حاضرین تشکر مـی کنم کـه موقوفات افشار را از خود مـی دانید و تشریف آوردید. سعی ما این هست که این چراغ و خانۀ ادبیـات فارسی را روشن نگه داریم و کانون زبان فارسی محفوظ بماند و امروز با از دست و فقدان مرحوم اصفهانیـان یک شخص جوانی را انتخاب کردیم، جناب آقای دکتر افشین وفایی کـه از نمونـه های ادبی جوان ما هستند و قرار هست ایشان این راه را ادامـه دهند.”

    دومـین سخنران این مجلس، دکتر محمد روشن از یـاران طراز تبریزی، از دوران مشترک تحصیل درون دانشگاه تهران با رفیق دیرینش، یـاد کرد:

    “نظامـی گنجوی درون مرگ خاقانی مـی گوید:

    همـی گفتم کـه خاقانی دریغا گوی من باشد

    دریغا من شدم آخر دریغا گوی خاقانی

    ما با کریم اصفهانیـان از آغاز دانشگاه تهران درون دانشکدۀ ادبیـات هم کلاس و هم نشین و دوست بودیم. انسانی شریف و با فضیلت و همچون نام خود «کریم» و از کرامت های انسانی بـه حد وافر بهره مند بود. چون از بندۀ کم ترین خواسته شد کـه سخن بگویم دلیل آن را دیرینگی آشنایی با آن یـار دیرینـه دانستم کـه به سال های دور ۱۳۳۴ که تا ۱۳۳۷ درون دانشکدۀ ادبیـات تهران، درون باغ نگارستان باز مـی گردد کـه خوشبختانـه ما آخرین دوره از دانشجویـانی بودیم کـه به فضای کنونی دانشگاه تهران مجال ورود نیـافتیم. این حال و هوا و فضا و کتابخانـه بود بـه هر حالانی کـه آشنایی دارند و به این مکان رفتند گواه این امر هستند. دانشکدۀ ادبیـات فارسی درون باغ نگارستان همجوار با بهارستان محل پیشین مجلس شورای ملی مجاورمسجد و مدرسۀ عالی سپهسالار بود. از اساتید هم دروۀ ما آقای دکتر محسن ابولقاسمـی، شادروان حسین جلالی قزوینی کـه عالم زادگان و نخبگان دروۀ ما بودند کـه با دریغ زود بـه رحمت حق پیوستند. شادروان اصفهانیـان بعد از اخذ درجۀ لیسانس بـه عنایت شادروان ایرج افشار درون ادارۀ انتشارات دانشگاه اشتغال یـافت و تا روزگار بازنشستگی خود بـه کار مـی پرداخت و پس از بازنشستگی بـه موقوفات دکتر افشار تحت ریـاست استاد ایرج افشار پیوست و در این کار اهتمام مـی ورزید. ندای حق را درون حقیقت زود لبیک گفت. شایـان یـادآوری هست که دوست شادروان ما کریم اصفهانیـان شعر نیکو مـی سرود و این تعارف و خوش آمد نیست. شعرهای او درون پایگاهی بلند هست که درون شعر فارسی داشت. روانش شاد.”

    استاد محمد روشن

    دکتر غلامرضا ستوده دربارۀ دوست و همکار ادبی خود گفت:

    “چطور درون یک چنین جمعی مـی توان سخن گفت. چشمان نجیب اصفهانیـان را نگاه کنید! سی سال سنگ صبور من بود. مجاورت مؤسسۀ لغت نامۀ دهخدا و موقوفات، دوستی عمـیقی مـیان ما ایجاد کرده بود. بـه طوری کـه من وقتی مشکلی پیشامد مـی کرد با او درون مـیان مـی گذاشتم. گاهی کـه شعری دست و پا مـی کردم نزد او مـی خواندم و او با کمال متانت گوش مـی داد و مـی دانستم کـه گاهی درون دل مـی گوید:”ستوده این چه مزخرفاتی هست که گفتی!” ولی با این وجود همـیشـه تشویقم مـی کرد. انسان عجیبی بود. بیست و پنج سال پیش همسرم غذایی پخته بود و به من داد و در جمعی با کریم اصفهانیـان و دوستان غذا را خوردیم و سال ها همـیشـه از این بابت تشکر مـی کرد. تنـها مـی گویم کـه امروز چند مصداق بر این بیت هست؟

    از شمار دو چشم یک تن کم

    وز شمار خرد هزاران بیش

    یکی از آن ها اصفهانیـان است. بارها بـه او اصرار کردم کـه با طبع شیوایی کـه داری و با این زبان گویـا، چرا اشعارت را چاپ نمـی کنی؟

    من هیچگاه او را عصبانی ندیدم. قرار ملاقات با اصفهانیـان داشتم و در بین راه گفتند کـه استاد از مـیان ما رفته است. قرار بود کـه این شعر را برایش بخوانم:

    در انتظار دیدار

    “برخیز کـه جان آید / آن سرو روان آید

    آن سرور طنازان / چون روح روان آید

    برخیز کـه جان آید

    برخیز و مـهیـا شو / کان نور جهان افروز

    با مشعل آزادی / بر مرکب حق جوئی

    چون شیر ژیـان آید

    برخیز و عیـان بنگر / گر طالب دیداری

    کان حسن خیـال انگیز / با هلهلۀ یـاران

    خندان بـه مـیان آید

    برخیز و عنان برگیر / با لشکر حق جویـان

    همدل شو و همره شو / بینی کـه دلیل ره

    تکبیر زنان آید

    گر مؤمن و مشتاقی / دل از سر جان بردار

    تا چهرۀ پوشیده / مکشوف و عیـان آید

    برخیز کـه جان آید”

    دکتر غلامرضا ستوده

    دیگر سخنران این مجلس، دکتر قدرت الله روشن زعفرانلو، بـه شرح کارنامۀ کریم اصفهانیـان از آغاز که تا امروز پرداخت:

    ” به منظور این بنده کمترین بسیـار دشوار هست که درون رثای دوست نازنین مرحوم کریم اصفهانیـان کـه بیش از دو ماهی از درگذشت ایشان نگذشته هست مطلبی عرضه بدارم. هفتۀ گذشته آرش عزیز از راه دور تلفنی درخواست د بخاطر خدمات علمـی و فرهنگی مرحوم اصفهانیـان کـه سالیـان طولانی عمر عزیز خودشان را صرف خدمت درون بنیـاد موقوفات افشار کرده اند، مراسمـی برگزار خواهد شد و شما هم بـه پاس دوستی سالیـان زیـاد کـه با ایشان داشته اید درون این مراسم از ایشان یـاد کنید.

    لازم هست یـادآوری کنم کـه مرحوم اصفهانیـان را از دورۀ دانشجویی درون دانشکدۀ ادبیـات درون دانشگاه تهران مـی شناختم. درون داخل فضای سبز و خرم دانشکدۀ ادبیـات کـه در نزدیکی مـیدان بهارستان واقع بود، اصفهانیـان شمع و چراغ تمام دانشجویـان محسوب مـی شد. درون همان دوران یکی از اساتید دانشکده ادبیـات درون گذشته بودند و مرحوم اصفهانیـان مرثیـه ای درون رثای ایشان درون سالن آمفی تئاتر دانشکده قرائت د کـه فوق العاده تأثیر گذار و مورد تشویق استادان و کلیۀ دانشجویـان رشته های مختلف دانشکدۀ ادبیـات قرار گرفت. یک سال بعد دانشکدۀ ادبیـات بـه محل جدید درون داخل دانشگاه تهران نزدیک مـیدان انقلاب منتقل گردید و در ساختمانی نو بنیـاد درون کنار سایر دانشکده ها قرار گرفت و مرحوم اصفهانیـان و اینجانب از همـین محل جدید فارغ التحصیل شدیم. مرحوم اصفهانیـان بعد از فارغ التحصیل شدن از دانشکدۀ ادبیـات کـه قصد ادامـه تحصیل که تا دکترای ادبیـات را داشتند و به جهاتی از پدر مـهربان خودشان هم مراقبت داشته باشند ادامـه تحصیل ندادند و در دانشگاه تهران استخدام شده و در اداره کل انتشارات و روابط فرهنگی مشغول کار شدند. سازمان فرهنگی و دبیرخانۀ دانشگاه هم قبلا درون کنار مـیدان انقلاب روبروی خیـابان لاله زار نو واقع بود و به محل جدید درون کنار مـیدان انقلاب درون ضلع غربی دانشگاه تهران انتقال یـافت و وقتی اینجانب بـه عنوان مترجم درون دانشگاه تهران استخدام شدم درون همان ادارۀ کل انتشارات با مرحوم اصفهانیـان همکار شدم و در خدمت اساتید بزرگوار مرحومان دکتر ذبیح الله صفا، دکتر حافظ فرمانفرمائیـان و زنده یـاد ایرج افشار بودیم. مرحوم افشار درون سال ۱۳۴۳ عهده دار مدیریت انتشارات و روابط فرهنگی شدند و تجدیدنظر کلی درون سبک و روال کارهای اداری و انتشاراتی بـه وجود آوردند، از آن جمله کتاب های بیشماری کـه در سلسلۀ انتشارات دانشگاه بـه چاپ رسیده بود. بـه سایر دانشگاه های کشور و موسسات فرهنگی فرستاده شد و کتاب های چاپ شده دارای شناسنامۀ مخصوص بـه خود گردید و از همکاران خود خواستند و نیز آموختند کـه علاوه بر خدمات دولتی کـه وظیفۀ هر عضو اداری هست در سایر ایـام فراغت هم از خواندن و نوشتن و کارهای فرهنگی غفلت نورزند. بـه همـین منظور مرحوم اصفهانیـان و اینجانب را وادار د کـه در استنساخ و تصحیح و نوشتن و چاپ و نشر کتاب مشارکت داشته باشیم و قسمتی از دستخط ها و و اسناد خاندان فرخ خان امـین الدوله را کـه توسط مرحوم معاون الدوله غفاری بـه دانشگاه تهران اهدا کرده بودند بـه عهدۀ ما واگذار د کـه زیر نظر ایشان آماده کرده و برای چاپ و نشر آماده کنیم. بخش اول این اسناد و مدارک شرح مسافرت و مأموریت فرخ خان امـین الدوله درون زمان سلطنت ناصرالدین شاه قاجار بود کـه مخزن الوقایع نامـیده مـی شد کـه تالیف حسین بن عبدالله سرابی بود. این کتاب درون سال ۱۳۴۳ بـه شمارۀ ۱۰۲۰ درون سلسله ی انتشارات دانشگاه بـه چاپ رسید و سپس جلد اول کـه از مجموعۀ اسناد و مدارک و مربوط بـه سال های ۱۲۴۹ که تا ۱۲۷۳ مـی گردید درون سال ۱۳۴۶ بـه شماره ۱۱۵۵ انتشار یـافت و مرحوم اصفهانیـان درون مقدمۀ هر جلد بـه کارهای انجام شده و تصحیح شده اشاره کرده اند. مجلدات بعدی کـه شامل قسمت های دوم و سوم و چهارم اسناد مـی شد مرحوم اصفهانیـان با جدیت و دقت و سعی تمام درون سلسله انتشارات دانشگاه تهران بـه چاپ رساندیدند. بار دیگر درون چاپ و نشر مجلد پنجم از این مجموعه با آن مرحوم همکاری کردم. بـه این نکته اشاره کنم بزرگوارانی کـه دست اندرکار تألیف، ترجمـه و تصحیح و چاپ و نشر کتاب هستند مـهم ترین و خاتمـه بخش ترین کتاب تهیـه متنی بسیـار درست و خالی از غلط و اشتباه و مقدمـه ای رسا و گویـا با اشاره بـه اسناد و مدارک کافی کتاب دارد کـه خواننده را راضی بـه خواندن کتاب مـی کند. درون دوران همکاری کـه شب های زیـادی که تا دیر وقت بـه خواندن و نوشتن مـی پرداختیم ایشان فوق العاده درون جزئیـات وسواس خاصی بـه کار مـی بردند کـه نوشته عاری از هرگونـه اشتباه باشد.

    قدرت الله روشنی زغفرانلو ـ عاز مریم اسلوبی

    مرحوم افشار درون زمان مدیریت خود تغییراتی درون سازمان ادارۀ کل انتشارات با موافقت رئیس وقت دانشگاه تهران بـه وجود آوردند. روابط فرهنگی از انتشارات جدا و ادارۀ جداگانـه ای شد. انتشارات با چاپ و نشر واحد مستقلی گردید و به امـیر آباد منتقل گردید و مرحوم اصفهانیـان درون سازمان چاپ و نشر مستقر شدند و پس از چندی بـه معاونت انتشارات و چاپ رسیدند و سازمان جداگانـه ای بنام کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد گشایش یـافت کـه هستۀ آن از تعداد بیشماری نسخۀ خطی کـه مرحوم سید محمد مشکوه، استاد وقت دانشکدۀ حقوق بـه دانشگاه تهران اهدا کرده بودند با بخش مـیکروفیلم کـه سال ها به منظور جمع آوری آن زحمت کشیده شده بود تشکیل یـافت. اینجانب و مرحوم دریـاگشت درون کتابخانۀ مرکزی همکار مرحوم افشار بودیم کـه شرح مفصل آن را درون شمارۀ ۸۱ مجله بخارا درون سال ۱۳۹۱ آمده است. مرحوم افشار درون دوران بازنشستگی از دانشگاه بـه کار و نشر کتاب پرداختند و از کلیۀ همکاران هر کـه بازنشسته شده بودند درخواست د کـه همکار ایشان درون چاپ و نشر مجله و کتاب باشیم و با ایشان همکاری کنیم. بنده و مرحوم دریـاگشت کارمان را درون دفتر مجلۀ آینده شروع کردیم و مرحوم اصفهانیـان بعد از چندی بـه ما پیوستند و ریـاست دفتر مجله را عهده دار شدند. بعد از درگذشت دکتر محمود افشار بنیـان گذار بنیـاد فرهنگی افشار مقالات بسیـار زیـادی بـه دفتر مجلۀ آینده رسید و مرحوم افشار هم مجموعۀ ناموارۀ دکتر محمود افشار را درون سال ۱۳۶۴ پایـه گذاری د و چاپ و نشر مقالات بـه تدریج شروع شد کـه بیشتر زحمات و آماده مقالات و چاپ و نشر با مرحوم اصفهانیـان بود و بیست و دو جلد از این مجموعه منتشر شد و در پشت هر یک از مجلدات نام ماندگار آن مرحوم مندرج است. بعد از آن کـه مجلۀ آینده درون سال ۱۳۷۳ متوقف شد مرحوم اصفهانیـان بـه خدمات فرهنگی خود درون بنیـاد موقوفات ادامـه دادند و پس از درگذشت مرحوم ایرج افشار بـه خدمت خود درون محضر بزرگوار حضرت آیت الله محقق داماد باقی ماندند و ادامۀ خدمت دادند.

    یـادی از کریم اصفهانیـان ـ عاز مجتبی سالک

    مرحوم اصفهانیـان بـه تمام معنی ادیب، شاعر و سخن ور بزرگی بودند. مجالست با ایشان همـیشـه به منظور اینجانب و اکثر ملاقات کنندگان فرصت مغتنمـی بود کـه از بیـاناتش بهره ببریم. ناگهان شنیدیم کـه اصفهانیـان از بین ما رفت و دوستان و یـاران او تنـها ماندند. حتما عرض کنم کـه شرح خدمات مرحوم اصفهانیـان را جناب آقای عظیمـی درون شمارۀ ۱۱۱ مجلۀ بخارا درون فروردین ماه امسال  منتشر ساخته اند و همچنین جناب دهباشی کـه خدمات فرهنگی ایشان همـیشـه ستایش انگیز هست در بهمن ماه ۱۳۹۴ درون روزنامۀ اطلاعات نوشته بودند. امـیدوارم خداوند بزرگ مرحوم اصفهانیـان را رحمت کند و به خاندان آن مرحوم صبر و تحمل عطا کند. هر چند رفتن اصفهانیـان از نظر یـاران فراموش شدنی نیست.”

    مریم مـیر شمسی، عضو هیئت مؤلفان مؤسسۀ لغت نامۀ دهخدا، از صفحۀ پیشکش کتاب منتشر شده اش درون موقوفات بـه یـاد کریم اصفهانیـان، سخن گفت:

    “مطلبی کـه خدمتتان عرض مـی کنم درون رابطه با کتابی هست که هم زمان با فوت آقای کریم اصفهانیـان درون بنیـاد موقوفات افشار چاپ شد و خاطراتی را به منظور من بـه همراه داشت. این کتاب بـه یـاد استاد کریم اصفهانیـان چاپ و صفحۀ نخست آن تقدیم ایشان شد. صبح روزی کـه ایشان وفات د با استاد تماس گرفتم و مـی دانستم کـه بیمار هستند و اما مـی با ایشان داشتم. قصد داشتم کتابم را تقدیم فرزندانم کنم و طبق قانون موقوفات این امر امکان پذیر نبود و صفحۀ نخست حتما حذف مـی گردید و تنـها مـی توانستم درون مقدمـه از این موضوع سخن بگویم. با ایشان م کردم و گفتند کـه شما همان صفحه ای کـه مـی خواهی بگذاری بگذار و فقط اسم و فامـیل خود را بنویس که تا شبهه ای ایجاد نکند کـه این توسط موقوفات پیشکش مـی شود. از ایشان تشکر و خداحافظی کردم و متأسفانـه عصر همان روز استاد فوت د. قسمت این شد و سرنوشت اینطور رقم خورد کـه صفحۀ پیشکش بـه یـاد و نام کریم اصفهانیـان نوشته شود و تقدیم خود ایشان گردد.

    مریم مـیرشمسی ـ عاز مریم اسلوبی

    تصحیح و چاپ کتاب “سمط‌العلی” آخرین خاطره من را با آقای اصفهانیـان رقم زد. گمان مـی‌کنم این کتاب آخرین کتابی بود کـه ایشان حتی درون همان روزهای آخر با وجود ناخوشی پی‌گیر آن بود. هنگامـی کـه نمونـه آخر کتاب به منظور من فرستاده شد، دیدم کـه عبارت ” پیشکش بـه فرزندانم …” از صفحه نخست کتاب برداشته شده و به اول مقدمـه، درون جایی نامأنوس شده. هنگامـی کـه از مسئول حروف‌چینی دلیل آن را پرسیدم، جواب شنیدم کـه چون صفحات اولیـه مختص موقوفات هست این شبهه پیش مـی‌آید کـه این تقدیم از سوی موقوفات هست و ظاهراً پیشتر چنین شبهه‌ای پیش آمده بوده. درون همان روز ۱۳ بهمن (روز درگذشت آقای اصفهانیـان) بـه تلفن همراه ایشان زنگ زدم کـه هم احوالپرسی کنم و هم درون این باره م بخواهم. ایشان بـه من گفتند کـه همان جایی کـه مـی‌خواهی درون اول کتاب عبارت تقدیم را بنویس ولی زیرش با حروف ریزتر اسمت را بگذار کـه شبهه را برطرف کند. عصر آن روز با کمال ناباوری باخبر شدم کـه ایشان فوت کرده‌اند. دست تقدیر چنین رقم زد کـه صفحه نخست این کتاب بـه یـاد و نام این مرد عزیز و نازنین مزین شود. روحش شاد.»

    دکتر رسول شکیبا دربارۀ دوستی خود با کریم اصفهانیـان و اشعار ایشان بیـان داشت:

    “طفل زمان فشرد چو پروانـه ام بـه مشت

    جرم دمـی کـه بر سر گل ها نشسته ایم

    آن انسان ملکوتی کـه این مراسم با شکوه بـه یـاد و نام او برگزار مـی شود، نمـی دانم از عالم بالا چه شنید کـه دامن از دست دوستان کشید و نقاب از چهرۀ جان برانداخت و با شتاب فراوان از جهان فانی بـه سرای جاودانی شتافت و با آن همـه عجله ای کـه در کار بود گویـا خواست بـه دوستان و بازماندگانش بگوید که:

    چنین قفس نـه سزای چو من خوش الحانیست

    روم بـه گلشن رضوان کـه مرغ آن چمنم

    ابتدا لازم مـی دانم از حضور حضرت آیت الله دکتر محقق داماد و اعضای محترم موقوفات دکتر محمود افشار و جناب علی دهباشی، مدیر و سردبیر سخت کوش نشریۀ وزین بخارا، سپاسگزاری م کـه این فرصت افتخار آمـیز را بـه من دادند کـه در مورد یک انسان والا و وارسته، دقایقی سخن بگویم. مرحوم جنت مکان خلد آشیـان، کریم اصفهانیـان، درون بهمن ماه ۱۳۱۵ یکسال بعد از تولد اینجانب، درون تبریز پای بـه عرصۀ وجود نـهاد. ایشان فرزند مرحوم حاج حسین اصفهانیـان و نوادۀ پسری محبوب، شادروان حاج محمد جعفر اصفهانیـان مـی باشد. اصفهانیـان بزرگ جد پدری کریم از اصفهان بـه تبریز مـهاجرت کرده و در این شـهر رحل اقامت گزید و یک شخصیت ممتاز ثروتمند، مالک بزرگ، درون دورۀ اول مجلس شورای ملی مشروطیت از طرف اعیـان و اشراف و ملاکین و تجار انتخاب شده و به مجلس راه یـافت.

    دکتر رسول شکیبا ـ عاز مریم اسلوبی

    بعد از مدتی اصفهانیـان بزرگ (حاج محمد جعفر) بـه تهران مـهاجرت کرده و با خانوادۀ بزرگ، مقیم تهران شدند. شادروان کریم اصفهانیـان هم بـه تبعیت، بـه تهران مـهاجرت و مقیم تهران شد. تحصیلات مدرسه و متوسطه و دانشگاه را درون تهران انجام داد. درون آخرین شمارۀ مجلۀ وزین بخارا، آقای مـیلاد عظیمـی، یکی از اساتید دانشگاه تهران، طی مقالۀ بسیـار مبسوطی ، تمام زوایـای زندگی و بیوگرافی کامل را بـه طور شیوا، لطیف، ظریف و با نکات بسیـار دلپذیر بـه رشتۀ تحریر درآورده و با سبک مخصوص خود (که بـه نظر اینجانب، این یک سبک مخصوص نویسندگی کـه مختص ایشان هست و حتما به طور جداگانـه ای این سبک مورد تحقیق قرار گیرد) همۀ گوشـه های زندگی را ماهرانـه موشکافی کرده اند. ولی آنچه کـه من بـه طور جداگانـه کـه در اثر معاشرت و دوستی و قرابت با ایشان درون نظر داشتم و دارم، بدان خواهم پرداخت.

    دو داستان از زبان خود ایشان شنیدم:

    داستان زنی سالمند. ایشان مـی گفت:”روزی بعد از اتمام کار روزانـه از موقوفات دکتر افشار پیـاده عازم منزلم درون نیـاوران شدم. درون طول راه بـه بانوی سالمندی برخورد کردم کـه بار سنگینی داشت و از من خواست که تا بار سنگین را که تا در منزلش ببرم. سپس یک ده ریـالی بـه عنوان مزد کارم، بـه من داد و من به منظور اینکه غرور زن را زیر سوال نبرم قبول کردم. درون راه بازگشت پول را بـه صندوق خیریـه بـه نیت آن زن پرداخت کردم.”

    این نشان کرامت و بزرگواری کریم اصفهانیـان است.

    داستان دیگر درون مورد احترم ایشان بـه بزرگان فرهنگ و ادب، پدر و مادر و بزرگان فامـیل بود. از اشخاصی مورد احترم و محبت ایشان، حاج حسین شکیبا (پدر اینجانب) بود کـه در فواصل زمانی معینی بـه دیدار پدر مـی آمد. روزی پدرم تلفن کرد و فرمود کـه کریم آقا بـه خانۀ ما خواهد آمد. من هم سر از پا نشناخته عازم منزل پدری شدم. پدر بـه ایشان گفت کـه چرا این دفعه زودتر آمدی؟ و ایشان پاسخ داد کـه کاملا درست است. آمده ام هم بـه زیـارت شما و هم امتثال امر آقا! (پدرش) ایشان بـه من دستور دادند کـه در امـیریـه سرکه فروشی هست که سرکه های مخصوصی دارد و یک بطری از آن برایم تهیـه کن. بنا بـه دستور ایشان هم آمده ام زیـارت و هم تجارت!

    منظور از این خاطره این بود کـه وی درون برابر بزرگان بسیـار با احترام برخورد مـی کرد و شاید دلیل مجرد بودن و تنـها زیستن ایشان، مراقبت از پدر و مادر و رسیدگی بـه اموراتشان بود.

    اخیرا یکی از شعرای آذربایجان بـه نام آقای سید محسن رجایی نوبری، چکامـه ای شیوا فرموده اند و من بـه علت کوتاهی مدت سخنرانی، تنـها سه بیت آن را مـی خوانم:

    “سروی از بوستان تبریزی

    نسلی از خاندان والایی

    دیگران ذره و تو خورشیدی

    همگنان قطره و تو دریـایی

    دردمندان نیـازمند تواند

    تو شفابخش پیر و برنایی”

    دکتر محمد حسن ابریشمـی ـ عاز مریم اسلوبی

    دکتر محمد حسن ابریشمـی، از خاطرات مباحثات تلفنی علمـی و ادبی خود با یـار دیرین ایرج افشار، سخن گفت:

    ” یکی از گرفتاری های مفید، عشق بـه کتاب و کتاب خوانی است. این عشق از کودکی که تا پیری امتداد پیدا مـی کند. بـه قول ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی (از شاعران قرن ششم):

    گویند کـه هر چیز بـه هنگام بود خوش

    ای عشق، چه چیزی کـه خوشی درون همـه هنگام

    این هیچمدان با بسیـاری از بزرگان ادوار گذشته و عصر حاضر درون پی خواندن آثارشان آشنا شدم. اما افتخار آمـیزترین این آشنایی ها برایم، مطالعۀ آثار دانشمند گرانقدر استاد ایرج افشار بوده هست که علاوه برب راهنمایی سودمند از ایشان درون مسیر تحقیقات خود، این افتخار را پیدا کردم کـه با دوستان دانشمند و دستیـاران فرهیخته و ادیب آن بزرگمرد، همانند استاد کریم اصفهانیـان آشنا شوم کـه به مودتی عمـیق بدل شده بود. مراودات مخلص با روانشاد اصفهانیـان، طی مذاکرات تلفنی طولانی، مخصوصا شب ها انجام مـی شد. غالبا خاطرات خوش زندگانی ایشان و تعریف از بسیـاری از دانشمندان و ادیبان و بزرگانی کـه در دوران خدمتشان دوستی داشته اند، مـی گفتند. بـه کارهای تحقیق این هیچمدان، توجه و عنایتی داشتن مخصوصا مقالاتی کـه در پژوهش های ایرانشناسی منتشر مـی شد. درون شب یلدای گذشته، کـه بیست روزی درون خراسان بودم با آقای اصفهانیـان تلفنی صحبت کردم. گفتگو بـه «هندوانـه» کشیده شد. کریم بـه هندوانـه علاقۀ بسیـار داشت. گفتم کـه این واژۀ هندوانـه از کجا وارد فارسی شده است؟ اظهار بی اطلاعی کرد. شمۀ شرح دادم کـه در عربی با نام های «بطیخ هندو»، «بطیخ هندی»، «بطیخ شامـی» و در فارسی تحت نام های خربزۀ هندی یـا هندو یـا سندی و … آمده است. اما پاره ای مستندات دلالت بر آن دارد کـه واژۀ «هندوانـه»، اول بار درون تبریز متداول شده است. گفتگوی تلفنی ما درون بارۀ هندوانـه طولانی شد و اصفهانیـان از مخلص خواست کـه مقاله ای دربارۀ هندوانـه بنویسم که تا در سایت موقوفات افشار گذاشته شود. این قول را بـه ایشان دادم و به زودی مقاله ای با عنوان «هندوانـه درون تاریخ و فرهنگ ایران» بـه یـاد کریم اصفهانیـان منتشر خواهم کرد.

    دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عاز مجتبی سالک

    گفتار خود را با سه بیت از سروده های آن مرحوم بـه پایـان مـی رسانم:

    “تا آخرین نفس، ماندیم درون قفس

    اما نساختیم با منتی عسس

    هستیم و مـی رویم که تا دادگاه عشق

    کوهیم چون دنا، رودیم چون ارس

    پاییز رفتنی هست مـی آیدم بـه گوش

    آواز الوداع از نالۀ ”

    در خاتمـه دکتر مـیلاد عظیمـی متنی منتشر شده از نوشته ی خود، درباۀ کریم اصفهانیـان کـه در مجلۀ بخارا منتشر شده هست را به منظور حاضرین قرائت کرد:                                                        

    “خبر درگذشت اصفهانیـان را دقایقی بعد از واقعه از دوستم آرش افشار شنیدم و بار دیگر درون برابر قاطعیت نامنتظر مرگ حیرت زده و درمانده شدم… با اینکه اصفهانیـان درون آستانـه هشتاد سالگی بود اما از بس از شور زندگی و سرزندگی و مـهربانی سرشار بود ، مرگش ناباور مـی نمود.

    کریم اصفهانیـان از خانواده ای کهن و اصیل بود. درون تبریز زاده شد(۱۳۱۵). احترامـی ژرف بـه پدرش داشت و بسیـار از احتشام او یـاد مـی‌کرد. مـی گفت خانواده شان با خانواده معروف مجتهدی درون تبریز قوم و خویش است. از کودکی بـه تهران آمد و تحصیلاتش را درون تهران آغاز کرد و به دبستان و دبیرستان رفت.مـی گفت کـه از کودکی دلبسته شعر و ادب بوده است.

    اصفهانیـان مردی خوش ذوق و زنده دل بود. درون جوانی بـه کلاس ویولن رفته بود. از پرویز یـاحقی و حبیب الله بدیعی بـه نیکی یـاد مـی‌کرد. موسیقی دانان را که تا حدودی مـی شناخت و خاطراتی از آنـها تعریف مـی کرد. ذوقش درون موسیقی ایرانی بیشتر بـه هنر تجویدی و یـاحقی و گلپایگانی و بدیعی و ظریف و هنرمندانی از این دست گرایش داشت و بیشتر درباره آنـها حرف مـی زد همانطورکه درون شعر معاصر نیز بیشتر بـه رهی و یغمایی و رعدی و صورتگر و ابراهیم صهبا و یحیی ریحان تمایل داشت و شعر آنـها را از بر مـی خواند. بخصوص از شـهریـار خیلی تمجید مـی کرد و از او شعر زیـادی درون حافظه داشت و به مناسبت مـی خواند. درون خواندن شعر بـه مقتضای حال و مقام حضور ذهن ستایش برانگیزی داشت و خوب مـی توانست با یک بیت شعر مناسب فضا را تلطیف کند. خودش هم شعر مـی‌گفت و شعرهایش را نیز  با گشاده دستی به منظور دوستانش مـی‌خواند.گاهی تلفن مـی کرد و شعر تازه ای را کـه گفته بود، مـی خواند. تعداد کمـی از شعرهایش را با اسم خودش چاپ کرده و برخی دیگر با نام کریم و طراز و طراز تبریزی منتشر شده هست و بیشتر شعرهایش هم چاپ نشده است.برخی از شعرهایش بانمک هست و خالی از حال و حالتی نیست. بخصوص شعرهایی کـه ته‌لهجه‌ای از طنز دارد؛ طنزی ملایم و مؤدب و ملاحظه دار مثل خودش کـه مردی شوخ اما بسیـارمبادی‌آداب بود. کاش گزیده ای از شعرهایش گردآوری گردد و به همراه مقالات و مقدمـه‌هایش بر کتابهایش، درون کتابی گرد آید. بـه نظرم بنیـاد موقوفات حتما این کار را انجام دهد.

    دکتر مـیلاد عظیمـی ـ عاز مریم اسلوبی

    اصفهانیـان مدتی درون دانشکده ادبیـات دانشگاه تهران، ادبیـات فارسی خواند اما مدارج تحصیلی را بـه ‌آخر نرساند. با خنده مـی‌گفت:« دانشکده ادبیـات بـه کار ما نمـی‌آمد آقا!». از مـیان استادان دانشکده ادبیـات ارادت خاصی بـه مدرس رضوی و عبدالعظیم خان قریب داشت. شیفته مرام و بزرگواری و اخلاق آنـها بود. آن‌طور کـه تعریف مـی‌کرد، ایـام جوانی، چنان کـه افتد و دانی چندان بـه او بد نگذشته بود! خاطرات خوشی از کافه گردی های جوانانـه اش داشت و ضرورت اغتنام وقت را متذکر مـی شد! رفیق‌باز بود و آمـیزگار و خوش‌برخورد و حق‌گزار و لاجرم  دوستانش کـه تا آنجا کـه من دانستم از همـه طیف و رنگی بودند ، مجذوب مشرب نیکش مـی‌شدند و پای صحبتش مـی‌نشستند. ظاهراً مدتی هم بـه خانقاه آمد و شد داشت!

    به هر روی اصفهانیـان  دانشکده ادبیـات را رها کرد و در انتشارات دانشگاه تهران مشغول بـه کار شد. درون انتشارات دانشگاه تهران بود کـه با ایرج افشار پیوند یـافت و این پیوند هرگز گسسته نشد. آنطور کـه خودش مـی‌گفت سال ۱۳۳۷ درون انتشارات دانشگاه تهران با ایرج افشار آشنا شد. بعدها کـه افشار رییس انتشارات دانشگاه تهران شد(۱۳۴۲) و  بـه کتابخانـه مرکزی رفت(۱۳۴۳-۱۳۵۷) نیز این پیوند برقرار و استحکامش روزافزون بود. مدتی رئیس دفتر استاد ذبیح‌الله صفا درون انتشارات دانشگاه تهران بود. انبان خاطرش پر بود از خاطره‌هایی از دکتر صفا. از حرفهایش برمـی‌آمد کـه دکتر صفا نیز بـه اصفهانیـان علاقمند بود. شعرهای زیـادی از صفا درون خاطر داشت. شاید درون کاغذهایش شعرهایی بـه خط دکتر صفا پیدا شود. یکی از این شعرها را بـه من سپرد کـه در آویزه‌ها (مجله بخارا) چاپ کردم. نباید ناگفته بگذارم کـه استاد افشار، کریم اصفهانیـان را بـه همراه قدرت الله روشنی ، رسول دریـاگشت و حسن عمران درون زمرهانی برشمرد کـه برگردن تاریخ نشر دانشگاه تهران حق دارند.

    دکتر ژاله آموزگار ـ عاز مجتبی سالک

    باری نام اصفهانیـان با نام ایرج افشار گره خورده است. بارها و بارها از او شنیدم و شنیدند کـه مـی‌گفت:« ایرج افشار مراد من هست و او بود کـه به دست من قلم داد و مرا بـه کار تحقیق و نوشتن کشید». درون سال ۱۳۴۳ حسنعلی معاون الدوله غفاری مجموعه ای بیش بها از اسناد خاندان غفاری کاشانی را بـه کتابخانـه مرکزی دانشگاه تهران سپرد. افشار کـه خوب قدر این مجموعه را مـی دانست، انتشار این مجموعه را درون دستور کار کتابخانـه مرکزی گذاشت. بـه تشویق افشار بود کـه اصفهانیـان درون سال ۱۳۴۴ با همکاری قدرت‌الله روشنی زعفرانلو – کـه اصفهانیـان او را «خان» خطاب مـی کرد و بسیـار دوست مـی داشت –  جلد اول « مخزن الوقایع ؛ شرح ماموریت و مسافرت فرخ خان امـین الدوله » تألیف حسین سرابی را بـه چاپ رسانید. جلد دوم این کتاب ارجمند را هم سالها بعد با همکاری زعفرانلو درون پژوهشـهای ایرانشناسی چاپ کرد. با تشویق و ارشاد و اشراف افشار بود کـه کریم اصفهانیـان با همکاری قدرت‌الله روشنی زعفرانلو بـه کار تدوین و آماده‌سازی مجموعه اسناد و مدارک فرخ خان امـین الدوله ، پرداخت. این اسناد ارزشمند تاریخ قاجار درون پنج جلد چاپ شد. اصفهانیـان همـیشـه  بـه بانگ بلند مـی گفت و با حق گزارانـه ترین عبارت  هم این سخن را نوشت کـه در مدتی کـه مشغول کار مجموعه اسناد و مدارک فرخ خان امـین الدوله بود، از فیض مراقبت و نظارت علمـی کامل « دوست و مرادش » حسین محبوبی اردکانی برخوردار بود.

    از سخن سخن خیزد .همـینجا بگویم اصفهانیـان عاشق محبوبی اردکانی بود و من چندبار دیدم کـه در هنگام ذکر خیر آن دانشمند محبوب چشمانش تر شد. عمحبوبی را هم بـه دیوار اتاقش درون بنیـاد موقوفات زده بود. به منظور اثبات شیفتگی او بـه محبوبی همـین بس که  با مرگ نابهنگام محبوبی  کـه اصفهانیـان او را « دلیل راه و مراد آگاه» خود درون کار تدوین  نشر اسناد و مدارک تاریخی خاندان غفاری مـی دانست، دست و دلش سرد شد و تا سالها دنباله این کار را رها کرد. نسبت بـه آثار چاپ نشده آن دانشمند فقید هم اهتمام داشت. از فحوای یـادداشت کوتاهی کـه درباره « خیـام نفیسی» – کـه قرار بود بـه تنظیم و کوشش محبوبی از سوی دانشگاه تهران منتشر شود، نوشته، معلوم هست که دست و دلش مـی لرزید کـه مبادا حق محبوبی پایمال شود. با کوشش اصفهانیـان و جهانگیر قاجاریـه بود کـه جلد سوم کتاب سودمند « تاریخ مؤسسات تمدنی جدید درون ایران»، بعد از درگذشت محبوبی منتشر شد(انتشارات دانشگاه تهران ، ۱۳۶۸).  ناگفته نماند کـه نظر و « امـید» ایرج ماند کـه فته ت را رها کرد وافشار این بود کـه مجموعه مقالات محبوبی اردکان یکجا گردآوری شود و به همت کریم اصفهانیـان –  کـه افشار او را دوست گرامـی و همکار دیرینـه خطاب کرده بود ، بـه چاپ برسد. آرزویی که  البته محقق نشد و اصفهانیـان یک روز با غصه گفت: ای بسا آرزو کـه خاک شده! . بـه نظرم این کار هم مـی تواند از سوی بنیـاد موقوفات انجام شود و مقالات پراکنده محبوبی گرد آید، که تا یکی از آرزوهای فرهنگی و عاطفی ایرج افشار محقق گردد.

    صحنـه ای از شب کریم اصفهانیـان ـ عاز مجتبی سالک

    بگذریم. مـی توان گفت درون واقع زمـینـه اصلی کارنامـه علمـی اصفهانیـان را تدوین اسناد خاندان غفاری تشکیل مـی دهد و به قول خودش این نانی بود کـه افشار درون دامن او گذاشته بود.او بعدها توفیق یـافت « ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻏﻔﺎﺭﻱ (جلد اول:ﺳﺎﻟﻬﺎﻱ ۱۲۴۳ ﺗﺎ ۱۳۲۷ ﻗﻤﺮﻱ) »، « ﺳﻔﺮﻧﺎﻣﻪ ﺧﺮﺍﺳﺎﻥ (ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﻧﺎﺻﺮﺍﻟﺪﻳﻦ ﺷﺎﻩ) »و « ﺍﺳﻨﺎﺩ ﺗﺎﺭﻳﺨﻲ ﺧﺎﻧﺪﺍﻥ ﻏﻔﺎﺭﻱ (جلد پنجم:دوره ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه) » را منتشر کند. مقالاتی هم نوشته و در آنـها تعدادی از این اسناد را چاپ کرده هست : مقالاتی چون« گوشـه هایی از اوضاع اجتماعی و اقتصادی دوره ناصرالدین شاه»،« نمونـه گواهینامـه تحصیلی دارالفنون درون دوره ناصرالدین شاه»،« گزارش پزشکی از وضع مزاج ناصرالدین شاه»،« اسنادی درون عزل مـیرزا حسین خان سپهسالار»و« چهار نامـه درباره عقد و ازدواج غلامعلی عزیزالسلطان ملیجک ناصرالدین شاه ».

    سال ۱۳۳۹ افشار از اصفهانیـان خواست کـه در امورات مجله راهنمای کتاب بـه او کمک کند. به‌گفته اصفهانیـان، او معمولاً هفته‌ای یکی دو روز، بعدازظهرها، بـه دفتر راهنمای کتاب مـی‌رفت و به آقای افشار «کمک مختصری» مـی کرد. افشار از این ارتباط بـه «همکاری گاه بـه گاه» تعبیر کرده هست که البته درون مقاطعی بـه « مساعدت تمام» تبدیل مـی شد. چند یـادداشت هم از ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻴﺎﻥ درون بخش «معرفی کتابهای تازه» راهنمای کتاب هست. سالها بعد افشار نام اصفهانیـان را درون عدادانی آورد کـه « درون دوران نشر مجله [راهنمای کتاب]… بـه لطف نظر و دلبستگی، همکاری فرهنگی داشتند… و مـی حتما نام شریفشان آورده شود».

    در ۱۶ فروردین ۱۳۶۰ اصفهانیـان از دانشگاه تهران بازنشسته شد. با اینکه افشار نوشته کـه اصفهانیـان پانزده سال درون دوره چهارم انتشار مجله آینده (۱۳۵۸-۱۳۷۲) همکار او بوده است. اما بـه گفته اصفهانیـان – کـه صفحه مشخصات مجله آینده هم این نکته را تأیید مـی کند- درون سال ۱۳۶۳، افشار از او خواست کـه مدیر اداری مجله آینده شود. تردیدی نیست کـه از سال ۶۳ بـه بعد، بسیـاری از کارهای مجله آینده را اصفهانیـان با همکاری رسول دریـاگشت انجام مـی داد و این دو مرد خدوم کمک مؤثری به منظور استاد افشار بودند . نام دریـاگشت بـه مـیان آمد و باید بگویم کـه این اواخر اصفهانیـان بی هیچ چشمداشتی بر تجدید چاپ « صائب و سبک هندی درون گستره تحقیقات ادبی» نظارت کرد و  نمونـه های چاپی را تصحیح کرد. همانطورکه درون جلد دوم مقالات سعید نفیسی، نام دوست دیرین خود را مـهربانانـه کنار نام خود نشاند که تا حق تقدم دوست فقیدش درون این کار رعایت شود.

    ابراهیم مکلا ـ عاز مریم اسلوبی

    از سال ۱۳۶۴ ایرج افشار مجموعه نامواره دکتر محمود افشار را پایـه گذاشت.تاکنون بیست و دو جلد از این مجموعه تحت عنوان نامواره دکتر محمود افشار و از جلد یـازدهم بـه بعد  با عنوان پژوهشـهای ایران‌شناسی( با حفظ نام نامواره دکتر محمود افشار)  منتشر شده است. درون ۱۹ جلد از ۲۲ جلدنامواره و پژوهشـهای ایرانشناسی، اصفهانیـان همکار افشار بود.( درون جلدهای ۱۵ و ۱۶ کـه به ستوده نامـه هم معروف است، اصفهانیـان بـه همراه رسول  دریـاگشت با افشار همکاری داشتند).تنـها درون دو جلد ۱۰ و ۱۷ اصفهانیـان همکاری نداشت و رسول دریـاگشت همکار افشار بوده است. جلد بیستم( آفرین نامـه)  نیز کـه به کوشش نادر مطلبی کاشانی سامان یـافت، قصه علی حده ای است. جلدهای ۲۱ و ۲۲ پژوهشـهای ایرانشناسی را اصفهانیـان بعد از درگذشت افشار بـه ترتیب درون سالهای ۱۳۹۲ و ۱۳۹۳ منتشر کرد . درون این کتابها آقای اصفهانیـان درون ویرایش و غلط گیری مقالات کمک مؤثر آقای افشار بود. درون جلد ۲۱ و به ویژه جلد ۲۲ درون انتخاب مقالات هم اعمال نظر کرد. این نکته را هم حتما بگویم کـه در این سالها چند بار از او شنیدم – و در لحنش نـه توقعی بود و نـه گله‌ای- کـه او  درون طی این سی سال براینامواره و پژوهش‌های ایرانشناسی یک ریـال هم  حق الزحمـه نگرفته است.مـی گفت:« مگر آقای افشار به منظور این کتابها پول گرفته کـه من بگیرم. وظیفه من بود کـه به ایشان کمک کنم و کردم.» مردی بلندهمت و چشم‌ودل‌سیر و توانگردل بود.تردیدی نیست کـه کریم اصفهانیـان بغایت دوستدار ایرج افشار و بی نـهایت بـه او وفادار بود و به ایشان بسیـار خدمت کرد. من شک ندارم کـه بخشی از توفیق بی‌بدیل علمـی افشار، بـه یـاوری‌های خاموش و صادقانـه این مرد شریف برمـی‌گشت.

    با تعطیل شدن مجله آینده درون سال ۱۳۷۲، افشار از اصفهانیـان خواست کـه به بنیـاد موقوفات بیـاید. ده سال دبیر هیأت مدیره بود و اش صندوق خاطرات از آن جلسات.  البته چون رازدار بود درون تعریف این گونـه خاطرات امساک داشت و اگر نکته ای مـی گفت سربسته بود. از زمانی کـه من بـه خواست استاد افشار با بنیـاد موقوفات ارتباطکی پیدا کردم، متوجه شدم کـه اصفهانیـان بـه نوعی جانشین ایرج افشار درون بنیـاد و مجری مصلحت‌دیدهای استاد بود. چون اصفهانیـان  امـین و معتمد ایرج  افشار بود و چون یک عمر سابقه کار انتشاراتی داشت وخاک خورده این فن بود، بعد به خواست و پیشنـهاد ایرج افشار مدیر انتشارات بنیـاد موقوفات شد. استاد افشار انتشارات را قلب تپنده بنیـاد موقوفات و غایت قصوای نیت واقف مـی دانست و انتخاب کریم اصفهانیـان ؛ این مرد درستکار تجربت دیده کارآزموده پاک طینت خیرخواه نشان مـی داد کـه افشار چقدر این مرد را قبول داشت.

    شب کریم اصفهانیـان ـ عار مزیم اسلوبی

    اصفهانیـان بـه عنوان مدیر انتشارات بنیـاد موقوفات دفتری داشت بـه قطع رحلی. درون هر صفحه‌ای از آن دفتر نام کتابی که  طبق مصوبه موقوفه مـی بایست درون بنیـاد موقوفات چاپ شود، نوشته شده بود. اصفهانیـان پیگیر کارهای کتابها بود و با آن خط خوشش درون چند جمله به منظور افشار گزارش گونـه ای مـی‌نوشت  و اطلاع مـی داد کـه هر کتاب درون چه مرحله‌ای است.هر از چندی آن دفتر را بـه منزل استاد مـی فرستاد و ایشان مـی خواند و بعضا زیر نوشته‌های اصفهانیـان یکی دو جمله مـی‌نوشت. من این دفتر را خیلی دوست داشتم و بارها آن را تورق کردم. کارنامـه من هم درون آنجا هست! آن دفتر که تا حدودی رابطه ‌کاری افشار و اصفهانیـان را آیینگی مـی‌کند. آن دفتر از اسناد بنیـاد موقوفات و نیز گنجینـه پژوهشی ایرج افشار هست و حتما حفظ شود.

    همچنین یـادداشتها و نامـه های کوتاهی کـه استاد افشار درباره امور موقوفات بـه اصفهانیـان مـی نوشت و نزد او بود، حتما جمع شود.  شاید به منظور علی دهباشی و خوانندگان بخارای شریف جالب باشد کـه بدانند اصفهانیـان نامـه کوتاهی بـه من نشان داد ، کـه در آن ایرج افشار بـه او نوشته بود : « همواره کار مجله بخارا را درون اولویت قرار دهد چون بنیـاد موقوفات رسانـه ای بهتر از بخارا به منظور کارهای خود نخواهد یـافت». اصابت و استواری نظر آن مرد حکیم  و دوراندیش اکنون چون آفتاب روشن هست و بحمدالله نام بنیـاد موقوفات دکتر محمود افشار و کانون زبان فارسی از رهگذر شبهای بخارا و جلسات کتابفروشی آینده مستمراً درون صدر اخبار فرهنگی قرار دارد.

    پس از درگذشت استاد افشار، اصفهانیـان بـه نوعی شیخ  بنیـاد موقوفات محسوب مـی‌شد. واضح بود کـه حضرت آیت‌الله محقق داماد،رئیس هیئت مدیره موقوفات، بـه او اعتماد و احترام خاص داشت و اصفهانیـان نیز بـه محبت و اعتماد استاد محقق داماد مباهی و پشتگرم بود و ارادت  و علاقه تام و تمامـی به  ایشان داشت.اصفهانیـان اعتقاد داشت و مکرر مـی گفت کـه تا آقای محقق هستند نباید به منظور موقوفه نگران بود.  بـه نظرم مقداری از این اعتماد و احترام بی شائبه بـه آیت الله را از ایرج افشار بـه مـیراث داشت . ایرج افشار ، محقق داماد را « مردی روشن» مـی دانست. آنـها کـه با قاموس لغات و تعبیرات ایرج افشار آشنایی دارند مـی دانند کـه او « روشن » را بـه معنای «روشنفکر حقیقی» بـه کار مـی برد. روشنفکر حقیقی درون قاموس ایرج افشار بـه معنای دانشمند محققی هست که بـه ایران و فرهنگ ایران دلبستگی و تعهد خردمندانـه دارد و به آن صادقانـه و فارغ از هیـاهوها و شائبه های شخصی و سیـاسی خدمت مـی کند؛ افشار، فروغی و تقی زاده و قزوینی و زریـاب و عباس اقبال آشتیـانی را « روشن» خطاب مـی کرد. روشنفکر نمـی گفت کـه خوب مـی دانست اشتراک لفظ دائم رهزن است.

    تا جایی کـه من مـی دانم مدیران عامل بنیـاد نیز رابطه‌شان با اصفهانیـان خوب بود. خلق خوش،مـهربانی، ‌بی‌توقعی، بلد بودن ظرایف و ریزه‌کاری‌های مشی اداری و کارمندی، تجربه ، پختگی، سعه صدر و سماحت از او چهره‌ای محبوب درون بنیـاد موقوفات ساخته بود. اما کیمـیای اصفهانیـان گذشت و گذشت و گذشت، بود. مـی توانست ببخشد و فراموش کند. مـی شناسمانی را کـه به او توهین د اما او با همـه رنجیدگی ، از کنار نارواییـها گذشت و کینـه ای بـه دل نگرفت. بـه چشم دیدم کـه وقتی پای آن توهین کننده تندخو بـه سنگی برآمد ، اصفهانیـان چنان بر او دل مـی سوزاند کـه انگار هرچه بود نبود . درون اوج رنجیدگی بـه حق ، وقتی مـی خواست با شعرهایش خاطر خود را تشفی دهد ، باز هم مـهربان بود و کریم. این شعر ها هست و روزی منتشر خواهد شد.

    علی دهباشی بـه همراه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عاز مجتبی سالک

    اصفهانیـان سنگ صبور کارمندان موقوفه بود. غم آنـها را مـی‌خورد و گره از کار فروبسته آنـها مـی‌گشود. نمـی‌دانم تمکن مالی‌اش درون چه حدی بود ولی نـهاد کریم بخشنده‌ای داشت و دستش بـه خیر بود. این ها را از چشم دیدم  مـی نویسم . بـه دیگران فارغ از اینکه درون چه مقام و موقعیتی هستند احترام مـی گذاشت و به ویژه احترام عمـیقی به منظور همکارانش قائل بود. حاج حسین، باغبان پیر باغ بنیـاد موقوفات، حتما شـهادت بدهد از فروتنی و مـهربانی و کارسازی کریم اصفهانیـان. که تا آنجا کـه من فهمـیدم خط قرمز اصفهانیـان درون مدیریت  این بود کـه مبادا نانی بریده شود و در نتیجه برخی اهمالها و ناکارآمدی های زیردستانش را ندیده مـی گرفت و هزینـه‌اش را کـه تعنّت و ملامت این و آن بود بـه جان مـی‌خرید. مـی‌دانست بـه خاطر این مرامش،  حتی برخی از دوستدارانش نیز از او گله دارند اما باکش نبود و جنبه‌های انسانی کار برایش از سویـه‌های دیگر مـهمتر بود.

    اصفهانیـان مردی امـین و درستکار بود و مورد اعتماد.انی را مـی‌شناسم کـه گاهی با او قهر و کارد و پنیر بودند اما درون عین حال اموالشان را بـه او مـی‌سپردند و او با دقت و امانت کارهای مالیشان را سامان مـی‌داد.

    اصفهانیـان بسیـار محتاط و محافظه‌کار بود. یک عمر کار اداری و خواندن تاریخ و تماشای فراز و نشیب روزگار و مصاحبت با ایرج افشار از او مردی بسیـار محافظه‌کار ساخته بود. محافظه‌کاریش گاه غیر قابل توجیـه بود و به مرزهای وسواس نزدیک مـی شد اما او از روش خودش بای‌آمد و کار خودش را مـی‌کرد.

    اصفهانیـان مردی ایران‌دوست بود. آذربایجانی بود و هوای «همشـهریـانش» را داشت. وقتی با همشـهریـانش تلفنی حرف مـی زد گل از گلش مـی شکفت و وقتش خوش مـی شد. از آن آذربایجانی‌هایی بود کـه همـیشـه پیشگام خطرند، و پشتیبان ایران و زبان فارسی و وحدت و انسجام  ملی و تمامـیت ارضی ایران. یکی از کارهای ارجمندش همکاری به منظور تدوین و  نشر رساله « کلمات فارسی درون تداول زبان آذربایجانی» تألیف محمدرضا شعار است.

    اصفهانیـان مردی کناره‌جو و خلوت‌گزین بود. نوشتم کـه عاشق حسین محبوبی اردکانی و ایرج افشار و دمساز دیرینـه آنـها بود . افشار برایش نوشت کـه پنجاه سال دوستی ریشـه‌دار و محکم با او دارد اما او با همـه اصرارها،  حاضر نشد خاطراتش را درباره این دو «مراد»ش بنویسد. بعد از درگذشت افشار این همـه مطلب  درباره او نوشته شد اما اصفهانیـان با آن همـه سابقه دوستی و همکاری، قلم برنداشت و چیزی ننوشت.  نمـی دانم بای مصاحبه کرد یـا نـه. پرهیز عجیبی از بستن خود بـه این و آن داشت. درون مراسم بزرگداشت افشار شرکت کرد اما همـیشـه  خموشانـه درون صف النعال نشست و نگاه کرد و نگاه کرد.

    پیر پرنیـان‌اندیش کـه منتشر شد ، نسخه ای بـه او هدیـه دادم. کتاب را خواند. هر روز تلفن مـی‌کرد و درباره‌ مطالبش حرف مـی‌زد. یک روز زنگ زد و گفت فردا بـه دیدارش بروم. رفتم و صحبت کتاب را پیش کشید. گفت:« دیشب با خواندن صفحاتی از کتاب ــ‌ کـه مربوط بود بـه مـهاجرت سایـه از ایران  ــ‌ خیلی گریـه کردم و این شعر را به منظور سایـه گفتم». شعر را  کـه به خط خوشش نوشته بود ، بـه من داد. گفتم تشریف بیـاورید با هم بـه دیدار سایـه برویم؛ با لبخند تن زد. گفتم بعد شعرتان را بـه سایـه مـی‌دهم. گفت اگر مـی خواهی شعر را بـه ایشان بدهی  بـه خط خودت بنویس و به آقای سایـه بگو یکی از دوستانم این شعر را برایتان گفته هست و از من اسمـی نیـاور!… آقای اصفهانیـان چنین روحیـه ای داشت.

    این اواخر(هشتم دی‌ ۱۳۹۴) بـه من گفت: این روزها خیلی خوشحالم. گفتم: چرا. گفت: آقای دهباشی آمد و از من خواست رضایت بدهم که تا برای من هم «شب بخارا» بگیرد. من هم تشکر کردم و قبول نکردم. گفتم: اینکه حرف تازه‌ای نیست و قبلاً‌ هم مطرح شده. گفت:  بله اما حرف تازه این هست که آقای دهباشی گفت کـه آقای شفیعی کدکنی گفتند : من نـه‌تنـها درون شب اصفهانیـان حتما شرکت مـی‌کنم کـه حتی صحبت هم خواهم کرد.

    اصفهانیـان گفت:‌ وقتی حرف آقای شفیعی را شنیدم فهمـیدم کـه زندگی من خیلی هم بیـهوده نبوده است. بـه حدی درون حرف و حالت پیرمرد صدق و رقت بود کـه من منقلب شدم و نتوانستم بـه او بگویم: آقای اصفهانیـان عزیزم ! پدرا ! یـارا ! اندوه گسارا ! زندگیی کـه همـه از او بـه نیکی یـاد مـی‌کنند و او را بـه انسانیت و اخلاق و مروت و فروتنی و خیرخواهی مـی‌شناسند، هرگز بیـهوده نبوده و بیـهوده نیست و…

    بر این رواق زبرجد نبشته‌اند بـه زر کـه جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

    نیما مـی گفت :یـاد بعضی نفرات روشنم مـی‌دارد … درون این نیمـه شب سرد کـه این سطرها را مـی نویسم مـی بینم کریم اصفهانیـان از فروزان‌یـادترین آدمـیان درون خاطر خسته شکسته‌ام است؛ مردی نجیب،شریف، فروتن ،آمـیزگار، خیرخواه، نیک‌اندیش، خیررسان،مـهربان، پاک‌نـهاد… ای دریغ ای دریغ ای فریـاد!… با رفتنش تنـهاتر شدم…”

    Advertisements




    [فرهنگی | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 8 ع رنگی رحم درمازندران]

    نویسنده و منبع: moshrefzadeh | تاریخ انتشار: Sun, 17 Jun 2018 06:04:00 +0000



    قضیب عربی صور

    نوروز درون شغرسعدی حافظ عنصری جامـی فرخی سیستانی و..و…و ...

    نوروز درون آثار شاعران

    نوروز درون اشعار شاعران

    شعر سعدی درون مورد عید نوروز

    مبارک تر شب و خرمترین روز
    به استقبالم آمد بخت پیروز
    دهل زن گو دو نوبت زن بشارت
    که دوشم قدر بود امروز نوروز
    مـهست یـا ملک یـا آدمـیزاد
    پری یـا آفتاب عالم افروز
    ندانستی کـه ضدان درون کمـینند
    نکو کردی علارغم بدآموز
    مرا با دوست ای دشمن وصال است
    تو را گر دل نخواهد دیده بردوز
    شبان دانم کـه از درد جدایی
    نیـاسودم ز فریـاد جهان سوز
    گر آن شب با وحشت نمـی بود
    نمـی دانست سعدی قدر این روز

    **************

    برآمد باد صبح و بوی نوروز
    به کام دوستان و بخت پیروز
    مبارک بادت این سال و همـه سال
    همایون بادت این روز و همـه روز
    چو آتش درون درخت افکند گلنار
    دگر منقل منـه آتش مـیفروز
    چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
    حسدگو دشمنان را دیده بردوز
    بهاری خرمست ای گل کجایی
    که بینی بلبلان را ناله و سوز
    جهان بی ما بسی بودست و باشد
    برادر جز نکونامـی مـیندوز
    نکویی کن کـه دولت بینی از بخت
    مبر فرمان بدگوی بدآموز
    منـه دل بر سرای عمر سعدی
    که بر گنبد نخواهد ماند این گوز
    دریغا عیش اگر مرگش نبودی
    دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز
    ***
    برخیز کـه مـی‌رود زمستان
    بگشای درون سرای بستان
    نارنج و بنفشـه بر طبق نـه
    منقل بگذار درون شبستان
    وین پرده بگوی که تا به یک بار
    زحمت ببرد ز پیش ایوان
    برخیز کـه باد صبح نوروز
    در باغچه مـی‌کند گل افشان
    خاموشی بلبلان مشتاق
    در موسم گل ندارد امکان
    آواز دهل نـهان نماند
    در زیر گلیم و عشق پنـهان
    بوی گل بامداد نوروز
    و آواز خوش هزاردستان
    بس جامـه فروختست و دستار
    بس خانـه کـه سوختست و دکان
    ما را سر دوست بر کنارست
    آنک سر دشمنان و سندان
    چشمـی کـه به دوست برکند دوست
    بر هم ننـهد ز تیرباران
    سعدی چو بـه مـیوه مـی‌رسد دست
    سهلست جفای بوستانبان
    **************
    شعر حافظ درمورد عید نوروز
    رسید مژده کـه آمد بهار و سبزه دمـید / وظیفه گر برسد مصرفش گل هست و نبید
    مکن زغصه شکایت کـه در طریق طلب / بـه راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید
    ز روی ساقی مـهوش گلی بچین امروز / کـه گرد عارض بستان بنفشـه دمـید
    بهار مـی گذرد دادگسترا دریـاب / کـه رفت موسم حافظ هنوز مـی نچشید
    **************
    اشعار منوچهری درمورد عید نوروز
    آمد نوروز هم از بامداد
    آمدنش فرخ و فرخنده باد
    باز جهان خرم و خوب ایستاد
    مرد زمستان و بهاران بزاد
    ز ابر سیـه روی سمن بوی داد
    گیتی گردید چو دار القرار
    روی گل سرخ بیـاراستند
    زلفک شمشاد بپیراستند
    کبکان بر کوه بـه تک خاستند
    بلبکان زیر و ستا خواستند
    فاختگان همبر مـیناستند
    نای زنان بر سر شاخ چنار
    باز جهان خرم و خوش یـافتیم
    زی سمن و سوسن بشتافتیم
    زلف پر یرو یـان بر تافتیم
    دل ز غم هجران بشکافتیم
    خوبتر از بوقلمون یـافتیم
    بوقلمونیـها درون نوبهار
    **************
    شعر فرخی سیستانی درمورد عید نوروز
    چون پرند نیگلون بر روی بندد مرغزار
    پرنیـان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار
    خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیـاس
    بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار
    دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد
    حبذا باد شمال و خرما بوی بهار
    بادگویی مشک سوده دارد اندر آستین
    باغ گویی لعبتان جلوه دارد درون کنار
    ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله
    نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار
    تا بر آمد جامـهای سرخ مل بر شاخ گل
    پنجه های دست مردم سر برون کرد از جنار
    راست پنداری کـه خلعتهای رنگین یـافتند
    باغهای پر نگار از داغگاه شـهریـار
    **************
    جامـی و عید نوروز
    بگشا نقاب از رخ باد بهاران
    شد طرف چمن بزمگه باده گساران
    شد لاله ستان گرد گل از بس کـه نـهادند
    رو سوی تماشای چمن لاله عذارن
    در موسم گل توبه ز مـی دیر نپاید
    گشتند درون این باغ و گذشتند هزاران
    بین غنچه نشکفته کهآورد بـه سویت
    سربسته پیـامـی ز دل فگاران

    **************
    شعر عنصری درمورد عیدنوروز
    باد نوروزی همـی درون بوستان بتگر شود
    تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود
    باغ همچون کلبه بزاز پر دیبا شود
    باد همچون طبله عطار پر عنبر شود
    سوسنش سیم سپید از باغ بردارد همـی
    باز همچون عارض خوبان زمـین اخضر شود
    روی بند هر زمـینی حله چینی شود
    گوشواره هر درختی رسته گوهر شود
    چون حجابی لعبتان خورشید را بینی ز ناز
    گه برون آید ز مـیغ و گه بـه مـیغ اندر شود
    افسر سیمـین فرو گیرد ز سر کوه بلند
    باز مـینا چشم و دیبا روی و مشکین پر شود
    روز هر روزی بیفزاید چو قدر شـهریـار
    بوستان چون بخت او هر روز برناتر شود    وبا ضا فه بخشی کـه وسیله سرکار خا نم لیلا گود رزی  با تحقیقات جامع تهیـه گردیده ومستقلا هم آمده کـه سپا سم ر ا بـه ایشا ن ا علا م مـید ار م


     پیشینـه نوروز :

     

    ایرانیـان باستان درون پیروی از پیـامبر خود  زرتشت ، قضیب عربی صور شادمانی را امری نیک و اهورایی مـی دانستند و در هر ماه  بـه مناسبتی جشنی بر پا مـی د . قضیب عربی صور  برخی از جشن ها چون نوروز و مـهرگان و سده  بتدریج اهمـیت بیشتری یـافت و ماندگار شد . قضیب عربی صور جشن نوروز کـه  برجسته ترین  آیین و سنت بـه جای مانده  از دوران باستان و یـادگاری  از نیـاکان ایرانی   ماست  منشا و سر  آغاز پیدایش  آن  به درستی معلوم نیست گویـا قدمت برگزاری  این جشن بـه سال های قبل از تاریخ و عصر هند و ایرانی مـی رسد .  روایت  های مختلفی درون این  زمـینـه نقل شده هست   .

    در بررسی سنگ نوشته های  دوران هخا بـه نظر مـی رسد کـه در این دوره  آیین های نوروزی بر گزار مـی شده هست .در دوره ساسانیـان  مراسم عید نوروز باشکوه و اهمـیت خاصی  بر پا مـی شد . و از دو بخش تشکیل شده بود نوروز کوچوروز بزرگ .از اول فروردین ماه تا  روز ششم را نوروز کوچک یـا نوروز عام مـی نامـیدند . درون شش روز  اول نوروز طبقات مختلف مردم بـه دیدار پادشاه مـی آمدند و مشکلات و در خواست های خود را با وی درون مـیان مـی گذاشتند . درون دوره دوم  یـا نوروز بزرگ  ، پادشاه نزدیکان را  یرای  گفتن تبریک و شاد باش بـه حضور مـی پذیرفت .

    هر چند  نخستین خلفای اسلامـی بـه  آداب و رسوم نوروزی بی توجه بودند ایرانیـان مسلمان از آغاز  دوره اسلامـی همواره آیین های نوروزی را پاس مـی داشتند  و از عید  نوروز بـه عنوان آیینی مبارک یـاد مـی د و آن را گرامـی  مـی داشتند .

    ابو ریحان بیرونی نوروز را بـه جمشید نسبت داده و گفته است  : قضیب عربی صور جمشید جشن نوروز را به منظور سپاسگزاری از خداوند که  سرما و گرما ر، و بیماری و مرگ را دور کرد بر پا داشت و  درون کتاب التفهیم خود نیز نوشته هست :

    «نوروز نخستین روز هست از فروردین ماه و به این جهت نوروز نام کرده اند کـه پیشانی سا ل  نو هست » (1 )

     شاهنامـه ی فردوسی و تاریخ طبری  نیز جمشید  را پایـه گزار نوروز معرفی کرده اند  .

    روایت  آغاز پیدایش نوروز درون شاهنامـه فردوسی :

    چو آن کارهای وی آمد  بجای

                                                ز  جای  مـهین  برتر آورد  پای

    به فر کیـانی یکی تخت ساخت

    چه ما یـه بدو گوهر اندر نشاخت

    چو خورشید تابان مـیان  هوا

    نشسته   بر  او  شاه   فرمانروا

    جهان انجمن شد بر تخت او

    فرو مانده از فره ی  بخت  اوی

    به جمشید بر گوهر افشاندند

                                           مر آن   روز  را  روز  نو  خواندند

    سر سال نو هرمز فرودین

                                          بر آسوده از رنج تن دل ز کین

    بزرگان بـه شادی بیـاراستند

                                    مـی و جام و رامشگران خواستند

    چنین روز فرخ از آن روزگار

    بمانده  از  آن  خسروان  یـادگار (2)

    پس از  روی کار آمدن حکومت های مستقل ایرانی چون صفاریـان و سامانیـان ، با احیـای  برخی از سنت های  فراموش شده ی نوروز ، این جشن با شکوه و عظمت بیشتر برگزار مـی شد .حتی حمله اقوام وحشی مغول نتوانست این آیین کهن را  نابود کند بلکه ایرانیـان با تلاش بیشتر درون برگزاری مراسم نوروز ، عظمت و تمدن کهن خود را بـه رخ بیگانگان مـی کشیدند .

    در دوران حکومت صفویـه و برگزیده شدن مذهب رسمـی  تشیع  جشن نوروز رونق بیشتری  گرفت و عالمان شیعه روایت های گوناگون پیشوایـان دین را درون رابطه نوروز گرد آوری د .مثلا درون روایت های  اسلامـی آمده کـه   در نوروز خداوند از بندگانش پیمان گرفت که تا تنـها او را پرستش کنند و نوروز روزیست کـه جبرئیل بر پیـامبر (ص ) نازل شد ه هست . همچنین درون نوروز هست که ابراهیم (ع) بت ها را شکست و …

    بر پایی جشن نورو ز باستانی کـه بزرگترین عید ملی ایرانی هست ، مصادف هست با  آغاز ماه فروردین و فصل بهار کـه با تجدید حیـات و رستاخیز طبیعت همراه هست  ، بر شکوه آن افزوده هست در زبان و ادبیـات   فارسی  از نوروز با نام های متفاوتی چون بهار جشن ، جشن نوروزی ، جشن نو بهاری ، جشن فروردین ، نوروز جلالی ، و جشن جم  یـاد شده است  و اکثر شاعران بزرگ ایرانی  درون باره ی  نشاط و سرزندگی  درون بهار و نوروزو آیین های  زیبای آن سخن گفته اند .

    رودکی سمرقندی :

    رودکی از شاعران  نامدار  قرن چهارم هجری و پدر شعر پارسی هست . با وجودیکه اشعار اندکی  از ا ین شاعر باقی مانده ، تبحر و استادی وی درون همـین اشعار اندک آشکار هست .این شاعر درون وصف نوروز و بهار چنین گفته هست :

    آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب

                                           با صد هزار نزهت و آرایش عجیب

    شاید کـه مرد پیر بدین گه شود جوان

                                    گیتی بدیل یـافت شباب از پی مشیب

    چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد

                                            لشکرش   ابر  تیره  و  باد  صبا

    نفاط برق روشن و تندرش طبل زن

                                     دیدم هزار خیل و ندیدم چنین مـهیب

    آن ابر بین، کـه گرید چون مرد سوکوار

                               و آن رعد بین، کـه نالد چون عاشق کئیب

    خورشید را ز ابر دمد روی گاه‌گاه

                                  چو نان حصاریی، کـه گذر دارد از رقیب

    یک چند روزگار، جهان دردمند بود

                            بـه شد، کـه یـافت بوی سمن باد را طبیب

    باران مشکبوی ببارید نو بـه نو

                                   وز برگ بر کشید یکی حلهٔ قشیب

    کنجی کـه برف پیش همـی داشت گل گرفت

                     هر جو یکی کـه خشک همـی بود شد رطیب

    تندر مـیان دشت همـی باد بردمد

    برق از مـیان ابر همـی برکشد قضیب

    لاله مـیان کشت بخندد همـی ز دور

    چون پنجهٔ عروس بـه حنّا شده خضیب

    بلبل همـی بخواند درون شاخسار بید

    سار از درخت سرو مرو را شده مجیب

    عنصری :

     شاعر سر آمد درون بار غزنویـان  بوده هست .و ی بعد از رودکی مـی زیست و در سرودن غزل و قصیده استاد بوده مضمون های نو و ذوق درون بیشتر شعرهای وی دیده مـی شود وی درون وصف بهار  و نوروز گفته هست :

    باد نوروزی همـی درون بوستان بتگر شود

                            که تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود

    باغ همچون کلبه بزاز پر دیبا شود

                            راغ همچون طبله ی عطار پر عنبر شود

     روی بند هر زمـینی حله چینی شود

                              گوشوار هر درختی رشته ی گوهر شود

    چون حجابی لعبتان خورشید را بینی بـه ناز

                             گه برون آید ز مـیغ و گه بـه مـیغ اندر شود

     افسر سیمـین فرو گیرد ز سر کوه بلند

                     باز مـینا چشم و زیبا روی و مشکین سر شود

    منوچهری دامغانی :

    از شاعران مشـهور قرن پنجم هجریست وی از آغاز جوانی توانست درون دربار سلطان مسعود راه یـابد دلیل استفاده زیـاد او از واژه های عربی ، وسعت اطلاعاتش از شعر و ادب عرب بوده و قالب مسمط را این شاعر ابداع کرد ه  . منوچهری بیش از هر شاعری از زیبایی های طبیعت ، مناظر گوناگون ، گلهای رنگارنگ پرندگان نغمـه سرا یـاد کرده و طرب و شادمانی درون سبک شعری وی هویداست و مـی توان گفت بزرگترین شاعر طبیعت گرای شعر فارسی و بیش از شاعران دیگر درون وصف بهار قلم فرسایی کرده هست .

    وصف نوروز و بهار درون شعر  منوچهری دامغانی :

    نگاه کن بـه نوروز چون شده ست جهان

                                         چو کارنامـه مانی درون آبگون قرطاس

    همـی نثار کند ابر شامگاهی در

                                           همـی عبیر کند باد بامدادی آس

    ******************************

    آمد نوروز هم از بامداد

    آمدنش فرخ و فرخنده باد

    باز جهان خرم و خوب ایستاد

                                مرد زمستان و بهاران بزاد

    *****************************************

    بر لشکر زمستان نوروز نامدار

                                       کرده‌ست رای تاختن و قصد کارزار

    وینک بیـامده‌ست بـه پنجاه روز پیش

                                     جشن سده، طلایـهٔ نوروز و نوبهار

    این باغ و راغ ملکت نوروز ماه بود

                                 این کوه و کوهپایـه و این جوی و جویبار

    جویش پر از صنوبر و کوهش پر از سمن

                                  راغش پر از بنفشـه و باغش پر از بهار

    ************************************************

    ابر آذاری برآمد از کران کوهسار

    باد فروردین بجنبید از مـیان مرغزار

    این یکی گل برد سوی کوهسار از مرغزار

                                       وان گلاب آورد سوی مرغزار از کوهسار

    ابر دیبادوز، دیبا دوزد اندر بوستان

    باد عنبرسوز، عنبرسوزد اندر لاله‌زار

    نافهٔ مشکست هرچ آن بنگری درون بوستان

    دانـهٔ درست هرچ آن بنگری درون جویبار

    این یکی دری کـه دارد بوی مشک تبتی

                                       وان دگر مشکی کـه دارد رنگ درون شاهوار

    چنگ بازانست گویی شاخک شاهسپرم

    پای بطانست گویی برگ بر شاخ چنار (4)

    ابوالفرج رونی :

    از شاعران اهل لاهور و در دوره دوم حکومت غزنویـان مـی زیست . سلطان مسعود غزنوی خود را شاگرد وی مـی دانست و چنین گوید :

    ای خواجه بوالفرج نکنی یـاد من

                                  که تا شاد گردد این دل نا شاد من

    نازم بدانکه هستم شاگرد تو

                                شادم بدانکه هستی استاد من

    ابوالفرج رونی پیش از شاعران زمان خود بـه فکر آوردن سخن نو درون شعر شد . و در شعر ش ترکیبات بدیع و تازه دیده مـی شود .

    وی  نوروز و بهار را اینچنین توصیف کرده هست :

    بادبان بر کشید باد صبا

                                              معتدل گشت باز طبع هوا

    خاک دیبا شدست پر صورت

                                               جانور گشته صورت دیبا

    سبزه اندر حمایت شبنم

                                    سر ز پستی کشید سوی بالا

    نوروز جوان کرد بدل پیرو جوان را

                                  ایـام جوانیست زمـین را و زمان را

    هر سال درون این فصل بر آرد فلک پیر

                        چون طبع جوانان جهان دوست جهان را

    بگرفت شکوفه بـه چمن درون گذر باغ

                                 چونانکه ستاره گذر کاهکشان را

     جشن فرخنده ی فروردینست

                                          روز بازار گل و نسرین است

    باغ پیراسته گلزار بهشت

                                          گلبن آراسته حورالعین است

    گرد بستان ز فروغ لاله

                                       گویی آتشکده ی برزین است

    آب چنین یـافته درون حوض از باد

                                         همچو پر کار حریر چین است

    مسعود سعد سلمان :

    از شاعران مشـهور نیمـه دوم  قرن پنجم و آغاز قرن ششم هست که درون دربار غزنویـان مـی زیست .و درون اثر حسادت و تهمت بدخواهان ، درون دو بار زندانی شد وی درون حدود 18 سال درون زندان بسر برد و در زندان شعرهای بسیـار که تا ثیر گذاری سرود کـه به حبسیـات مشـهور هست .

    وصف بهار از مسعود سعد سلمان  :

    زمـین ز گریـه ی ابرست چون بهشت نعیم

                                        هوا از خنده ی ابرست چون کوه سینا

    کنار جوی پر از جام های یـاقوتست

                                    کـه شد بـه جوی درون رنگ آب چون صهبا

    جهان برنا اگر پیر شد نبود عجب

                                          عجب تر آنکه کنون پیر بود شد برنا

    ز شادمانی هر ساعتی کنون بزند

                                              هزار دستان بر هر گلی هزار نوا

    امـیرمعزی :

    امـیر معزی نیشابوری از شاعران نامدار خراسان و امـیر الشعرای دربار سلجوقیـان بود. ویژگی های شعر امـیر معزی سادگی لفظ ، آوردن مطالب و مضامـین تازه مـی باشد . مقام این شاعر نزد ملکشاه سلجوقی مانند مرتبه  عنصری نزد محمود غزنویست .

    شدست باغ پر از دشتهای درون خوشاب

                                         شدست راغ پر از توده های عنبر ناب

    به باغ و راغ مگر باد و ابر داد ستند

                                          بتوده عنبر ناب و به رشته درون خوشاب

    چمن شدست چو محراب و عندلیب همـی

                                                    زبور خواند داود وار درون محراب

    مـیان سبزه نگر برگ لاله ی نعمان

                                     مـیان لاله ی نعمان سرشک های سحاب

    سرشک ابر گلاب و شکوفه کافورست

                                    چو صندلست بـه جوی و به فرغر اندر آب

    مشک و شنگرف هست گویی ریخته بر کوهسار

                                 نیل و زنگار ست گویی بیخته بر مرغزار

    در زمـین گویی بر آوردند گنج شایگان

                                         درون چمن گویی پراکندند درون شاهوار

    انوری ابیوردی :

    انوری ابیوردی از گویندگان مشـهور قرن ششم هجری قمری هست . وی نیز چون امـیر معزی درون دربار سلجوقیـان مـی زیست . وی اندیشـه و طبعی قوی داشت و یژگی های شعری وی  استفاده از  کلام ساده و نزدیک بـه زبان محاوره و بکارگیری واژه های عربی و  اصطلاحات علمـی ، فلسفی ، نجوم و هیئت مـی باشد کـه فهم شعر ش را دشوار مـی کند . انوری درون سرودن قطعه و غزل وقصیده تواناست .

    کلام انوری درون توصیف بهار :

    روز عیش و طرب بستانست

                              روز بازار و گل و ریحانست

    توده ی خاک عبیر آمـیز است

                                دامن باد عبیر افشانست

    لاله بر شاخ زمرد بـه مثل

                            قدحی از شبه و مرجانست

    بازبر پرده ی الحان بلبل

                                  مطرب بزمگه بستانست

    کزپی بزمگه نوروزی

                                 باغ را باد صبا مـهمانست

    چهره ی باغ ز نقاش بهار

                            بـه نکویی چو نگارستان است

    ابرآبستن دری هست گران

                                  وزگرانیش گهر ارزان ست

    نظامـی گنجوی :

    حکیم ابو محمد الیـاس نظامـی گنجوی  در قرن ششم هجری مـی زیسته  و زادگاه وی شـهر گنجه هست .
    آرامگاه  این شاعر درون همـین شـهر هست که دردوره قاجار بوسیله دولت آذربایجان شوروی باز سازی شد.  وی از استادان بزرگ و از ارکان شعر فارسی هست .
    نظامـی شاعری پر کار بود کـه غیر از دیوان قصاید و غزلیـات  ، پنج مثنوی مشـهور بـه نام پنج گنج دارد و به آن خمسه نظامـی هم گفته مـی شود نخستین مثنوی
    منظومـه  مخزن الاسرار و از مـهمترین مثنوی های شعر فارسیست . مثنوی بعدی خسرو و شیرین کـه از جمله داستان های اواخردوره ساسانی هست . سومـین مثنوی منظومـه ی مشـهور لیلی و مجنون و برگرفته از داستان های قدیمـی عربی مـی باشد  بهرام نامـه یـا هفت پیکر یـا هفت گنبد هست که  در باره داستان
    بهرام گور ، پادشاه پنجم ساسانی و قصه های مشـهور عهد ساسانی بوده هست . مثنوی پنجم اسکندر نامـه نامـیده مـی شود و از دو بخش شرفنامـه و اقبالنامـه تشکیل شده این مثنوی داستان اسکندر مقدونیست .

    نظامـی از سخنگویـانیست کـه سبک خاصی درون سرودن شعر تمثیلی رابه کمال رساند .  شیوه ی وی مورد توجه بسیـاری از شاعران بعدی قرارگرفت .

    جهان از باد نوروزی جوان شد

                                زهی زیبا کـه این ساعت جهان شد

    شمال صبحدم مشکین نفس گشت

                                        صبای گرم رو عنبر فشان شد

    توگویی آب خضر و آب کوثر

                                زهر سوی چمن جویی روان شد

    سعدی:

    شیخ مصلح بن عبدالله سعدی شیرازی از بزرگترین شاعران ایران هست وی درون خاندانی کـه همگی  از علمان دین بودند بدنیـا آمد سعدی درون این باره گفته هست :

    همـه قبیله من عالمان دین بودند

                                    مرامعلم عشق تو شاعری آموخت

    این شاعر تحصیلاتش درون نظامـیه بغداد بـه پایـان رسانده ، سپس حدود سی سال از عمر خود رادر سیر و سیـاحت گذراند و تجربه زیـادی اندوخت . وی دوران پایـانی عمر  را درون شـهر شیراز گذراند و در همـین زمان پختگی  دو شاهکار ادبی خود ، گلستان و بوستان را نوشته هست . سعدی درون نظم و نثر استاد بوده و غزلیـات وی نیز بی نظیر هست .

    برخیزکه مـی رود زمستان

                                  بگشای درون سرای بستان

    نارنج و بنفشـه بر طبق نـه

                                منقل بگذار درون شبستان

    برخیز کـه باد صبح نوروز

                              درباغچه مـی کند گلفشان

    خاموشی بلبلان مشتاق

                            درموسم گل ندارد امکان

    و درون غزلی دیگر چنین گوید :

    صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمـین

                           عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمـین

    با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد

                                 کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین

    گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقار

                                همچو طفلان دامنش پرارغوان و یـاسمـین

    آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخ

                             مـیوه پنـهان کرده از خورشید و مـه درون آستین

    باد گل‌ها را پریشان مـی‌کند هر صبحدم

                                زان پریشانی مگر درون روی آب افتاده چین

    نوبهار از غنچه بیرون شد بـه یک تو
    پیرهن بیدمشک انداخت که تا دیگر زمستان پوستین

    این نسیم خاک شیرازست یـا مشک ختن

                                    یـا نگار من پریشان کرده زلف عنبرین

     منابع :

    ( 1) – جشن های ایران باستان ، نگارش مراد اورنگ ، اسفند 1335 هجری شمسی

     (2)- شاهنامـه فردوسی –به کوشش پرویز اتابکی – بر اساس شاهنامـه ژول مول –جلد 1-

    (2) -نمونـه اشعار رودکی بـه کوشش لیما صالح رامسری – موسسه انتشارات امـیر کبیر 1369

    (3)- تاریخ ادبیـات  درون ایران – دکتر ذبح الله صفا -انتشارات فردوس -چاپ سوم

    (4)-گزیده اشعار منوچهری دامغانی – انتخاب و توضیح احمد علی امامـی افشار –چاپ سوم – چاپ و نشر بنیـاد

    5- دیوان غزلیـات سعدی -به کوشش دکتر خلیل رهبر – انتشارات مـهتاب – چاپ هشتم 1374

    لینک :: نویسنده: هما آقاجعفری ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ
    کلمات کلیدی:
    ۱۳٩۱/۱۱/٢٢

    مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق

    که بدین راه بشد یـار و ز ما یـاد نکرد

    غزلیـات عراقی هست سرود حافظ

    که شنید این ره دلسوز ، کـه فریـاد نکرد

    عراقی و حافظ از چند جهت با یکدیگر وجه اشتراک واز چند جهت با یکدگر وجه افتراق زیـاد داشتند . وجه اشتراکشان ؛ (1)هردو شاعر و متولد درون ناحیـه مرکزی فلات ایران بوده اند ( اراک فعلی و شیراز ) ، (2) هر دوشاعر قرآن را از حفظ داشته اند ، (3) هر دو شاعر غزلسرا هستند ، (4) هر دو شاعرصوت و آواز خوش داشته اند . (5) شعر و غزلیـات هر دو شاعر درون زمان خودشان درون سراسرایران و حتی درون سرزمـین های همجوار نشریـافته بود و به غزلسرایی و اشعار خوش و نغز معروف بوده اند .

    و اما وجه افتراق ؛ (1) عراقی همـه عمر خود را درون سفر و جابجایی از کشوری بـه کشور دیگر گذراند و سرزمـین های شرق و غرب موطن خود را سیر کرد و درنـهایت درون غربت و دور از موطن خود ( درون دمشق ) درگذشت . اما حافظ درون تمام عمر ( غیرمدتی کوتاهی کـه به یزد سفر کرد ) درون شـهر شیراز ماندگار شد و در همان شـهر دارفانی راوداع کرد .

    (2) طرز تفکر و شیوه زندگی عراقی کاملا روشن وبدون ابهام هست و مسلک و مشرب مشخصی دارد ولی نحله فکری و مشرب اعتقادی حافظ خیلی روشن نیست و از اشعارش هم چندان قابل درک نیست .

    (3 ) مرشد و مراد و آموزگاران اعتقادی عراقی معلوم هستند و مشخ هست که نزد چه بزرگانی درس و فحص را آموخته هست . ولی درون موردحافظ نمـی دانیم کـه پیر و مرادش چه یـا چهانی بوده اند و مدت تلمذ یـا گذرداندن دوره سالکی وی نامعلوم هست .

    (4) عراقی غیر از غزلیـات ، آثاری دیگری هم داردکه درون دیوانش موجود هست و بعضی آثارش هم ذکر شده ولی ممکن هست فعلا درون دسترس نباشد( شرح فصوص الحکم ) . ولی از حافظ غیراز غزلیـات و چند رباعی و تعداد کمـی قصیده اثردیگری موجود نیست .

    (5) غزلیـات عراقی تقریبا همـه عارفانـه و سوزدرونی شاعر درون وصال بـه محبوب ازلی را نشان مـی دهد ، ولی غزلیـات حافظ چند وجهی هست و جهت مشخص از آن مستفاد نمـی شود و هری مطابق فهم و درک خود درون مورد آنـهابرداشتی دارد .

    خلاصه سرگذشت فخرالدین عراقی

     عراقی ،شاعر عاشق و عارف شوریده قرن هفتم کـه اشعار لطیف و غزلهای پر شور او هم  درون زمان حیـات وی نقل محافل اهل دل شده بود ، بـه دنبال جذبه عشق از دیـار خویش آواره گردید و برای بار یـافتن بـه بارخانۀ محبوب ازلی درون نارخانۀ عشق گداخت و در دست اولیـای مشـهور زمان خود تربیت یـافت و در نتیجه ، بازتاب آن تعلیمات درون آثار او موجب پراکندنفکر وحدت وجود بـه طریقه ابن عربی درون کشتزار مستعد ادب فارسی شد و دیدگاهی تازه به منظور سخنگویـان باز کرد .

    فخرالدین ابراهیم درون سال 610 درون ده کونجان ( یـاکمـیجان )  از ولایت همدان ( درون قرن هفتم واراک فعلی ) ، دیده بـه جهان گشود و 78 سال بعد درون سال 688 درون شام درگذشت .
    بنابراین ، دورۀ زندگانی او مقارن هست با حملۀ مغول بـه ایران . بدینسان کـه فخرالدین هفت سال پیش از هجوم مغولان پا بـه عرصه وجود مـی نـهد و دو سال پیش از مرگ ارغون خان( متوفی درون 690 ) از جهان رخت بر مـی بندد  .

    تولد خواجه شمس الدین محمد حافظ از اشعار وآثاری کـه از کاتبان و شاعران باقی مانده است؛ آغاز قرن هشتم هجری درون شیراز مـی دانند و وفات وی را درون سال792 هجری حدس مـی زنند.  بنابراین حافظ حدود بیست سال بعد از وفات عراقی بـه دنیـا آمده هست .

    عراقی حافظه ای قوی داشت و در خردسالی قرآن راحفظ کرد و از قرار صوتی خوش و بیـانی نافذ داشته هست . عراقی درون سن جوانی زمانی که17 یـا 18ساله بود بدنبال یک جذبه عشقی ، همدان را ترک مـی کند بـه بغداد و شام رفت واز شام بـه سوی هندوستان روانـه شد  و درمولتان درون خانقاه بهاء الدین زکریـا مولتانی موسس سلسله سهروردیـان مولتان نزول مـی کند . عراقی 17 سال ملازم زکریـا بود ومدتی درون مولتان ماندگار مـی شود و شیخ زکریـا خود را بـه عقد عراقی  درمـی آورد . فخرالدین
    از مولانا زکریـا ، پسری پیدا مـی کند کـه لقب او را کبیرالدین مـی نـهد .

    شیخ فخرالدین عراقی درون مولتان سکون و قرار نیـافت وبدنبال عشق درونی ، بـه سفر ادامـه داد و به آسیـای صغیر یـا ترکیـه فعلی هجرت کرد ، هنگام ورود بـه آسیـای صغیر درون اواخر سال 666 یـا درون 667 ، درون سن 56 یـا 57 سالگی هست . وی کـه به سن وقوف و کمال رسیده هست به احتمال زیـاد بعد از سرخوردگی و رنجش از محیط خانقاه زکریـا مولتانی ، بعد از مرگ وی بـه دنبال محیط مناسبی به منظور اشاعه عقاید وافکار خود مـی گردد . ازین رو بعد از زیـارت کعبه و عتبات مقدس ، عازم آسیـای صغیر مـیشود کـه در آن هنگام قلندران درون آن دیـار به منظور خود مراکزی داشتند . او کـه با شیوه تفکر وحدت وجود ، الفتی دیرینـه دارد بعد از گردش درون اقصای روم بـه خدمت صدرالدین قونوی کـه در آن زمان شیخ الاسلام و صاحب نفوذ و قدرت بود ، مـی رسد  و بدین ترتیب هم از افاضات وی بعنوان بهترین شاگرد و شارح آثار ابن عربی بهره مند مـی گردد و هم از محضر او کـه مجمع بزرگان و صاحبان قدرت و نفوذ چون معین الدین پروانـه  بوداستفاده مـی کند  .

    ابن عربی کـه بود ؟

    «  ابوبکر محیی الدین محمد بن علی حاتمـی طائی اندلسی معرف بـه ابن عربی . یکی از اعاظم حکمای صوفیـه . مولد او درون سال 560 بمرسیـه هست . درون هشت سالگی باان خویش بـه اشبیلیـه رفته و مقدمات علم درون آنجا فراگرفته وسپس نزد دانشمندان بزرگ محل مانند ابن بشکوال و جز او بـه تکمـیل معلومات خودپرداخته و بسال 590 بـه تونس و در 598 بـه مشرق سفر کرده و بدانجا متوطن شده درون همـین سال توفیق زیـارت خانـه خدا یـافته و دو بار یکبار درون سال 601 و دیگری درون سال 608 بـه بغداد مسافرت و مدتی کوتاه درون آنجا بوده و در سال 611 نوبت دوم حج گذارده و سال بعدبه حلب و پس از آن بـه موصل و آسیـای صغیر رفت . ابن عربی درون سال 638 درون دمشق درگذشت. ابن عربی نزدیک بـه دویست جلد کتاب نوشته هست که بعضی از آنـها هنوز هم یکی ازمراجع و ماخذ اصحاب طریقت و دانشمندان دیگر هست و از آن جمله ؛ فتوحات مکیـه ، فصوص الحکم ، تاج الرسائل ، منـهاج الوسائل ….. هست . »  ( لغت نامـه دهخدا )

    تفکر و فلسفه وحدت وجود

    «  وحدت وجود اصطلاحی فلسفی و همچنین صوفیـه هست که موجودات را همـه دارای یک وجود ،یعنی  حق سبحانـه و تعالی دانستن و وجود ماسوی را محض اعتبارات شمردن ، چنانچه موج ، حباب ، گرداب و قطره و شبنم را همـه آب پنداشتن واین حالات و روشـهای ظهور آب هست .

    یکی از مسائل مـهم فلسفی مساله وحدت وجود هست .این اصل اساس فلسفی و هم عرفانی دارد. فرض آنکه جهان وجود از جمادات و نباتات وحیوانات و معادن و مفارقات و فلکیـات ، همـه یک وجودند کـه در مرتبت فوق و اقوی و اشدوجود خدا قرار دارد و بقیـه موجودات بر حسب مراتب قرب و بعد بـه مبدا اول کـه طرف اقوی هست متفاوت اند بعضی شدید و بعضی ضعیفند . وجود را دو طرف هست یک طرف آن واجب الوجود و طرف دیگر آن هیولی و یـا هر موجود ضعیفی کـه ضعیف تر از آن نباشد . » ( لغت نامـه دهخدا ).

    تعلیمات ابن عربی سرّی و رمزی هست . او نظرات خود را زیر پردۀ انشایی مقلق مستور کرده هست . بـه دلیل همـین رمزی بودن بارها آثاراو بوسیله شاگردانش شرح داده شده هست . ولی شاگرد بی واسطه و بهترین شارح آثار اوصدرالدین قونیوی پسر خوانده اوست . افراد دیگری نیز بر کتاب معروف ابن عربی بنام «فصوص الحکم » تفسیر نوشته اند کـه یکی از آنـها عراقی هست .

    عاقبت عراقی

    عراقی درون سال 683 هجری از روم بـه مصر و شام عزیمت یـا بدلیل خصومت حاکمان وقت ، بعبارتی فرار مـی کند . فخرالدین عراقی بـه چندجهت مصر را به منظور اقامت خود انتخاب مـی کند : اول ، وی مـی خواهد حتی الامکان مابین خود و مغولان فاصله ایجاد کند . دوم ، عراقی مـی خواست پسر معین الدین پروانـه را ،که درون مصر حبس هست ، نجات دهد .

    عراقی بعد از مدتی اقامت درون مصر ،  قصد سفر بـه دمشق را مـیکند و در دمشق اقامت مـی گزیند .به هر تقدیر عراقی درون سال 688 هجری درون دمشق بیمار شده و در همانجا رخت ازدنیـا بر مـی بندد و این آخرین سفر یک قلندر بسیـار سفر و یک آوارۀ عشق هست .

    اندیشـه و عقل نزد شاعران قرن هفتم

    شاعران بزرگ قرن هفتم بیشتر توجه بـه بیـان اندیشـه دارند که تا به رعایت جانب الفاظ و صنایع ، اما اندیشـه ، کـه کوششی هست برای شناسایی حقایق و وصول بـه حقیقت مطلق ، درون اشعار آنان بیشتر بوسیله صفای روح و جذبه ومکاشفه انجام مـی گیرد ، که تا از طریق عقل و استدلال .

    اخلاق و ظاهر عراقی

    بطوریکه از شواهد و قرائن پیداست ، فخرالدین عراقی مردی بوده هست با هنجار و رفتار محبت انگیز و بی ریـا ، و مشربی حاکی ازمـهربانی و سرشتی ناشی از ادب و نزاکت و فروتنی .

    لباس فخرالدین ، بعد از بیرون رفتن از همدان جوالق ( جولاه یـا شولا نوعی پارچه پشمـی ضخیم کـه قلندران و شبانان و بیـابان گردهامـی پوشیدند ) بود و بعداٌ درون تمام مدت اقامت درون هند و روم خرقه مـی پوشید و از زمان اقامت درون مصر و تا آخر عمر دستار بـه سر مـی بست رداء و طیلسان درون بر مـیکرد .

    عراقی از شاعران قبل از خود چون سنایی ، عطار ومولوی نیز تاثیر پذیرفته هست .

    همانطوری کـه ملاحظه مـی شود بر ععراقی ، حافظ کـه از شیراز بیرون نرفت ( یـه جز یکبار کـه به شـهر یزد سفر کرد ) و اصولا بـه سفرعلاقه نداشت و یـا امکان برایش ایجاد نشد ، عراقی همـه عمر خود را بـه سفر و در بلادی غیر از موطن اصلی خود گذراند واز شرق بـه غرب عراق آنروز سفر کرد و در نـهایت درون شـهردمشق وفات یـافت .

    تاثیر غزلیـات عراقی

    تاثیر سخن فخرالدین عراقی درون حدّی هست که اززمان او نیز فراتر مـی رود و سرود سخن سرایـان بعد از او مـی شود ، چنانچه حافظ خودتصریح مـی فرماید کـه :

    غزلیـات عراقی هست سرود حافظ

                                    کـه شنید این ره دلسوز کـه فریـاد نکرد

    در اینجا مقایسه کوتاهی درون مورد اشعار این دوغزلسرا مطرح مـی گردد :

    عراقی :

    از پرده برون آمد ساقی قدحی درون دست

                                         هم پرده ما بدرید هم توبه ما بشکست

    حافظ :

    در دیر مغان آمد یـارم قدحی درون دست

                            مست از مـی و مـی خواران از نرگس مستش مست

    عراقی :

    به یک گره کـه دو چشمت بر ابروان انداخت

                                      هزار فتنـه و آشوب درون جهان انداخت

    حافظ :

    خمـی کـه ابروی شوخ تو درون کمان انداخت

                                               بـه قصد جان من زار ناتوان انداخت

    عراقی :

    مرا این دوستی با تو بلای آسمانی بود

                                         قضای آسمانی را دگر توان ، نتوان

    حافظ :

    مرا مـهر سیـه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

                                 قضای آسمان هست این و دیگرگون نخواهد شد

    عراقی :

    گلیم بختی را کـه بافتند سیـاه

                                           سفید آن نوعی از محالات است

    حافظ :

    به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد

                                         گلیم بختی را کـه بافتند سیـاه

    عراقی :

    بود آیـا کـه خرامان ز درم بازآیی

                                    گره از کار فرو بسته ما بگشایی

    حافظ :

    بود آیـا کـه در مـیکده ها بگشایند

                                     گره از کار فرو بسته ما بگشایند

    چند غزل زیبا از عراقی :

    حافظ نیز چون عراقی بـه به  باد صبا و نسیم ، علاقه خاصی داشت . ( برای مطالعه درون مورد علاقه حافظ بـه باد صبا  به مقاله « باد صبا و دل شوریده حافظ » ، نشر یـافته درون سایت آفتاب مراجعه شود ) .

    یـاد رخ ِ دلدار

    صبا وقت سحر گویی ز کوی یـار مـی آید

                                      کـه بوی او ، شفای جان هر بیمار مـی آید

    نسیم او مگر درون باغ ، جلوه مـی دهد گل را

                                           کـه آواز خوش بلبل،  ز هر سو زار مـی آید

    بیـا درون گلشن ای بی دل ، بـه بوی گل ، برافشان جان

                                               کـه از گلزار و گل امروز ، بوی یـار مـی آید

    گل از شادی همـی خندد ، من از غم زار مـی گریم

                                             کـه از رنگش ، مرا  یـادِ  رخ دلدار مـی آید

    ز بستان هیچ درون چشمم نمـی آید ، مگر آبی

                                  کـه در چشمم ز یـاد او،  دمـی ، صد بار مـی آید

    اگر گلزار مـی آیدی را خوش ، مرا باری

                                       نسیم کوی او خوشتر ز صد گلزار مـی آید

    مرا چه از گل و گلزار، کاندر دست امـیدم

                                             ز گلزار وصال یـار،  زخم خار مـی آید

    عراقی ، خسته دل هردم ز هر سو مـی خورد زخمـی

                                      همـه زخم بلا گویی بر این افگار مـی آید .

    سخن سربست

    از پرده برون آمد ، ساقی قدحی درون دست

                                    هم پرده ما بدرید ، هم توبه ما ، بشکست

    بنمود رخ زیبا ، گشتیم همـه  شیدا

                                        چون هیچ نماند از ما ، آمد برما بنشست

    زلفش گرهی بگشاد ، بند از دل ما برخاست

                                جان ، دل ز جهان برداشت ، اندر سر زلفش بست

    در دام سر زلفش ماندیم ، همـه حیران

                                            وز جام مـی لعلش گشتیم همـه سرمست

    از دست بشد چون دل ، درون طرّۀ او زد چنگ

                                        غرقه زند از حیرت ،  در هر چه بیـابد ، دستچون سلسله زلفش بند دل حیران شد

                                            آزاد شد از عالم  وز هستی او خود رستبا یـار ِ خوشی بنشست ، دل کز سرجان برخاست

                             با جان و جهان پیوست ، جان کز دو جهان بگسستاز غمزه و روی او ، گه مستم و گه هشیـار

                                          وز طرّه و لعل او ، گه نیستم  و ، گه هستمـی خواستم از اسرار، اظهار کنم حرفی

                                         ز اغیـار بترسیدم ، گفتم سخنی سر بست

     توبرون درون چه کردی ؟

    ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

                                          چه کنم کـه هست اینـها ، گل خیر آشنایی

    همـه شب نـهاده ام سر چو سگان بر آستانت

                                                      کـه رقیب درون نیـاید بـه بهانـه گدایی

    مژه ها و چشم ِ یـارم بـه نظر چنان نماید

                                               کـه مـیان سنبلستان چرد  آهوی ختایی

    در ِ گلستان چشمم ز چه رو همـیشـه باز است

                                            بـه امـید آنکه شاید تو بـه چشم من درآیی

    سر برگ گل ندارم ، بـه چه رو روم بـه گلشن

                                         کـه شنیده ام ز گل ها ، همـه بوی بی وفایی

    به کدام مذهب هست این ، بـه کدام ملت هست این

                                       که کُشند عاشقی را ، کـه تو عاشقم چراییبه طواف کعبه رفتم ، بـه حرم ره ندادند

                                         که برون درون چه کردی ؟ کـه درون خانـه آیی ؟

    به قمارخانـه رفتم ، همـه پاکباز دیدم

                                            چو بـه صومعه رسیدم ، همـه زاهد ریـایی

    در دیر مـی زدم من ، کـه یکی ز درون درآمد

                                   کـه درآ ، درآ ، عراقی  ،که تو خاص از آن مایی .

    ( توضیح : عنوان های سه غزل بالا ،  بـه انتخاب نگارنده مقاله هست )

    حجت الله مـهریـاری

     

    منابع و ماخذ :

    1-    کلیـات فخر الدین عراقی – بـه تصحیح دکتر نسرین محتشم – انتشارات زوار – چاپ سوم– 1386

    2-    لغات نامـه دهحخدا .

     نشر درون سایت آفتاب

    لینک :: نویسنده: هما آقاجعفری ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ
    کلمات کلیدی:
    ۱۳٩۱/۱۱/۱٠

    ناصر خسرو قبادیـانی

    ابومعین حمـیدالدین ناصرخسرو قبادیـانى مروزى، درون سال 394هجرى در روستاى قبادیـان مرو، دیده بـه جهان گشود. ( این روستا  اکنون جزء کشور تاجیکستان هست )وی از آغاز جوانى بـه فراگیرى دانش‌هاى گوناگون پرداخت و در سایـه‌ى هوش سرشار و روح پژوهشگر خویش ازدانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کیـهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى،هندسه‌ى اقلیدوسى، موسیقى، علوم دینى، نقاشى، سخنورى و ادبیـات بهره‌ها گرفت. خوداو درون این باره مى‌گوید :

    به هر نوعى کـه بشنیدم ز دانش

                                                      نشستم بر درون او من مجاور

    نماند از هیچگون دانش کـه من زان

                                                    نکردم استفادت بیش و کم‌تر

    با این همـه، چون ناصرخسرو از خانوده‌اى سرشناس و دیوان‌سالار برخوردار  بود، درسال‌هاى پایـانى فرمانروایى سلطان محمودغزنوى بـه کار دیوانى مشغول شد و این کار را که تا 43 سالگى درون دربارسلطان مسعود غزنوى و ابوسلیمان جغرى بیک داوود بن مـیکائیل ادامـه داد. وی دورانی رادر بی خبری و بیـهده گویی سپری کرد وی خود را بـه خاطر آن سخنان بیـهوده این گونـه ملامت مى‌کند :

    اندر محال و هزل زبانت دراز بود

                                             واندر زکات دستت و انگشتکان قصیر

    بر هزل کرده وقف زبان فصیح خویش

                                               بر شعر صرف کرده دل و خاطر منیر

    آن کردى از فسادکه گر یـادت آیدت

                                                  رویت سیـاه گردد و تیره شود ضمـیر

              چشمت همـیشـه مانده بـه دست توانگران

                                                 تا اینت پانذ آرد و آن خز و آن حریر

    اما همـین کـه به چهل سالگى پا گذاشت کم‌کم از کرده‌هاى خود پشیمان شد و سرانجام درون پى دیدن خوابى شگفت بسیـار دگرگون شد. خود او سرگذشت آن تغییر حال را درون آغاز سفرنامـه چنین نوشته است:

    «شبى درون خواب دیدم کـه یکى مراگفت چند خواهى خوردن از این کـه خرد از مردم زایل کند. اگر بهوش باشى بهتراست. من جواب گفتم که: حکیمان جز این چیزى نتوانستند ساخت کـه اندوه دنیـا کم کند.جواب دادی: درون بى‌خودى و بى‌هوشى راحتى نباشد. حکیم نتوان گفتى را کـه مردم را
    به بى‌هوشى رهنمون باشد، بلکه چیزى حتما طلبید کـه خرد و هوش را بیفزاید. گفتم که
    :من این از کجا آرم؟ گفت: جوینده یـابنده باشد. سپس، بـه سوى قبله اشاره کرد ودیگرسخن نگفت . »                            

    هنگاهى کـه ازخواب بیدار شد، آن گفته‌ها با او بود و بر او اثرى ژرف گذاشت و با خود گفت:» ازخواب دوشین بیدار شدم، اکنون حتما که از خواب چهل‌ساله نیز بیدار شوم.» ومصمم شد کـه همـه‌ى رفتار خود را تغییر دهد . چون درون خواب وی را سوى قبله خوانده بودند،بر آن شد کـه برای زیـارت خانـه خدا و بجای آوردن مراسم حج بـه مکه رود او سفر خود رادرسال 437 هجرى از مرو و با همراهى برادرش ابوسعید و یک غلام هندى آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ایران به سوریـه و آسیـاى صغیر و سپس فلسطین، مکه، مصر و بار دیگر مکه و مدینـه رفت و پس از زیـارت خانـه‌ى خدا ازمسیر  جنوب ایران و پشت سر گذاشتن نقاط بسیـاری ، راهى بلخ شد. حاصل هفت ساله سفر  ناصر خسرو  و پیمودن  سه هزار فرسنگ راه دشوار علاوه بر دگرگونى فکرى ،سفرنامـه‌ى ناصرخسرو هست که مطالب و اطلاعات گرانبهایی بـه خوانندگان عرضه مـی کند ..

      حدود سه سال از هفت سال این سفر را درون مصر درون خدمت خلفای فاطمـی گذراند و دست آورد این مدت ،آشنایى او باپیروان فرقه‌ى اسماعیلیـه و پذیرش روش و آیین آنان شد . بـه اعتقاد اسماعیلیـه امامت  از امام جعفر صادق(ع) به یکى از فرزندان
    ایشان بـه نام محمد بن اسماعیل رسیده هست  که همچنان زنده هست و پنـهانى زندگى مى‌کند. ازآن‌جا کـه پیروان فرقه اسماعیلیـه به منظور تعقل و خردورزى اهمـیت زیـادى قائل بودند ،ناصرخسرو بـه آن فرقه گروید  وی  در مصر بـه خدمت خلیفه‌ى فاطمى مصر، المستنصربالله ابوتمـیم معد بن على(487-420 هجرى قمرى)رسید و از سوى این خلیفه  به عنوان حجت خراسان برگزیده شد ..

    ناصرخسرو دربازگشت بـه ایران، کـه همزمان با آغاز فرمان‌روایىسلجوقیـان بود، درون آغاز به بلخرفت و به ماموریت خود  یعنی  تبلیغ مذهب اسماعیلى پرداخت. اما بعد از مدت کوتاهی  با مخالفت‌هاى گروه زیـادى از مردم آن شـهر رو بـه رو شد که تا جائیکه بیم کشته  شدن وی بدست مخالفان مـی رفت. خود درون این باره مى‌گوید :

    در بلخ    ایمن   ‌انداز   هر   شرى

                                              مى‌خوار و دزد و لوطى و زن‌باره

    ور دوستدار آل رسولى تو چون

                                               من ز  خان و  مان  شوى  آواره

    از این رو وی بـه ناچار، بـه شـهرهاى دیگر خراسان و مازندران روى آورد درون حالیکه همچنان بـه کار تبلیغی خود ادامـه مـی داد. با اینکه درون مازندران توانست  پیروانى پیدا کند  ،ولی درون نـهایت  مردم آن سامان چندان روى خوش بـه او نشان ندادندو مورد آزار خلق قرار گرفت . وی سرانجام به منظور حفظ جان و مصون ماندن از  آزار  به دره ی یمگان بدخشان افغانستان پناه برد که تا در پناه خلوت آن سرزمـین کوهستانى و به دور از هیـاهو روزگار گذراند وی از زندگی درون آنجا و  تنـهایى و آوارگی و دوری از خانواده و زادگاه شکوه مـی کند و انعکاس این مسائل درون شعر این دوران آشکار هست  .در همـین ایـام دست بـه نگارش آثارش زد. بیش‌ترآثار او طى 15 سال ماندن درون همـین کوهستان بـه نگارش درآمده هست . اودر آن سال‌ها یبانى على‌ بن اسد بن حارث، کـه اسماعیلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتین خود را بـه درخواست او نوشته است، برخوردار بود.سرانجام درون همان سرزمـین بـه سال 481 قمرى دیده از
    جهان فروبست .

    ویژگی های شعر ناصر خسرو :

     

    شعرهاى ناصرخسرودر سبک خراسانى سروده شده ، سبکى کـه شاعران بزرگى مانند رودکى، فردوسی ، عنصرى ومسعود سعد سلمان بـه آن شیوه شعر سروده‌اند. اما از آن جایی کـه ناصر خسرو اندیشمندی هست که هنر خود را درون خدمت بیـان اعتقادات و باورهای دینی ، اجتماعی و سیـاسی خودگرفته وآن را  بـه زبان شعر بیـان کرده بـه ناچار  شعر او روانى و انسجام شعر شاعرانی چون عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد.

       از ویژگی های دیگر شعر ناصر خسرو آنست کـه وی بـه جای مدح پادشاهان و وزیران و بزرگان حکومت در دیوان خود بـه ستایش بزرگان دین و خلیفه‌هاى فاطمى پرداخته همچنین دردیوان وی بـه جای بیـان احساسات عاشقانـه ووصف معشوق ودلبستگى‌هاى زندگى و وصف طبیعت کـه بسیـار اندک هست ، ابیـات فراوانی درون پند و اندرز و روشنگرى مخاطب دارد و گاهى نیز با گنجاندن دانش‌هاى مختلف زمان خود چون فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرینش را درون قصیده‌هاى خود خواننده را بـه فکر وادار کرده  و باورهاى خود را اثبات  مـی کند .

    ناصرخسرو ازمـیان قالب های مختلف  شعرى قالب قصیده رابرگزیده و بیـان مقصود کرده است. وی از قالب غزل گریزان بوده و غزل سرایی از دلبران و زیبارویـان  را کاری بیـهوده مـی دانست  و  بارها از غزل‌سرایـان روزگار خود انتقاد کرده هست :

    جز سخن من ز دل عاقلان

                                           مشکل و مبهم را نارد زوال

     خیره نکرده‌ست دلم را چنین

                                              نـه غم هجران و نـه شوق وصال

    نظم نگیرد بـه دلم درون غزل

                                                راه  نگیرد  به  دلم  درون  غزال

    از چو منى صیدنیـابد هوا

                                               زشت بود شیر، شکار شگال

    نیست هوا را بـه دلم در، مقر

                                             نیست مرا نیز بـه گردش، مجال

    ناصر خسرو چون فردوسی شیفته‌ىب علم و دانش و خردورزى هست و شعرى را مى‌پسندد کـه شنونده را بـه فکر وادارد و مى‌گوید :

    اگر شاعرى را تو پیشـه گرفتى

    یکى نیز بگرفت خنیـاگرى را

    تو برپایى آن‌جاکه مطرب نشیند

                                                 سزد  گر  ببرى  زبان  جرى  را

    صفت چند گویى بـه شمشاد و لاله

                                                   رخ چون مـه و زلفک عنبری را

    به علم و به گوهر کنى مدحت آنرا

                                                که مایـه‌ست مرجهل و بدگوهرى را

    به نظم اندر آرى دروغى طمع را

                                                دروغست سرمایـه مر کافرى را

    پسنده‌ست با زهدعمار و بوذر

                                                       کند مدح محمود مر عنصرى را

    من آنم کـه درپاى خوکان نریزم

                                                        مر این قیمتى درون لفظ درى را

    او ستایش راویژه‌ى خداوند، پیـامبران و بزرگان دین مى‌داند و در این باره شعرهاى زیبایی سروده است. او درون قصیده‌اى نام همـه‌ى پیـامبرانى را کـه در قرآن آمده هست آورده هست و دیده‌اى دیگر از عشق خود بـه قرآن و پیـامبر اسلام چنین گفته هست  :

    گزینم قرآنست ودین محمد

                                                   همـین بود ازیرا گزین محمد

    یقینم کـه من هردوان را بورزم

                                                    یقینم شود چون یقین محمد

    کلید بهشت ودلیل نعیم

                                                 حصار حصین چیست؟ دین محمد

    وی به منظور علی (ع) و فرزندانش احترام زیـادی قائل هست و بر این باور هست که جوانمردى و بزرگى را بعد از پیـامبر اکرم(ص) تنـها حتما از على و فرزندانش آموخت :

    یـافت احمد بـه چهل سال مکانى کـه نیـافت

                                               به نود سال براهیم از آن عرش عشیر

    على آن یـافت زتشریف کـه زو روز غدیر

                                           شد چو خورشید درخشنده درون آفاق شـهیر

    گر بـه نزد تو بـه پیریست بزرگى،سوى من

                                              جزعلى نیست بنایت نـه حکیم و نـه کبیر

    با این همـه ناصرخسرو شعرهایى درون ستایش المستنصر بالله، خلیفه‌ى فاطمى، دارد کـه از نقطه ضعف‌هاى او بـه شمار مى‌آید. ناصرخسرو او را جانشین پیـامبر معرفى مى‌کند و مى‌گوید :

    مـیراث رسول هست به فرزندش از او علم

                                             زین قول کـه او گفت شما جمله کجایید

    فرزند رسول است،خداوند حکیمان

                                                    امروز شما بى‌خردان و ضعفایید

    از دیگر ویژگى‌هاى شعر ناصر خسرو، فراخواندن مردم بـه خودشناسى هست که درون کتاب روشنایى نامـه بـه این امر زیـاد پرداخته هست زیرا  خودشناسى رانخستین گام درون راه شناخت جهان هستى مى‌داند و مى‌گوید :

    بدان خود را کـه گر خود را بدانى

                                          ز خود هم نیک و هم بد را بدانى

    شناساى وجودخویشتن شو

                                            پس آن‌گه سرفراز انجمن شو

    چو خود دانى همـه دانسته باشى

                                       چو دانستى ز هر بد رسته باشى

    ندانى قدر خودزیرا چنینى

                                              خدا بینى اگر خود را ببینى

    تفکر کن ببین تااز کجایى

                                                درین زندان چنین بهر چرایى

    ناصرخسرودر نگاه اندیشمندان

    ناصرخسرو هر چنداز مردم روزگار خود بى‌مـهرى های فراوانى دیدو بخش زیـادی از عمر خود را درون غربت ودلتنگی  گذراند ، اما اکنون بعد از قرن هاشخصیت و آثار وی درون مـیان اندیشمندان دنیـا ، جایگاه ویژه‌اى دارد .آندرىیوگینویچ برتلس، پژوهشگر روسى، درباره‌ى توجه بـه شعر او مى‌گوید:« شعرهاى اخلاقى و پندآموز او درون برنامـه‌ى درسى ایران و تاجیکستان گنجانده شده و مطبوعات ایران بـه آثارونوشته‌هاى ناصر علاقه‌ى فراوان نشان مى‌دهند. شعرها و کتاب‌هاى اوروز بـه روز درون شرق و غرب توجه‌ بیش‌ترى را بـه خود جلب مى‌کند و ضرورت پژوهش ومطالعه‌ى آثار وى هر روز آشکارتر مى‌شود»

    آربرىدرباره‌ى روح آزادگى ناصرخسرو مى‌گوید: «پیشینیـان ناصرخسرو درون مدح شاهان وشاهزادگان قصیده سرایى‌ها مى‌د ولى موضوع‌هاى ناصرخسرو تنـها بـه ذکر توحید وعظمت الهى و اهمـیت دین وب پرهیزگارى و تقوى و پاکدامنى و عفت و فضیلت و خوى نیک و تعریف از علم منتهى مى‌شود. علامـه قزوینى نیز او را شاعرى بلندمرتبه و سترگ واخلاقى مى‌شمارد و سراسر آثارش را نفیس و پرمایـه و معنوى مى‌داند »

    دکتر ذبیح الله صفا، پژوهشگر ادبیـات ایران، پیرامون ویژگى‌هاى شعر ناصرخسرو مى‌گوید:« ناصرخسرو بی گمان یکی از شاعران بسیـار توانا و سخن آور فارسی هست و بـه آنچه دیگرشاعران را مجذوب مـی کند ، یعنی بـه مظاهر زیبایی و جمال و به جنبه های دلفریب محیط و اشخاص توجهی ندارد و نظر او بیشتر بـه حقایق و مبانی و باورهای دینی هست .به همـین خاطر حتی توصیف های طبیعی راهم به منظور وروددر مبحث های عقلی و مذهبی بـه کار مـی برد.»

    دکتر عبدالحسین زرین‌کوب پیرامون نیرومندى سخنان ناصرخسرو و شجاعت او درون در خرده‌گیرى برستمگران زمان خود چنین مى‌گوید:«سخنانش قوت و عظمت بى‌مانند داشت. مثل سیل گران از بالا بـه پایین مى‌غلتید و روان مى‌شد. با قوت و صلابت سخن مى‌گفت و خواننده دربرابر او خود را چون مردى مى‌دید کـه زیر نگاه غول بلندبالایى باشد. نگاه غول خشم‌آلودنـه بدخواه. این غول خشم‌آلود خوش قلب، هنوز درون دیوان او جلوه دارد کـه با لحنى ازخشم آکنده سخن مى‌گوید و او را بر این مردم ساده‌لوح نادان کـه دست‌خوش هوس‌هاى خویش و دستکش اغراض حاکمان فاسد و رشوه‌خوار هستند، خشمگین مى‌دارد، خروش سخت بر مى‌دارد»

    دکتر غلامحسین یوسفى نیز توصیفى این چنین از ناصرخسرو و شعر او دارد و مى‌گوید: «شعرناصرخسرو از نظر محتوا و صورت، واژگان و آهنگ و اوج و فرود و شتاب و درنگ همان ساخت اندیشـه‌ى اوست درون قالب وزن و کلمات. همان قیـافه‌ى همـیشـه جدى و مصمم و تا حدى عبوس و فارغ از هر نوع شوخ‌طبعى و شادى‌دوستى کـه به عوان داعى و حجت بـه خود گرفته درون شـهرش نیزبازتاب دارد. شـهر ناصرخسرو هم از نظر درون مایـه و مضمون مقاوم و تسلیم ناپذیر است، هم از نظر لفظ و آهنگ. بـه پاره‌اى آهن سرخ‌شده‌اى مى‌ماند کـه از زیرضربه‌هاى پتک آهنگرى زورمند بر سندان بر مى‌جهد، شراره هست و شراره‌افکن. و این همـه بازتابى هست از روح آزرده و نستوه ناصر خسرو .»

    دکتر مـهدى محقق پیرامون ویژگى‌هاى اخلاقى ناصرخسرو مى‌گوید:«یگانـه خوى نیک و صفت برجسته‌ى او کـه او را از دیگر شاعران ممتاز مى‌سازد، این هست که دانش و ادب خود رادستاویز لذت دنیوى قرار نداده و هرگز بـه مدح و ستایش خداوندان زر و زور نپرداخته ودیوان او مجموعه‌‌اى از پند و اندرز، حکم و امثال و در عین حال درس‌هایى از اصول انسانیت و قواعد بشریت است. او زشتکارى‌هاى اجتماع خودد را بـه خوبى درک کرده و یک تنـه زبان بـه اعتراض و خرده‌گویى گشود. ناصرخسرو بـه اصطلاح امروز جنگ سرد را درون پیش گرفت و با موعظه و نصیحت و بدگویى از امـیران و دست‌نشاندگان آن‌ها و بر ملا زشتکارى‌هاى امـیران و فقیـهان زمان خود کاخ روحانیت ومعنویت آنان رابى‌پایـه جلوه مى‌داد. او شاعرانى کـه شعر خود را وقف ستایشگرى کرده‌ بودند و  همچنین فقیـهانى کـه با گرفتن بهره‌ى خود با دیده‌ى تجویز بـه کارهاى زشت قدرتمندان مى‌نگریستند، موردنکوهش و طعن قرار مى‌دهد .»

    دکتر محمدعلى اسلامى ندوشن نیز پیرامون پیوند ادب و سیـاست درون شعر ناصرخسرو مى‌گوید: «هیچ شاعرى درون زبان فارسى از حکومتى با آن همـه تلخى حرف نزده هست که ناصرخسرو ازسلجوقیـان. عزنوى‌ها را هم البته قبول ندارد. با حسرت از دوران سامانى یـاد مى‌کندکه بـه فرهنگ و ایرانیت ارادت داشتند. وى یک شاعر بـه تمام معنا سیـاسى است. هر حرفى مى‌زند، یک منظور اجتماعى درون پشت آن نـهان دارد .

    دکتر محمددبیر سیـاقى در مقدمـه‌اى کـه براى سفرنامـه ى ناصرخسرو نوشته است، توانمندى‌هااو را چنین شرح مى‌دهد: مسافرى کـه نامش ناصرخسرو هست و علوم متداول زمان رابا ژرفى آموخته هست و درون خاندانى دیوانى، گوشش بـه بسیـار تعابیر و اصطلاحات و فنون دبیرى و ترسل آشناست و خود بـه فضل و ادب شـهرتى گرفته هست و بر روابط مردم اجتماع از هر دست بینایى دارد و از زبانى گشاده برخوردار هست و شنیده‌ها و دیده‌ها را مى‌تواندخوب بازگو کند و مطالب را نیک بپرورد و در قالب عبارات بریزد .»

    دکتر نادر وزین‌پور نیز درون مقدمـه‌اى کـه براى سفرنامـه‌ى ناصرخسرو نوشته هست بر راستى و درستى گزارش‌نویسى ناصرخسرو اشاره مى‌کندو مى‌گوید:((مبالغه درون ذکر وقایع، سخن نابجا و سخیف و مغرضانـه بـه هیچ وجه درکتاب وجود ندارد و از خرافات و افسانـه‌سرایى هرگز مایـه نگرفته است، زیرا ناصرخسروواقع بین، هرگز از عقاید پوسیده و افکار بى‌پایـه‌ی عوام الناس پیروى نمى‌کند )) .

    آثارناصر خسرو

     –دیوان اشعار :  شعرهاییست کـه در قالب قطعه و  قصیده که  همـه آنـها درون هنگامـیکه درون یمگان بسر مـی برد ، سروده هست .

    زادالمسافرین، درون اثبات باورهاى اساسی  اسماعیلیـه‌ بـه روش استدلال  این اثر درون سال 453هجری تالیف شده هست .

    وجه الدین یـا روی دین در تاویل‌ها و باطن عبادت‌ها و فرمان‌هاى دین بـه روش اسماعیلیـان بعد از  زادالمسافرین تالیف شده هست .

    سعادت نامـه (منسوب بـه ناصر خسرو )

    -روشنایى نامـه(منظوم و منسوب بـه ناصر خسرو -خوان اخوان، پیرامون
    باورهاى دینى اسماعیلیـان است

    روشنایى نامـه (نثرشش فصل )

    گشایش و رهایش 

    -جاممع الحکمتین، شرح قصیده‌ى ابوالهیثم احمد بن حسن جرجانى هست  که 83 بیت از 87 بیت قصیده را ناصر خسرو شرح داده هست .

    بستان العقول، در دست نیست و تنـها درون جامع الحکمتین از آن نام هست .

    لسان العالم، در دست نیست و تنـها درون جامع الحکمتین از آن نام هست .

    رساله الندامـه الى زاد القیـامـه، زندگى‌نامـه‌ى خود نوشت کـه برخى بـه و نسبت داده‌اند .

    .

    سفرنامـه‌ى ناصرخسرو

     

    سفرنامـه‌ى ناصرخسرو گزارشى از یک سفر هفت ساله هست که درون ششم جمادى الاخر سال 437قمرى(اول فروردین‌ 415 یزگردى) ازمروآغاز شد و در جماددى الاخر سال 444 قمرى(اول فروردین 416 یزگردى) با بازگشت به بلخ پایـان پذیرفت.مسیری کـه برای رفتن بـه سوی مکه انتخاب کرد ازشـهرهای مرو آغاز شده و بسیـاری از شـهرهای ایران چون سرخس، نیشابور، بسطام،دامغان، سمنان، رى، قزوین ،سراب ،تبریز ، مرند، خوى گذشته  و سرانجام بـه دیـار بکر (در ترکیـه‌ى امروزى) واردشده هست . از آن‌جا با گذشتن از شـهرهاى شام(سوریـه امروزی ) عبور کرده از مسیر کشورلبنان و گذشتن از برخی از شـهرهای آن چون ،  بیروت، صیدا، صور و عکا از راه حیفا بـه سرزمـین  بیت المقدس مى‌رسد.

    ناصرخسرو سرانجام از قدس بـه مکه و مدینـه مى‌رود و دوباره  ازراه شام بـه قدس باز مى‌گردد واین بار راه مصر را درون پیش مى‌گیرد. او از قاهره،
    اسکندریـه و قیروان بازدید مى‌کند و برای دومـین بار از راه دریـا بـه زیـارت خانـه خدا مى‌رود.وی برای باز گشت بـه مصر راه آبى نیل را برمـی گزیند و با کشتى از اسیوط، اخیم، قوص وآسوان مصر مى‌گذرد. او همچنین از برخى شـهرهاى کشور  سودان بازدید مى‌کند و از راه دریـاى سرخ و جده برای سومـین بار عازم زیـارت خانـه خدا  مى‌شود وشش‌ ماه را درون کنار خانـه‌ى خدا مى‌ماند. بعد از آن تصمـیم مـی گیرد بـه وطن خودبازگردد بنابر این ، مسیر دیگری را به منظور باز گشت بر مـی گزیند یعنی ازکشورعربستان
    وارد  عراق مـی شود و از راه بندر بصره  ، بـه ایران مـی آید و از شـهرهای مختلف ایران چون عبادان(آبادان،ارجان(در نزدیکى بهبهان) و اصفهان ،نایین، طبس، قاین مى‌گذرد که تا درپایـان سفر به بلخ برسد.

    ناصر خسرو دراین سفر هفت ساله‌ى سه‌هزار فرسنگی یـاداشت‌هاى ارزنده‌اى از دیده‌ها و شنیده‌هاى روزانـه‌اش برداشته است.این یـاداشت های  روشن و دقیق  را درون طول سفر جمع آوری کرده و این نویسنده نکته بین و آگاه سعی کرده دیده ها و شنیده های خود را ، از گزافه‌گویى وعبارت‌ پردازى  حفظ کند .وی این اندوخته ی پر بها را بعد از بازگشت تنظیم کرده و به صورت کتابى کـه اکنون درون دست ماست درون آورده
    است .امروز بعد از قرن ها ما  با خواندن این سفرنامـه با دنیـاى اسلام درون سده‌ى پنجم هجرى آشنا مى‌شویم و از آداب ورسوم و فرهنگ
    مردمان و آبادانی شـهرهاى مختلف کشورهای اسلامى آن زمان آگاه مى‌شویم .

     با مطالعه سفرنامـه ی ناصرخسرو مى‌توان با موقعیت جغرافیـایی شـهرها ، وضعیت  کشاورزى، تنوع محصول‌ها، نام دانشمندان و بزرگان هر محل، چگونگى اداره‌ى شـهر، زیـارتگاه‌ها، رونق تجارت وبازرگانى، آیین‌ها و اداب ورسوم مردم هر ناحیـه ، روى‌دادهاى مـهم تاریخى و بسیـارى مطالب مفید از ویژگى‌هاى مردمان و سرزمـین‌هاى اسلامـی آن دوران آگاه شد. درون ادامـه بخش هایی از سفرنامـه ناصرخسرو درون زیر آمده هست :

    صفت شـهر مصر وولایتش :

    آب نیل از مـیان جنوب و مغرب مـی آید و به مصر مـی گذرد و به دریـای روم مـی رود .و آب نیل چون زیـادت مـی شود دو بار چندان مـی شود کـه جیحون بـه ترمذ . و این آب از ولایت نوبه مـی گذرد وبه مصر مـی آید . و ولایت نوبه کوهستان هست ، و چون بـه صحرا رسد ، ولایت مصر هست ،
    و سر حدش _ کـه اول آنجا رسد _ اسوان مـی گویند .و از مصر که تا آنجا سیصد فرسنگ باشد .و برآب همـه شـهرها و ولایت هاست …

    و از مصر تااسکندریـه سی فرسنگ گیرند . و اسکندریـه بردریـای روم و کنار نیل هست .و از آنجامـیوه ی بسیـار بـه مصر آورند، بـه کشتی . و آنجا مناره ای هست که من دیدم ، آبادان بود بـه اسکندریـه ، و بر آن مناره آینـه ای حراقه ساخته بودند کـه هر کشتی رومـیان که از استنبول بیـامدی چون بـه مقابله ی آن رسیدی ، آتشی از آن آینـه درون کشتی افتادی و
    بسوختی . و رومـیان بسیـار جد و جهد د و حیلتها نمودند و فرستادتد و آن آینـه بشکستند …(1)

    ره آورد سفر –گزیده
    ناصر خسرو –تصحیح و توضیح دکتر سید محمد دبیر سیـاقی –انتشارات سخن –ص 45و47

     اصفهان

    از آنجا برفتیم،هشتم صفر سنـه ی اربع و اربعین و اربعمائه (444) بود کـه به شـهر اصفهان رسیدیم  از بصره که تا اصفهان صدو هشتاد فرسنگ باشد شـهرى است بر هامون نـهاده، آب و هوایى خوش دارد و هر جا کـه ده گز چاه فرو برند، آبى سردو خوش بیرون آید. و شـهر دیوارى حصین دارد و دروازه‌ها و جنگ‌ گاه‌ها ساخته و برهمـه بارو و کنگره ساخته. و در شـهر جوى‌هاى آب روان و بناهاى نیکو و مرتفع. و درمـیان شـهر مسجد آدینـه بزرگ و نیکو. و باروى شـهر را گفتند سه فرسنگ و نیم هست واندرون شـهر همـه آبادان، کـه هیچ از وى خراب ندیدم، و بازارهاى بسیـار، و بازارى دیدم از آن صرافان کـه اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازارى را دربندى و دروازه‌اى وهمـه‌ى محله‌ها و کوچه‌ها را همچنین دربندها و دروازه‌هاى محکم و کاروانسراهاى پاکیزه بود. و کوچه‌اى بود کـه آن را کوطراز مى‌گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروانسراى نیکو و در هر یک بیـاعان و حجره‌داران بسیـار نشسته. و این کاروان کـه مابا ایشان همراه بودیم یک هزار و سى‌صد خروار بار داشتند کـه در آن شـهر رفتیم، هیچ بازدید نیـامد کـه چگونـه فرود آمدند کـه هیچ جا تنگى نبود و تعذر مقام وعلوفه.

    تدوین و نگارش  : حسین محمدی شامخی

    لینک :: نویسنده: هما آقاجعفری ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ
    کلمات کلیدی:
    ۱۳٩۱/۱۱/٢

      گزارش سفر بـه ایران

     

      درون بررسی  واقعیت های تاریخی ایران، درمـی­یـابیم پیشینـه این سرزمـین کهن ، سراسر جنگ  ،حادثه  وآشوب بوده با این حال همواره زندگی جریـان داشته و نشان و حکایت از اتحاد اقوام  مختلف ایرانی در هنگامـه خطر و مقاومت و پایداری  مردم داردو بیـان گر رشادت ها ی دلاور مردان ایرانی بوده است بطوریکه ایرانیـان همواره از جنگ ها متعدد و یورش های خانمان براندازبیگانگان درون طول تاریخ سربلند و پیروز بیرون آمده اند . تمدن درخشان ایران  از دیر باز درون بهبود  آبادانی جهان مؤثر بوده و ایرانیـان بـه تربیت فرزندان خود و آموزش  اخلاق نیکو و پسندیده به آنان اهمـیت مـی­ داده اند  . هردوت ازخصلت­های ایرانی چنین یـاد مـی­کند کـه «ایرانیـان دروغ را بزرگترین گناه مـی­دانند »اما نباید این حقیقت را فراموش کرد کـه در دوره­های مختلف و پر فراز و نشیب ایران بی گمان ، هرج و مرج و اختناق ، رکود اخلاقی و فرهنگی و سیـاسی و اجتماعی و اقتصادی بسیـار بوده ؛با  این حال همواره نام و آوازه­ی قلمرو بزرگ این
    سرزمـین، جهانگردان بسیـاری را جلب  مـی کرده وپیوسته  دیدار از  آثار و تمدن با شکوه ایران، جاذبه فراوانی به منظور سیّاحان داشته هست .   وجود اقوام مختلف ، تنوع  در زبان و نوع پوشش وآداب و رسوم،گوناگونی  بناها ومعماری و آثار باستانی ، مورد توجه جهان گردان خارجی بود . سفرنامـه­ها و خاطرات جهانگردان از ایران ، بیـانگر شگفتی هایی ازواقعیت­های این مرز و بوم بوده و با حکایت های جذاب فراوان ، دلنشین و آموزنده است
    و جهانگردان آنچه را درون طول مدت اقامت درقلمرو سرزمـین ایران مـی دیده اند و شناختی کـه از اقوام مختلف ایرانی با آداب ورسوم خاصب مـی کرده اند همراه باآنچه کـه زاویـه دید آنـها جالب و خواندنی بوده ثبت مـی د و امروز بعد از گذشت سالیـان دراز  به منظور همـه ما خواندنی وآموزنده
    است  ، اغلب جهان گردان  توانسته اند با معرفی و شناساندن این تجربه هاو جاذبه ها  به دیگران، آنان را درون شوق وشور و لذت بردن اازشگفتی ها  با خود همراه و سهیم کنند از طرفی ایرانیـان هم ،  یک جهانگردرا نماینده سرزمـینی دیگر دانسته و گفته های وی را بـه خاطر مـی­سپردندو علاقه مند بوده اند ایران را از دریچه دید آنان ببینند زیرا تقریبا تمام کتابهای تاریخ  ایران دردوره های پیشین  بـه سبب ترس نویسندگان از پادشاهان و حاکمان تحریف شده و واقعیت ها  پنـهان مانده هست . شاید نویسندگان بیگانـه بـه دلیل آزادی عمل بیشتر درون نگارش سفرنامـه بـه راه انصاف رفته باشندو دراینجاست کـه ارزش سفرنامـه بیشتر آشکار مـی شود .

    فصل2: ایران بـه روایت ابن­بطوطه

    بااینکه ابن‌بطوطه بخش‌های بزرگی از نواحی مرکزی و شمالی ایران را ندیده و در بخش‌هایی هم کـه سفر کرده، چندان نمانده است، با این حال اطلاعات ارزشمندی از ایران بـه دست مـی‌دهد. هم‌چنین، با مطالعه دقیق سفرنامـه‌ی وی مـی‌توان بـه نفوذ و تاثیر ایرانیـان  در سراسر جهان اسلام پی برد.

    ابن‏بطوطه در ضمن سفر های طولانی خود، بـه نقاط مختلف دنیـا ، چهار بار از ایران یـا بـه قول خودش فارس یـا بلاد عجم دیدن کرده است، وی درون هر بار بـه ناحیـه ای سفرکرده یعنی هیچگاه تمام ایران را درون یک سفر طی نکرده وی یک بار درون طی سفر بـه مکه ،پس بجا آوردن حج، از راهصحرا به عراق امد سپس ازراهدریـای فارسبه عبّادان(آبادان )رسیده است، و از آنجا با کشتی بـه شـهر ماجول بندر ماهشـهر امروز وارد شده و از راه زمـینی بـه سرزمـین اللّوریـا لرستان کنونی آمده هست و از راه رامُز و جرآن از بلاد کردستانعبور کرده بـه شـهرتُستر،شوشترکنونی رسیده است. از شوشتر به سوی اشترکانشایدتویسرکانکنونی رفته ، سپس به فیروزان و بعد آن به نَبلان رفته، و باادامـه مسیر خود به اصفهانیـا أصبهان رسیده،سپس  راهی شیرازشده، به منظور رسیدن بـه شیراز از شـهرک کلیل سپس قریـه صَوما سپس یزدخاص
    سپس بیـابان دشت الروم سپس مابین عبور نموده و به شیراز وارد
    شده است.

    ابن‏ بطوطه دراین سفر، از شیراز  به بغدادمـی­رود و در راه خود از شـهرکازرون سپس شـهر زَیدین مـی‏گذرد. از آنجابه حُویزا مـی ‏رسد. از کربلاراهی بغداد شده،سپس از بغدادبار دیگر وارد ایران مـی شود و واردتبریز  شده کـه در آن زمان پایتخت سلطان خدابنده بوده است.وی دوباره به بغداد باز مـی گردد. بعد تا اینجا دو  بارِ ابن‏بطوطه وارد ایرانشده است.

    ابن‏بطوطه بار سوم،از ناحیـه جنوب هرمز و بار چهارم از ناحیـه شرق از راه آسیـای وسطی وارد ایران گردیده است.او درحالی کـه از چندجزیره گذشته بـه شـهر عُمان وارد شده، و از آنجا به ناحیـه هرمز درخلیج­فارس رسیده است.

    آنگاه راهی جزیره جرون گردیده از آنجا به بلاد ترکمان و شـهر خنج‏بال
    و شـهر قیس یعنی کیش و سیراف رفته راجع بـه این شـهر مـی‏گوید:
    این شـهر درون ساحل واقع شده و از بخشـهای فارسیـه به شمار مـی‏رود.

    این نوبت سوم بود که ابن‏بطوطه از سواحل جنوبی وارد ایران گردیده
    به سیراف مـی‏رسد. از بلاد روم به سمرقند و ازآنجا به هرتاکه در آن هنگام از بلاد عجم  بوده‏اند رفته است.ابن بطوطه درون نوبت چهارم ازسمت شرق وارد ایران مـی شودو از راه هرات بـه تربت جام ،طوس ، سرخس ، نیشابور و بسطام که همـه از شـهرهای خراساندیدن کرده و از آنجا دوباره به افغانستان امروز باز گشته است.

     
    صفحاتی از سفرنامـه ابن­بطوطه از سفر بـه ایران


    قبر سعدی

    «از مشاهدی کـه در بیرون شـهر شیراز واقع شده قبرشیخ صالح معروف بـه سعدی هست که درون زبان فارسی سرآمد شاعران زمان خود بوده وگاهی نیز بین سخنان خویش شعرعربی سروده است. مقبره­ی سعدی زاویـه­ای دارد نیکو با باغی نمکین کـه او خود درون زمان حیـات خویش بنا کرده و محل آن نزدیک سرچشمـه­ی نـهر معروف رکن­آباد هست و شیخ درون آنجا حوضچه­هایی از مرمر برآورده کـه برای شستن لباس مـی­باشد.مردمان از شـهر بـه زیـارت شیخ آمده پش از خوردن غذا درون سفره­خانـه­ی شیخ و شستن لباس­هامراجعه مـی­کنند و من خود نیز چنین کردم. رحمت خدا بر او باد»[1]


     شـهر تبریز و بازار آن

    «علاء­الدین محمد از امرای بزرگ و شریف بود. پس از 10 روز راه­پیمایی بـه شـهر تبریز رسیدیم و در خارج شـهر درون محلی موسوم بـه شام منزل کردیم. قبر غازان پادشاه عراق درون این محل است. بر سر قبر او مدرسه زیبایی بازاویـه­ایی بنا کرده­اند و در این زاویـه به منظور صادر و وارد اطعام داده مـی­شود. غذای آن عبارت هست از نان و گوشت و حلوا و برنجی کـه با روغن پخته مـی­شود.امـیر مرا درهمـین زاویـه کـه درمـیان آبهای روان درختان سرسبز قرار گرفته منزل داد. فردای آن روز از دروازه بغداد بـه شـهر تبریز وارد شدیم و به بازار بزرگی کـه بازار غازان نامـیده مـی­شود رسیدیم و آن از بهترین بازارهایی بود کـه من درون همـه شـهرهای دنیـا دیده­ام.هر یک از اصناف پیشـه­وران دراین بازار محل مخصوصی دارند ومن بـه بازارجوهریـان که رفتم بس کـه ازانواع جواهرات دیدم چشمم خیره گشت. غلامان خوشگل با جامـه­های فاخر-دستمال­های ابریشمـین بر کمر بسته درون پیش خواجگان ایستاده بودند و جواهرات را به زنان ترک نشان مـی­دادند. این زنان درون خرید جواهر بر هم سبقت مـی­جستند و زیـاد مـی­خدو من درون این مـیان فتنـه­هایی از جمال و زیبایی دیدم کـه به خدا پناه بایدبرد»[2]


    مراسم ماتم و عزاداری درون ایذه

    «از غرایب اتفاقاتی کـه آن روز بر سر من آمد این بود کـه وقتی وارد شدم دیدم قضات و خطیبان و سادات بـه دیوار تالار تکیـه زده­اند. ازکثرت جمعیت جا نبود همـه مردم یـا مـی­گریستند یـا تظاهر بـه گریستن مـی­د و یـا
    خاموش روبروی خود را مـی­نگریستند. حضار روی لباسهای خود جامـه­ای از پارچه خام پنبه­ای کلفت کـه درست دوخته نشده بود و آستر و زیره­ی آن رو بـه بیرون و رویـه­ی آن رو بـه توبود پوشیده بودند و هریک خرقه پاره یـا پلاس پاره­ای سیـاه بر سر بسته بودند. تعزیـه­داران همـین جامـه که تا چهل روز بر تن دارند و در نظر آنان این مراسم نماینده نـهایت حزن ومصیبت­زدگی هست و سلطان بعد از پایـان چله به منظور هرکدام یک­دست کامل جامـه مـی­فرست…. سپس جنازه را آوردند، جنازه را درون مـیان درختان ترنج و لیمو قرار داده بودند،شاخه­ها پر از مـیوه بود و درخت­ها را چند تن حرکت مـی­داند چنانکه تو گویی جنازه درمـیان باغی حرکت مـی­کند، پیشاپیش جنازه مشعله­ها بر سر نیزه­های دراز مـی­کشیدند وگروهی شمع­ها بـه دست گرفته بودند بدین سان نماز بر جنازه گذارده شد و مردم تامقبره سلطنتی بـه دنبال آن رفتند»[3].


     شـهر نیشابور

    «از آنجا بـه نیشابور رفتیم. نیشابور یکی ازشـهرهای چهارگانـه هست که مراکز خراسان محسوب مـی­شوند. نیشابور را دمشق کوچک مـی­نامند.
    این شـهر مـیوه­ها و باغ­های فراوان دارد و بسیـار زیبا است. چهار نـهر درون این شـهرجاری هست و بازارهای خوب و وسیع و مسجد بسیـار زیبایی دارد کـه در وسط بازار واقع هست با چهار مدرسه درون کنار آن کـه آب فراوانی درون آنـها جاری است. گروه انبوهی ازطلاب درون این مدرسه­ها مشغول فراگرفتن فقه و قرآن هستند. مدرسه نیشابور از بهترین مدارس آن حدود هست ولی حتما گفت مدارس خراسان و عراقین و دمشق و بغداد و مصر گرچه در نـهایت استحکام و زیبایی ساخته شده­اند هیچ­گاه بـه پای مدرسه­ای کـه مولای ماامـیرالمومنین المتوکل علی­الله ابوعنان درون نزدیکی فاس ساخته هست نمـی­رسند، چه این مدرسه این مدرسه از حیث وسعت و ارتفاع و گچکاری – کـه مردم شرق از آن عاجزند- بی­نظیر مـی­باشد».[4]


     شـهر آبادان

    «عبادان قریـه بزرگی است درون زمـینی شور و فاقد عمارت و آبادی. عبادان معبدها و رباطها و مسجدهای متعدددارد و فاصله آن که تا ساحل سه مـیل است. درون ساحل دریـا تکیـه­ای وجود دارد کـه آن را به خضر و الیـاس علیـهم­اسلام نسبت مـی­دهند و روبروی آن تکیـه خانقاهی واقع است. چهار تن
    درویش با فرزندان خود خدمت تکیـه و خانقاه را بـه عهده دارند و گذران آنان از نذوراتی است کـه از مردم مـی­رسد و هراز آنجا بگذرد صدقه­ای بـه درویشان مـی­دهد. درون خانقاه شنیدم کـه عابدی بزرگوار درون عبادان هست کـه با احدی معاشرت نمـی­کند، ماهی یک­بار لب دریـا مـی­آید و به اندازه قوت یک­ماهه خود صید مـی­کند و مـی­رود و تا یک­ماه دیگرکسی او را نمـی­بیند و سالهاست کـه به این طرز زندگی مـی­کند.چون بـه عبادان رسیدیم کاری نداشتم جز اینکه عابدمذکور را بیـابم و زیـارت کنم.همراهانم درون مساجد و معابدبه نماز مشغول شدند و من بـه سراغ او رفتم و وی را درون مسجد ویرانـه­ای یـافتم کـه نمازمـی خواند. درون کنارش نشستم نماز را بـه وجه اختصار پایـان داد و پس از سلام دست مراگرفت و گفت: «خدا درون دنیـا و آخرت بـه مراد دلت برساند». اینک شکر مـی­کنم کـه در دنیـابه مراد خود کـه سیر و سیـاحت درون اقطار عالم باشم نائل شدم و تا جاهایی رفتم کهی را همانند خود نمـی­شناسم. اما کار مراد اخروی بازمانده کـه در آن باره نیز بـه لطف وعفو خدا امـید زیـادی دارم. چون پیش همرهان بازگشتم قصه ملاقات خود بگفتم وجایگاه عابدرا بـه آنان بنمودم بـه دیدن شتافتند لیکن نشانی از نیـافتند و از این داستان در شگفت ماندند. شامگاهان بـه خانقاه باز آمدیم و شب را درون آنجا بـه سر بردیم. بعد ااز خفتن بود کـه یکی از آن چهار درویش سابق­الذکر پیش ما آمد. این درویش هر شب به
    عبادان رفته و چراغهای مساجد را برمـی­افروزد و به خانقاه بازمـی­گردد. وی عابدرا دیده بود. عابد یک عدد ماهی تازه بـه درویش داده بود و گفته بود «این را به آن مـهمانی کـه امروز واردشده هست برسان». درویش پرسید «کدامـین از شمابوده کـه با شیخ ملاقات کرده است؟» گفتم «من بودم». گفت «شیخ تو را بـه این ماهی مـهمان کرده است». من شکر خدا بـه جا آوردم. درویش ماهی را پخت و جملگی آن را خوردیم. من در عمرم ماهی بـه آن خوبی نخورده بودم. بردلم گذشت کـه باقی عمر رادرملازمت شیخ بسر برم ولی نفس لجوج مرا از این عمل بازداشت»[5]

     و ابن بطوطه سرانجام درون پایـان ماه ذی­حجه سال 754 بـه فرمان ابی عنان المرینی، بـه سفرش پایـان داد و به شـهر فاس بازگشت. بعد از بازگشت بـه شـهر فاس (شـهری درون مراکش) بـه دستور سلطان المرینی دارالقضابر دوش گرفتند و تا پایـان عمر درون این منصب ماند. که تا اینکه درون سال 90 هجری قمری یعنی تقریباً 25 سال بعد از پایـان سفر دار فانی را وداع مـی­گوید.

    شماری ازسفرنامـه­ها بـه شرح زیر مـی­باشد:

    1. سفرنامـه احمدابن فضلان:  درون زمان المقتدربالله بـه منطقه بلغار رفت. آغاز سفر وی صفر سال 309ه/921م. بوده و در 12محرم 310ه/922. بـه نزد پادشاه بلغارمـی رسد.

    2.سفرنامـه ابودلف، مسعربن مـهلهل خزرجی ینبوعی:  درون مدینـه بـه دنیـا آمد و در سالهای 331-301ه/942-913م. درون دربار شاهزاده سامانی،
    ناصربن احمدبن اسماعیل زیست.

    3. سفرنامـه ابوالقاسم محمدبن حوقل مولف کتاب صوره الارض: سفرهای وی نزدیک بـه سی سال طول کشید. زمان نگارش کتابش را سال 367ه/977م. دانسته اند.

    4. سفرنامـه حکیم ناصرخسروقبادیـانی مروزی (394-481ه/1004-1088م.):این اثر از مشـهورترین سفرنامـه­ها بـه زبان فارسی است. ناصر خسرو سفر خویشرا درون 23 شعبان 437ه/1045م. ا مروبه سمت سرخس آغازکرد. وی سفر خویش را درون روز سه شنبه 26جمادی الاخری سال 444ه/1052م. بـه مدت شش سال و هفت ماه و 22 روز بـه پایـان برد.

    5. کراجکی (م 4449ه/1057م.)مولف «کنزالفوائد»

    6. سفرنامـه ابراهیم بن یعقوب طرطوشی (م:478ه/1085م.) مولف «الاخبار المستقاة

    7. سفرنامـه ابولقاسم، احمدبن سلیمان بن خلف تحبیبی اندلسی(493ه/1100م.).

    8. سفرنامـه محمدبن رشد مالکی (520 595ه/1200م.)

    9. سفرنامـه ابن جبیر ابوالحسن محمدبن جبیراندلسی (540-614ه/1145-1218م.)

    10. سفرنامـه محمدبن علی بن محمد انصاری بـه نام «عیون الاخبار» کـه روایت وی از سفر بهسوریـه،  فلسطین و مصر درون سالهای 585 ه/1142م. است.

    11. سفرنامـه شیخ ابوالحسن علی بن ابی بکرهروی بـه نام «الاشارات الی معرفة الزیـارات ». این کتاب گزارش مختصری است از مکانـهای زیـارتی کـه شیخ هروی از آنجا بازدید کرده است.

    12. سفرنامـه نباتی  (م:636ه/1239م.).

    13. سفرنامـه ابو محمد محمد عبدری (م:688ه/1289م.)اهل والنسیـا  کـه گزارش سفر وی  از سفر بـه سراسر آفریقای شمالی است.

    14. سفرنامـه های طیبی  (م:698ه/1299.).

    15. سفرنامـه تجانی  (م 708ه/1308م.).

    16. سفرنامـه محمدبن عمر بن محمدبن رشید فهری سبتی ادریسی (657-721ه/1259 1321م.) مولف «مل ء العیبة فیما جمع بطول الغیبة فی الرحلة الی مکه و طیبة».

    17. سفرنامـه شرف الدین ابوعبدالله محمدبن عبدالله بن محمدبن ابراهیم لواتی طنجی، معروف بـه ابن بطوطه(703-777ه/1303-1376م.) با نام «تحفة النظار فی غرائب الامصار و عجائب الاسفار».

    18. سفرنامـه عبدالرحمن ابن خلدون(م:808ه/1405م) صاحب مقدمـه و العبراز اندلس که تا سمرقند بوده است. (111)

    19. سفرنامـه تقی الدین ابوعمرو عثمان بن عبدالرحمن معروف بـه ابن الصلاح شـهزوری (م:843ه/1440م.) کـه روایت وی از سفر بـه شرق است.

    20. عبدالرزاق کمال الدین بن اسحاق سمرقند (816-887ه/1413-1482م.) زاده­ی بلاد هرات که در همان جا نیز درگذشت. وی  کتاب «مطلع السعدین و مجمع البحرین » را تقریر کرد.

    21. سفرنامـه جلال الدین سیوطی(م:901ه/1496م.) بـه فیوم، مکه ودمـیاطه.

    منابع

    1. دانش­پ‍ژوه،منوچهر، سفرنامـه، نشر ثالث، چاپ اول، 1380.

    2. شیبانی، ژان، سفراروپاییـان بـه ایران، مترجم ضیـاالدین دهشیری، انتشارات علمـی و فرهنگی، 1381.

    3. عنایت، حمـید، جهانی از خود بیگانـه، نشر فرمند، 1353.

    4. کاظمـی، سید علی اصغر، بحران نوگرایی و فرهنگ سیـاسی، چاپ اول، نشر قومس، 1376.

    5. لوکاچ، گئورگ، هگل جوان، مترجم محسن حکیمـی، نشر مرکز، چاپ اول، 1374.

    6. موحد، محمد علی،ابن بطوطه، طرح نو، چاپ دوم، 1378.

    7. موحد، محمد علی،سفرنامـه ابن بطوطه، انتشارات علمـی و فرهنگی، جلد اول، چاپ سوم.

    یینوشت ها :

    [1]موحد،محمد علی، سفرنامـه ابن بطوطه، انتشارات علمـی فرهنگی، جلد 1، چاپ سوم، 1361، ص 266

    [2]همان منبع، ص 220

    [3]همان منبع، ص 243

    [4]همان منبع، ص 471

    [5]همان منبع، صص 243- 244

    تدوین و نگارش : لیلا گودرزی

     

     

    Advertisements

    Share this:

    دوست‌داشتن:

    دوست داشتن در حال بارگذاری...

    مرتبط




    [نوروز درون شغرسعدی حافظ عنصری جامـی فرخی سیستانی و..و…و ... قضیب عربی صور]

    نویسنده و منبع: moshrefzadeh | تاریخ انتشار: Sat, 09 Jun 2018 21:37:00 +0000



    جلال خالقی خبرنگار عراق

    سیـاسی | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 4

    جانشین‌های احتمالی جلال طالبانی

    خبرگزاری فارس: جلال خالقی خبرنگار عراق پست ریـاست ‌جمـهوری عراق بـه دلیل سکته مغزی «جلال طالبانی» خالی شده و به همـین دلیل، جلال خالقی خبرنگار عراق تحرکاتی درون عرصه سیـاسی عراق به منظور جانشینی او درون صورت مرگ یـا کناره‌گیری‌اش از قدرت، صورت گرفته است.

    به گزارش خبرگزاری فارس، با وجود اینکه «جلال طالبانی» رئیس‌جمـهور عراق هنوز بر تخت بیمارستانی درون آلمان و زنده هست و پزشکان معالجش به منظور بهبود او ابراز امـیدواری کرده‌اند، اما سکته مغزی او موجب شد که تا برخی  دندان طمع خود را به منظور جانشینی او تیز کنند. جلال خالقی خبرنگار عراق این افراد تلاش مـی‌کنند که تا از نبود طالبانی به منظور رسیدن بـه پست ریـاست ‌جمـهوری استفاده‌ کنند درون این مـیان، تحرکات طرف‌های مختلف به منظور تصدی این پست کاملا ملموس است.

    از سوی دیگر گمانـه‌زنی‌هایی درباره نامزدی افراد مختلف به منظور تصدی کرسی ریـاست‌جمـهوری صورت گرفته کـه به طور اجمال درون ذیل مـی‌آید.

    از آنجا کـه در عراق طیف‌های مختلفی زندگی مـی‌کنند، هر یک تلاش مـی‌کنند کـه این پست مـهم و تاریخی را از آن خود کنند.

    قانون اساسی عراق

    بر اساس بند 3 ماده 75 قانون اساسی عراق، درون صورتی کـه پست ریـاست‌جمـهوری کشور به هر دلیل خالی شود، معاون او به منظور مدت 30 روز جای او را خواهد گرفت و پارلمان درون این مدت حتما رئیس‌جمـهور جدیدی را انتخاب کند و نامزد ریـاست ‌جمـهوری حتما دوسوم آراء پارلمان راب کند. جلال خالقی خبرنگار عراق درون حال حاضر نیز «خضیر خزاعی» معاون طالبانی است.

    در ماده 70 این قانون نیز آمده هست در صورتی کـه یکی از نامزدهای ریـاست‌جمـهوری دوسوم آراء پارلمان (یعنی 218 رای)راب کند، او رئیس‌جمـهور خواهد شد اما اگر هیچ یک از نامزدها این اکثریت رای راب نکند، نفر اول و دوم بـه دور بعدی رای‌گیری درون پارلمان راه پیدا خواهند کرد و در رای‌گیری دوم، هر یک بیشترین رای را بیـاورد، رئیس‌جمـهور خواهد شد.

    در انتخابات سال 2010 نیز جلال طالبانی با همـین روش انتخاب شد.

    بر اساس ماده 68 قانون اساسی، شرایط نامزد ریـاست‌جمـهوری عراق بـه شرح زیر است:

    1-  هویتی: وی حتما عراقی، متولد عراق و دارای پدر و مادر عراقی باشد. بـه عبارت دیگر وی حتما بومـی اصیل عراق باشد.

    2-  محدودیت سنی: او حتما حداقل 40 ساله باشد.

    3- شرایط اخلاقی و شخصیتی: حتما دارای شـهرتی خوب، تجربه سیـاسی، کارنامـه ‌ای شفاف، استقامت، عدالت،اخلاص، عدم سوء پیشینـه باشد. بـه عبارت دیگر درون هیچ اقدام نادرستی مانند رشوه و اختلاس نقش نداشته باشد.

    در سال 2010 نیز گروه‌های سیـاسی توافق د کـه رئیس‌جمـهور از حزب اتحاد مـیهنی کردستان انتخاب شود.

    نامزد اعراب سنی

    اهل تسنن درون این رویـا هستند کـه یک عرب سنی این پست را برعهده گیرد که تا زمان را بـه عقب بازگردانند و بار دیگر دولتی دیکتاتور را بـه قدرت برسانند. البته منظور از اهل تسنن، مردم سنی عراق نیستند بلکه مقصود شخصیت‌های تندرو و احزاب سیـاسی هستند کـه برای رسیدن بـه قدرت سیـاسی بـه هر دستاویزی چنگ مـی زنند.

    این طیف درون عراق 80 سال قدرت را درون اختیـار خود داشتند و نتوانستند به منظور این کشور کاری کنند بلکه موجب تخریب و نابودی بیشتر عراق شدند و کشور را درگیر جنگ‌های بیـهوده د.

    هرچند کـه آنـها که تا به این لحظه، نامزد خاصی را علم نکرده‌اند اما بـه نظر مـی‌رسد حتی اگری را به منظور این پست نامزد نکنند، مـی‌توانند با فتنـه‌گری، درون روند انتخاب رئیس‌جمـهور نیز اخلال‌گری کنند.

    مسعودبارزانی

    حزب دموکراتیک کردستان بـه رهبری «مسعود بارزانی» مترصد فرصت مناسب به منظور تصدی این پست هست و بارزانی درون رویـای رسیدن بـه ریـاست‌جمـهوری عراقی هست تا رویـای خود به منظور سوء‌استفاده از این پست به منظور استقلال کردستان را محقق کند و مالکی یـا هردیگر را درون صورت لزوم بـه برکناری یـا بحرانی‌تر اوضاع کشور سوق دهد.

    بارزانی این امر را بری مخفی نمـی‌کند و در پی سکته مغزی طالبانی، بـه جای آنکه با خانواده او همدردی کند و مرهمـی بر زخمـهای آنـها باشد، تحرکات خود را بـه طور جدی بر روی دستیـابی بـه پست ریـاست‌جمـهوری عراق متمرکز کرد.

    دستیـابی بارزانی بـه این قدرت بـه منزله، بازگشت دیکتاتوری بـه عراق و وارد شدن کشور بـه یک گرداب درگیری‌های سیـاسی خواهد بود و بر همـه روشن هست که وی لایق این پست نیست کـه مـهمترین دلایل آن بـه شرح زیر است:

    1- بارزانی با دولت مرکزی عراق و شخص مالکی درگیر هست و درون پی منافع ملت عراق نیست بلکه مـی‌خواهد از هر ابزاری به منظور جدایی کردستان از دولت مرکزی سوء‌استفاده کند.

    2-  فساد او و تبدیل منطقه کردستان بـه یک مزرعه به منظور خانواده‌اش، نشان مـی‌دهد کـه وی از صلاحیت لازم برخوردار نیست و اسراف و قماربازی پسرش منصور درون دبی و فسادهای اخلاقی‌اش نیز مسعود را رسوا کرده و قطعا ملت عراق چنین شخصیتی را کـه از کاریزمای لازم برخوردار نیست، بـه عنوان رئیس‌جمـهور نمـی‌پسندند.

    «هیرو» همسر جلال طالبانی

    منابع آگاه کردی نزدیک بـه «هلوابراهیم احمد» رئیس حزب کردی «تقدم» و برادرزن طالبانی اعلام د کـه خانواده طالبانی و خانواده همسر او یعنی «هیرو ابراهیم احمد» ترجیح مـی‌دهند کـه در صورت فوت رئیس‌جمـهور عراق، همسر او جانشینش شود.

    بر اساس این گزارش، دیروز نیز تماس‌هایی با «نوشیروان مصطفی» رهبر «التغییر» و رهبران قدیمـی حزب اتحاد ملی کردستان برقرار شد که تا از نامزدی «برهم صالح» نخست‌وزیر منطقه کردستان به منظور پست ریـاست‌جمـهوری جلوگیری کنند.

    این منابع اعلام د کـه اگر خانم هیرو، به منظور ریـاست‌جمـهوری عراق اقدام کند، بـه رغم خصومت‌های تاریخی مـیان خانواده او و بارزانی، مسعود با این امر مخالفت نخواهد کرد.

    این منابه افزودند کـه امروز صبح نیز، نشستی با حضور رهبران سیـاسی و نظامـی درون سلیمانیـه به منظور بررسی این مسئله برگزار شده است.

    برهم صالح

    نخست‌وزیر 52 ساله سابق منطقه کردستان و معاون دبیر کل حزب اتحاد مـیهنی نیز یکی از بخت‌های جانشینی طالبانی است. بـه نظر مـی‌رسد کـه وی درون مقایسه با سایر افراد از شانس بیشتری به منظور جانشینی طالبانی برخوردار باشد و آراء بیشتری را به منظور این امر بـه خود اختصاص دهد. زیرا اولا از حزب اتحاد مـیهنی کردستان کـه ریـاست آن برعهده طالبانی است، هست و معاون دبیرکل این حزب است.

    از سوی دیگر وی هم شخصیتی مورد تایید آمریکایی‌ها هست و روابط خوبی نیز با تهران دارد.

    اما شخص او تاکنون هیچ تلاشی به منظور این امر انجام نداده و به همـین دلیل تحلیلگران سیـاسی این اقدام وی را بیـانگر تعهد و اخلاق‌مداری او مـی دانند.

    وی حتی درون صفحه شخصی‌اش درون شبکه اجتماعی «فیس‌بوک» خطاب بـه طالبانی نوشته است: همـه ما منتظر بازگشت مام جلال از آلمان بـه وطن هستیم. مام جلال تنـها یک رهبر تاریخی یـا دبیرکل اتحاد مـیهنی کردستان یـا رئیس‌جمـهور عراق نیست بلکه درون اخلاق و انسانیت یک استاد بزرگ هست و هیچ‌نمـی‌تواند جای او را درون حزب، داخل کردستان یـا عراق بگیرد.

    قباد طالبانی

    برخی منابع نیز مـی‌گویند کـه پسر طالبانی نیز مـی‌تواند به منظور جانشینی پدرش اقدام کند اما وی کـه همسری یـهودی دارد و روابط خوبی نیز با لابی صهیونیستی درون آمریکا برقرار کرده، از شانس کافی به منظور تصدی این پست برخوردار نیست. زیرا شیعیـان کـه اکثریت پارلمان را تشکیل مـی‌دهند، درون مقابل این مسئله ساکت نخواهند ماند.

    هوشیـار زیباری

    برخی رسانـه‌ها ادعا مـی‌کنند کـه هوشیـار زیباری وزیر امور خارجه عراق مـی‌تواند بـه پست ریـاست‌جمـهوری عراق برسد او از کردهای وابسته بـه حزب دموکرات کردستان بـه ریـاست مسعود بارزانی هست که از یک‌سو روابط خوبی با نخست وزیر عراق دارد و از سوی دیگر رابطه خویشاوندی با بارزانی دارد.

    اما مشکل این هست که وی هرچند کرد هست و روابط  خوبی با تمام جریـان‌های سیـاسی برقرار کرده اما بر اساس توافق‌های صورت گرفته بعد از انتخابات 2010 عراق، پست ریـاست‌جمـهوری سهم حزب اتحاد مـیهنی کردستان هست نـه حزب دموکراتیک.

    نوشیروان مصطفی

    گفته مـی‌شود «نوشیروان مصطفی» رهبر التغییر با گرایشات مارکسیستی کـه زمانی درون کنار مام جلال و در حزب اتحاد مـیهنی بود نیز به منظور جانشینی طالبانی بی‌مـیل نیست. هرچند کـه در سال 2006 بـه دلیل اختلاف با طالبانی از او جدا شد.

    عادل عبدالمـهدی درون صورت نادیده گرفتن توافقات 2010

    در صورتی کـه گروه‌های سیـاسی مختلف تصمـیم بگیرند کـه توافق سال 2010 یعنی اختصاص کرسی ریـاست‌جمـهوری بـه حزب اتحاد مـیهنی کردستان را کنار بگذارند و بار دیگر تمام گروه‌های سیـاسی بـه طور یکسان از این شانس استفاده کنند، بـه نظر مـی‌رسد کـه شیعیـان «عادل عبدالمـهدی» رئیس فراکسیون همپیمانی ملی بزرگترین فراکسیون پارلمانی عراق را نامزد کنند کـه در این صورت بخت او به منظور تصدی این پست بسیـار خواهد بود اما اگر قرار باشد بر اساس توافق پیشین عمل شود، وی نمـی‌تواند نامزد باشد و از بخت لازم نیز برخوردار نخواهد بود.

    یـادداشت: فتانـه غلامـی

    – See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13911002001337#sthash.hmNmzSkW.dpuf

    Advertisements




    [سیـاسی | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 4 جلال خالقی خبرنگار عراق]

    نویسنده و منبع: moshrefzadeh | تاریخ انتشار: Mon, 11 Jun 2018 00:13:00 +0000



    پوستین چگونه ساخته مشود

    moshrefzadeh | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 10

    انتشار ۱۴ اسفند ۱۳۹۲

    شب «عباس زریـاب خویی» عنوان صد و پنجاه و چهارمـین شب از شبهای مجله بخارا بود کـه عصر چهارشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۲ با همکاری بنیـاد فرهنگی هنری ملت، پوستین چگونه ساخته مشود دایره‎العمارف بزرگ اسلامـی، بنیـاد موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینـه پژوهشی ایرج افشار درون محل کانون زبان فارسی برگزار شد.

    در ابتدای این بزرگداشت دکتر صادق سجادی پیـام سید کاظم بجنوردی، ریـاست مرکز دایره‎المعارف بزرگ اسلامـی را به منظور حاضران قرائت کرد :

    به یـاد استاد زریـاب

    به مشتاقان فرهنگ و تمدن اسلام و ایران درون مجلس بزرگداشت زنده‎یـاد استاد زریـاب سلام و درود مـی‎فرستم و از تجدید خاطره مصفای آن دانشی مرد سترگ، بی‎اندازه احساس خشنودی و خرسندی مـی‏‎کنم. پوستین چگونه ساخته مشود استاد زریـاب بی‎گمان یکی از معدود دانشمندان معاصر روزگار ما بود کـه از حیث جامعیت درون انواع و اقسام دانش‎ها، مـی‏‎باید یـاد او را درون کنار بزرگان و سرآمدان تاریخ و فرهنگ مـیهن ما گرامـی داشت. پوستین چگونه ساخته مشود وجود استاد زریـاب آمـیزه‏ای شکوهمند از هوش شگفت‏ انگیز و حافظۀ سرشار و ذوق سلیم بود و گستره‏‎ای عظیم از علم و اطلاع عمـیق درون تاریخ و فلسفه و کلام و ادبیـات و کتاب‏شناسی و نسخه‏‎شناسی. تسلط استاد زریـاب بر ادب فارسی و عربی و چند زبان غربی، بی‏‎تردید بر دامنۀ شگفت‏‎انگیز علم و آگاهی او مـی‏‎افزود. کمتری مانند او مـی‎توانست درباره سیره نبوی ( ص) و تاریخ اسلام و تاریخ ایران، بـه ویژه دوره مغولان و ایلخانان و نظرات کلامـی ابراهیم نظّام و فارسیـات ابونواس و شرح خاقانی و شرح مشکلات شعر حافظ شیرازی، یـا دقائق فلسفه کانت، آن هم درون عالی‏ترین سطح مقاله و کتاب بنویسد، چندان کـه متخصصان این موضوعات را از عمق دریـافت‏ها و نوشته‎های خود شگفت‏‎زده کند. با این همـه حتما اذعان کرد نوشته‏‎های موجود زریـاب کـه با کمال تأسف چندان پرشمار نیست، با وجود تنوع، همچنان حاکی از اطلاعات و دانش وسیع او نیست وانی کـه توفیق درک محضر استاد را داشتند، بی‎گمان نمونـه‏های بسیـاری از وسعت علم او، درون کنار ذکاوت و سرعت انتقال بی‎نظیر وی درون خاطر دارند. ترجمـه‏‎های او نیز درون باب تاریخ و فلسفه ، از عربی و آلمانی و انگلیسی، نمونـه‏ای از تسلط بر آن زبان‏ها و دقت درون انتقال مفاهیم بـه زبان فارسی است. زریـاب عاشق و دلبسته ایران و زبان فارسی بود و تحقیق و تفحص درون این زمـینـه‏‎ها را وظیفۀ محتوم خود و معاصران مـی‎دانست. تجربه علم‏‎آموزی زریـاب درون دو سنت آموزشی شرقی و غربی، کـه هر دو بـه حدّ اعلی رسید، از او عالمـی بی‏‎همال ساخته بود. با همـه شگفتی کـه از دریـای ژرف علم استاد زریـاب ابراز مـی‏‎کنیم و مقام او درون ین زمـینـه بسی برتر از آن هست که بتوان درون چند سطر بـه بیـان آورد. ملکات و سجایـای بی‎نظیر اخلاقی، سوی شگفت‎‎انگیزتر شخصیت بی‎همتای او بود, زریـاب سخت متواضع و فروتن بود، بدان حد کـه گاه برخی از اطرافیـانش فاصله علمـی خود را با او فراموش مـی‎د. او درون همـه احوال جانب انصاف و تقوای علمـی را فرو نمـی‎نـهاد و نیک نفسی و خوش خلقی و طنز و طیبت سیره معمول او بود ـ حتی درون زمان‎هایی کـه گاه از ستم‏ها بـه خود بستوه مـی‎آمد، ناامـید و مأیوس نمـی‏‎شد و همـه اینـها نشان داد کـه درخت تناور و پر شکوه علم و اخلاق او که تا چه اندازه پربار است.

    شب زریـاب خویی ـ عاز مجتبی سالک

    مایـه سرافرازی هست که استاد زریـاب از هنگام بنیـاد دایره‎العمارف بـه این مرکز پیوست و تألیف شماری از مـهم‏ترین مقالات را بر عهده گرفت و در جلسات شورای علمـی و در هر مجلسی کـه حضور داشت، با وجود تواضعی کـه در وجود او موج مـی‏‎زد، درون مرکز توجه بود و چون سخنی از مجهولی بـه مـیان مـی‎آمد، نگاه‎ها بی‎اختیـار بـه او دوخته مـی‏شد و همگان منتظر بودند که تا زریـاب از گنجینۀ حافظه حیرت‏انگیز خود کدام بیت از فرزدق و ابونواس و طغرایی و فردوسی و حافظ و سعدی و خاقانی و یغما را بـه عنوان شاهدی بر لغتی خواهد خواند، یـا جمله‏‎ای دشوار از شفای بوعلی و اسفار صدرای شیرازی را شرح خواهد کرد، یـا توضیح خواهد داد کـه در تاریخ طبری و ابن اثیر و ابن اسفندیـار نام و نسبت کدامـیک از خاندان‎های کهن ایران بـه اشتباه ضبط شده است، یـا تلفظ درست واژه‏ای ترکی و مغولی درون جهانگشای جوینی چیست؟ یـا منظور از نسبت زندقه بـه یک نفر از دشمنان رسول خدا(ص) درون آغاز بعثت ، مانویت بوده هست و صدها و هزاران مسئله دیگر کـه حل آنـها بـه فکر و نظر مردی ممکن مـی‏شد کـه به حق بـه او لقب « دایره‎العمارف» داده بودند.

    بار دیگر خاطره استاد زریـاب را گرامـی مـی‎دارم و به خانواده بزرگوار او ادای احترام مـی‎کنم و امـیدوارم کـه تجدید خاطره استاد تأکید دوباره‏‎ای بر گردآوری و نشر آثار او باشد.

    متشکرم.»

    سپس علی دهباشی از دکتر محمد علی موحد دعوت کرد که تا اولین سخنران شب عباس زریـاب خویی باشد و دکتر موحد درباره زریـاب خویی چنین گفت:

    «  وقتی آقای دهباشی از نیّت خود درون برگزاری مراسمـی بـه نام زریـاب و گرامـی‌داشتِ یـادِ او با من سخن گفت، مشتاقانـه استقبال کردم؛ اما بعدها کـه فکر کردم درچنین مجلسی چه بگویم، دچار تردید شدم. درست هست که دریـا دروازۀ خاصی ندارد و ازهرجا مـی‌توان درآن وارد شد، اما خوب شیب دریـا درهمـه جا یکسان نیست؛ جاهایی هست کـه تقریباً بلافاصله بعد ازساحل بـه اعماق سهمگین مـی‌رسیم، و جاهایی دیگر کـه شیب ملایم‌تر هست و دامن دریـا درازتر و پهن‌تر و نرم‌تر؛ و من دراین مایـه‌ها فکر مـی‌کردم.

    دکتر محمد علی موحد ـ عاز مجتبی سالک

    فکر مـی‌کردم چه بگویم کـه مناسب چنین مجلسی باشد. تحقیقات علمـی و موشکافی‌های هوشیـارانـه و عالمانۀ زریـاب درون زمـینـه‌های فلسفی، تاریخی وغیره درون مقاله‌هایی کـه برای دایرهالمعارف‌های مختلف نوشته، پراگنده هست و هریک ازآن مقاله‌ها مـی‌تواند موضوع بحثی پروپیمان به منظور یک یـا چند جلسه سخنرانی باشد. وهمچنین هست کار ترجمـه‌های اوـ کـه زریـاب را کمتر بـه عنوان یک مترجم مـی‌شناسند. دربارۀ هریک از ترجمـه‌های او مـی‌توان بـه تفصیل سخن گفت، اما آیـا این مجلس مناسب چنان بحث‌هایی هست؟ آن‌گونـه بحث‌ها حتما درمجالس ویژۀ پژوهشگران و متخصصان مطرح شود نـه درچنین مجلسی کـه صرفاً بـه قصد تجدید خاطره و گرامـی‌داشتِ نام و یـاد او فراهم آمده است. سرانجام من برآن شدم کـه امشب دکتر زریـابِ علاّمـه را با همۀ فضایلی کـه داشت، بـه همکاران و شاگردان دانشگاهی او واگذارم و از دوست نازنین خود «مـیرزاعباس خویی» سخن بگویم؛ مـیرزاعباس خویی کـه همراه مـیرزا باقر حکمت درون سال۱۳۲۱ درتبریز بـه سراغ من آمد. مـی‌خواهم تصویری زنده و گویـا ازآن دریـای ذوق و ذکاوت و مـهربانی ارائه دهم. من مـی‌خواهم زریـاب را درآیینۀ نامـه‌هایش ببینیم نـه درون آیینۀ تحقیقات و مقالاتش.

    زریـاب درسال۱۳۱۶ بـه قم رفت ومدتی درآنجا بود. او درآن زمان سیکل اول متوسطه را خوانده بود، آن‌هم درخوی. ما درآن زمان یک گرفتاری عمده داشتیم کـه برای خیلی از شما قابل درک نیست. مردم آذربایجان فکر مـی‌د بچه‌ها را مـی‌برند نظام وظیفۀ «اجباری». مـی‌ترسیدند، اکراه داشتند، مخصوصاً آن زمان خانواده‌ها خیلی بـه همدیگر وابسته بودند و خیلی سخت بود کـه جوانی را ازخود دورند، بفرستند بـه جایی کـه نمـی‌دانستند کجاست! به منظور همـین شناسنامـه‌ها را یک‌سال دیرتر، یعنی کوچکتر مـی‌گرفتند (شناسنامۀ من و زریـاب هم همـین‌طور است). به منظور این‌که احساس خیلی مبهمـی داشتند کـه این جریـان گذرا است، این دولتِ پاینده نیست و بالاخره دریک سال هم ممکن هست عوض بشود.

    زریـاب درسال ۱۳۱۶ درسنّ وسالی هست که مـی‌خواهند ببرندش نظام وظیفه. شخص که تا مدتی کـه تحصیل مـی‌کرد معافیت تحصیلی داشت. درون آذربایجان فقط یک مدرسۀ متوسطۀ ۱۲کلاسه درون تبریز داشتیم، یکی هم بعدها درون ارومـیه (رضائیـه آن روزها) افتتاح شد. یـا حتما زریـاب را ازخوی بـه یکی از این شـهرها کـه دوازده کلاس کامل داشت بفرستند که تا سیکل دوم را بخواند، و این کلی خرج داشت کـه تحمل آن به منظور هر خانواده آسان نبود. راه دیگری کـه مخصوصاً درون روستاها و شـهرهای کوچک آذربایجان به منظور فرار از اجباری رفتن ازآن استفاده مـی‌شد، آن بود کـه بچه‌ها را بـه قم مـی‌فرستادند که تا طلبه بشوند؛ چون طلبه‌ها قانوناً ازخدمت سربازی معاف بودند. زریـاب را این‌جوری فرستادند بـه قم. پدرش کاسبکاری بود، دید یـا حتما خرج زیـادی متحمل شود و اورا بـه تبریز بفرستد، یـا حتما بفرستد بـه قم. خوب،کسی کـه از سیکل اول بـه قم آمده، مقدماتی را حتما طی کند که تا خودش را برساند بـه جایی کـه بتواند درون حوزۀ درس بزرگان حاضر شود.

    آقا مـیرزاعباس بعد از طی سال‌های اول درقم با یکی ازفضلای تبریز، آقا مـیرزاجعفر خیـابانی (یـا آقا مـیرزا جعفر نوبری، آیـهالله اشراقی بعدی) هم‌حجره شد. نسخۀ نُه که تا ازنامـه‌هایی کـه درهمان ایـام طلبگی یـا اندکی بعدازآن بـه او نوشته، درون دست من است. چهار نامـه هم بـه خودِ من نوشته، یکی از آلمان، یکی از ترکیـه، دوتا هم از امریکا یکی درون اول رسیدنش و یکی هم درون آخر اقامتش درآنجا. و این به منظور من خیلی جالب هست که آدم‌هایی مثل زریـاب کـه فُرماسیون فکری، تشکل فکری‌شان درایران بـه حصول مـی‌پیوندد، وقتی اول باربه غرب مـی‌رسند، چه حس مـی‌کنند وبرداشت‌شان ازجامعۀ غربی چیست. آن زمان مثل حالا نبود کـه تلویزیون و رادیو باشد و به اخبار سراسر دنیـا دسترسی داشته باشیم.

    حال مـی‌خواهم نامـه‌های زریـاب را باهم مرور کنیم. من متأسفانـه درون نامـه‌نویسی تنبل‌ترین مخلوقاتِ خداوندم؛ بسیـار بـه ندرت نامـه مـی‌نویسم و اگربنویسم، بسیـار بی‌رمق مـی‌نویسم، برخلاف زریـاب کـه نامـه‌هایش آیینۀ تمام‌نمای وجودش بودند.

    نامـه‌های زریـاب معمولاً با نثری ادیبانـه و لحنی طنزآمـیز، مشحون از تلمـیحات مُنشیـانـه نوشته شده و حکایت از ذهنی روشن، طبعی جوینده و نوطلب دارد. سه چیز دراین نامـه‌ها موج مـی‌زند: پوستین چگونه ساخته مشود عطش بی‌پایـان به منظور دانش، مـهربانی و وفاداری بی‌کران درحق دوستان، و تعلق خاطر شدید بـه ایران.

    او بعد ازختم تحصیلاتش درآلمان نزد من آمد کـه در لندن بودم و مدتی را شب و روز باهم بودیم. هفته‌ای یک روز ازخانـه بیرون نمـی‌آمد، مـی‌نشست و جواب نامـه‌هایی را کـه از دوستانش رسیده بود مـی‌نوشت. تخصیص یک‌روز درهفته وصرف وقت به منظور این کارعلامتِ احترامـی بود کـه برای دوستانش داشت. من بـه شوخی مـی‌گفتم روزِ زیج‌نشینی خویی است. نامـه‌های اوایل دوران جوانی وی غالباً تاریخ ندارند. عجیب هست که متخصص تاریخِ ما درون دوران طلبگی هیچ التفاتی بـه تاریخ نشان نمـی‌دهد. تنـها از مفادِ نامـه‌ها حتما فهمـید کـه درچه برهه‌ای از زمان نوشته شده‌اند.

    شب زریـاب خویی ـ عاز جواد آتشباری

    دربارۀ زریـاب چیزهای زیـادی نوشته‌اند. زندگی‌نامۀ خودنوشتی هم ازاو درون دست هست که مراحل تحصیلات خود را به‌طور اختصار درآنجا گفته است. این زندگی‌نامـه درون مجموعه مقالات او بـه نامبزم‌آوردی دیگر ازص۴۱۳ که تا ص۴۵۲ چاپ شده است. اما اطمـینان دارم آنچه امروز مـی‌شنوید از قماشی دیگر است، رنگ وبوی دیگری دارد. بعد وقت‌تان را نمـی‌گیرم و شروع مـی‌کنم از نامـه‌ای کـه ظاهراً درون سال۱۳۲۱ و یـا اندکی پیش از آن نوشته شده است؛ چراکه درون این نامـه مـی‌گوید شرح منظومـه را درون خدمت حضرت حاج آقا روح‌الله ادامـه مـی‌دهد؛ و ما مـی‌دانیم کـه امام خمـینی درسال۱۳۲۱ تدریس فلسفه را بکلی تعطیل کرد و تمام وقت را بـه فقه و اصول پرداخت. این نامـه اولاً حکایت دارد کـه طلاّب درآن سال با نـهایت عسرت زندگی مـی‌د. مـی‌نویسد:

    نکاکت[۱] حاکم علی‌الاطلاق است. با این‌که ماه جاری پنج تومان از طرف ابوی و پانزده هزار از جانب صدر [آقا سید صدرالدین صدر کـه عنایت خاصی بـه خویی داشت] و پانزده هزار از جانب محمد تقی [آقا سید محمد تقی خوانساری] رسیده، پنسی و پشیزی و دیناری و شاهی و فرانکی و یوفی درسرتاسر کشور پهناور جیب‌های حقیر وجود ندارد، مگر چوب‌های شکسته و قوطی‌های کبریت و غیره. اکنون همـه شب منتظرم که تا که برآید/ نوری کـه به هر خانـه چراغی دهد از غیب.

    دراین نامـه از وضع اسفناک حوزۀ علمـیّه نیز خبر مـی‌دهد کـه طلاّب بـه جای درس خواندن، وقت خود را بـه دسته‌بندی‌ها و جنجال‌آفرینی‌ها صرف مـی‌د. مـی‌نویسد:

    اوضاع اجتماعیۀ حوزۀ غیرعلمـیّه بـه همان نحو کـه حضرت نوح گذاشته، باقی است. اختلاف کثیری بین جنودالشیـاطین و همّازان و مشّائان موجود است. جان گرگان و سگان از هم جداست/ متحد جان‌های شیران خداست.

    دکتر داریوش شایگان و حسین زریـاب خویی ـ عاز مجتبی سالک

    معلوم هست که زریـاب دیگر از قم سرخورده و دارد بـه چشم انتقاد درون آن مـی‌نگرد. قم هیچ جذابیتی به منظور او ندارد بلکه جمود و تحجّر حاکم بر آن سخت رنجش مـی‌دهد.

    هرروز نسخه‌ای تازه و هرشب ترانـه‌ای بی‌اندازه از این مگسانِ دور شیرینی درون ساحت مدرسۀ مقدّسه طنین‌انداز، لعن بـه حجت [آیـهالله سید محمد حجت کوکمری] و فحش بـه صدر و دشنام بـه محمدتقی[آیـهالله خوانساری] جای مباحثات علمـی و استصحاب و مناقشـه درون اصل برائت را گرفته است. خانـه از پای‌بست ویران است/ خواجه درون بند نقش ایوان است.

    زریـاب دراین نامـه از برنامـه‌های تحصیلی خود نیز خبر مـی‌دهد:

    اکنون درخدمت آقا علی صافی گلپایگانی مشغول امرار حیـات مـی‌باشم. مباحثات خود را درون قسمت منظومـه خدمت حضرت حاج آقا روح‌الله ادامـه داده، رسائل را نیز خدمت آقا سید محمد داماد مشغول تحصیلم. روز درون فکر طالبِ مجهول/ شب بـه تکرار فاعل و مفعول. یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب/ کز هر زبان کـه مـی‌شنوم نامکرّر است.                                 عباس بن علی بن حسن الخویی

              درآخر این نامـه اشعاری ازجامـی نقل کرده درون معنی حدیث شریف «کُنتُ کَنزاً مخفِیِاً وأحبَبتُ أن اُعرَف». این، ریشـه‌های کشش‌های عرفانی خویی را نشان مـی‌دهد. منظومۀ جامـی و شرح این حدیث بـه سه بخش قابل تقسیم است: بخش اول شرح «کُنتُ کنزاً مخفِیّاً»، بخش دوم شرح «فأحبَبتُ أن اُعرَف»، و بخش آخر شرح «فَخَلَقتُ الخَلق لَکَی اُعرَف»؛ و زریـاب با قلم آن سه بخش را از هم جدا کرده است. مـی‌گوید:

    این اشعار را درون شرح مثنوی مولوی تألیف خاتمـهالحکما و افتخارالقدما حاج ملاّهادی سبزواری دیده، استنساخ کردم و تقدیم داشتم؛ اگرچه مأمون نبودم کـه به نظر شریف رسیده هست یـا نـه؟ درهر صورت اعد ذکر نعمان

    نامۀ دوم:

    این نامـه تاریخ دارد: ۱۹ صیـام. ولی معلوم نیست از کدام سال؟ ظاهراً حتما رمضان ۱۳۲۱ یـا ۱۳۲۲ باشد. نامۀ آقای اشراقی درشانزدهم رمضان بـه دستش رسیده:

    نامۀ آن یـار گرامـی با یک کاروان شوق و شادی درون شانزدهم رمضان (ساق‌الله الیک سعاده اهلاله و عرّفک برکه کماله و لقاک‍ الله فیـه ما ترجوه و رقاک‌ الی ماتحبّ فیما تتلوه وجعل‌الله مایطول من هذاالصوم مقرونا بافضل‌القبول مؤذنا ‌البغیـه ونجح‌المأمول و لااخلاک من برّ مرفوع و دعاء مسموع) زیـارت شد و…

    در متن نامـه این قبیل عربی‌بافی‌ها ادامـه دارد. درون گزارش احوال خود مـی‌نویسد:

    حالات این غریبِ مـهجور دستخوش بازیچۀ دوران و فرسودۀ ایـام را خودتان غیب‌گویی فرموده بودید. سبحان‌الله رمّالی و طلسمات و زجرِ طیر وتفأل و علم‌الفراسه همـه‌اش تحصیل فرموده‌اید و از مجنـه امّ‌الصبیـان و دیوکدۀ سلیمان بـه اخذ لیسانس نایل آمده و از جابربن حیّان و مـیرزا ملکم خان اجازۀ اجتهاد گرفته و از سطیح و زرقاء کاهنـه ورقۀ دخالت درون امور حسبیّه صادر نموده، قصۀ هارون و ابونواس به‌خاطرم آمد کـه گفت: کانّک مَعَنا             

    و امضای نامـه بدین قرار است: « عباس بن علی بن حسن الخویی».

    این نامـه‌ها البته جنبۀ شخصی دارد. نامـه از یک فردِ طلبۀ مشتغل درون سطح بالای مدارج تحصیلی است، بـه فرد دیگری کـه به لحاظ پایۀ دانش و زاویۀ دید با او احساس قرابت و نزدیکی مـی‌کند. اما مفادّ نامـه‌ها از فضای محدودِ دوستی مـیان دو فرد فراتر مـی‌رود و پرتوی مـی‌افکند، قوی و روشنگر، بـه فضای عمومـی دارالعلم بزرگی کـه در سراشیبِ رکود و تراجع افتاده و نشاط و جذابیّت و جنب وجوشِ معنوی و فکری را از دست داده، نومـیدی و دل‌زدگی و بی‌رغبتی بر جان و دل دانشجویـان باهوش و مستعدِ آن مسلط گشته است.

    نامۀ سوم:

    این نامـه تاریخ دارد و از مفاد آن معلوم هست که درون تهران نوشته شده است:

    این نامـه درون منزل حضرت آقای عزّالدین [آیـهالله سید عزّالدین زنجانی] با قلم و حبر و قرطاس ایشان سمت تحریر یـافت. و کان ذلک فی ثمان مضین من شـهرالرجب ۱۳۶۲…

    دربارۀ زریـاب  گفته‌اند کـه تقی‌زاده اورا کشف کرد؛ و این البته درست است. زریـاب گنجی بود کـه تقی‌زاده اورا کشف کرد و به هنینگ معرفی‌اش کرد و وسایل اعزام اورا به منظور تحصیل بـه آلمان فراهم آورد. این‌ها همـه درست، اما نگفته‌اند کـه این گنج چگونـه گرد آمده بود. چگونـه یک طلبه کـه وقتی خوی را ترک مـی‌کرد و فقط امتحان سیکل اول متوسطه را گذرانده بود، بعد از پنج سال تحصیل درون قم آن برجستگی و درخشندگی را پیدا کرده بود کـه نظر تقی زادۀ مشکل‌‍پسند را بـه خود جلب کرد. نقش شریعت سنگلجی درون تحول فکری و بیداری ذهنی زریـاب که تا اندازه‌ای مغفول مانده است. زریـاب و دوست هم‌حجرۀ او اشراقی، هر دو سخت تحت تأثیر شریعت سنگلجی بودند و برخلاف طلبه‌های دیگر کـه به مباحثه درون محدودۀ متون درسی معین اکتفا مـی‌د، حرص و ولع شدیدی بـه مطالعات درون زمـینـه‌های خارج نشان مـی‌دادند. علمای ما معمولاً مطالعا‌ت‌شان عمـیق ولی محدود بود. آیـهالله شیخ جعفرسبحانی جایی گفته است:  «وقتی امام خمـینی تصمـیم گرفت کـه فلسفه را کنار بگذارد و به فقه و اصول بپردازد من چندین جلد از امّهات کتب فقه واصول بردم خدمت ایشان. ایشان سه چهارتا از کتاب‌ها را کنار گذاشت و باقی را گفت کـه ببر. و گفت اگر من خودم را بـه این‌ها مشغول کنم دیگر نمـی‌رسم فکر م و نظری ازخود داشته باشم». این نشانگر یک متفکر اصیل هست که نمـی‌خواهد خود را با اقوال دیگران مشغول بدارد، ولی از طرف دیگر این محدودیتِ مطالعات را نمـی‌شود منکر شد کـه اگر به منظور متفکران اصیل ضرری نمـی‌رساند، به منظور یک جامعۀ علمـی چنین نیست. محدود ذهن بـه چند متن معیّن ممکن هست مطالعه را ژرفای بیشتری ببخشد ولی افق اندیشـه را درون تنگنا مـی‌گذارد و حرکت فکری را زیـان مـی‌رساند.

    شریعت سنگلجی کتابخانۀ جامعی داشت. از کتاب‌هایی کـه در مصر و بیروت و دمشق چاپ مـی‌شد، هرچه بـه تهران مـی‌رسید درون کتابخانۀ او موجود بود. من خود در۱۳۱۹ با شریعت آشنا شدم. وسیلۀ آشنایی من با زریـاب نیز او بود کـه نشانی مرا درون تبریز بـه زریـاب داده و او را کـه برای دیدن خانواده بـه خوی مـی‌رفت، بـه سراغ من فرستاده بود. او با مـیرزاباقر حکمت نزد من آمدند. مـیرزاباقر معمّم بود ولی زریـاب مکلاّ بود. ارتباط با شریعت نـه تنـها باب آشنایی با عالم کتاب ـ مخصوصاً کتاب‌های جدیدـ را بـه روی زریـاب گشود، او را با فضلای جوان و نواندیش مانند بدیع‌الزمان کردستانی، محمدجواد مشکور، محمدتقی دانش‌پژوه و امثال آنان کـه در دور و برِ شریعت بودند آشنا ساخت.

    بعد از سقوط رضاشاه گرایش‌های دینی توأم با تعصب شدید درون ایران بالا گرفت. این اظهار علاقه بـه مباحث دینی و شور و تعصب مذهبی یک قسمت عکس‌العمل فشاری بود کـه در دورۀ رضاشاه از سوی دولت و عمّال شـهربانی به منظور حذف و امحاء نفوذ روحانیون و جلوگیری از جمع شدن مردم درون مراسم مذهبی وارد مـی‌شد. بـه محض سقوط رضاشاه، مردمِ زخم‌دیده کـه مخصوصاً درجریـان کشف حجاب سخت آزرده شده بودند، واکنش نشان دادند؛ و این که تا حدی طبیعی بود. اما قسمت دیگرِ بالا گرفتن موج تعصبات مذهبی جنبۀ سیـاسی داشت کـه بعد از ورود سربازان شوروی و اشغال بخش‌های مـهم شمال ایران و شروع تبلیغات کمونیستی و راه‌اندازی اتحادیـه‌های کارگری و حزب تودۀ ایران، توسل بـه مذهب و استفاده از احساسات عامـه بـه عنوان سدّی دربرابر نفوذ افکار و تمایلات کمونیستی تلقی مـی‌شد. کارِ تعصبات بـه جایی رسید کـه آقای خمـینی درسال۱۳۲۱ درس فلسفه را تعطیل کرد و یکسره بـه فقه و اصول پرداخت. امام خمـینی خود گفته هست که ظرفی را کـه فرزند او آقامصطفی از آن آب خورده بود، نجس مـی‌دانستند چرا کـه پدر آقامصطفی مثنوی مـی‌خواند و فلسفه تدریس مـی‌کرد. وقتی غوغای تحجّر چندان قوّت گرفته باشد کهی مانند آقای خمـینی بـه تغییر رشتۀ تدریس خود روی آورد، تکلیف جوانانی چون زریـاب و اشراقی معلوم بود. زریـاب بـه فراست دریـافت کـه در قم آینده‌ای نخواهد داشت و تا دیر نشده، حتما گلیم خود را بیرون بکشد. او درون شرح حال خود مـی‌نویسد:

    من علاوه بر حضور درون جلسات فقه و اصول و حکمت، بـه مطالعۀ کتب دیگری مـی‌پرداختم کـه در آن زمان درون قم مورد پسند نبود. دوست من آقای حاج شیخ جعفر اشراقی تبریزی کتب اجتماعی و فلسفی و روانشناسی و نیز کتب فقه و اصول اهل سنّت را مـی‌خرید و من کـه مدتی با ایشان هم‌حجره بودم، ازاین کتاب‌ها درون حدّ وسع و امکان استفاده مـی‌کردم… مطالعۀ این کتاب‌ها و بازگو مطالب آن درون مجامع و محافل طلاّب عده‌ای را نسبت بـه من بدبین کرد و من مـی‌شنیدم کـه مرا درون خفا بـه فرنگی‌مآبی و به‌اصطلاح امروز بـه غرب‌زدگی متهم مـی‌داشتند و حتی شخصی مرا مادّی خوانده بود.

    علی دهباشی و دکتر موحد ـ عاز مجتبی سالک

    درسال ۱۳۲۲ خبر بیماری پدرم مرا واداشت کـه به خوی سفر کنم. مدتی درون تهران با مرحوم شریعت سنگلجی مصاحب بودم و آن مرحوم هم لطف و محبت زیـادی درون حق من کرد و مرا که تا ابد مدیون خود ساخت. با پایـان گرفتن اقامت من درون قم و تهران، یک دوره از زندگانی من کـه سال‌های سازندگی روحی و معنوی من بود بـه پایـان آمد. (بزم‌آوردی دیگر/ ص۵۰-۴۴۹)

    آن نامۀ سوم کـه به تاریخ هشتم رجب ۱۳۶۲ نوشته شده ناظر بـه همـین ایـام است. مـی‌نویسد:

    از موقع ورودم حضرت آقای شریعت منتهای لطف و مـهربانی را درحقم مراعات داشتند و از هیچ‌گونـه مساعدت و بذل توجه دریغ نفرمودند. بعد از دوازده روز اقامت درون منزلشان بـه مسجد نقل مکان کردیم.

    این حکایتِ ایـامـی هست که شریعت درحال حیـات بود. زریـاب بعد از مدتی کوتاه مجبور مـی‌شود بـه خوی برود، و چندی درآنجا ماند و بعدها کـه به تهران برگشت شریعت وفات یـافته بود و زریـاب مجدداً درهمان اتاق مسجد مأوا گزید. من خیلی سراغ زریـاب درآن اتاق رفته بودم. تشکی داشت بـه اندازۀ اتاق، یـا اتاقی داشت بـه اندازۀ همان تشک! او تشک را جمع نمـی‌کرد. ای جوانان فکر نکنید کـه مرحوم زریـاب درون لحاف قو زندگی کرد و «زریـاب» شد، او این گونـه زندگی کرد.

                درون همـین نامۀ مورخ ۸ رجب۱۳۶۲ مـی‌نویسد:

    اطاق مسجد از حیث راحتی و نظافت و روشنایی درخور تقدیر هست ولی چون یکنفر آنجا هست [مجاور مسجد] کـه هیچ‌گونـه تناسبی مـیان من و او نیست، متأذی هستم. با آقای قریشی نیز ملاقات کردیم. ذکرخیرشما تمام مذاکرات را مستوعب ساخت. با آقای مشکور و آقای نیز نظایر این برخورد اتفاق افتاد. من چشم به‌راه و منتظر شما هستم که تا حسّاً و شـهوداً از حالات من مطلع باشید. چون هنوز کشتی درون ساحلی لنگر نینداخته هست دستخوش امواج است، که تا بعد چه شود. اگر قصد مسافرت دارید لطفاً کاسه و بشقاب و قابلمـه و پالتو را لطفاً با خودهمراه بیـارید. اگر ندارید شرح حال خود و اوضاع آنجا را بـه من بنویسید. اگر کاغذی برایم فرستاده‌اند یـا خدای نخواسته پولی آمده هست بگیرید بفرستید. آقای شریعت تقاضا داشته کتاب ملانصرالدین را [ظاهراً مقصود دورۀ روزنامۀ ملانصرالدین باکو هست که اشراقی از کتابخانۀ شریعت بـه امانت گرفته بود] درموقع مسافرت با خود بیـارید؛ و نیز مـی‌گفتند اگر آنجا کتاب شیخ اسدالله تستری درون اجماع (که اسمش فعلاً به‌خاطرم نیست) پیدا شود برایشان بخرید.

    قابل توجه هست که زریـاب نامـه‌هایی را کـه از قم نوشته بود «عباس‌بن علی‌بن حسن الخویی» امضا مـی‌کرد، اما از این بـه بعد امضاهای او خیلی ساده بـه صورت «عباس خویی» هست و نیز عنوان نامـه‌ها فرق مـی‌کند؛ مثلاً عنوان نامۀ دوم چنین است: «به خدمت حضرت علاّمـه مفضال منطیق نحریر ادیب متبحر ادام‌الله ایّام افاضاته مدی السنین والشـهور» و حال آن‌که درون نامۀ سوم و چهارم بـه خطاب بسیـار ساده و دوستانـه «اشراقی عزیزم» اکتفا نموده است.

    نامۀ چهارم نیز تاریخ ندارد اما از دوران حیـات شریعت سنگلجی حکایت مـی‌کند. شریعت درون اوایل محرّم ۱۳۶۳ وفات یـافت؛ لاجرم نامۀ چهارم کـه برای‌تان مـی‌خوانم درون فاصلۀ بین ۸ رجب که تا آخر سال ۱۳۶۲ نوشته شده است:

    حال من الحمدلله خوب است. بیشتر اوقات ذکرخیر شما با آقای شریعت و آقای غیـاثی و آقای بدیع‌الزمان مطرح مـی‌شود. همگان بـه فضائل و اخلاق شما معترف و علاقمند هستند.

    توضیحی حتما بدهم بسیـار مختصر درون معرفی اشخاصی کـه از آنان نام شده است: آقاسید عبدالحمـید غیـاثی همسایۀ مرحوم شریعت بود. او درون اول پیشنماز مسجد غیـاث تبریز بود و در خلال وقایع و ماجراهای قیـام شیخ محمد خیـابانی، مثل عدۀ دیگر از روحانیونِ جوانِ تبریز از قبیل مـیرزاعلی آقا هیأت و حاج شیخ اسدالله ممقانی و مـیرزا باقرطلیعه و سیداحمدکسروی، بـه خدمت دادگستری درآمد و درآن زمان کـه زریـاب این نامـه را نوشته، مستشار دیوانعالی تمـیز بود. بدیع‌الزمان کردستانی درون ادبیـات عرب دستِ قوی داشت، شعرهم مـی‌گفت وهموست کـه قصیده‌ای بـه عنوان لامـیهالکُرد درمقابل لامـیهالعرب و لامـیهالعجم ساخته است.

    زریـاب درهمـین نامـه گزارش مـی‌دهد:

    چندی هست که بـه ترجمـه و تحشیـه کتاب فرق‌الشیعه نوبختی بنا بـه امر آقای شریعت مشغول گشته‌ام و ایشان درنظر دارند کـه بلافاصله بعد از اتمام بـه چاپ برسانند اگر انشاءالله موفق گشتیم. [این کتاب بعدها توسط دکتر محمدجواد مشکور کـه زادۀ شریعت بود، ترجمـه شد.]

    آقاشیخ صادق اردبیلی فرمودند کـه شما بـه ایشان اظهار کرده‌اید مبلغی پول توسط یکنفر فرستاده‌اید ولی متأسفانـه تاکنون بـه ملاقات چنین شخصی نائل نیـامده‌ام. البته بر حضرتعالی هست که تعقیب فرمایید و نتیجه را اطلاع دهید. درون کتابخانۀ دانش کتابیست بـه اسم الاشباه والنظائر تألیف جلال‌الدین سیوطی علاّمۀ شـهیر درون قواعد فقه. بسیـار کتاب ممتّع و مفیدیست. یک نسخه از آن را آقای شریعت خد دو نسخۀ دیگر هنوز هست اگر رأیتان تعلق گرفت به منظور شما مـی‌خرم و قیمتش نُه تومان است. البته هرچه زودتر از حالات خود مرا مطلع سازید کـه سخت نگرانم. 

                                                                      مخلص شما عباس خویی        

    متأسفانـه وقت مجلس اقتضا نمـی‌کند کـه بنده گزارشِ نامـه‌های دیگر را نیز بـه همـین ترتیب ارائه کنم، و بناچار باقی سخن را مـی‌گذارم به منظور مجلس دیگری کـه انشاءالله اگر عمر باقی بود گزارش خود را تکمـیل کنم؛ و فعلاً با عرض تشکر از حوصله و اظهار رغبتِ خانم‌ها و آقایـان محترمِ حاضر درون این مجلس مطالب خود را درهمـین جا خاتمـه مـی‌دهم.                             

    [۱] – نکاکت واژه‌ای هست که طلبه‌ها از واژۀ «ناک» درست کرده‌اند. ناک درون زبان عامـیانـه بـه معنی مفلس وی کـه به زحمتِ تمام زندگی خود را اداره مـی‌کند، بـه کار مـی‌رود.

    در بخش بعدی علی دهباشی بخش‎هایی از متن دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی را با عنوان « دریغا زریـاب و دریغا فرهنگ ایرانی» خواند کـه دکتر شفیعی نوزده سال پیش هنگام درگذشت دکتر زریـاب نوشته بود:

    دریغا زریـاب                                                                     محمدرضا شفیعی‌کدکنی 

    و دریغا فرهنگ ایرانی!

    اَرَایت مَن حملوا علی الاعواد؟

    اَرَایت کیف خبا ضیـاءُ النادی؟           

    شریف رضی

    ۱- دریغا زریـاب و دریغا فرهنگ ایرانی! جز این چه مـی‌توانم گفت، درون این راسته بازار مدرک‌فروشان با ارزِ شناور. درون این سیـاهی لشگر انبوه استاد و دانشجو. سیـاهی لشگری از خیل دانشجویـان و استادان چیزی برابر تمام دانشگاه‌های فرانسه و آلمان و انگلستان و شاید هم چندین کشور پیشرفته دیگر و جهل مرکّب مدیرانی کـه این سیـاهی لشگر را افتخاری از به منظور زمانـه خویش مـی‌دانند. کفاهُم جَهلُهُم!

    اگر از همـه رشته‌های دانش زمان بی‌خبرم، اما، درون کار خویش خبره‌ام و مـی‌دانم کـه محیط دانشگاهیِ ما، درون چه سکراتی بـه سر مـی‌برد. درون هیچ جای جهان کار دانشگاه و تحقیقات دانشگاهی از اینگونـه کـه ما داریم نیست، درون عصر معرکه‌گیران و منکران «حُسن و قبح عقلی» درون پایـان قرن بیستم. دریغا زریـاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

    در عصری کـه «تحقیقات» دانشگاهی ما از یک سوی درون شکل اوراد و عزایم خود را نشان مـی‌دهد و از سوی دیگر نسخه‌برداری کمرنگی از فرهنگ ژورنالیستی زمانـه است، چه مـی‌توان گفت، جز اینکه بگویم:

    دریغا زریـاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

    در عصر «محققانی» کـه اگر از تألیفات خودشان امتحانشان کنند از عهده قرائت متن «تحقیقات» خویش برنمـی‌آیند و دولت، با ساده‌لوحی، بـه فهرست انبوه استادان و دانشیـارانش مباهات مـی‌کند و چندان بی‌خبر هست که این رتبه‌های کاملاً «اداری» را ملاک پیشرفت علم و تحقیق تلقی مـی‌کند، چه مـی‌توانم گفت، جز اینکه بگویم: دریغا زریـاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

    نمـی‌گویم او واپسین بود، ولی درون مـیان واپسین‌ها، بی‌گمان، برجسته‌ترین بود، برجسته‌ترین چهره از آخرین پژوهندگانی کـه بر مجموعه فرهنگ و مدنیت ایرانی احاطه ژرف و اشراف کامل دارند و بدان عشق مـی‌ورزند: از فلسفه و کلام و تفسیر و حدیث و فقه و اصول که تا ادبیـات فارسی و عربی و تاریخ و جغرافیـای تاریخی که تا آنچه درون مغرب‌زمـین مـی‌گذرد درون حوزه پژوهش‌های ایرانی و اسلامـی که تا آگاهی درست و سنجیده از مجموعه مـیراث خردمندان غرب، از افلاطون که تا هگل و مارو ناقدان معاصرش.

    زریـاب درون شرایط فرهنگی عصر ما، شاید، والاترین مصداق کلمـه «حکیم» بود یعنی فرزانـه‌ای کـه بسیـار خوانده هست و بسیـار آموخته و بسیـار اندیشیده و از انبوه خوانده‌ها و دانسته‌های خویش، منظومـه‌ای عقلانی به منظور تبیین جهان و فرهنگ ملی خویش تدارک دیده هست و براساس این منظومـه عقلانی و فرهنگی هست که نگران پیرامون خویش است.

    دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عاز مجتبی سالک

    به راستی دیگر، درون کجای ایران حتما جست مردی را کـه بتواند «شفاء» و «اشارات» ابن‌سینا و «اسفار»صدرالمتالهین و «شاهنامـه فردوسی» و «صیدنـه» ابوریحان بیرونی و «دیوان خاقانی» و فلسفه تاریخ ایران و تاریخ فلسفه ایران را درون عالی‌ترین سطوح ممکن تدریس و تحقیق کند و آنگاه کـه درباره گوته، شیلر، کانت، هگل، صادق هدایت و مـهدی اخوان ثالث سخن مـی‌گوید سخنش از ژرف‌ترین سخن‌ها باشد؟

    به ‌راستی دیگر، درون کجای ایران مـی‌توان یـافت مردی چون او کـه این چنین ترکیب متناقضی از کهنـه و نو و شرق و غرب و عقل و نقل باشد با آن‌چنان حضور ذهن شگفت‌آور و هوشیـاری و طنز و خاکساری و فروتنی اعجاب‌انگیز؟ به‌راستی کـه درمانده‌ام، چه بگویم جز اینکه بگویم:

    دریغا زریـاب و دریغا فرهنگ ایرانی!

    ۲- اکنون کـه او دیگر درون مـیان ما نیست، لحظه بـه لحظه، زیـان بزرگ غیـاب او را از آفاق فرهنگ معاصر ایران، بیشتر و هولناک‌تر احساس مـی‌کنیم و به‌گونـه‌ای ژرف‌تر درمـی‌یـابیم کـه چه غبن بزرگی بوده هست محروم شدن دانشگاه تهران، درون این پانزده ساله اخیر از وجود او. من از آنجا کـه هیچ‌گاه اهل سیـاست و هیچ حزب و جماعت و دسته‌ای نبوده‌ام و نخواهم بود ندانستم و نتوانستم بدانم کـه چرا از یک سوی، دانشگاه تهران را از فیض دانش بیکران و بینش ژرف او، محروم د و از سوی دیگر با خواهش و تقاضا و اصرار او را بـه مؤسسات فرهنگی و تحقیقی دیگر، به منظور تدریس و تحقیق و تألیف و ترجمـه، فراخواندند. جز اینکه خصومت‌های شخصی را عامل این کار بدانم موجب دیگری به منظور توجیـه این غبن بزرگ تاریخی نمـی‌توانم تصور کنم و با اینکه سی سال درون محضر او شاگردی کردم و با او درون «کتابخانـه مجلس سنا» و «دایره‌المعارف فارسی» و «دانشگاه تهران» سالیـان دراز افتخار همکاری داشتم، هرگز دلم بار نداد کـه در این‌باره از او پرسشی کنم. او نیز درون این‌باره سکوتی حکیمانـه داشت.

    ۳- درون این عصر، با محققان و استادان و فضلا و شبه‌ فضلای بسیـاری توفیق حشر و نشر داشته‌ام و آنـها را درون چند دسته دیده‌ام: گروهی مـی‌شناسم-و چه انبوه!- کـه «نخوانده»‌ها و «ندانسته»های خویش را بـه قلم مـی‌آورند و گاه با لعابی از اصطلاحات دهن پرکن شرقی و غربی، خیل عظیمـی از «عوام روشنفکران» را نیز فریفته خویش مـی‌کنند؛ هم اینان‌اند کـه اگری از «تحقیقات» و نوشته‌های خودشان امتحانشان کند از عهده پاسخ برنمـی‌آیند. درون نوشته‌های اینان تمام «افعال مثبت» را مـی‌توان «منفی» کرد و تمام «افعال منفی» را «مثبت» و آب از آب تکان نخواهد خورد!

    گروه دوم، آنان کـه هر چه دارند همان هست که نوشته‌اند و گاه این نوشته‌ها تکرار گونـه‌های یک «دانسته» هست که غالباً از مصادیق علم برگرفته از «افواه‌الرجال» هست و یـا پشت جلد کتاب‌ها. گروه سوم آنـها کـه هرچه دانسته‌اند نوشته‌اند یـا بـه گونـه یـادداشت باقی گذاشته‌اند، امثال قزوینی و پورداوود و دهخدا وروی و تقی‌زاده و اقبال و معین و همایی و مـینوی و خانلری (از گذشتگان) و جمعی از استادان حی و حاضر کـه خداوند آنان را به منظور پاسداری از فرهنگ ایران زمـین درون زینـهار خویش نگه دارد! اینان‌اند کـه سازندگان فرهنگ ملی ما درون عصر حاضر بـه شمار مـی‌روند، درون کنار آفرینندگانی از نوع بهار و هدایت و نیما و شـهریـار.

    علی دهباشی بـه همراه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ـ عاز مجتبی سالک

    ولی نوع چهارم و نادری نیز درون این مـیان هست کـه اینان خوانده‌ها و نوشته‌ها و اندیشیده‌هاشان، بـه هیچ روی، با آنچه از ایشان بـه صورت مکتوب باقی مانده است، هماهنگ نیست، یعنی مـیراث تألیفی و مکتوب ایشان، از حجم دانسته‌ها و برق هوش و ژرفای اطلاعات ایشان حکایت نمـی‌کند، گیرم چندین اثر برجسته از ایشان باقی بماند. درون مـیان آنانی کـه از نزدیک بـه سالیـان محضر ایشان را درک کردم، دکترعلی‌اکبر فیـاض (مصحح تاریخ بیـهقی) و استاد بدیع‌الزمان فروزانفر از اینان بودند و زریـاب نیز یکی دیگر.

    ۴- با اینکه تألیفات و ترجمـه‌ها و مقالات زریـاب، درون حد چشمگیری هست و او را درون صدر پدید‌آورندگان فرهنگ ایرانی درون عصر ما قرار مـی‌دهد، ولی باز هم مـی‌توانم با اطمـینان بگویم کـه دانسته‌ها و خوانده‌ها و اندیشیده‌های او، چندین برابر آن چیزی هست که از وی بـه عنوان مـیراث مکتوب باقی مـی‌ماند.

    از این بابت نیز مرگ او، غبن بزرگی هست برای فرهنگ ایرانی و دریغی دیگر کـه چرا بیشتر از این ننوشت و یـا دردناک‌تر اینکه بگویم با کارهای گلی، کـه پیرانـه‌سر- به منظور گذران زندگی روزمره‌اش بر دوش او گذاشتند- نگذاشتند کـه آنچه را دلش مـی‌خواست بنویسد، آخر مگر این مملکت چند «زریـاب» داشت؟

    دکتر شفیعی کدکنی بـه همراه کیکاووس جهانداری ـ عاز مجتبی سالک

    نقل از:«دنیـای سخن»، شماره ۶۴، (اسفند ۱۳۷۳): ۴۵٫

    کامران فانی سخنران بعدی بود کـه از ترجمـه‎‏های دکتر زریـاب خویی سخن گفت:

    « آقای زریـاب وقتی مـی‎خواست به منظور ادامـه درس‎هایش بـه آلمان برود، دو که تا قرارداد با انتشارات فرانکلین بست که تا کمک خرجی باشد به منظور اقامت ایشان درون آلمان. آن دو کتاب هم ترجمـه تاریخ فلسفه و لذات فلسفه از ویل دورانت بود و مـی‎دانید هر دو کتاب از پرفروش‎ترین کتاب‎های فلسفه‎اند. شاید تاریخ فلسفه بـه چاپ سی و سی و پنجم رسیده باشد. لذات فلسفه نیز بـه همـین ترتیب. ویل دورانت قلم بسیـار شیرین و شیوایی داشت، طنز دلپذیری داشت و آقای زریـاب این را درون ترجمـه‎هایش بـه خوبی منعکرده است. زریـاب درون ۱۳۵۴ و یـا ۵۵ بود کـه به آلمان رفت و این کتاب‎ها را درون آنجا ترجمـه کرد و به تهران فرستاد. تاریخ فلسفه ویل دورانت درون کنار سیر حکمت درون اروپا دو کتاب فلسفی هستند کـه بیشترین چاپ را داشتند و به نظر من بیشترین افراد را شیفتۀ فلسفه د.

    ویل دورانت خود متوجه این امر بود کـه فلسفه بـه خصوص به منظور یک فرد آمریکایی از معضلات است. واژه‎های تخصصی و فنی دارد، مسائل دوریـاب و دور از دسترس و نایـافتنی را مطرح مـی‎کند کـه به درد زندگی نمـی‏خورد. ویل دورانت نشان داد کـه فلاسفه همان چیزهایی را مـی‎گویند کـه انسان درون خیـابان حرف مـی‎زنند. همان دغدغه‎ها را دارند، مضافاً بر این کـه باید بیـان جدیدشان را بـه آن منتقل کرد. این کتاب کـه در آمریکا بیش از سی مـیلیون فروش رفته، درون طی شصت هفتاد سال، درون واقع بسیـاری را شیفتۀ فلسفه کرد. دکتر زریـاب هم درست هست که نیـاز مالی داشت ولی همـین حالت را داشت. دکتر زریـاب با این کـه تمام درس‎ها را از حوزه که تا دانشگاه درون ایران خوانده بود اما بـه نظر من فردی خودآموخته بود. فلسفۀ غرب را کـه ایشان درون جایی نخوانده بود ولی تسلط کامل بـه فلسفۀ غرب داشت. و نشان مـی‏دهد کـه این دو کتاب را با یک جور شور و شفیتگی و یک نوع دلبستگی تقریباً ترجمـه کرد. و همـین هست که هنوز هم چه از نظر نثر فارسی و چه از نظر بیـان مطالب مشکل و پیچیده بـه زبان مفهوم مردم این کتاب نقش اساسی داشته است. بسیـاری با کتاب تاریخ فلسفه و لذات فلسفه با نام دکتر زریـاب ، بدون آنکه خیلی‎ها بدانند پشت این نام یک فرد علامـه بحرالعلوم و جامع‎الاطرافی وجود دارد، آشنا شدند. و این مسئله نشان مـی‎دهد کـه این دو ترجمـه واقعاً نقشی را کـه آقای زریـاب مـی‏‎خواست بازی کند، بـه خصوص به منظور تودۀ گسترده‎تری درون اینجا منعشده است.

    کامران فانی ـ عاز جواد آتشباری

    دکتر زریـاب بـه ترجمـه علاقه‎مند است. درون سال ۱۳۲۸، تقی‎زاده کـه فکر مـی‎کنم تازه آن موقع بـه مجلس سنا رفته بودند، تصمـیم گرفتند دایره‏‎العمارف اسلام چاپ هلند را بـه فارسی ترجمـه کنند. ایشان گروه کوچکی داشت کـه دکتر زریـاب هم درون آن گروه بود و این حرف درستی هست که تقی‎زاده دکتر زریـاب را کشف کرد.

    و شاید مـهم‎ترین ترجمـه دکتر زریـاب ترجمـه تاریخ ساسانیـان نولدکه باشد. یعنی تاریخ ایرانیـان و عربها درون زمان ساسانیـان . این کتاب همانطور کـه مـی‎دانید متن طبری هست کـه نولدکه تصحیح و بـه زبان آلمانی ترجمـه کرده و حواشی مفصلی بر این کتاب نوشته است. بدون تردید درون کنار کتاب کریستن سن کتاب ایرانیـان و عربها درون زمان ساسانیـان تنـها دو کتاب مـهمـی هست که راجع بـه ساسانیـان داریم.ی کـه مـی‎خواهد این کتاب را ترجمـه کند حتما عربی بداند، آلمانی خوب بداند و دکتر زریـاب این ویژگی‎ها را داشت. بنابراین کتاب ترجمـه و چاپ شد. ولی درون چه زمانی؟ درست درون اوج انقلاب ، درون ۱۳۵۸٫ و کتاب فراموش شد. این کتاب کـه نزدیک بـه هزار صفحه هست و دکتر زریـاب عمری را درون آن گذاشته بود دیگر حتی پیدا نمـی‏شد. بـه هر حال چاپ دیگری هم شد. و این کتاب هم با وجودی آن همـه زحمتی کـه دکتر زریـاب کشیده بود او را معرفی نکرد.

    ولی از همـه عجیب‎تر سرنوشت دو ترجمـه آخر ایشان هست که ناکام ماند. و من چون درون جریـان این ترجمـه‎ها بودم ، مـی‎توانم از آنـها حرف ب.

    دکتر زریـاب کـه استاد تاریخ بود، بـه حوزۀ تاریخ و فلسفۀ تاریخ‏نگاری علاقه‏مند بود . ایشان یکی از مـهم‎ترین کتاب‎ها درون این زمـینـه را بـه فارسی ترجمـه کرد. این کتاب هم اثری هست از فریدریش ماینکه ، کـه بدون تردید بزرگ‎ترین مورخ و فلیسوف آلمان درون قرن بیستم هست و عنوان کتابش را هم آقای زریـاب گذاشت ظهور تاریخ بنیـادی. کتاب راجع بـه « هیستوریسیسم» هست و مقصودش نقش تاریخ هست در جهان و کشف تاریخ. مـی‎دانید کـه تاریخ از عمده چیزهایی هست که درون اروپا کشف شد، یـا ابداع شد و یـا اختراع شد. تاریخ بـه این معنی اصلاً وجود نداشت. هر واقعه‏ای درون یک زمـینۀ تاریخی رخ مـی‏دهد. هر رویدادی و هر اندیشـه‏ای و هر اعتقادی تاریخ‎مند است، زمان‏مند است، درون بستر تاریخ دیده مـی‏شود. سیر تتبع و تحولش روشن مـی‎شود. و کتاب ماینـه درباره آگاهی تاریخی هست و کتاب مفصلی هست ، حدود ۵۰۰ ـ ۶۰۰ صفحه. دکتر زریـاب این را ترجمـه کرد و قراردادی هم با انتشارات خوارزمـی داشت. و ظاهراً ایشان هم راضی نبود از این قرارداد. نیمـی از کتاب را هم تحویل داده بود و من هنوز هم نمـی‎دانم چه بـه سر این کتاب آمده است.

    دکتر ژاله آموزگار و دکتر داریوش شایگان ـ عاز ژاله ستار

    و اما دومـین کتاب. کتابی هست بسیـار مشـهور بـه نام انحطاط یـا افول غرب اشپلنگر و همـه مـی‎دانید کـه این کتاب ، کتابی بسیـار تأثیرگذار بود. اشپلنگر اعتقاد خاصی داشت. معتقد بود غرب افول و انحطاطش آغاز شده است. این کتاب تقریباً بعد از جنگ جهانی اول نوشته شده بود. اشپلنگر نظرات غریبی دارد ولی بـه هر حال آدم بزرگی هست و درون واقع فیلسوف تاریخ است. این کتاب مفصل هست و درون دو جلد با بیش از هزار صفحه و دکتر زریـاب گفت کـه مایل بود این کتاب توسط نشر فرزان روز منتشر شود و هنگام ترجمۀ آن تصمـیم گرفته بود کـه آن را کمـی خلاصه کند و معتقد بود کـه کتاب جزییـات فراوانی دارد کـه به درد ایرانی‏ها نمـی‏خورد. و وقتی من بـه او گفتم کـه انگلیسی‏ها نیز درون ترجمـه این کتاب همـین کار را د و ایشان خیلی علاقه‎مند شد کـه ترجمـه انگلیسی کتاب را ببیند. ایشان این کتاب را کـه ۳۵۰ صفحه شده بود نگاه کرد و گفت این کتاب خیلی بـه من کمک مـی‏کند، گرچه من خودم بخش‏های مورد نظرم را انتخاب مـی‎کنم چون بخش‏هایی هست کـه من معتقدم بـه درد ترجمـه فارسی مـی‏خورد اما این کتاب بـه من کمک مـی‏کند کـه سریع‏تر انتخاب کنم. و به هر جهت قرار هست این کتاب بـه زودی منتشر شود.»

    در بخشی دیگر از این شب، علی دهباشی بخش‏هایی از متن دکتر باستانی پاریزی را با عنوان « زرناب زرگران» به منظور حاضران خواند:

    به نام او کـه روی دشمن و دوست

    به هر جانب کـه باشد جانبِ اوست

    «تذروی هروی»

    گویـا سقراط حکیم فرموده است: «علم و فضیلت وحدت دارند.» این نکته را ویل‌دورانت درون تاریخ فلسفه خود آورده، و استاد عباس زریـاب خویی – کـه اینک این مجلس بـه احترام و به افتخار او فراهم آمده – آن کتاب را درون کمالِ رسائی ترجمـه فرموده است. (ص ۱۱۲)

    ممکن هست همـه بزرگان حاضر درون مجلس با نظریـه سقراط هم- آهنگ نباشند- یـا لااقل، همـهانی کـه صاحب علم و اهل علم شده‌اند- ممکن هست صاحب فضیلتِ موردنظرِ سقراط نبوده باشند- ولیـانی کـه توفیق و سعادت این را داشته‌اند کـه سالیـانی چند درون سفر و حضر، درون کوه و دشت، درون کلاس و مسجد، درون فیضیـه و گروه تاریخ دانشکده ادبیـات، درون خوی یـا آلمان، با استاد دکتر زریـاب خویی دمساز و همراز و هم‌سفر و هم‌کار و یـا هم‌کلاسی و هم‌شاگردی بوده باشند، بـه این نکته اقرار و اعتراف خواهند کرد کـه دوست بزرگوار ما، استاد زریـاب، از معدودانی هست که علم و فضیلت را درون وجود خویش بـه حد کمال جمع آورده، آب و آتش را بـه هم پیوند داده، قولِ «معلمِ معلمِ اوَل» را به منظور شاگردان خود مصداق و واقعیت بخشیده است.

    حدود سی‌سال پیش، یک جایی من این عبارت را نوشته بودم: «… چنان مـی‌نماید کـه ودیعه خداوندی – العلمُ نورٌ یقذفهُ الله فی قلبِ مَن یشاءِ – مثل بارقه صاعقه هر چند گاه یکبار از آسمان فرود مـی‌آید و در افق خاموش دهکده یـا روستائی درون جان یکی از ابناءِ آن نزول مـی‌‌کند و مـی‌بالد، که تا پس از حیـاتِ آن مرد، از جای دیگر سربه‌در آرد.»

    همـین بخشش و موهبت خدائی هست که درون کوره شـهر خوی‌- درون دلِ فرزندِ یک کاسب و دکاندارِ کم سرمایـه، شوق و شوری پدید مـی‌آورد کـه روزی ده‌شاهی پولِ توجیبی خود را- کـه باید صرف خرید نخود کشمش کند – بـه کرایـه کتاب از کتابفروش خُرده پای محل مـی‌پردازد، و تنـها اشکال آن کتابفروشِ خُرده‌پا آن هست که به منظور اجاره کتاب بـه این مشتریِ خُردسال، کتاب بـه اندازه کافی ندارد. من دیده‌ام و شما هم شنیده‌اید کـه بوده‌اند بسیـاری از بچه‌ها صاحبان کتابخانـه‌های بزرگ -که چشم پدر را دور مـی‌پائیده‌اند و کتبِ چاپی و حتّی خطیِ گرانبهای پدر را، نـهانی برمـی‌داشتند و به دکان‌ها مـی‌برده‌اند و گرو مـی‌داده‌اند و نخود کشمش مـی‌گرفته‌اند- و در این مقایسه هست که قدرتِ کامله خداوندی را به منظور حفظ موهبتِ علم، وودیعه معرفت، مـی‌توان تشخیص داد؛ و اینجا جائی هست که نـه نسَبِ بزرگ بـه کار مـی‌آید و نـه حسَبِ تشخیص، نـه کتابخانـه با کتاب‌های خط مـیر و تذهیب علی‌رضا عباسی کارساز هست و نـه ثروت و مال و ذخیره‌ انساب. درون این مقام هست که صاحبان اثر جدید، سمندروار از مـیان خاکسترهای فقر و گمنامـی سربرمـی‌آرند و ما نیز چنینی را نـه بـه حسبش مـی‌شناسیم و نـه بـه نسبش:

    بلبل بـه گل شناسیم، پروانـه را بـه آتش                درون دودمانِ عاشق نام و نسب نباشد

    دکتر عباس زریـاب خویی بـه همراه دکتر باستانی پاریزی و ایرج افشار

    گاهی اوقات این عقیده بـه ظاهر صحیح، و به عقیده من غیرصحیح بیـان مـی‌شود- و متأسفانـه ظاهر آن نیز فریبنده است- کـه مـی‌گویند: «فلان استاد بی‌جانشین است، یـا اینکه افسوس، فلانی رفت، دیگری جایش را نمـی‌گیرد.»

    فریبنده هست برای اینکه فی‌المثل ما مـی‌بینیم بهار کـه رفت دیگری مثل او نیست، و خدای‌ناکرده بعد از صد‌وبیست سال اگر استاد جلال‌الدین همایی یـا هادی حائری خاموش ماندند- (این حرف را درون زمان حیـات آنـها و سی سال پیش نوشته‌ام- و متأسفانم کـه دعای صدوبیست‌ ساله جز یک دعای تشریفاتی نیست و هر دوی اینـها خاموش‌مانده تن بـه خاک سپرده‌اند)، آری، گفته مـی‌شود کـه با خاموش ماندن آنان، دیگری مثنوی و مولانا را چون ایشان نتواند شناخت…

    حقیقت این هست که نقیض این مثال درون خود مثال نـهفته است، چه همان عاملی هست که باعث شد که تا خود مولانا- بعد از قرن‌ها تکامل فرهنگی و ادبی پای بـه عرصه وجود نـهد، همان عامل باعث شد که تا ده‌ها و صدها شارح مولانا نیز درون شرق و غرب- از سبزوار گرفته که تا سرایـه وو… پدید آیند و فتیله چراغ عرفان مولانا را همچنان بالا بکشند و بر آن روغن بیفزایید، و مـهم آنکه هنوز مولاناهای دیگر نیز درون راه هستند، قانون تکامل مـی‌گوید کـه آنـها هم روزی خواهند آمد. البته این حکم بـه جای خود باقی هست که «هری جای خود را دارد و هیچ‌جای دیگری را نخواهد گرفت»[۱] علاوه بر آن همان‌طور کـه گفتیم، علم، خود فیض خداوندی است، و بابِ فیض هرگز مسدود نمـی‌مانَد، و هر روز این شعله از جائی سربرمـی‌کشد.

    –    درون ار بندی ز روزن سردرآرد…

    حالا شروع کار یک روز ممکن هست در افشنـه بخارا باشد، یک روز درون تاکستان‌های کهک، یـا خاکستان نراق، یـا بطاحِ عراق، یـا دشت سبزوار، یـا محمدیّه نائین، و یـا زواره اردستان و یـا درون اثغرِ خوی…

    از رودک سمرقند که تا سمـیرم قشقائی، همـه‌جا تجلی‌گاه نور معرفت مـی‌تواند باشد کـه یقذِفهُ‌اللهُ فی‌قلبِ مَن یشاءِ. جانشینِ استادان بی‌جانشین هم‌اکنون درون کنار شما نشسته‌اند:

    ای بسی اصحاب کهف اندر جهان                           پهلوی تو، پیش تو هست این مان

    یـار با او، غار با او درون سرود                مُهر بر چشم هست و بر گوشت چه سود؟[۲]

    شاید مورثِ تعجب باشد درون این مجمعی کـه بسیـاری از فضلای پای تخت حضور دارند- و اغلبی نیز بـه دکتر زریـاب احترام مـی‌گذارند- چه شده کـه از این بنده ناتوان خواسته شده کـه در مورد ایشان چند کلمـه‌ای بـه عنوان سپاسگزاری عرض کنم.

    به تصور خودم، یک عامل مـهم باعث این عنایت شده و آن این هست که دوستان بزرگوار خبر دارند و مـی‌دانند کـه مخلص سی‌چهل سالی هست که درون خدمت استاد بزرگوار آشنائی و دوستی دارند، و از این مدت طولانی حدود بیست سال آن را بـه صورت تلمذ- بـه معنای واقعی- درون گروه تاریخ دانشکده ادبیـات دانشگاه تهران، درون خدمت ایشان بوده‌ام، علاوه بر اینـها چون محقّق هست که یکی از استادانِ مسلم و مؤثرِ دکتر زریـاب، درون بلده طیبّه قم، «مرحوم آقا شیخ محمدعلی کرمانی بوده، و زریـاب اصول را نزد این مرد خوانده بوده است…» (یکی قطره باران، ص۴)، بنابراین، این کـه استاد ما این‌قدر بـه اصول پای‌بند است- درون واقع چیزهایی هست که از یک کرمانی آموخته، و چون بنده سوگندان خورده‌ام کـه در محفلی و سمـیناری شرکت نکنم مگر آنکه درون آن‌جا، بـه تقریبی و تحقیقی سخن از کرمان بـه مـیان آورم، اینجا هم بهانـه بـه دست آمد.

    زریـاب بـه همراه باستانی پاریزی و محمدعلی جمالزاده ـ ژنو ۱۳۵۵

    در اینجا هم عقیده دارم کـه زریـاب اگر روش تحقیق و منطق علمـی و شناخت علوم و فلسفه اسفاررا از دیگران آموخته ادعای من این هست که فضائل ملکوتی و روح عارفانـه و گذشت‌های انسان‌دوستانـه او نتیجه تعلیمات همان معلمِ عارِفِ کرمانی- آقا شیخ محمدعلی است، کـه بی‌هیچ ادعائی- درون حوزه علمـیه، قم، از مشتی آب و گل، زرّنابِ معرفت استخراج نموده و از بوته و محک آزمایش او را خالص برآورده، و بنا بر این کرمانیـان درون تکوین شخصیتِ علمـیِ زریـاب حقِ آب و گل دارند کـه مولانا فرمود:

    زرّگان هست آب و گل، ما زرگریم                   گه گهش خلخال و گه حاتم بُریم

    گه حمایل‌های شمشیرش کنیم                       گاه بندِ گردنِ شیرش کنیم…

    اما اینکه خود نیز قبول انجام این تکلیف را کرده‌ام علاوه بر اینکه مقدمات انجام سوگندان، فراهم است، دلیل دیگر هم دارد: استاد زریـاب خویی کـه مترجم کتاب تاریخ ساسانیـان معروف نولدکه هستند- و این کتاب تحت‌عنوان «ایرانیـان و عرب‌ها» منتشر شده است، درون متن این کتاب از قوم پاریز و پاریزیـان کـه اجداد این بنده ناتوان هستند، یـادی کرده‌اند و وظیفه شکرگذاری حکم مـی‌کند کـه در این مجلس، یک باستانی پاریزی کـه همچون خاکستر از بقایـای آن قوم آتشین مزاجِ عهدِ انوشیروانی باقی مانده است، از استاد سپاسگزاری کند، و این درون راستای آن سوگندِ مخلص نیز هست و در این مقام نیز دیگر نورعلی‌ نور است، کـه کرمان کـه هیچ، حرف از پاریز هزار و پانصد سال پیش است:

    –    چونکه صد آمد نود هم پیش ماست…

    البته بنده دیگر اشاره نمـی‌کنم کـه آن یـاد و تذکار درون آن کتاب بر چه مبنی و چه توصیفی است. از شما چه پنـهان، از قول طبری یـاد شده «پاریز، نامِ قومِ راهزنِ سرکشی درون کرمان کـه در زمان… الخ» عرض کردم استاد مترجم امـین این جمله‌اند و بعد هم- مخلصکه کتاب پیغمبر دزدان چاپ کرده- طبعاً از این عنوان کـه به اجداد هزاروپانصد سال پیش او داده شده نباید دلخوری داشته باشد، و به هر حال، صِرف، این کـه این یـاد بـه عصر ساسانی بازمـی‌گردد، و اصلا یـادِ یک قوم کوچک فراموش شده هست خود فی‌نفسه گرانبهاست…

    در بنده آن نـه‌ایم کـه دشنام یـا دعاست                یـادش بخیر، هر کـه زما یـاد مـی‌کند

    ***

    در طول تاریخ دانشگاه، استادان معدودی هستند کـه بر دو زبان و بیشتر مسلط‌اند- یـا لااقل مـی‌توانند آنچه مـی‌دانند بـه زبان دیگری بیـان کنند و البته حرف آنـها درون حدی از مدارج علمـی و تحقیقی هست کـه یک شنونده استاد خارجی بنشیند و آن حرف را گوش کند، بعضی افراد این جمع کـه من حدود بیست سال پیش نام‌ام عبارت بوده‌اند از: دکتر زرین‌کوب، ایرج افشار، ماهیـار نوابی، دکتر یوسفی، دکتر نصر، براهنی، دکتر محقق، دکتر بهبهانی، دکتر جعفر شـهیدی، احمد تفضلی، دکتر مـیلانیـان، دکتر باطنی، دکتر روح‌الامـینی، و همـین دکتر زریـاب خویی- کـه به این خوبی درون این مجلس از ایشان تقدیر مـی‌شود.

    من درون آن کتاب خود (نون‌جو، ص۵۶۹)، این استادان را استادان «دونَبش» خوانده‌ام- نـه آنکه خدای‌نکرده تعبیر توهین‌آمـیز باشد و تصور شود کـه آنان هم مثل بیشتر کاسب‌های دریـانی، دکان دونبش باز کرده و «فضلفروشی» کنند و از این منبر بـه آن منبر بزنند، بلکه از این جهت این عنوان داده شده کـه آنان مـی‌توانند کـه آن چه را مـی‌دانند بـه زبان دیگری درون دانشگاه غیرایرانی تدریس کنند،  و همـه آنـها کـه نام بردم- و امروز ده‌ها نام دیگر بر آنان مـی‌توانم بیفزایم- و از جهت این کـه مداهنـه نشود خودداری مـی‌کنم-انی هستند کـه سالیـانی چند درون دانشگاه‌های خارجی بـه تدریس پرداخته‌اند- وگرنـه استادانی کـه اثار آنـها درون کشورهای خارج معروف و مورد اعتناست بسیـار هستند،  منتهی فرصت و حوصله رفتن بـه دانشگاه خارجی را نداشته‌اند. هیچ فراموش نمـی‌کنم، چند سال پیش کـه کنگره‌ای از مستشرقان درون تهران تشکیل شده بود یک روز ما را بودند بـه دیدن سد کرج، درون کنار دریـاچه، من و ایرج افشار و دکتر زریـاب و چند تن دیگر ایستاده بودیم، درون همـین وقت یک پروفسور آلمانی سررسید کـه قبلا استاد زریـاب بوده است، شروع کرد با زریـاب بـه آلمانی حرف زدن، و دو که تا فرانسوی هم رسیدند، زریـاب با آنـها بـه فرانسه بـه صحبت پرداخت، دو که تا ژاپنی هم آمدند- زریـاب متکلم‌وجده بود- و البته نـه بـه ژاپنی، بل بـه انگلیسی توانست حرفِ خود را بـه آنـها بفهماند. حسینعلی محفوظ استاب عرب سررسید: اَهلاً و سَهلاً، عربی فُصحای زریـاب گره‌گشای کارش شد.

    از شما چه پنـهان من، ضمن حسرت، کمـی حسد هم بردم کـه گنگ بودم. درون همـین وقت چهارپنج که تا از دانشمندان شوروی سررسیدند. من خوشحال شدم و بلندبلند گفتم: «-دکتر زریـاب، دیگر زنگِ تو کرد شد! زیرا مطمئنم کـه زبان روسی‌ نمـی‌دانی و اینجا دیگر حتما از مترجم کمک گرفت. اما خیلی زود آب سرد بر آتش حرارت و جوش من ریخته شد، زیرا: خوش گلدی و صفا گتیردی زریـاب، چنان فضلای اهل آذربایجان شوروی را بـه خود گرفت- کـه سایرین فراموش شدند- و شما مـی‌دانید کـه وقتی درون محفلی دوتا تُرک بـه هم برسند و ترکی بـه مـیان آید دیگر فرصت به منظور هیچ زبانی داده نمـی‌شود. من آن روز زریـاب را استادِ «پنج مَرده» دانشگاه خواندم کـه به پنج زبان، بـه قول نظامـی:

    برون از مـیانجی و از ترجمـه                بدانست یک یک زبان همـه

    البته همـه استادان محترم مـی‌دانند کـه تنـها صحبت بـه پنج زبان کافی نیست. مـهم این هست که آدم مطلبی داشته باشد درخورِ شنونده و به مقدار شنونده، و بتواند آن را بـه پنج زبان بـه زبان آورد- به منظور آنـها کـه گوش مستعد شنیدن آن مطلب را داشته باشند، و زریـاب این خاصه را دارد کـه همـیشـه مطلبی به منظور گفتن دارد- درون هر مقوله‌ای کـه باشد- چه از ادب و چه از فلسفه، چه از تاریخ و چه از جغرافیـا، چه شوخی و چه جدّی، خیلی ساده هست که یکبار نصف دیوان قاآنی را به منظور شما از حفظ بخواند، و نصف غزلیـات حافظ را شرح بنویسد، و ثلث دیوان ترکی فضولی بغدادی را برایتان بازگو کند، و این از معجزاتِ ذهنِ وَقّاد زریـاب است.

    کنگره بیـهقی

    در مورد این‌گونـه زباندانی، من، درون جمع کنگره‌هایی کـه شرکت کرده‌ام، سه چهار نفری را درون حدّ زریـاب دیده‌‌ام، یکی پروفسور اشپولر- استاد آلمانی معروف- کـه در مجمع همدان، بـه ترکی، از عدم حضور استادِ تُرک عدنان ارزی خبر داد، و به تفصیل عذرخواست، و سپس بـه انگلیسی بـه معرفی سخنرانی جلسه پرداخت، و توضیح استاد فرانسوی را بـه فرانسه پاسخ گفت، و زبان خودش هم کـه آلمانی بود- و عربی و فارسی و سریـانی را هم گویـا درون آلمان درس مـی‌دهد، و از همـه جالب‌تر گویـا زبان رومانیـانی را هم خوب مـی‌داند، زیرا دایـه‌ او درون کودکی، یک زن رومانیـائی بوده است. استاد دیگری بـه همـین روال با او چند بار برخورد کرده‌ام، استاد زکی‌ ولیدی طوغان بود- مردی از دیـار جمـهوری‌های شوروی کـه سرگردان آفاق و بلاد ترکیـه و ایران و آلمان و انگلستان شده بود. او وقتی درون کنگره‌‌ها مشغول صحبت مـی‌شد، چون بـه یک متن انگلیسی مـی‌رسید، بقیـه سخن را بـه انگلیسی مـی‌گفت و اگر بـه ترکی برمـی‌خورد، کلامش تبدیل بـه ترکی مـی‌شد، و همـین‌طور فرانسه و روسی و فارسی و امثال آن- و من بـه تحقیق ندانستم کـه به چند زبان مسلط بوده است. یک نمونـه کوچک بـه معنی کوتاه قد آن هم درون همـین مجلس برایتان نشان دهم، و آن همـین دکتر احمد تفضلی استاد حیّ حاضر هست که کتاب جشن‌نامـه یـا یـادواره تقدیم بـه استاد را بـه عنوان «یک قطره باران» چاپ کرده، و اصلاً آتشِ این مجلس از گورِ همو برمـی‌خیزد، آری با این دکتر تفضلی درون اروپا درون ترن هم سفر بودیم و ترن از پنج کشور گذشت که تا به دانمارک رسید، و دکتر تفضلی درون هر کشور بـه زبان مردم همان کشور با مأمورین گمرک و پاسپورت بینان سخن گفت، و البته ترن از ایران کـه نمـی‌گذشت، اما اگر از دیـار ارواح وفره وهران و امشاسپندان هم مـی‌گذشت، مـی‌توانست با «اشم وشم وهیشتا» هویّتِ خود را بـه زبان پهلوی اشکانی و ساسانی نیز بـه آنان بشناساند.

    دکتر جواد مجابی ـ عاز مجتبی سالک

    دکتر زریـاب این شعر لوکرتیوس(Lucretius)‌ شاعر معروف رومـی قرن اول قبل از مـیلاد (دو هزار سال پیش را) بـه این لطافت- درون تاریخ فلسفه ویل‌دورانت، بـه شعر فارسی درون کمال امانت ترجمـه کرده، شعری کـه پروفسور «شوت‌ول» نیز آن را یکی از شگفت‌آورترین بخش‌های ادبیـات قدیم مـی‌داند.(ترجمـه تاریخ فلسفه ص ۱۳۲). و من مخصوص ابیـات دکتر زریـاب را آورده‌ام «تا بدانی کـه به چندین نفر هنر آراسته‌ام» – درون حالی کـه او هیچوقت ادعای شعرگوئی نکرده است.

    دکتر زریـاب از معدود مصادیق واقعیت‌«وحدتِ علم و فضیلت» هست که درون مقدمـه کلام بدان اشاره کردیم، او درون کمال خضوع و بی‌ادعائی بسیـار کمتر از آن چه هست خود را درون جامعه نموده- حتی کمتر از آن چه سعدی سفارش فرموده هست که:

    به اندازه بود حتما نمود             خجالت نبُرد آن‌که ننمود و بود

    زراندودگان را بـه آتش برند       پدید آید آن گه کـه مس یـا زرند

    و زریـاب مصداق نام خود و همان زریـاب هست که درون کوره آزمایش تحقیق، روسفید بیرون آمده، اوکه خود یک دائره‌المعارفِ پنج‌زبانـه هست فضیلتش بـه این زباندانیـها نیست، آنان کـه خلق‌وخوی فضیلتِِ دوست- نوازی را درون او دیده‌اند و مطلقاً ازضنّت و بُخل- کـه گاهی اوقات عارضه‌ علوم ظاهری است- درون او اثری و خبری نمـی‌بینند، اقرار خواهند کرد کـه آن زباندانیـها و شناخت‌ها و معرفت‌پژوهی‌ها، درون برابر سکوت این دریـای خُلق و دریـادلیِ او هیچ است.

    لب فرو بستم، سخنرانی هست این                             گوش بگشادم زباندانی هست این

    به این دلیل هست که مـیزان محبوبیت او درون مـیان اهل کمال قابل اندازه‌گیری نیست، و این نیز یکی دیگر از مواهب الهی هست که همـیشـه و نصیب همـه نمـی‌شود، و مؤیّدِ حرف نخست‌ِ کلام ما مـی‌شود کـه به قول سقرا «علم و فضیلت وحدت دارند» و درین مـیان حتما به مضمون شعر رشیدای کاشی ایمان آورد کـه گوید:

    کی فضل و هنر ساخته محبوبی را            حتما که خدا خلق کند خوب،ی را

    پنجشنبه هفتم آذرماه ۱۳۷۰

    [۱]. معروف هست که یک روز مرحوم علی‌اصغر حکمت مشغول تدریس درون کلاس بود- مرحوم بهار کـه پنجره کلاس مـی‌گذشت-(کلاس‌ها درون عمارت دانشکده پشت بهارستان- و در باغ نگارستان کـه یک طبقه بود- تشکیل مـی‌شد و هنوز هم بـه همان صورت باقی است) مرحوم بهار بـه آقای حکمت پنجره ادای احترام کرد و احوالپرسی برگزار شد و عبور کرد و  رفت. مرحوم حکمت بـه شاگردان خود- کـه اینک استادان سالخورده هستند و برخی از رؤسای قدیم آموزش و پرورش بودند- با لحن ملایمـی گفت: «یک حرف حتما به شما بگویم، شما قدر این استادان را بدانید، اینـها را مثل دانـه جواهر از اطراف جمع کرده‌‌ایم و اینجا آورده‌ایم. یک روز خواهد آمد کـه آیندگان، بـه شما غبطه خواهند خورد کـه شما اینگونـه استادانی داشته‌اید». صدق‌الله کـه عجب حرفی بـه زبان حکمت آمده است!(روایت از دکتر سلیمِ نیساری کـه در همان کلاس حاضر بوده است.)

    [۲]. شعر از مولانا. خانم آذر آهنچی از استادان گروه تاریخ دانشکده ادبیـات مـی‌گفت: درون ایـامـی کـه دانشجو بودم یک روز بـه مرحوم حبیب یغمائی مدیر مجله یغما تلفن کردم و گفتم: آقا، سطح مقالات شما دارد پائین مـی‌آید. مرحوم یغمائی درون کمال سادگی گفت: خانم، آن آدم‌هائی کـه آن مقالات را مـی‌نوشتند دیگر نیستند!

    و سپس نوبت بـه دکتر صادق سجادی رسید که تا از زریـاب و دایره‎المعارف بزرگ اسلامـی حکایت کند:

    « درون سال ۱۳۶۳ش جزوه ای از سوی کاظم بجنوردی زیر عنوان طرح دایره المعارف بزرگ اسلامـی منتشر شد کـه به منزله اعلامـیه فعالیت این دایره المعارف بود. دایره المعارف بزرگ اسلامـی درون اسفند ۱۳۶۲ش بـه همت کاظم بجنوردی پایـه گذاری شده بود و او درون این طرح، ضمن نگاهی بـه پیشینـه دایره المعارف نویسی، درون باره ضرورت تدوین یک دانشنامـه اسلامـی، کـه توسط مسلمانان و با دیدگاهی اسلامـی نوشته شود، سخن رانده بود. گرچه برخی از محققان و استادان با بعضی از دیدگاههای این طرح موافق نبودند، اما غالباً، و مخصوصاًانی کـه با دانشنامـه مصاحب و دایره المعارف اسلام چاپ اروپا و نقایص آن، و کوششـهای احسان یـارشاطر به منظور ترجمـه و تکمـیل آن دانشنامـه و افزودن مدخلهای مـهم درون باره ایران بـه آن، آشنایی کافی داشتند، این نظر را کهً ایرانیـان خود دانشنامـه ای مستقل پدید آورند، مـی پسندیدند.

    دکتر صادق سجادی ـ عاز ژاله ستار

    این طرح اولیـه بـه زودی تغییرات اساسی کرد و با قواعد تحقیقات بیطرفانـه علمـی و استفاده از همـه منابع معتبر قدیم و جدید اعم از شرقی و غربی همساز شد. از سال ۱۳۶۵ بـه تدریج تعدادی از برجسته ترین استادان و محققان رشته های مختلف، همچون زریـاب خوئی، احمد تفضلی،فتح الله مجتبایی، یحیی ذکاء، جعفر شعار، آذرتاش آذرنوش، شرف الدین خراسانی، محمد حسن سمسار، محمد مجتهد شبستری و عنایت الله رضا بـه دایره المعارف پیوستند و به تدریج بر تعداد آنـها مـی افزود. از اینرو بنیـانگذار مرکز بـه ایجاد گروه های پژوهشی بر حسب موضوع همت گماشت. نخست بخش تاریخ تشکیل شد و آنگاه بخشـهای دیگر بـه تدریج پدید آمدند و نـه گروه پژوهشی معارف اسلامـی، فلسفه و کلام، ادیـان و مذاهب و عرفان، ادبیـات، ادبیـات عرب، تاریخ، جغرافیـا، هنر، علوم، و شورای عالی علمـی، مرکب از مدیران گروه های پژوهشی، بنیـان نـهاده شد کـه بعدها گسترش یـافت و دانشمندانی با عنوان مشاور عالی نیز بدان راه یـافتند.

    پس از ایجاد بخش تاریخ بـه مدیریت شادروان استاد عباس زریـاب خویی من و دوست فاضل ارجمند، سید علی آل داوود، کـه یک سالی بعد از من بـه همکاری با دایره المعارف دعوت شده بود،  بـه خواست استاد بـه آن بخش پیوستیم. روزهای سه شنبه کـه استاد بـه دفتر مـی آمدند، از خوش ترین روزهای ما بود. افزون بر آنکه محضر پرفایده زریـاب استفاده ها مـی بردیم، بـه عنوان دستیـار، پرسشـهایی را کـه در باره حوادث تاریخی و منابع و مندرجات مقالات طی یک هفته نوشته بودیم، مطرح مـی کردیم و پاسخهای محققانـه و عالمانـه ایشان را مـی نوشتیم و معمولاً با نویسندگان درون مـیان مـی گذاشتیم و در مقالات إعمال مـی کردیم. وجود زریـاب سبب شد کـه بسیـاری از جوانان فاضل خواهان همکاری با بخش تاریخ شوند. از آن مـیان شادروان کاظم برگ نیسی را بعد از جلب موافقت سر ویراستاردایره المعارف، شخصا بـه آنجا دعوت کردم و در بخش تاریخ بـه تحقیق و تألیف مشغول شد. آنگاه فضلا و محققانی چون علی بهرامـیان و سپس ابوالفضل خطیبی هم بـه پیشنـهاد من بـه بخش تاریخ پیوستند و به این ترتیب قوی ترین گروه پژوهشی دایره المعارف بزرگ اسلامـی، زیر نظر استاد زریـاب با حمایت و تأیید بنیـانگذار آن، پدید آمد.

    شب زریـاب خویی ـ عاز جواد آتشباری

    روزهای سه شنبه بـه سبب حضور زریـاب، استادان و محققان دیگر، چون احمد تفضلی و ایرج افشار، استاد کیکاووس جهانداری، شرف الدین خراسانی، عنایت الله رضا، وانی دیگر از محققان و دانشمندان همکار ما درون مرکز یـا بیرون از آن، بـه شوق دیدار زریـاب بـه دفتر ما مـی آمدند و بحث های ادبی و علمـی آمـیخته بـه ظرایف و نکته های شیرین و پر مغز درون مـی گرفت. به منظور من و دیگر اعضاء بخش تاریخ، تسلط زریـاب بر تاریخ اسلام و ایران پیش و پس از اسلام، ادب و لغت فارسی و عربی، فلسفه، کلام، فقه و اصول، تفسیر قران و سیره نبوی  کـه به همـه پرسشـهای مربوط بـه آن فنون و علوم پاسخ های دقیق و عالمانـه مـی داد، سخت مایـه شگفتی بود. مخصوصاً این خصیصه زریـاب کـه طالب علمانِ جوان و نوخاسته را بـه شیوه خود و با ظرافت و دانایی تمام تشویق مـی کرد و به راه تحقیق مـی انداخت، لااقل به منظور من، تنـها یک بدیل داشت و آن شادروان استاد احمد تفضلی بود کـه بی گمان تحت تأثیر زریـاب خود را موظف بـه تربیت و تعلیم و تشویق جوانان مـی دانست. یکی از شیوه های او آن بود کـه وقتی دفتر بخش تاریخ از اغیـار خالی مـی شد، گاه پرسشـهایی درون باره جزئیـات تاریخ اسلام و ایران و متون تاریخ و ادب مطرح مـی کرد، چنان کـه گویی واقعا درون حل مشکل از ما کمک مـی خواهد. مکرر اتفاق افتاد کـه بعضی از آن پرسشـها، چنان ما را بـه تکاپو مـی انداخت کـه چندین روز را صرف یـافتن پاسخهایی دقیق و روشن مـی کردیم و از این راه بیش از پیش با منابع و روشـهای تحقیق آشنا مـی شدیم. با این همـه استادی بـه غایت فروتن بود و نتایج تحقیقات عمـیق و عالمانـه خود را فقط بـه عنوان پیشنـهاد یـا یکی از نتایج متصَوَّر مطرح مـی کرد؛ درون حالی کـه بارها ثابت شده بود کـه توضیحی بیشتر و بهتر از آنچه زریـاب مـی گفت، نا ممکن بود. این معنی از آثار او، مخصوصاً از شرح ابیـات مشکله حافظ، یعنی کتاب گرانبهای آئینـه جام او بـه خوبی پیداست. بـه همـین سبب هم فصل الخطاب مذاکرات شورای عالی علمـی مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامـی، همواره سخن و نظر زریـاب بود و به همـین سبب او را دایره المعارف زنده مـی خواندند.

    قوه حافظه کم نظیر استاد زریـاب هم از دیگر امتیـازات برجسته ایشان بود. حافظه ای کـه غالب دوستان و همکاران و شاگردان ایشان آنرا مـی شناختند و جلوه های آنرا مکرر دیده بودند. شادروان استاد زریـاب درون مذاکرات خصوصی بخش تاریخ، وقتی درون باره موضوعی صحبت مـی کرد، مأخذ یـا مآخذ آنرا غالباً همانجا، گاه با ذکر جلد و صفحه بـه دست مـی داد. قسمتی مـهم از هریک از مقالاتی را کـه برای دایره المعارف مـی نوشت، اعم از متن یـا ارجاعات، هم صرفاً متکی بر حافظه ایشان بود. اینرا از آن جهت مـی دانم و مـی گویم کـه استاد، این بنده را موظف کرده بود کـه مقالات ایشان را بخوانم و ارجاعات را تطبیق دهم یـا تکمـیل کنم. من هم با کمال مـیل و به قصد تلمذ، اجرای آن دستور را بر عهده شناختم و از آن کار لذت بسیـار مـی بردم؛ اما همواره بر حیرتم مـی افزود کـه مـی دیدم استاد مثلاً فلان واقعه را بـه آثار مورخانی چون یعقوبی و طبری و ابن اثیر و ذهبی و ابن فوطی و دیگران، با ذکر جلد از چاپی معین ارجاع داده است، و من با اندکی تفحص آنرا بـه همان صورت درون آن منابع مـی یـافتم و شماره صفحات را بـه ارجاعات مـی افزودم.البته درون مواضع بسیـار خود ایشان حتی صفحات مورد نظر را هم ذکر کرده بود و اگر ضمن تطبیق معلوم مـی شد، محتاج تغییر  است، هرگز از سه چهار صفحه پیش و پس بیشتر نمـی شد. احاطه او بـه منابع تاریخ و ادب شگفت انگیز بود. مبالغه نیست اگر بگویم استاد، بیشتر مطالب آثاری بزرگ و معتبر چون تاریخ طبری و تاریخ یعقوبی و انساب الاشراف، و از آثار متأخر تر، کتب چون جامع التواریخ را، چه بسا بـه عین عبارت درون حافظه داشت و من بارها عباراتی را کـه او از این مورخان نقل کرده بود، حرف بـه حرف، با اندک تفاوتی درون همان منابع مـی یـافتم. درون باره وسعت دانش مرحوم استاد و در عین حال فروتنی علمـی ایشان، من و دوستانم درون بخش تاریخ، حکایتها بـه خاطر داریم. یک وقت صحبت از نظامـی و قوالب و مضامـین شعر او بود. استاد فرمود کـه در این باره اطلاعی ندارد، با این همـه وقتی بحث بالا گرفت، بـه مناسبتی، قصیده ای بلند از دشوار ترین اشعار نظامـی خواند و آنرا توضیح داد.

    سید مصطفی محقق داماد، محمد علی موحد، کامران فانی ـ عاز مجتبی سالک

    دکتر زریـاب نـه تنـها درون احاطه علمـی و تحقیقی درون زمـینـه های یـاد شده بـه روزگار خود یگانـه بود، محضر شیرین او نیز ، مخصوصاً درون جلسات خصوصی بخش تاریخ، مانند نداشت. گاه بـه مناسبت جد را با هزل و تحقیق را با نکته پردازیـهای بس ظریف درون هم مـی آمـیخت، چندان کـه ۵-۶ ساعت حضور او درون بخش تاریخ،گویی دقایقی بیش نبوده است.

    به هرحال تدوین جلد اول دایره المعارف بزرگ اسلامـی همچون راهی سنگلاخ و کوهستانی و تنگ و باریک بود کـه عبور از آن بس دشوار مـی نمود؛ اما با پایداری و کوشش بنیـانگذار آن و همکاری محققان و استادان بلند پایـه چون زریـاب، سرانجام درون سال ۱۳۶۷ش بیرون آمد و با استقبال اهل علم و تحقیق، و طالبان اطلاع از فرهنگ و تمدن اسلام و ایران روبرو شد؛ و در کنار تشویق های بی شمار، البته چند نقد مختصر هم نوشته شد و معلوم گردید جامعه فرهنگی ایران محتاج چنین اثری بوده و هست. جالب آنکه همـین جلد اول، مخصوصاً بـه سبب اشتمال بر مدخلهایی کـه دایره المعارف اسلام چاپ اروپا فاقد آنـهاست، و نیز شیوه علمـی تصنیف و تألیف و کتاب شناسی ممتع مقالات، لااقل دو بار درون نشریـات مربوط بـه تحقیقات اسلامـی اروپا، مورد بررسی و معرفی قرار گرفت و نظر اسلام شناسان و ایران شناسان را از همان آغاز کار سخت بـه خود جلب کرد.

    من درون اوایل سال ۱۳۶۸ش، چند ماه بعد از انتشار جلد اول دایره المعارف، بـه آن سبب کـه به تاریخ پزشکی عصر اسلامـی علاقمند بودم و مقالاتی درون آن ابواب مـی نوشتم و هنوز هم مـی نویسم، با حفظ سمت دستیـاری استاد زریـاب خویی درون بخش تاریخ، بـه مدیریت بخش علوم، یعنی تاریخ علوم درون عصر اسلامـی، منصوب شدم و از آن بعد تا اوایل سال ۱۳۷۰ش آن بخش را اداره کردم. این زمان استاد دکتر زریـاب طی مذاکراتی خصوصی فرمودند کـه به سبب خستگی جسمـی و روحی، مـی خواهند مدیریت بخش تاریخ را  بـه این بنده واگذار فرمایند و بیشتر بـه تحقیق و نگارش مقاله، و تصحیح و تحریر و ترجمـه چند کتاب مـهم بپردازند و درین باره با آقای بجنوردی هم صحبت کرده اند. من البته نپذیرفتم و عرض کردم تحت مدیریت عالیـه ایشان، کلیـه امور بخش را اداره خواهم کرد. اما چون مصرانـه تأکید فرمودند و سپس تکلیف د کـه باید رسماً مدیریت بخش را بر عهده گیرم، ناچار پذیرفتم. با این همـه کمتر کاری را بدون نظر استاد انجام مـی دادم. چه نظر ایشان به منظور همـه اعضاء بخش و همـهانی کـه با توانایی های فکری و احاطه علمـی استاد آشنا بودند، حجت قاطع بود.

    استاد درون باره کارهای علمـی و تحقیقی اشخاص اظهار نظر نقادانـه نمـی کرد و من درون آن سالها کـه ملازم ایشان بودم، فقط دوبار دیدم کـه در باره آثار و مقالات یکی دو تن ، آن هم بـه ایـهام و کنایـه و با ظرافت تمام، اظهاری فرمایند. ولی مـی توانم دعوی کنم کـه به سبب آشنایی با زبان و بیـان زریـاب، وقتی درون باره اثر یـا آثار نویسنده ای معاصر، بـه عنوان یکی از مستندات احتمالی مقالات دایره المعارف سخن مـی گفتیم، بیدرنگ کنـه نظر او را درون آن باره درون مـی یـافتم. درون واقع ادب ذاتی و حیـا و خوی مسالمت جوی و تساهل و آرامشی کـه ذاتی زریـاب بود، او را نـه تنـها از اظهار نظر صریح یـا نقد آشکار آثار نویسندگان باز مـی داشت، بلکه، همانطور کـه خود تصریح مـی کرد، «نـه» نمـی توانست گفت و به همـین سبب چه بسا کارهایی از او مـی‏خواستند کـه گرچه مطابق مـیلش نبود، اما انجام مـی داد و زین سبب گاه گرفتار دشواریـها مـی‎شد.

    سرانجام حتما گفت دانشگاه تهران، کـه روزگاری مَدرس برجسته ترین دانشمندان و استادان تاریخ و ادب و فرهنگ ایران بود، متأسفانـه خود و دسته ای از دانش پژوهان این سرزمـین را از خدمات علمـی بی مانند دسته ای از استادان نامدار، مانند زریـاب خویی، محروم گردانید و خسارتی جبران ناپذیر بـه بنیـه علمـی و تحقیقی درون زمـینـه های علوم انسانی وارد کرد. خدای بزرگ، زریـاب و استادانی را کـه با دل شکستگی خانـه نشین شدند، و اگر نبودند معدود مراکزی کـه قدر و قیمت آنان شناختند و از نور وجودشان بهره مند شدند،جامعه فرهنگی ایران بیش از پیش محروم مـی ماند.غریق رحمت خود فرماید. »

    و دکتر مـیلاد عظیمـی سخنران بعدی بود کـه از راز ماندگاری زریـاب سخن راند:

    وقتی آقای دهباشی گفت کـه نام تو را هم جزوانی قرار دادم کـه قرار هست در شب زریـاب، چند کلمـه‎ای حرف بزنند تعجب کردم! بـه آقای دهباشی گفتم چرا من؟ من کـه نـه زریـاب را دیدم و  محضرش را درک کردم و نـه دوست و شاگرد او بودم. من فقط آثار زریـاب را خوانده‎ام و از رهگذر آثارش شیفتۀ او شده‎ام. آقای دهباشی گفت: درست بـه همـین دلیل از تو مـی‎خواهم کـه چند دقیقه‎ای بـه عنوان جوانی کـه ارادتش بـه زریـاب « غایبانـه» بوده و  آثار زریـاب را بـه دقت خوانده و مـیراث فرهنگی زریـاب بـه زندگی او جهت و جلوه و جلا بخشیده، از زریـاب و مـیراث او و آنچه از او آموختی بگویی. دربارۀ اهمـیت کار و کارنامۀ زریـاب و مکارم اخلاقی او بزرگان آنچه بایسته و شایسته هست گفته و خواهند گفت.

    بنابراین من صرفاً از این منظر بـه یکی دو نکته اشاره مـی‏کنم.

    دربارۀ گستردگی و تنوع و ساحاتِ دانش و پژوهش‎های استاد زریـاب بسیـار گفته‎اند؛ اینکه زریـاب مورخ بود؛ ادیب بود؛ مترجم بود؛ حافظ‎شناس بود؛ شاهنامـه‎شناس بود؛ حکمت‎دان بود؛ محققِ علم کلام و آراء ملل و نحل بود؛ مصحّح متونِ کهن بود؛ نسخه‎شناس و کتاب‎شناس بود و در یک کلام بـه معنای واقعی کلمـه « علامـه» بود. البته کمابیش، ایران قرن بیستم، دانشورانی بـه خود دیده کـه ذوفنون و بسیـار دان باشند اما آنچه زریـاب را از علامـه‎های دیگر متمایز مـی‎کند و به اعتقاد من طراوات و ماندگاری بخش قابل ملاحظه‎ای از مـیراثِ فرهنگی او را تضمـین مـی‎کند ، روش تحقیق و شیوۀ استدلال علمـی و نکته‎سنجی و نگاهِ تازه‎یـاب و استنباطهای بدیع و بکر اوست.

    دکتر مـیلاد عظیمـی ـ عاز جواد آتشباری

    آنچه مزیت بارز آثار زریـاب است، درون این جاست. امروزه روز، بـه برکت فناوری، دسترسی جویندگان بـه اطلاعات علمـی بسیـار آسان شده است. انبوهی نرم‎افزار و سایت درون دسترس هست که درون طرفه‎العینی درون هزاران منبع و مأخذ تاریخ و فرهنگ ایران و اسلام جستجو مـی‎کنند و آنچه را قدما بـه زمانـهای دراز و زحمات تابسوز مـی‎جستند و مـی‎یـافتند، بـه سادگی و آسانی پیش چشم پژوهنده مـی‎آورند.

    لذا اگر یک روز گردآوری اطلاعات کار اصلی یـا دست کم یکی از کارهای اساسی و اصلی محققان بود، درون روزگار ما کار اصلی پژوهنده برسی و نقد و تحلیل و اجتهاد درون این انبوه اطلاعاتی هست که اکنون درون دستِ همگان هست و درست درون اینجاست کـه آثار زریـاب و ممارست و دقت درون نوشته‎های او بـه کار مـی‎آید و مـی‎تواند آموزگار پژوهندگان باشد. از این رهگذار و چشم‎انداز همـیشـه مـی‎توان از آثار زریـاب نحوۀ مواجهه با اطلاعاتِ خام پژوهشی و ارزیـابی درست آنـها و کشف نکته‎های نغز و منسجم از این اطلاعات خام و پراکنده را آموخت. همـیشـه مـی‎توان اجتهاد پویـا و زاینده درون متون را از نوشته‏های او آموخت. شیوۀ استدلال اوست کـه متین و متقن و ماندنی است. « نگاه» نکته‎یـاب اوست کـه پر از طراوت و تازگی است.گیرم کـه بتوان بر پاره‎ای از نتایج او نکته گرفت و با آن  موافقت نداشت.

    فی‎المثل کتاب کم برگ و پربار « سیرۀ رسول الله » از این چشم‎انداز هست که ماندگار است؛ آنچه درون این کتاب همـیشـه مـی‎تواند به منظور جویندگان آموزنده باشد، کیمـیاکاری علمـی زریـاب هست برای تلفیق و تلائم نگاهِ « علمـی » و « عقلی» و « انتقادی » یک مورخ با ظرایفی کـه الزاماتِ اعتقاد بـه منشأ وحیـانی و مابعد طبیعی بعثت حضرت رسول بر مورخ و سیره‎اش تحمـیل مـی‎کند. توفیق شگرف زریـاب درون این کتاب، درون اینجاست کـه کوشیده روایتی علم و عقل پسند و مبتنی بر ضوابط علمـی « تاریخ‎نویسی» از سیره رسول الله بـه دست دهد بدون آنکه مانند اغلب مورخان فرنگی منکر صبغۀ وحیـانی سیره رسول ـ کـه از دیدگان معتقدان روح حرکت پیـامبر اسلام هست ـ بشود . درون این شیوه و روش حتما دقت کرد و از آن نکته‎ها آموخت.

    این شیوۀ استدلالی محکم و نگاهِ تازه‎یـاب البته درون بیشتر نوشته‏های زریـاب بـه چشم مـی‎آید، چه درون یـادداشت کوتاهی کـه برای مجله‎ای نوشته هست و چه مدخلی به منظور دانشنامـه‎ای و چه درون رساله‎ای و کتابی. چه آن موضوع درون باب مثلاٌ « مذهب فردوسی» و « آراء و عقاید ابنِ راوندی » و «پارادوکس‎های نَظّام معتزلی» باشد و چه تحلیل و ترسیم جهان‎بینی سید حسن تقی‎زاده و امام خمـینی.

    دکتر ایرج پارسی نژاد ـ عاز جواد آتشباری

    نکتۀ دیگری کـه دوست دارم بـه آن اشاره کنم این هست که بر مبنای آنچه از آثار زریـاب خواندم و آنچه درباره او خواندم و آنچه از دوستان و همالان و همدلانش شنیدم ، درخت دانش گسترده و تحقیق عمـیق زریـاب ـ کـه از همان اوان جوانی چنان بالنده و چشمگیر بود کـه پیر استوار خوددار گوهرشناسی چون سید حسن تقی‎زاده را بر آن آورده بود کـه نام زریـاب جوان را درون عداد نام محمد قزوینی و عباس اقبال آشتیـانی بـه عنوان محققان برجسته عصر قرار دهد ـ باری این درخت بـه جای اینکه بـه رسم معهود و مذهب مختار ،  عُجب  و  بد دلی  و  خودبینی و خودنمایی و آوازه‎گری و جاه‎طلبی و جوان ربایی و لجاج و تعصب و تلخی و تندی و در پوستین این و آن افتادن بـه بار آورد، حکمت و مـهربانی و پختگی و فرزانگی و خردمندی و متانت و رواداری و بلند نظری و فروتنی و آزادگی بـه بار آورده بود.

    دانش و فرزانگی ، زریـاب را بـه آستان روشن ستایش زیبایی و زندگی برکشیده بود؛ همان کـه حافظ مـی‎گفت: « بـه عجب علم نتوان شد از اسباب طرب محروم.»  البته این نکته را هم از استاد ایرج افشار شنیدم که« زریـاب دلش خون بود و لبش مـی‎خندید .» باز همان کـه حافظ مـی‎گفت: « با دل خونینخندان بیـاور همچو جام.»

    زریـاب به منظور من نماد و نمود تبدیل و تکامل دانش بـه فرزانگی است؛ نماد و نمود تلفیق علم با مکارم اخلاق است. شط شیرین پرشوکتی هست که درون بستر دلاویز آن دانایی و زیبایی و شکوه بـه هم مـی‎آمـیزد؛ همان کـه استاد شفیعی کدکنی گفت و در ستایش فردوسی گفت و در حق زریـاب هم بـه کمال صادق است:

    حکیمان گفته‎اند: آنجا کـه زیبایی هست بشکوهی است

    چو دانستم ترا دیدم کـه بشکوهی کـه زیبایی

    چو از دانایی و داد و خرد دادِ سخن دادی

    مرنج ار درون چنین عهدی فراموش بـه عمدایی

    ندانیم و ندانستند قَدرت را و مـی‎دانند

    خردمندانِ فرداها کـه تو فردی و فردایی

    بزرگا بخردا رادا بـه دانایی کـه مـی‎شاید

    اگر بر ناتوانی‎های ما خردان ببخشایی

    در ادامـه علی دهباشی بخش‎هایی از متن زنده‎یـاد ایرج افشار را قرائت کرد:

    نخستین‌بار کـه نام عباس زریـاب را دیدم به منظور پای مقاله‌ای بود درون روزنامـه‌ سیـاسی و بسیـار مشـهور داریـا کـه دوست من حسن ارسنجانی منتشر مـی‌کرد و آوازه سبک و قلم آن روزنامـه‌نویس مبرز درون همـه شـهر پیچیده بود. بعد انتشارِ مقاله درون روزنامـه او اهمـیتی و اعتباری مـی‌داشت. مقاله زریـاب درباره‌ این مطلب بود کـه «نظامـی گنجوی ترک نبوده است» و بالمآل جوابی بود بـه داعیـه‌داران چنان ادعا و مدعیـان پان‌تورکیستی. مقاله‌اش جنبه روزنامـه‌نویسی نداشت و به قلم روزنامـه‌نگارانـه نبود. نوشته‌ای بود پژوهشی و علمـی. با آوردن اشعاری از سراینده خمسه استدلال کرده بود گوینده چنین ابیـاتی نمـی‌تواند ترک بوده باشد. ناچار آنـها کـه ادعای ترک بودن او را دارند سخن درستی نمـی‌گویند.

    زریـاب این مقاله را موقعی نوشت کـه دار و دسته پیشـه‌وری درون آذربایجان غوغا درون انداخته و خودسرانـه راه حکومت پیش گرفته بودند و این‌گونـه ادعاها طبعاً جراید چپ‌نویس و جوانان طرفدار آن حرکات را خوشایند بود. زریـاب به منظور دور بودن از این‌گونـه مدعاها از آذربایجان بـه تهران پناه آورده بود، اما روحیـه‌ حقیقت‌جو و علمـی او را آرام نگذارد کـه چنان مطالب واهی را ببیند و آرام بنشیند. با اینکه مقاله‌نویس نبود طبیعت وطن‌پرستی و فطرت علم‌دوستی وادارش کرده بود آن مقاله را بنویسد و به داریـا بفرستد. ارسنجابی هم‌چون نوشته را استوار و پُرمغز یـافت درون جای خوبی از روزنامـه نشر کرد.

    پدر من کـه در آن جریـان از مدعیـات سیـاسی فرقه دموکرات نگران بود و هماره درون مجله آینده بـه جوانب مسئله وحدت ملی توجه داشت آن مقاله را پسندید و به من گفت درون مجله چاپ شود. مقاله زریـاب کوتاه شد و زبده‌اش درون مجله آینده (سال سوم شماره‌ آخر) بـه چاپ رسید. من مفتخر شدم بـه اینکه نخستین مقاله بـه قلم زریـاب را به منظور آینده غلط‌گیری مطبعه‌ای کردم و یکی از اولین ترشحات قلمـی و فکری او را بـه چاپ رسانیدم.

    از آن جریـان چند ماهی نگذشت کـه انجمن ایران و فرانسه دوره‌ تدریس زبان فرانسه تأسیس کرد (به مدیریت کامبورد) و من آنجا به منظور فراگرفتن آن زبان نام‌نویسی کردم. هفته‌ای سه روز پسین بـه باغ آن انجمن (خیـابان حشمت‌الدوله خانـه قدیم وثوق‌الدوله) مـی‌رفتم و در کلاس درس حاضر مـی‌شدم. درون جلسه دوم یـا سوم بود کـه مسیو بورگه ضمن خواندن اسامـی شاگردان کـه حدود پانزده تن بودیم نام زریـاب را بر زبان آورد. دیدم جوان بلندقدی کـه عینک نیمـه‌ذره‌بینی بر چشم داشت گفت: moi. نام زریـاب فوراً با نام نویسنده مقاله «نظامـی ترک نیست» درون ذهنم تداعی شد. مترصد بودم درس تمام شود که تا فرصتی بیـابم و از همدرس تصادفی خود بپرسم آیـا شما عباس زریـابید؟

    ایرج افشار بـه همراه دکتر زریـاب خویی

    فصل بهار بود. چون کلاس بـه پایـان رسید با شاگردان بـه باغ انجمن رفتیم. دو سه که تا دو سه که تا روی نیمکت‌هایی کـه جای‌جای درون باغ نـهاده بود مـی‌نشستیم. من روی نیمکتی نشستم کـه آقای موسوم بـه زریـاب نشست. بعد بر روی کارتی کـه آن مواقع بـه تقلید بزرگترها چاپ کرده بودم و در جیب داشتم نوشتم: آیـا شما نویسنده آن مقاله‌اید. ایشان بـه سخن آمد و خندان گفت: بلی. ضمناً پرسید آیـا شما هم مدیر داخلی مجله آینده‌اید؟ گفتم: بلی. با هم بـه کلاس بعدی رفتیم. چون غروب شد و درس‌ها پایـان گرفت قدم‌زنان بـه خیـابان‌گردی و صحبت پرداختیم. آنجا آگاه شدم درون کتابخانـه مجلس کار مـی‌کند و کارش فهرست‌نویسی نسخه‌های خطی مجموعه اهدایی سیدمحمدصادق طباطبایی است. از آن غروب بود کـه دوستی و هنی و همسخنی مـیان ما آغاز شد. هفته‌ای نبود کـه چندبار یکدیگر را نبینیم. هم درون کلاس‌های درس فرانسه و هم گاهی درون کتابخانـه مجلس و یـا درون کتابفروشی‌های ابن‌سینا و دانش. چند صباحی هم با او درون درس زبان ‌آلمانی(مدرسه صنعتی) هن بودم. او بـه مقصدها رسید و من هنوز آواره‌ام.

    زریـاب بـه مناسبت آنکه دکتر تقی‌ تفضلی(معاون کتابخانـه مجلس) با گروه منوچهر ستوده و مصطفی مقربی و جمال شـهیدی و مـهندس احمد خردیـار و یـاران کوهنوردشان دوست و معاشر بود، چندی بود کـه به معرفی تفضلی بـه آن جرگه کوهنوردی وارد شده بود و روزهای جمعه را بـه آن ورزش دلپسند و جانفزا مـی‌گذرانید. بعد از آنـها خواست مرا هم با خود ببرد. چون علاقه مرا دریـافته و از من شنیده بود کـه جمعه‌ها را با حسین حجازی و محسن مفخم و مـهندس فروزان و مرتضی کیوان و جمعی دیگر بـه کوهنوردی مـی‌گذرانیم.

    بدین نیّت بود یکی از سه‌شنبه‌ها کـه در خانـه منوچهر ستوده جمع بودند که تا تصمـیم گردش جمعه یـا بـه قول علیقلی‌خان جوانشیر(همشـهری زریـاب) «یوم‌الزینـه» را بگیرند کـه به کجا بروند، زریـاب مرا با خود بـه خانـه ستوده برد و به دوستان بسیـار خوب پژوهش و ورزش معرفی کرد. از همان دم عهد مودّت بنیـاد گرفت، و همسفر گشتیم درون دشت جنون…. ناگفته نگذرم کـه همـه دوستان نزدیک و حتی همسران ستوده و من و فرزندانمان او را «خویی» خطاب و یـاد مـی‌کردیم. زریـاب نامـی بود کـه مـیان فضلای شـهر بدان شناخته مـی‌شد.

    لذت همصحبتی خویی به منظور دوستان بـه مناسبت آن بود کـه او بـه چندین هنر آراسته بود. حافظ کم‌مثال اشعار خوب و ماندگار بود. تاریخدان و نکته‌یـاب بود. جستجوگری همـیشگی و پژوهنده‌ای منطقی بود. بـه یک کلام جامع‌الاطراف بود. لغوی بود و مخصوصاً دلباخته نسخه‌های خطی.

    کتاب‌شناس درون عرف پنجاه شصت سال پیش بهی گفته مـی‌شد کـه هم نام کتاب‌ها و مخصوصاً نسخه‌های خطی و کیفیت ظاهری و هنری و مراتب جلی و خفی خطوط را مـی‌شناخت، و هم مـی‌دانست هر کتابی درون چه زمـینـه‌ای هست و مباحث اساسی و عمده‌ای کـه در آن کتاب طرح هست کدام‌هاست. زریـاب وقتی از کتابی نام مـی‌برد و مرجعی را معرفی مـی‌کرد بی‌ادنی تردید آن کتاب را دیده بود و تا حدودی کـه مناسبت داشت بر مطاوی و مضامـین آن وقوف داشت. مصداق امروزی کتاب‌شناس بر او صادق نبود.

    نخستین آگاهی‌های او درون شناخت کتاب‌های فقه‌ و اصول و بعضی دیگر از رشته‌های معارف اسلامـی حاصل روزگار طلبگی او بود. او درون محضر مدرسان نامـی حوزه‌ علمـی قم تحصیل مـی‌کرد. او بارها و بارها بر ستیغ کوه‌ها یـا کرانـه رودبارها و در مجامع دوستانـه برایمان کیفیـات دشوار تحصیل درون این دوره را توصیف کرده بود و از دیریـابی کتاب‌هایی کـه مـی‌خوانده‌اند، و ولعی کـه در یـافتن کتاب‌های غیردرسی مـی‌داشت و در پی یـافتن آنـها مـی‌بود، سخن گفته بود.

    زریـاب با این‌گونـه اندوخته کتاب‌شناسی بـه خوی رفت، بعد از مدتی کوتاه بـه تهران آمد و توانست درون کتابخانـه مجلس شورای ملی کـه یکی از مـهمترین خزانـه‌های ناشناخته نسخه‌های خطی درون آن زمان بود، بـه آنچه دلپذیر خاطرش بود مشغول شود. آن کار، فهرست‌نگاری نسخه‌های خطی مجموعه‌ای بود کـه از جانب سیدمحمدصادق طباطبایی رئیس وقت مجلس بـه کتابخانـه اهدا شده بود وی که تا آن وقت بـه تجسس درون آنـها نپرداخته بود. مجموعه‌ای بود بکر. این مجموعه را سید محمد طباطبایی از عتبات و عثمانی و ایران گردآوری کرده بود. اهمـیت این مجموعه به منظور زریـاب بیشتر درون این بود کـه بسیـاری از نسخ آن درون رشته‌های علوم عقلی و مخصوصاً فنون ریـاضی و نجومـی و منطقی بود و بسیـاری از آنـها به منظور زریـاب تازگی داشت.

    مشـهد کنگره بیـهقی شـهریور ۱۳۴۹

    زریـاب شمـه‌ای از کار خود را کـه در آنجا انجام داد درون مجله دانش چاپ کرد. این دومـین مرحله‌ توغّل زریـاب درون کار کتاب‌شناسی بود. همچنین زریـاب با مجموعه امام جمعه خویی آشنایی گرفت. جز این توانست با توجه بـه فهرست‌هایی کـه مرحومان اعتصام‌الملک و ابن‌یوسف حدائق نوشته بودند، و بیش از آن، با نگرش بـه فهرست‌های «ریو» و «بلوشـه» و «پرج» و «اته» و «فلوگل» کـه در آن زمان سرمشق فهرست‌نویسی به منظور نسخ خطی اسلامـی بود، دامنـه‌ اطلاعات خود را گسترش بدهد. ضمناً از دانایی و تجربه‌های بعضی از شیوخ نسخه‌شناسی همعصر مانند: مرحومان جعفر سلطان‌القرایی، سلطانعلی سلطانی، دکتر مـهدی بیـانی، محمدتقی مدرس رضوی، سیدمحمد مشکوه، بهره‌ور شود. یـادم نمـی‌رود آن صحنـه‌های محاضرات و مباحثاتی کـه در این زمـینـه‌ها درون جلسات خانـه جواد کمالیـان پیش مـی‌آمد و از محضر ادیب بجنوردی و سلطان‌القرایی و مشکوه و مدرس رضوی بـه چه حدّ لذت استفاده مـی‌بردیم. زریـاب درون آن جمع کـه گاهی «هانری کربن» هم حضور مـی‌یـافت شکفتگی خاص داشت. همگان نیک دریـافته بودند کـه زریـاب در‌ آینده از اقطاب مسلّم کتاب‌شناسی ایران خواهد بود.

    مناسبت سومـی کـه مـیدان شناخت زریـاب را درون زمـینـه کتاب‌شناسی افزایش داد آشنا شدنش با سیدحسن تقی‌زاده بود و محمد قزوینی. از این راه بود کـه چشم و گوشش بـه دنیـای پهناور مطالعات شرق‌شناسی و کتاب‌های منتشر شده درباره ایران و اسلام درون زبان‌های اروپایی باز شد و به‌تدریج توانست اهم و اصول منابع غربی را بشناسد و بشناساند.

    تقی‌زاده کـه در سال ۱۳۲۶ وکیل مجلس شده بود؛ درون کتابخانـه با زریـاب آشنا مـی‌شود. بـه قول خودش زریـاب را کشف مـی‌کند. همـیشـه مـی‌گفت: «در‌آن کتابخانـه یک نفر بود کـه دانا بود و مـی‌شد از او استفاده کرد و آن زریـاب بود.» از جمله این قضیـه را تعریف مـی‌کرد که؛ روزی درون کتابخانـه بـه آقای ناصر شریفی کتابدار آنجا و فرزند رئیس وقت گفتم لطفاً بروکلمان را بیـاورید ببینم. او رفت بروکهاس را آورد. دریـافتم کـه کتاب نمـی‌شناسد. بعد گفتم بـه آقای خویی بگویید کتاب را بیـاورد. زریـاب بی‌درنگ آورد. تقی‌زاده خود عالم کتاب‌شناس بود زیرا درون طول اقامت دراز درون اروپا فرصت یـافته بود اغلب کتاب‌های اساسی رشته شرق‌شناسی اسلامـی و ایرانی را ببیند و در ‌آنـها بنگرد. مـی‌دانیم حتی «کتاب‌شناسی ایران» را با کمک لیتن آلمانی تهیـه و چاپ کرد. جز این چند برگه‌دان بزرگ از نام کتاب‌ها گردآوری کرده بود کـه به چاپ برساند. نگاهی بـه منابع کتاب‌های گاه‌شماری درون ایران باستان و مانی و دین او و دیگر تحقیقاتش از جمله سرگذشت فردوسی مؤید این ادعا تواند بود.

    استعداد و شوق‌مندی زریـاب بـه دنیـای تحقیق و تجسس علمـی موجب شد کـه تقی‌زاده او را برکشید. مجلس سنا تأسیس شد و کتابخانـه مستقلی به منظور آن مجلس بـه وجود آمد، تقی‌زاده زریـاب را بـه سمت ریـاست کتابخانـه برگزید و زریـاب را واداشت بـه آنکه درون رشته‌های ایران‌شناسی و اسلام‌شناسی کتاب جمع‌آوری کند. بعد او با رسیدگی درون فهرست‌های کتابفروشان و ناشران خارجی کوشید مـهمترین کتاب‌های مرتبط و مناسب را تهیـه کند.

    زریـاب زیرنظر تیزبین و دقیق تقی‌زاده بـه کار پرداخت و شاگردسان توانست بر اندوخته اطلاعات کتاب‌شناسی خود بیفزاید و از خزانـه اطلاعات شخصی تقی‌زاده و از فهرست‌های کتابفروشان قدیمـی (antiquariat) پی ببرد کـه در دنیـای استشراق چه تألیفاتی هست کـه باید درون کتابخانـه‌های ایران وجود داشته باشد. دانـه‌دانـه کتاب مـی‌جست و پایـه مجموعه‌ای را گذارد کـه از بهترین کتابخانـه‌های نوع خود درشمار مـی‌رفت.

    در یکی از این سال‌ها دکتر هانس روبرت رویمر کـه از متنفذین ایران‌شناسان آلمان بود و در انجمن شرق‌شناسان آلمانی مقامـی موثر داشت بـه ایران سفر کرد. تقی‌زاده توانست با شناساندن زریـاب بـه او وسایل مالی‌(اخراجات بـه قول تقی‌زاده) سفرِ زریـاب بـه آلمان را به منظور اخذ درجه دکتری فراهم کند. زریـاب بـه آلمان رفت و چون جوهر دانایی درون خمـیره‌اش جوش مـی‌زد، بـه زودی توانست درون ژرفا و دریـای علم دانشگاه‌های آلمان غوطه‌وری کند. درون «ماینتز» تحصیل کرد و در دانشگاه‌های مونیخ و فرانکفورت نیز به منظور تحقیق و مطالعه رفت و به ایران بازگشت.

    مدت پنج سالی کـه در‌ آلمان بود فرصتی کاملاً علمـی و گرانقدر برایش پیش آمد و توانست با دنیـای خاورشناسی درون دانشگاه‌هایی مانند فرانکفورت و مونیخ آشنایی بیـابد و از هم‌سخنی با استادان ناموری چون اشپیتالر، اتواشپایز، برتولد اشپولر و هانس روبرت رویمر و ده‌ها ایران‌شناس سرشناس چون لنتز و هینتز و ایلرس و طبعاً با جوانانی همسن و سال خودش چون هورست و زلهایم و مولر و برون و بوسه و واگنر پی بـه دقایق پیشرفت علم درون سرزمـین آلمان ببرد، و از روش‌هایی کـه در پیشرفت خاورشناسی بـه تدریج درون اروپا پیش آمده بود وقوف پیدا کند.

    شرکت درون کنگره‌ بزرگ مستشرقین درون مونیخ- کـه از بزرگترین درون نوع خودش بود- نخستین تجربه بود به منظور او کـه با مشاهیر ایران‌شناس از ملل دیگر مانند ولادیمـیر مـینورسکی، هنینگ، یـان ریپکا و زکی ولیدی طوغان و نظایر آنان نشست و برخاست پیدا کند. درون آن مجمع بـه چشم سر مـی‌دیدم کـه این بزرگان بـه آراء‌ و سخنان زریـاب و به دیده تحسین مـی‌نگرند  زریـاب از آن چنان احترامـی کـه مـی‌باید برخوردار مـی‌باشد.

    دکتر سید مصطفی محقق داماد ـ عاز جواد آتشباری

    رساله‌ دکتری زریـاب درباره ‌اوضاع سیـاسی و اجتماعی روزگار تیمور بود براساس مندرجات تاریخ جعفری یزدی. اجتهادیـه‌ تاریخی خود را بـه ارشاد و اشراف رویمر کـه از اساتید دانشگاه «ماینتز» بود گذرانید. رویمر درون آن وقت مدیریت امور انجمن شرق‌شناسان آلمان را هم عهده‌دار بود. رویمر درون تاریخ تیمور و صفوی خود متخصص بود و متون «شمس‌الحسن» تاج سلمانی و «شرفنامـه» عبدالله مروارید را کـه از منابع ناشناخته تیموریـان درون چهل سال پیش درون شمار بود، چاپ کرده بود. مقاله مـهم «تیمور و اخلافش» درون تاریخ کمبریج بـه قلم اوست. بنابراین رساله‌ زریـاب از آن دست رساله‌هایی نیست کـه بعضی از ایران‌شناسان درون موضوعی گذرانیده‌اند کـه استاد راهنمایشان خود درون مساله‌ای دیگر تخصص داشته است.

    مرحله ‌دیگر کـه بر زندگی علمـی زریـاب تأثیرگذار بود سفرش بـه آمریکاست به منظور تدریس و تحقیق درون دانشگاه «برکلی» و «پرینستون»، یکی درون غرب و دیگری شرق آن سرزمـین. درون دورانی کـه در دانشگاه برکلی معاشر با والتر هنینگ و دستیـار او بود، فرصتی استثنایی یـافت کـه از گنجینـه دانش هنینگ دقایق برجسته‌ای درباره ایران پیش از اسلام فراگیرد و با کتاب‌های مـهم این رشته آشنایی بیـاید، و ارزش متخصصان واقعی هر یک از آنان را دریـابد.

    هنینگ استادی محقق و استادی اعجوبه بود. چکیده‌ای از آگاهی وسیع او درون زمـینـه منابع ایرانی پیش از اسلام را درون کتابی از او مـی‌توان دید کـه به نام «منابع تتبعات ایرانی» بـه همت دکتر معین درون تهران چاپ شد. زریـاب درون این سفر از نشست و برخاست با هنینگ و شاگردش شوارتز و ماخ و چند ده محقق برجسته برکلی و پرینستون مستفید شد. هنینگ و شوارتز متخصص پیش از اسلام بودند و ماخ متبحّر درون زبان عربی و از نسخه‌شناسان قابل و مبرّز.

    البته نخستین دسترنج زریـاب درون کار پژوهندگی همان فهرستی هست که به منظور مبلغی از نسخه‌های خطی مجموعه طباطبابی نوشت. اما ناگفته نمـی‌توان گذاشت کـه تهیـه فهرست اعلام متن شدّالازار فی حط‌الاوزار عن زوّارالمزار کـه به تصحیح انتقادی و حواشی عالمانـه مرحوم محمد قزوینی با همکاری عباس اقبال چاپ شده بود(۱۳۲۸)، هم از ثمرات انفاس آن دو دانشمند و نمونـه‌ای از آغاز کار زریـاب با روش علمـی جدید است. زیرا تدوین اعلام به منظور یک کتاب تخصصی پر از نام اشخاص و اماکن و کتب، رو‌ش‌مندی استوار و ذوق پاک را توأمان لازم دارد و این هر دو صفت درون زریـاب از همان جوانی نـهفته بود.

    دکتر داریوش شایگان ـ عاز جواد آتشباری

    در همان اوقات بود کـه تقی‌زاده درصدد آن برآمده بود کـه دایره‌المعارف اسلامـی (چاپ بریل) بـه مدد همکاری گروهی، بـه فارسی برگردانیده و چاپ شود. مجاهدتی کرده بود و اعتبار مالی این کار را از وزارت فرهنگ خواسته بود. بعد عده‌ای را برگمارد کـه به تناسب اطلاعات خود مقاله‌ها را ترجمـه کنند. زریـاب کـه در مجلس سنا بود و تقی‌زاده همـه روز مـی‌توانست با او درون گفتار باشد، مقداری از وقتش را بـه ترتیب کارهای اداری این وظیفه مـی‌گذاشت و با مترجمان گفتگو مـی‌کرد. درون اوراق تقی‌زاده یـادداشتی دیده‌ام کـه به خط زریـاب و حاوی اسامـی مترجمان دایره‌المعارف است.

    آنقدر کـه مـی‌دانم و به یـادم مـی‌آید از مـیان همـه مترجمان، مرحوم عباس اقبال کـه در آن سال‌ها رایزن فرهنگی درون ایتالیـا بود و وقت کافی داشت، مقاله‌های زیـادی را کـه اغلب درون زمـینـه‌ تاریخ بود، ترجمـه کرده بود. او رونوشتی از آنـها را نزد خود نگه داشته بود کـه بعد از مرگش نصیبِ کتابخانـه مرکزی دانشگاه تهران شد و در آنجا نگاهداری مـی‌شود و در نشریـه نسخه‌های خطی (دفتر اول) معرفی شده است. اقبال بیش از دیگران کار کرد.

    زریـاب هم مقاله‌هایی را بـه ترجمـه رسانید کـه نمـی‌دانم چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد.

    از نخستین نوشته‌های چاپ شده زریـاب، نقل گفتاری هست درباره‌ «مـیرزا مخدوم شریفی» از یـادداشت‌های مرحوم محمد قزوینی، کـه در مجموعه‌ «مسائل برلینیـه» نوشته بود و زریـاب آن را از روی اصل کـه در اختیـار تقی‌زاده بود استنساخ و منظم کرد و در فرهنگ ایران زمـین (سال اول) بـه چاپ رسانید.

    فرهنگ ایران زمـین نشریـه‌ای هست که درون سال ۱۳۳۱ بنیـاد ‌گذارده شد. تفصیل انتشار آن درون یـادداشتی کـه در مقدمـه چاپ دوم دوره‌ بیست ساله آن نوشته‌ام، آمده است. خلاصه کلام آن هست که درون آن سال با دوستان صدیق و دلسوز محمدتقی دانش‌پژوه و منوچهر ستوده و مصطفی مقربی و عباس زریـاب تصمـیم گرفتیم مجله‌ای کاملاً تحقیقی بر سیـاق و اسلوب مجله‌هایی کـه در زمـینـه مطالعات خاورشناسی درون آن روزگاران چاپ مـی‌شد، درون ایران منتشر کنیم. منظورمان آن بود کـه مقداری از پژوهش‌هایی را کـه در ایران مـی‌شود و باید همکاران ایران‌شناس غربی از آن آگاه شوند، بـه آنـها عرضه داریم. فرهنگ ایران زمـین حاصل آن همفکری و همنوایی بود کـه خوشبختانـه نشرش که تا به امروز کشیده است. زریـاب هر کجا و در هر حال کـه بود آن را از یـاد نمـی‌برد. همـیشـه مـی‌پرسید «ایران‌زمـین» کی منتشر مـی‌شود. شادمانم کـه جلد بیست و هشتم آن ‌به مناسبت خدمات برجسته ‌زریـاب بـه نام او مصدّر شد و چون هیچ‌گاه نمـی‌توان از خدمات او غافل ماند، مجلّد بیست و نـهم را کـه زیر چاپ هست نیز بـه یـاد او منتشر خواهیم کرد. «من چه درون پای تو ریزم کـه خورای‌ تو بود.»

    خویی درون دورانی کـه در آلمان مـی‌زیست آرام‌آرام ترجمـه دو کتاب لذات فلسفه و تاریخ فلسفه از نوشته‌های ویل دورانت را انجام مـی‌داد. او از این کار لذت مـی‌برد. زیرا با فلسفه اسلامـی آشنایی داشت و مـی‌خواست فلسفه غربی را هم بیش از آنچه که تا آن روزگار درون زبان فارسی منتشر شده بود بـه ایرانیـان بشناساند. کتاب‌های متنوعی را دیده بود و چون کتاب‌های دورانت را همگان فهم و مجموعه گویـای همـه عقاید فلسفی یـافته بود و ضمناً مؤسسه‌ فرانکلین علاقه‌مند بـه چاپ آن بود، بـه ترجمـه آن دو کتاب دلگرم شد. هر دو را بـه بهترین کیفیت با زبانی استوار و متناسب کـه همـه‌ اصطلاحات بـه جای خویش و موافق منظور، و برگرفته از متون فلسفی پیشینیـان و یـا بر ساخته ذوق والای او و مطابق مفهوم بود، بـه فارسی ترجمـه کرد. دو کتابی کـه هر یک چندین بار چاپ شده است. شاید گزافه نباشد اگر بگویم بعد از سیر حکومت درون اروپای مرحوم محمدعلی فروغی، رایج‌ترین کتاب فلسفه اروپایی بـه زبان فارسی شده است.

    شب زریـاب خویی ـ عاز جواد آتشباری

    در دوران اقامت درون آلمان از مقاله‌نویسی دوری جست. یکی دو مقاله نوشت کـه یکی از آنـها درباره ‌سموم بود کـه در راهنمای کتاب نشر شد. اما از هنگامـی کـه به ایران بازگشت درون مجله‌های سخن و راهنمای کتاب و یغما بـه مقاله‌نویسی پرداخت. مخصوصاً نقد کتاب‌های معتبر و اساسی را کاری ارزشمند مـی‌دانست.

    دو کار ممتاز زریـاب یکی ترجمـه کتاب ایرانیـان و عرب‌ها تألیف نولدکه، دانشنمد بی‌مانند درون تاریخ عصر ساسانی هست و دیگری تصحیح متن عربی‌الصیدنـه تألیف عالم طراز اول ابوریحان بیرونی. زریـاب هم درون ترجمـه کتاب نولدکه جوهر معرفت و کمال‌یـابی خود را مصروف کرد و یکی از مآخذ اساسی تحلیلی درباره ایران عهد ساسانی را بـه فارسی‌زبانان سپرد، و هم درون تصحیح‌الصیدنـه مـیزان دقت و دامنـه تحقیق خود را عرضه کرد. او نشان داد کـه در رفع اشکال یک کلمـه ناشناخته و «کج و کوله» شده علمـی چه توانایی استنباطی حیرت‌آور داشت.

    زریـاب درون مقدمـه صیدنـه، نظر عنایتش را بـه دو سه مشکلی کـه من درون مقدمـه ترجمـه فارسی صیدنـه ازانی عنوان کرده بودم، معطوف ساخت و در نـهایت استادی، بـه زبان مدارا و مـهربانی، عقیده خود را آورد. درون حقیقت بر من منت گذارد از این بابت کـه نظر درباره مطالب مطروحه را قابل دانست و به موشکافی پرداخت. وگرنـه مـی‌توانست از آن موارد گذشته باشد. درآن صورت از روش‌مندی علمـی بـه دور مـی‌شد.

    زریـاب همـین رویـه و دقت‌نظر را درون مورد مقاله‌‌ای کـه درباره «عهد ایلدگز» مندرج درون کتاب المختارات من‌الرسایل و اهمـیت آن سند تاریخی نوشته بودم (در مجله‌ تاریخ) اعمال کرد. پاسخی دقیق و معتبر نوشت کـه رافع اشتباهی از نسخه بود کـه من متوجه بدان نشده بودم. ذهن تیز و دقت‌نظر او چنان سهوی را دفع کرد.

    چهل سال پیش درون یکی از کوهنوردی‌ها بر سر لفظ «بی‌گمان» مـیان او و من اختلاف‌نظر پیدا شد. من درون مقامـی «بی‌گمان» را نوشته بودم کـه به قول او درون مفهوم خودش نبود. خیـال مـی‌کنم دامنـه و دنباله این مباحثه بـه مجله‌  مـهر کشید و دو یـادداشت از ما انتشار یـافت. شاید حق بـه جانب او بود. معمولاً رأی او درون این‌گونـه مطالب مصاب بود.

    زریـاب درون بازگشت از آلمان چون درجه دکتری تاریخ گرفته بود و پشتوانـه علمـی پیشین و نوین او بر همـه‌ اساتید شناخته بود، بـه دانشیـاریِ رشته تاریخ دانشگاه تهران، انتخاب شد و پس از گذراندن دوران متعارف بـه استادی و سپس مدیریت گروه تاریخ رسید. درون مدتی کـه مدیر گروه بود مـی‌کوشید بر اعتبار و حیثیت گروه بیفزاید و همکارانش یکدست باشند.

    زریـاب درون دوره پُرکاری خود درون مدیریت گروه، چون من از گروه تقاضای فرصت مطالعاتی کرده بودم و مـی‌بایست بـه جای خود به منظور اداره‌ امور کتابخانـه مرکزیی را معرفی کنم، با نـهایت سعه صدر این مسئولیت را پذیرفت و به من یـاری داد که تا چند ماهی دور بشوم. بـه راستی به منظور او دشوار بود ولی چون مراتب دوستی را محترم مـی‌شمرد رنج کار مضاعف را بر خود هموار کرد. این زحمت را دو بار پذیرفت.

    زریـاب از دانشمندان کمال‌طلب بود. هر گاه نکته‌ای مـی‌شنید و از وجود کتابی خبر مـی‌شد کـه ممکن بود از آن بهره‌‌ای درون مطالعات خود ببرد، از پای نمـی‌نشست کـه بدان مطلب دست بیـابد و آن کتاب را ملاحظه کند. فردای روزی کـه مجلس تجلیل از دانش‌پژوه برگزار شد و من درون آنجا گفته بودم مقامات بایزید بسطامـی را تصحیح کرده است، بـه من تلفن کرد و گفت این متن را بده ببینم، زیرا حتما مقاله‌ای درون احوال «بایزید» بنویسم و کارم لنگ به منظور دیدن آن متن است.

    باز روزی گفت مقاله‌ای درون مورد «تعلیم و تربیت اسلامـی» حتما تهیـه کنم و به یـادم هست که وقتی کـه در آلمان بودی خبر از نسخه‌ای خطی درباره‌ مدارس آورده بودی. گفتم آن نسخه درون برلن بود بـه نامفرائدالفواید درون تاریخ مدارس و مساجد. خوشبختانـه عکسش را دارم. بعد بی‌تابانـه خواست کـه آن را بـه او برسانم. درون همـین زمـینـه صحبت‌مان بـه کتابی بـه نام عقول عشره کشید کـه در عهد صفوی تألیف شده هست و نسخه چاپی آن را من داشتم. آن را مـی‌خواست. مرادم آن هست که درون تحقیق مـی‌کوشید بـه نـهایت کار برسد. کتاب بزم‎آورد کـه مجموعه‌ای هست از مقالات او و کتاب آیینـه جام کـه پژوهشی هست در مشکلات ابیـات حافظ دو نمونـه و چکیده هست از همـین روحیـه و روش او.

    علی دهباشی ـ عاز جواد آتشباری

    مجلس تدریس او آنقدر کـه از دانشجویـانش شنیدم جذاب بود. مـی‌بایست چنین باشد زیرا خوش‌صحبت و نکته‌پرداز و مناسب‌یـاب بود. استوار و متین سخن مـی‌گفت. توانایی آن داشت کـه مطالب تاریخی را بـه چاشنی ذوق و حکایت و شعر بیـاراید و غوامض و مشکلات لغوی و ادبی را درون متون تاریخی روشن کند، بـه طوری کـه بر دانشجو مطلبی پوشیده نماند. تحریری کـه از روضه‌الصفا تهیـه و چاپ کرد بـه همـین‌طور بود. چنان آن را از زواید و حشو پیراست کـه ادنی صدمـه‌ای بر لبّ مطلب نخورده است. گویی این دو بیت لطفعلی صورتگر درباره مجلس درس اوست:

    هر بـه پای کرسی درس تو مـی‌نشست                                      جز آفرین و تحسین هرگز بهنداشت

    در مکتب تو جز سخن تازه نخواند                               اشعار بکر از تو شنیدن عجب نداشت

    در زمـینـه تاریخ مقالات متعددی از او درون دایره‌المعارف بزرگ اسلامـی و دانشنامـه جهان اسلام (هر دو بـه زبان فارسی) و دایره‌المعارف تشیع و در دایره‌المعارف ایرانیکا (به انگلیسی) بـه چاپ رسیده است. جز این دو کتاب سیره حضرت رسول و تاریخ ساسانیـان را از یـاد نباید برد.

    زریـاب درون دوستی ثابت‌قدم بود و از مصاحبت دوستان همدرس و یـاران خود از جمله آقایـان: دکتر حسن صالحی، مـهدی آقاسی، مـهدی ریـاضی، فتحعلی بنی‌ریـاح، علیقلی جوانشیر، دکتر رسول اکی و دکتر محمدامـین ریـاحی، علی‌اصغر سعیدی لذت بسیـار مـی‌برد. درون سفر یـاری موافق و همراه بود. من کـه شاید بیست سفر دراز بیش با او بوده‌ام- درون همسفری افراد مختلف، از جمله مجتبی مـینوی، سعید نفیسی، اللّهیـار صالح، اصغر مـهدوی، حبیب یغمایی، حافظ فرمانفرماییـان، هانس روبرت رویمر، باستانی پاریزی، احمد اقتداری و دیگران و سال‌های دراز درون کوه و بیـابان همسفر بوده‌ام- گزاف نیست اگر بگویم کـه ذره‌ای و موردی ناهمواری و ناملایمـی از او دیده نمـی‌شد. هیچ‌گاه رو ترش نمـی‌کرد. بـه هر سامانی سازگار بود و هرگونـه جایی را تحمل مـی‌کرد و به هر خوراکی مـی‌ساخت. متحمل بود و ژرف‌نگر و باوقار، و چون درزندگی نابسامانی زیـاد دیده بود، رنج‌شناس بود و درد‌آشنا، این قضیـه را بشنوید:

    سال‌ها پیش کـه در اردیبهشت بـه زعامت منوچهر ستوده از سمنان پیـاده بـه حوالی ساری مـی‌رفتیم، ساعتی از نیمروز گذشته بود کـه از آبادی «تاش» بـه سوی «پاچی مـیانـه» راه افتادیم. تاریک شد کـه به نزدیکی‌های گردنـه‌ «زرنگیس» نزدیک شدیم. هوا بسیـار سرد بود. گله‌گله برف بر سطح زمـین دیده مـی‌شد. تاریکی شب و خستگی راه و سردی هوا ما را از رفتن بازداشت. بـه رهنمایی چارواداری کـه همراهمان بود درون گوشـه‌ای کـه از باد و بوران درون پناه بود، خزیدیم و به آتشی کـه آن مرد بلد از بوته‌های «گون» مـی‌افروخت، پناه بردیم و خود را گرم مـی‌کردیم. سرما بیدا مـی‌کرد. چون شعله‌ها فرو مـی‌مُرد، بدن مـی‌لرزید. سه ساعتی از نیمـه‌شب بیش نگذشته بود کـه یکی از دوستان با شادمانی مخصوصی گفت خوشحال باشید کـه صبح نزدیک هست و شب گذشت. زریـاب کـه در گوشـه‌ای مـی‌لرزید گفت، اینکه خوشحالی نیست. زیرا هنوز مـی‌باید سه چهار ساعت دیگر لرزید و ناراحتی را متحمل شد.

    شب زریـاب خویی ـ عاز ژاله ستار

    باز بشنوید از آنچه بـه هنگام کنگره ‌باستان‌شناسی درون مونیخ مـیانمان رفت و سخنی با تواضع و دور از خودبینی گفت.آن صحنـه بـه مناسبت آن پیش آمد کـه شـهردار آن شـهر دلربا برنامـه موسیقی کلاسیک ترتیب داده بود. مـی‌بایست لباس شبانـه‌پسند پوشید و به یکی از تالارهای بزرگ و زیبای شـهر رفت. غروب با زریـاب و باستانی و اقتداری و یکی دو تن دیگر از ایرانیـان درون حاشیـه خیـابان قدم مـی‌زدیم. صحبت از «برنامـه» شب شد. من گفتم نـه لباس مناسب شب دارم نـه قابلیت شنیدن ساعتی موسیقی عالی فرنگی. چیزی از آن نمـی‌دانم و درنمـی‌یـابم. یکی دو تن از همراهان گفتند خلاف ادب است. حتما رفت. مصرّ بودند کـه جملگی برویم. زریـاب با همان حوصله خدادادی و تیزبینی فطری جانب مرا گرفت. گفت بهتر هست به گوشـه‌ای برویم و بنشینیم و حرف‌های خودمان را کـه دلپذیرترمان هست بزنیم. فهم موسیقی فرنگی مقدماتی لازم دارد کـه در امثال ما نیست.

    باز بشنوید این قصه واقعی را کـه دوست بزرگوار عبدالجواد فلاطوری چند جا نقل کرده و گفته: سالی کـه زریـاب بـه سفر کوتاهی بـه آلمان آمده بود با او بـه گردش کوه رفتیم و چون درون کمرکش کوه بـه سر سه راهی رسیدیم، زریـاب راه راست و خوب را اختیـار کرد. ما هم بـه دنبال او رفتیم، ولی زریـاب گفت رفقا بدانید اگر افشار با ما بود بی‌محابا بـه آن راه «بُزرو» و ناهموار کـه دیدید مـی‌رفت و گیر مـی‌افتادیم، این گذشت.

    دو سه سالی بعد از آن من بـه نزد فلاطوری رفتم. او مرا با ایرج خلیفه سلطانی بـه گردش همان کوهستان برد. بـه همان راهی کـه با زریـاب رفته بودند درافتادیم. چون بـه سه‌راهی رسیدیم من بی‌اختیـار بـه راه «بُزرو» و به اندرون بیشـه رفتم. دیدم کـه خنده فلاطوری بلند شد و گفت حقاً زریـاب خداوند تیزهوشی و نکته‌دانی بود. گفتم: مگر چه شده؟ گفت: چند سال پیش با او درون این کوه مـی‌گشتیم و چون بـه این سه راهی رسیدیم زریـاب گفت اگر افشار بود ما را بـه این کوره راه ناهموار مـی‌برد. درون قهوه‌خانـه‌ای نشستیم و به یـاد زریـاب کارت پستالی بـه او نوشتیم و فلاطوری شرح ماجرا را درون آن مرقوم داشت.

    نوشته خود را با این بیت صادق سرمد پایـان مـی‌برم.

    مرگ از به منظور اهل فضیلت نیست                    مرگ تو گرچه مرگ فضیلت بود

    ***

    شبی کـه بابک از تهران خبر واقعه زریـاب را بـه پسر دیگرم رسانید که تا مرا از درگذشت آن جوهر ناب دانایی، دانشی مرد نادرالمثال آگاه سازد درون شـهر لس‌آنجلس بودم. امکان آن نبود کـه خود را بـه پای تابوت او برسانم و مزاری کـه او را بـه خاک مـی‌سپارند تربتش را ببویم. ناچار دست بـه قلم بردم و غرقه درون دریـای تأسف و تأثر این چند کلمـه را نوشتم و به امواج سپردم که تا صورتی عکسی از آن بـه همسر و دو فرزند برومند دوستم داده شود.

    «دور از شما از درگذشت دوست بسیـار عزیز و کم‌مانند خود آگاه شدم. جهان درون چشمم تیره شد. زیرا نزدیک پنجاه سال شد کـه با این مردِ دانشمند لطیف‌فکر نشست و برخاست و دوستی داشتم و در سفر و حضر از کمالات و فضایل او بهره‌ور بودم. مـی‌دانم کـه درگذشت او بر شما گران و سخت مـی‌گذرد. اما امـیدوارم خداوند او را غرق رحمت خویش سازد و به شما صبر و تحمل قبول این ضایعه را عنایت کند. ولی بدانید کـه خدمات علمـی زریـاب و مقامات اخلاقی و انسانی او موجب جاودانی بودن نام اوست. یـادش درون مـیان دوستانش پایدار و در صفحات ادب و فرهنگ ایران ماندگار خواهد ماند. چون دورم نمـی‌توانم درون خدمت باشم.

    به امـید موفقیت به منظور حسین و امـین کـه از روزگار خردی بارقه هوش زریـابی درون ناصیـه‌ آنان خوانده مـی‌شد.»

    این چند سطر را هم نوشتم کـه اگر دوستان خواستند آگهی چاپ کنند بـه مناسبت همکاری او درون بنیـادگذاری فرهنگ ایران زمـین و هم‌قلمـیش درون مجله‌های راهنمای کتاب و آینده بـه همراه آنـها بـه چاپ برسد.

    «استاد کم‌مانند و دوست دلبند عباس زریـاب کـه نزدیک پنجاه سال از لطف سخن و دامنـه‌وری دانش و توانایی قلمش فیض‌یـاب بودم، از جهان خُرد بـه سرای جاودانی رفت. قلمرو پژوهش‌های ایرانی و علوم انسانی یکی از دانشمندان طراز اول و برجسته خود را از دست داد. بی‌گمان دوستان، هم‎قلمان و همـه بهره‌بردگان از فضایل او حضور درون مراسم فاتحه را موجب شادی روان‌ آن فقید و نمودار پایداری یـادش درون دل خویش خواهند دانست. مزار مردم عارف درون ماست.»

    نقل از: نادره کاران، ایرج افشار، بـه کوشش محمود نیکویـه، نشر قطره، صص ۸۱۹-۸۰۸٫*

    و سرانجام نوبت بـه حسین زریـاب رسید که تا چند کلمـه‏‎ای از پدر بگوید:

    صحبت درباره فردی چنین بزرگ، آنـهم درون برابر فرهیختگانی چون شما به منظور من کاری هست سخت و برای شما باز شنیدن آنچه مـی‌دانید. گفته‌ها و نوشته‌های ارزشمند را پیشتر گفته‌اند و باز خواهند گفت.

    پس قصد کردمبرخی ویژگیـهای اخلاقی او را آنچنان کـه در منزل دیدم و شناختم بازگو کنم. اخلاق نیکو، صفت بارز شخصیت پدرم بود ادب، متانت،  تواضع، راستگویی، درستکاری، ساده‌زیستی و یـاری بـه دیگران صفاتی هستند کـه هر یک بـه تنـهایی مـی توانند فردی را محبوب دلها کنند پدرم بـه واقع همـه این صفات را بـه شکلی لطیف و ظریف یکجا جمع کرده بود.

    حضور او همواره جمع دوستان و خانواده را گرم مـی‌کرد او احترام همگان را بر‌مـی‌انگیخت و آرامش و صفا را درون فضا حاکم مـی‌کرد. نشنیدم درون خانـه ازی بد بگوید مگر گاهی کـه از باب هشدار ازانی نام مـی‌برد و ما را از معاشرت با آنـها یـا چون آنـها بودن بر حذر مـی‌داشت. بدگویی حتی از بدخواهانش هرگز بـه خانـه راه نیـافت. بـه کودک و بزرگ احترام مـی‌گذاشت سلام کودکان را بـه گرمـی پاسخ مـی‌گفت و با حوصله حالشان را مـی‌پرسید. بچه‌های قدیم فامـیل عبارت پدرم را درون احوالپرسی از آنـها بـه یـاد مـی‌آورند! “احوال شریف؟”

    حسین زریـاب ـ عاز ژاله ستار

    چنان گشاده‌رو بود کـه هر با هر سطحی از سواد بـه خود اجازه مـی‌داد سوالش را پیش او ببرد و با جوابی درون خور بازگردد. هربا سوالی کوتاه پیش او مـی‌آمد با جوابی مفصل باز‌مـی‌گشت. گرچه کم پیش مـی‌آمد اما اگر جوابی را نمـی‌دانست یـا از آن مطمئن نبود این عبارت شنیده مـی‌شد: “نمـی‌دانم، حتما ببینم” و حتما مـی‌ رفت و مـی‌دید.

    از ریـا متنفر بود اگرچه نماز خواندن و مطالعه قرآن را تشویق مـی‌کرد ولی وقتی تسبیحی درون دستم دید برآشفت و گفت هرگز غیر از هنگام ذکر کنار سجاده تسبیح درون دست نگیر.

    با تمام مـهربانی درون کار درس و تعلیم سخت‌گیر بود هیچ وقت کارنامـه تحصیلی من راضیش نکرد. اگر درون زیست شناسی نمره راضی‌کننده‌‌ای نمـی‌گرفتم مـی‌گفت این درسِ اصلی رشته توست، اگر نمره پایینی درون ریـاضی مـی‌دید یـادآوری مـی‌کرد کـه ریـاضی مادر علوم است. یکبار کـه همـه نمره‌ها خوب بود نگاهی بـه نمره ورزش کرد و گفت پسرم، عقل سالم درون بدن سالم، بدون تن سالم همـه این نمره‌ها بـه دردت نخواهد خورد.

    گرچه تالیفاتش کم تعداد هستند ولی واقعا پر کار بود. با رخوت و کاهلی دشمن بود و برای وقت ارزش زیـادی قائل بود. اگر نیمـه شب بیخوابی بـه سرش مـی‌زد فوراً چراغ اتاق کارش روشن مـی‌شد و به مطالعه شروع مـی‌کرد. که تا آخرین هفته‌های عمرش کوه‌پیمایی پنجشنبه‌هایش را ترک نکرد.

    سعی مـی‌کرد درون مـیهمانی‌های خانوادگی شرکت کند ولی اگر ممکن بود زودتر خداحافظی مـی‌کرد و به اتاق کارش بازمـی‌گشت. چشمداشتی بـه پولی کـه از چاپ آثارش بـه دست مـی‌آمد نداشت. سالها وقت خود را صرف کتاب صیدنـه ابوریحان بیرونی کرد درون حالیکه مـی‌دانست شاید تنـها یکبار و با شمارگان کم چاپ خواهد شد. یکبار بـه من گفت اگر ترجمـه‌ای از قرآن مـی‌کردم از حق ترجمـه آن خودم و شما سالها بهره‌مند مـی‌شدیم. دلیلش را نگفت ولی گمان مـی‌کنم همـین ترس از اینکه اینکار را به منظور پولش انجام داده باشد او را منصرف مـی‌کرد. یکبار برادرم بـه مزاح بـه او گفت بعضی از پول کتابهایشان خانـه مـی‌خرند و تو از به منظور کتابهایت خانـه‌ای خریده‌ای.

    لباسش همـیشـه شایسته و آراسته بود ولی سعی مـی‌کرد ظاهرش ساده باشد گاهی از یک لباس چند دست مـی‌خرید شاید نمـی‌خواست بـه نظر بیـاید کـه هر روز لباس جدیدی مـی‌پوشد.

    دغدغه‌های بیرون منزل را بـه خانـه نمـی‌آورد. من از بازنشتگی اجباریش و به دنبال آن قطع حقوقش یکی، دو سال بعد آگاه شدم. آنـهم از روی نامـه‌هایی کـه دزدکی خواندم! از فشارهای روانی کـه بدخواهان و نااهلان درون چند ماه آخر عمرش بـه او تحمـیل د چیزی بـه ما نگفت که تا مبادا احساس نگرانی کنیم.

    گرچه از لطف دوستانی کـه داشت هیچگاه تنـها نماند و همـیشـهانی بودند کـه قدرش را دانستند اما بـه قول مرحوم دکتر محمدامـین ریـاحی دوست و همشـهری قدیمش اگر چنانکه حتما قدرش را مـی‌دانستند شاید فرهنگ ایران سال‌های بیشتری مـی‌توانست از مـیوه درخت دانشش بهره برد.»

    یکی دیگر از بخش‏‎های این بزرگداشت پخش فیلمـی مستند از دکتر زریـاب خویی بود کـه در این فیلم بـه شرح و توضیح شاهنامـه فردوسی و کارکرد آن درون دنیـای امروز مـی‏‎پرداخت.

    عاز جواد آتشباری

    Advertisements




    [moshrefzadeh | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | صفحهٔ 10 پوستین چگونه ساخته مشود]

    نویسنده و منبع: moshrefzadeh | تاریخ انتشار: Fri, 29 Jun 2018 21:13:00 +0000



    شکل شمایل کلیدهای صندوق صدقات

    مشاهیر علمـی ومو سیقی | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده

    عها از: شکل شمایل کلیدهای صندوق صدقات مـهدی امامـی و متین خاکپور

    پنجشنبه نـهم فروردین‌ماه ۱۳۹۷ مجلس یـادبود دکتر داریوش شایگان درون مسجد الرضا با حضور خانواده و اساتید گرانقدر برگزار شد.

    در این مراسم سیدمصطفی محقق داماد، شکل شمایل کلیدهای صندوق صدقات محمدرضا شفیعی‌کدکنی، غلامحسین ابراهیمـی دینانی، لیلی گلستان، آیدین آغداشلو، غلامحسین کرباسچی، محمدرضا تابش، احترام برومند، اسدالله امرایی، بابک احمدی، حسین معصومـی همدانی، جواد طباطبایی،پرویز جاهد، حسین محجوبی،ایرج پارسی نژاد، مرتضی الویری، آنژل عرب شیبانی، سرگئی بارسقیـان، جواد طوسی، هادی سودبخش، دکتر سرمد قباد، مـینو مشیری، فاطمـه ولیـانی، خجسته کیـا، مریم عسگری، ایرج امـینی، بهمن فرمان آرا، دکتر شفق  از موسسه یونس امره، پروانـه سمـیعی، کیـانوش انصاری، هوشنگ اسماعیل زاده، لیلی فیروز . شکل شمایل کلیدهای صندوق صدقات شـهین صفوی ،ندا زروان. شکل شمایل کلیدهای صندوق صدقات شـهلا محمدی. نازی اهری. محمد علی قاجار. محبوبه مـهاجر. اقا وخانم فلسفی. هایده کمانگر. همایون مشیر زاده. دکتر کمال هدایت.علی دهباشی و اساتید دیگر و دوستدارن دکتر شایگان حضور داشتند.

    علی دهباشی، مدیر مجله بخارا پیش از آنکه خطیب مجلس برسند چند نکته از سوی خانواده  شایگان بیـان کرد و گفت:

    نخست از آیت الله محقق داماد، دانشمند گرامـی کـه در تمام این روزها خانواده و جمع دوستداران را تنـها نگذاشتند، بر پیکر دکتر شایگان نماز خواندند و حضورشان امشب، درون این مجلس به منظور ما افتخار آمـیز بود، دوم از پزشکان معالج شادروان دکتر شایگان، جناب دکتر مسعود مـهرپور و دکتر بابک زمانی کـه پزشکان مستقیمشان بودند؛ همچنین پزشکان دیگری کـه در شرایط گوناگون دوستداران ایشان را همراهی دادند، جناب دکتر کمال هدایت، احمد مـیر و سرمد قباد، همچنین از آقای حسینعلی اسماعیلی مدیر اتاق ICU و گروه همکارانشان کـه متجاوز ۱۰ نفر بودند کـه در نوبت‌های گوناگون کشیک مـی‌دادند و مواظبت مـی‌د، همچنین از دوستان خانوادگی و غیر خانواده کـه در زمان بیش از ۵۰ روز شرایط را قابل تحمل مـی‌د، تشکر مـی‌کنم.

    بنده فکر کردم کـه شاید بهتر باشد از بیـان شادروان دکتر شایگان عرض کنم، نخست درباره پدر بزرگوارشان کـه به ایشان عشق مـی‌ورزیدند:

    پس از مرگش بود کـه پدر واقعی‌ام را کشف کردم. گمان مـیکنم درون زندگی هیچ را بـه اندازه او دوست نداشتم. درون کودکی برایم تصویری معمایی و دوردست بود. گاه بـه من درس خوش‌نویسی مـی‌داد، خطی خوش داشت کـه از پدرش کـه خوش‌نویس بود بـه ارث بود. پدری نمونۀ پدرسالاری کـه تمام صلابت آن درون او بود، اما مستبد نبود. بـه من آزادی کامل مـی‌داد و از هر دخالت مستقیمـی درون زندگی ام پرهیز داشت. تنـها آرزویش این بود کـه روزی مدیریتب و کارش را بـه دست بگیرم. او کـه پیمان‌گذار یکی از قدیمـی‌ترین شرکت‌های پیمانکاری درون ایران بود، مـی‌خواست کـه پسرش روزی جانشینش شود. آرزویی کـه البته بر او ایرادی نبود. پدرم از یک خانواده بسیـار قدیمـی تجار آذربایجان و اهل شـهر سلماس بود درون نزدیکی دریـاچه ارومـیه، درون خانـه اش درون تبریز کـه پدربزرگم آنجا شعبه تجاری داشت احساس تنگی نفس مـی‌کرد. دوست داشت سفر کند و جهان را بشناسد. از این رو بود کـه پس از جنگ جهانی اول بـه ترکیـه، روسیـه، لهستان و آلمان سفر کرد. نمونـه مردی خود ساخته بود کـه حکمتی غریزی داشت. همـه چیز را درون جریـان کار آموخته بود و نمـی‌توانست چیزی را کـه نمـی‌شناسد بـه من بیـاموزد. درون عوض درون من نوعی حکمت عملی مـی‌دمـید. کـه کلیدش تنـها درون اختیـار خودش بود. درون قضاوتش درون چیزها و آدم‌ها خطا نمـی‌کرد. بی‌نـهایت با انصاف و در عین حال زیرک و خبره بود. هنگامـی کـه برای تعطیلات بـه ایران مـی‌آمدم. پدرم با نقل حکایـات و خاطره‌ها بـه من هزاران چیز مـی‌آموخت. همـه چیز درون او بـه تجربه ناب پالایش یـافته بود. هیچ چیز اضافی درون او نبود. همـه چیز بـه اندازه. بـه زیـاده روی‌های من و از جادررفتن‌های من با نوعی همدلی مـهرآمـیز مـی‌خندید و همواره با جمله‌ای قصار اما سخت پرمعنی و مجب‌کننده من را بـه خطایم آگاه مـی‌کرد یـا اشتباهم را تصحیح مـی‌کرد. هرگز حرف خود را تحمـیل نمـی‌کرد، فقط و فقط پیشنـهاد مـی‌داد. تنـها بعد از مرگش بود کـه دریـافتم که تا چه حد بـه او مدیونم. با گذشت زمان و بالا رفتن سن تصویرش درون من درشت‌تر مـی‌شد و منِ برتر و الگوی شخصیت من مـی‌گردید. درمـی‌یـافتم کـه تا چه حد بـه او شباهت دارم. با چشمان اندک مورب و چهره آفتاب سوخته اش کـه به لامای‌های تبتی مـی‌مانست، نیمـه دیگر وجود من بود، هرگز مـیان ما برخورد دو نسل رخ نداد. از هر نظر و به ویژه از نظر فضایل انسانی از من برتر بود و من با رغبت تمام خود را بـه تصور با آرامش فرزانـه کـه در او بـه طرز شگفت، تجسم واقعی اش بود مـی‌سپردم.

    آخرین سخنانش به منظور ابد دراندیشـه من حک شده است. وقتی حدس زد کـه من راهم را برگزیده ام بـه نزدم آمد و گفت بین منو تو از نظر سطح فرهنگی و طبقه فاصله افتاده است. من یک برژوای سنتی مانده ام و تو بـه یک اشرافیت ذهنی رسیدی من جلوی تو را نمـی‌گیرم، خود من بودم کـه تو را بـه این راه راندم. حالا هر کاری کـه دوست داری ، که تا وقتی کـه زنده ام از  تو حمایت خواهم کرد و پس از مرگم تو وارث من خواهی بود. اما هرچه پیش آید و هرچه مـی‌کنی یک چیز را بدان: «انسان بودن بالاتر از همـه چیز است» ایرانی بودن مستلزم شیوه خاصی از بودن است، مستلزم طرز خاصی از دیدن جهان و طرح معینی از حضور درون زندگی است، درون طبیعت و در برابر خداوند. همچنین هست در تحلیل تمام عناصری کـه شیوه ایرانی بودن را تعیین مـی‌کنند درون مـی‌یـابیم کـه ایرانی بودن دارای نشانـه‌های متافیزیکی مشخص است. جهانی سراپا تنیده و تافته از نمادها، تصاویر کـه مطابق نظمـی خاص با یکدیگر عمل مـی‌کنند و نوعی نقش هستی را رقم مـی‌زنند، اما درون آن هر کاری کـه کردی، هر وجودی جای خود را دارد. ما مـی‌دانیم کـه از کجا مـی‌آییم و به کجا مـی‌رویم و معنای زندگی و پایـان محتوم مرگ را مـی‌شناسیم. همچنین کلیدهای مناسبی به منظور گشودن اسرار درون اختیـار داریم. بدین سان ما درون جهانی امن، آشنا و بسیـار قراریـافته زندگی مـی‌کنیم. اما ناگهان این جهان دیگر تنـها نیست. دیگر محیط زیست خود، محوطه مصون خود، حریم ذهنی خود، وقت خاص خود و تبارشناسی خود را ندارد. این جهان درون تماس و سایش با جهان‌های دیگر است. بـه ویژه با جهانی کـه شاخه‌هایش درون سراسر جهات گسترده شده است.

    ببه خودمان برگردیم. ما درون جهانی زندگی مـی‌کینم کـه ابزارهای نظری کـه از فرهنگمان اخذ مـی‌کنیم، به منظور درک و اداره و سامان بـه زندگی‌مان نارسا هستند. وقتی از اقتصاد سخن مـی‌گوییم منظورمان دانشی هست که از جهان دیگری آمده است. از علم کـه مـی‌گوییم منظورمان علوم مدرن است. منظورمان از حقوق، حقوق این جهانی یـا حقوق بشر است. خلاصه آنکه همـه ابزارهای معرفتی ما از زمـینـه‌های دیگری رسیده هست و همانقدر کـه بخشی از وجود ما شده اند، ما نیز بخشی از آنـها شده ایم. راه چاره آن نیست کـه در برابر آنـها برافرازیم چنانکه بحث‌های سفید یـا سیـه گرها، بی‌وقفه شرق را درتضاد با غرب قرار مـی‌دهد. بلکه درون آن هست که آن را درون درون هستیمان از نو جا بیـاندازیم اینکه چگونـه مـی‌توانیم آنـها را از نو درون درون هستیمان جا بیـاندازیم، سوال بسیـار بـه جایی است.

    من همواره فردی غیرسیـاسی بوده ام، مگر درون دوران انقلاب کـه یک ماه سیـاسی شدم. بـه این معنا کـه همواره فکر مـی‌کنم سیـاست امری هست که بـه شکیبایی نیـاز دارد. حتما در عین حال شوراننده و هم حسابگر بود. سیـاست اخلاقیـات خود و منطق خاص خود را دارد کـه من لزوما بـه آنـها باور ندارم. بـه علاوه حتما قدرتخواه بود من هرگز خواستار قدرت نبوده ام، هرچند کـه از امتیـازات آن نسیب ام. من آدم ساده و یکسونگری نیستم، اگر از قدرت انتقاد مـی‌کنم بـه محدودیت ناشی از قدرت نیز نظر دارم. مثل رمون‌ارون از خودم مـی‌پرسم اگر بـه جای فلان یـا بهمان سیـاستمدار بودم چه مـی‌کردم. بـه علاوه نزد سیـاستمداران چیز عجیبی وجود دارد کـه مرا هم متعجب و هم متاثر مـی‌کند. غالب آنان آدم‌های درس‌خوانده و باهوشی هستند و از زیر بته نیـامده اند. سخنوران حرفه‌ای اند کـه باید بـه کار گرفتن قالب‌های متحجر موجود مردم را متقاعد سازند و بی‌وقفه بـه پیروانشان موعظه کنند و عجیب کـه از این کار خسته نمـی‌شوند. مگر مـی‌شود درون طول روز یک سلسله حرف‌های بی‌خون و مرده را تکرار و تکرار کرد و  بـه نتیجه یکنواخت و زبان غالبی نرسید؟  حاشیـه تفکر چنان تنگ مـی‌شود کـه جایی به منظور تخیل و خیـالبافی و کشف و شـهود باقی نمـی‌گذارد. بی‌شک درون سیـاست من انسان ناتوانی هستم.

    من نـه از جوهر یک درونگر سیـاسی برخوردار بودم نـه شکیبایی و صبر مردان سیـاسی با عقاید ثابت، کامل و مشخص را دارم. همواره از مرزها فرا رفته ام. هرگز نتوانسته ام خود را بـه سلول تنگ یک خانواده سیـاسی محدود کنم. من دوستانم را از روی خصایل انسانی شان برگزیده ام، شکاف‌های سیـاسی نـه تنـها بعد از انقلاب ایران برایم اهمـیت یـافتند. درون اینکه بـه دموکراسی معتقدم جای تعجب نیست اما من از این جهت بـه دموکراسی معتقدم کـه راه و چاره‌ای جز آن ندارم. بـه علاوه آدم اصولا تعدد اندیشی هستم. عقاید گوناگونی را دوست دارم. حزب واحد برایم مانند روح سیـاسی واحدی هست که هر قدر متعالی و والا باشد مرا از ترس بـه لرزه مـی‌آورد. من با هر گرایش فروکاهنده و آسان‌ساز نوعی بیزاری طبیعی دارم.

    برای من شرق یک تصور جغرافیـایی نیست، شرق زبان اساطیر است. فلسفه شکل‌های نمادین است. جغرافیـای بصیرت درون است. نوعی ضرب آهنگ هستی هست که از نظر اجتماعی با حوصله داشتن به منظور دیگران با نوعی حالت تسلیم و رضا درون برابر خداوند و طبیعت معنی مـی‌شود. اینکه امروز زندگی چنین عقیم شده هست از آن هست که این بخش از هستی لم یزرع مانده هست که آدم‌ها دیگر فرصت پرداختن بـه شادی‌های لحظه‌ای یـا ایجاد پیوندهای واقعا عمـیق دوستی را ندارند. خدمت بی‌مزد و منت. کرامت و بخشندگی معنایی ندارد. انسان‌ها دیگر شیوه‌های همدلانـه رابطه را نمـی‌شناسند زیرا فرصتش را ندارند. روابط یـا درون سطح حرفه‌ای یـا روشنفکری اند. نادرند لحظاتی کـه انسان‌ها با همدلی بی‌چشمداشت، فارغ از ملاحظات اجتماعی و حرفه ای بـه هم برسند. همـه جا بـه مبالغه درون کاربرد قوای مغزی، بـه موفقیت، بـه اسطوره باهوش‌ترین و اسطوره کارآمدترین برمـی‌خوریم. هرقدر کـه فرهنگ غربی درون تحلیل واقعیـات و دل‌مشغولی بیمارگونـه درون رده‌بندی همـه‌چیز و فهمـیدن همـه‌چیز پر از تنوع و تفاوت هست به همان مـیزان روح و جانش تهی و آتل و چشم انتظار بیـان درد خویش است. البته از طریق هنر، روایـات و حکایـات حال خود را بیـان مـی‌کند، اما این پدیده‌ها درون حاشیـه جامعه باقی مانده اند. جامعه‌ای کـه هنر را نیز بـه کردار همان بازیچه‌هایی کـه بی‌وقفه تولید مـی‌کند، مصرف مـی‌کند. مثلا تعطیلات را درون نظر بگیرید. تعطیلات بـه یک معنی نوعی نگرش آخرت اندیشانـه درون کوتاه مدت است. عرض موعودی به منظور انسان از هم پاشیده است، با اندیشیدن بـه این دورهای مرخصی سالانـه هست که مـی‌توان بـه دورانی خالی از هر محتوای واقعی معنا بخشید. تصمـیم مـی‌گیرند کـه در ماه ژوئیـه یـا اوت خوشبخت باشند. حال چه حتما ند. بعد همـه با هم سفر مـی‌روند و کوله بار همـه مشکلات حقیر زندگی روزمره شان را با خود حمل مـی‌کنند. درون تعطیلات بـه عرض موعود مـی‌رسند، منتها بـه جای آنکه واقعا بـه آزادی رسند بـه دیگر حالات هستی دری بگشایند درون طمع حریصانـه بـه چنگ آوردن غنیمت دیگری هول و ولا مـی‌زنند، طمع مـهار ناپذیر خوشگذراندن و خوشبخت بودن کامل و سختگیری مرخصی بگیرها درون احقاق حقشان درون خوشبختی همچنان به منظور داشتن کار از همـینجا ناشی مـی‌شود.

    دکتر اکبر حمـیدزاده گیوی، استاد دانشگاه الهیـات کـه به تازگی از بستر بیماری بلند شده اند، بـه دلیل توجه خاص بـه آثار دکتر شایگان درون این مراسم سخنانی را بیـان کرد گفت:

    هرگز تصور نمـی‌کردم کـه در مجلس گرامـی‌داشت این مرد بزرگ و با فضیلت درون مقام سخنران شرکت کنم. آخرین مجلسی کـه آقای دکتر شایگان را درون آن زیـارت کردم، مجلس خانم سیمـین بهبهانی بود. مردی با روشنگری، با نگرشی بـه فرداهای دور، مرحوم فیلسوف عالی‌قدر و استاد گرانقدر آقای شایگان تقریبا نسبت بـه همـه دانشگاهیـان مخصوصا درون رشته علوم انسانی است. او نمـی‌گفت کـه باید علوم انسانی، اسلامـی شود. معتقد بود کـه علوم انسانی، اسلامـی هست، یعنی اساس علوم بـه خدا برمـی‌گردد کـه کانون علم و همـه معارف و دانایی‌ها هست . بنابراین وقتی منبا و منشا همـه علوم خداست معنایی ندارد کـه علمـی را توصیف خدایی نکنیم. آنـهایی کـه بین علم و دین فاصله ای قائل مـی‌شوند با علم و دین آشنا نیستند چون اساس دین دو چیز است، یکی عقلانیت و دیگری وحیدانیت است. عقلانیت یعنی جوشش کانون فکر بشری و وحدانیت یعنی اتصال بـه جهان ما بعد طبیعت. بعد هیچ دلیل ندارند کـه بین علم و دین فاصله قائل باشیم یـا علمـی را اسلامـی کنیم.

    دکتر اکبر حمـیدزاده گیوی بـه ویژگی آثار دکتر شایگان اشاره کرد

    علم بی‌دین یعنی خرافه، دروغ، آدم‌فروشی و حقه‌بازی، آنچنان کـه دین بدون علم مجموعه زشتی‌های بشر است. اگر مجموعه زشتی‌های بشر را درون یک جعبه جمع‌آوری کنید و از آن روح معنویت را بگیرید، درون واقع بشریت را درون ظلمانیت خود رها کرده اید. علم و دین دوش بـه دوش هم جواب مـی‌دهند و اگر از هم جدا شدند دین خرافات مـی‌شود. علم ودین دو بال به منظور پرش انسان است. کاش دین را آنچنان کـه دکتر شایگان دنبال دین بود، آنچنان کـه دنبال هستی شناسی دینی بود، بشناسیم. هندوستان کانون زایش ادیـان بسیـاری است، پروفسور شایگان درون مقام هستی شناختی بود کـه از مجموعه ادیـان وحیـانی و عقلانی استفاده شود. لذا واقعا مردی ستودنی و معلمـی بزرگ به منظور همـه دوران‌ها است.

    مرحوم استاد شایگان تنـها یک معلم و استاد دانشگاه نبود، یک انسان والا بود، اخلاق، رفتار، کردار و سلوکش، این را مـی‌توانید درون شاگردانش ببینید. مرحوم پروفسور شایگان همپارگی مرحوم عبدالحسین زرینکوب را داشت کـه به راستی زرین کوب بود. احمد تفضلی، ابراهیم باستانی پاریزی و … تمام اینـها جلوه‌هایی از شخصیت استاد شایگان را بـه ما نشان مـی‌دهند.ی کـه با ادبیـات مانوس باشد نمـی‌تواند شایگان را بـه عنوان یکی از بنیـان‌گذاران و موسسین نگاه نو بر ادب پارسی بـه حساب نیـاورد بنابر این همـه مدیون دکتر شایگان اند. نـه تنـها دانشگاهیـان امروز ما بلکه نسل‌های آینده نیز مرهون دکتر شایگان خواهند بود.

    امروز دوستان بزرگوار، اساتید گرانقدری درون این جمع مـی‌بینم. از دو نفر درون این جمع لازم هست که تشکر کنم، یکی آقای دهباشی هست که گنجیـاب هست در هر گوشـه و خرابه‌ای گنجی نـهفته و دیگران از آن غافل اند، دهباشی دنبال گنجیـابی هست که فکر مـی‌کنم همـه فرهنگیـان حتما قدرشناس باشند. دیگری آقای کاظم بجنوردی هست که درون مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامـی کار و تلاش زیـاد کرد و جمع اساتید گرانقدر و گمشدگانی کـه در چشم کم خردان گم شده بودند، را مـهیـا کرد. دایره المعارف بزرگ اسلامـی یکی از گنجینـه‌ها به منظور فرهنگیـان این کشور است. لذا خوشحالم کـه در جمع شما بزرگواران عرض ادب داشته باشم. دکتر شایگان روحانی نبود ولی از هر روحانی روحانی‌تر بود. ادعای فقاهت نداشت اما از هر فقیـه بـه دین آشناتر بود. علت اینکه پای این عزیز بـه هندوستان کشیده مـی‌شود این هست که هندوستان مرکز ادیـان متفاوت هست و اگری بخواهد دین‌شناس باشد، مخصوصا از منظر فلسفه تطبیقی حتما به آنجا برود. فلسفه تطبیقی کاری هست که با تمام فلسفه‌ها آشنایی داشته باشد و مرحوم دکتر شایگان بـه حق با تمام فلسفه‌ها آشنا بود.

    من یکی دو جلسه بود کـه در محضر دکتر شایگان حضور داشتم، دیدم کـه ایشان بـه مراتب از مدعیـان فیلسوفی درون حوزه‌های علمـیه توانمندتر بود و رمزش این بود کـه شایگان محضر علامـه طباطبایی را هم درک کرده بود کـه فرزانـه دوران بود و من بـه حق و با شناخت عرض مـی‌کنم، فرید زمان خویش بود و امروز همانی نتواستند جای او را پر کنند، مدعیـان فلسفه زیـاد اند اما فلاسفه خیلی کم اند. بناباین، این جمع فقط گرامـی‌داشت پروفسور شایگان نیست بلکه گرامـی‌داشت علم است، گرامـی‌داشت فلسفه، فهم درست از دین است. یکی از علایق استاد شایگان دین‌شناسی بود.

    این حداقل وظیفه ای هست که حتما در برابر اندیشمندانمان داشته باشیم. درون حیـات و مماتشان قدر بشناسیم، متاسفانـه جامعه ما دچار سقوط شده است، آنچنان سقوطی کـه تا فرهیختگان ما زنده هستند، قدر شناسی بلد نیست وقتی هم از دست مـی‌دهند، گرامـی‌داشت سنتی رسمـی جوابگوی ارزش آن شخصیتها نیست. امـیدوارم با راهنمایی شما اساتید و بزرگواران گرانقدر ارزش علم، عالم و دانشمند آنچنان کـه باید و شاید درون این کشور حفظ شود کـه طبیعتا به منظور آنـهایی کـه قدر و منزلت او را نشناختند و نتوانستند با پنین شخصیتی مانوس شوند، جای تاسف است. بنابراین الان کـه ما هستیم درخواست مـی‌کنم کـه هم قدر موجودین را بشناسیم و هم قدر آنـهایی کـه بین ما نیستند ولی آثارشان بین ما هست. مگری مـی‌تواند آثار دکتر شایگان را پاک کند؟

    کمترانی هستند کـه با علامـه طباطبایی انس گرفته اند اما دکتر شایگان یکی از آنـها بود. انسان هم مـی‌تواند روشنفکر باشد هم درست‌اندیش. مـی‌تواند روشنفکر و خدا اندیش باشد. درخواست مـی‌کنم آن رسالت بزرگی کـه را کـه خداوند بر دوش شما گذاشته هست ادا کنید و در این مجلس بـه روح آن بزرگوار تازه درون گذشته و همـه فرهنگسازان طلب آمرزش مـی‌کنم.

    دسته گل های بسیـاری نیز از دیگر دوستان و آشنایـان به منظور مجلس بزرگداشت  دکتر شایگان رسید.
    Advertisements




    [مشاهیر علمـی ومو سیقی | یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده شکل شمایل کلیدهای صندوق صدقات]

    نویسنده و منبع: moshrefzadeh | تاریخ انتشار: Sat, 23 Jun 2018 17:38:00 +0000



    ترانه های پیمان ایزدی برای کودکان

    شب حسین گل گلاب سراینده سرود ای ایران و..و..و…و…و..و ...

    (عالی‌قاپوی اصفهان، ترانه های پیمان ایزدی برای کودکان ایران)

    انتشار 20 آگوست 2013

    غروب روز یکشنبه ۲۷ مرداد ماه شب « حسین گل گلاب » بود کـه به عنوان صد و بیست و هشتمـین شب مجله بخارا  با همکاری مؤسسه فرهنگی هنری ملت، دایره‎المعارف بزرگ اسلامـی، موقوفات دکتر محمود افشار و گنجینـه پژوهشی ایرج افشار درون کانون زبان فارسی برگزار شد.

    علی دهباشی در آغاز ضمن خوشامدگویی از طرف مجله بخارا و دیگر برگزارکنندگان این مراسم ، از دکتر گل گلاب چنین یـاد کرد:

    « امشب به منظور بزرگداشت و یـادکرد شخصیتی گرد هم آمده‎ایم کـه در چندین زمـینـه آثار بسیـار ماندگار و درجه اولی را از خودش بـه جا گذاشته است. ترانه های پیمان ایزدی برای کودکان درون حوزه‎های گوناگون، درون گیـاه‎شناسی یگانـه بود کـه هنوز آثارش مورد مراجعه است. ترانه های پیمان ایزدی برای کودکان درون زمـینۀ شعر از شاعران خوب زمانۀ ما بود. و از اعضای بسیـار مؤثر فرهنگستان ایران. تصنیف‎ها و سرودهایی کـه ساخت ماندگار هست و بسیـاری او را فقط بـه خاطر تصنیف مشـهورش کـه زمزمـه‎گر هر ایرانی هست مـی‎شناسند.

    خودش درون این باره مـی‎گوید: ترانه های پیمان ایزدی برای کودکان چیزهایی را بـه عنوان سرود ساخته‌ام. شعر بـه آن معنی کـه نیست. موسیقی را با کلنل علی‌نقی‌خان وزیری کار کردم. خودم، اول تار مـی‌زدم. درون ۱۳۰۳ بـه کلاس کلنل رفتم و بعد با او همکاری مـی‌کردم. درون آن زمانانی بودند کـه برای ساخته‌های کلنل ترانـه مـی‌ساختند، اما من چون هم با شعر و هم با نت آشنا بودم، توانستم با کلنل مدت زیـادی کار کنم. بیشتر سرودهای حماسی و مـیهنی مـی‌ساختم. کلنل آدم بزرگی بود، و در موسیقی ایرانی کار کرده بود. مـی‌خواست آن را تثبیت کند بعد دید کـه کار بسیـار مشکلی است. سه چهار سالی بـه فرنگ رفت و آنجا حسابی کار کرد. بعد بـه ایران بازگشت. بجز سرودهای حماسی چندتایی کار لیریک به منظور کلنل ساختم ۲۰ که تا اپرت و چند که تا تصنیف عامـیانـه. بعضی از آنـها را «روح‌انگیز» خواند. بعد از جنگ، انجمن کلنل که تا حدی از بین رفت. ایران اشغال شد. سربازهای روسی، آمریکایی و انگلیسی بـه ایران آمدند. یک روز درون ۱۳۲۳ از خیـابان هدایت رد مـی‌شدم. یک سرباز آمریکایی، یک بقال ایرانی را کتک مـی‌زد. خیلی ناراحت شدم. بـه انجمن موسیقی خالقی رفتم و بی‌اختیـار چیزی درست کردم. خالقی به منظور آن آهنگ ساخت. شد همان سرود معروف «ای ایران‌« کـه بنان آن را خواند. بیشتر سرودهای حماسی ساخته‌ام. یکی از آنـها همان سرود «آذرآبادگان» است. آن هم تحت تأثیر حمله خارجی‌ها بود.” »

    پس از آن، کامران فانی به عنوان نخستین سخنران از گل گلاب گیـاه‎شناس حکایت کرد:

    « وقتی آقای دهباشی بـه من تلفن د و گفتند کـه این بار شب‎های بخارا مربوط بـه استاد حسین گل گلاب هست و از من خواستند که تا در این جلسه شرکت کنم البته بـه عنوان مستمع. من گفتم حتماً خواهم آمد. چون من شاگرد ایشان درون دانشکده پزشکی دانشگاه تهران بودم. و خاطرات خوشی از کلاس درس و محضر گرم و صمـیمـی و به یـاد ماندنی استاد گل گلاب داشتم. تأثیر عمـیقی روی من گذاشت و کمابیش مسیر زندگی مرا عوض کرد.

    استاد گل گلاب چهره‎ای با جنبه‎های بسیـار گوناگون بود.جنبه‎ی هنری ایشان البته بسیـار شناخته شده‎تر است، به منظور این کـه در سرودها و شعرهای ایشان منعاست و در صدرشان هم سرود « ای ایران، ای مرز پرگهر» است. حتی همـین یک اثر هم کافی بود که تا نام و یـاد ایشان درون دل و جان ایرانیـان همواره پایدار بماند. فکر مـی‎کنم دربارۀ این موضوع درون این جلسه سخن بسیـار خواهند گفت. ولی من بـه جنبه‎های دیگر شخصیت ایشان مـی‎پردازم و سعی مـی‎کنم برخی از خاطرات آن سالها را هم بتوانم نقل کنم.

    آن سه جنبه دیگری هم کـه من مـی‎خواهم روی آن تأکید کنم، یکی نقش اساسی مرحوم گل گلاب درون ترویج علم درون ایران بود. یعنی ایشان با تألیف و تدریس علوم طبیعی و در صدرشان گیـاه‎شناسی، سالها درون واقع از دبیرستان که تا دانشگاه زمـینۀ آموختن علوم جدید را بـه ما یـاد دادند. و در کنار آن آثار دیگر ایشان بود کـه همچنان درون حوزۀ زبان علم بود. و این خیلی مـهم هست چون ایشان عضو فرهنگستان اول هم بودند. بی‎تردید نقش بزرگی درون ساختن اصطلاحات و واژه‎سازی داشتند و چون ذوق هنری و شم شعری هم داشتند ، پیشنـهادهای ایشان کـه امروزه به منظور ما واژه‎های خیلی عادی و روزمره هست جایگزین واژه‎های فرنگی یـا واژه‎های صعب‎التناول عربی شد کـه اشاره خواهم کرد، و بالاخره بـه منش و شخصیت ایشان بـه خصوص درون کلاس‎های درس.

    استاد گل گلاب درون مدرسه علمـیه درس خواندند، احتمالاً دورۀ دبستان و سیکل اول. مدرسه علمـیه مدرسه‎ای بود کـه ناظم‎الاطباء نفیسی، پدر سعید نفیسی، تأسیس کرده بود. من فکر مـی‎کنم از همان جا این رشتۀ الفتی کـه استاد گل گلاب با رشتۀ پژشکی داشتند آغاز شده بود. بعد ایشان بـه دارالفنون رفتند. دارالفنون آن موقع دارالفنون زمان ناصرالدین شاه نبود، خیلی سطحش آمده بود پایین. ولی درون کنار دارالفنون مدرسۀ طب دارالفنون بود کـه البته پیشرفته‎تر بود و به آن بیشتر مـی‎رسیدند و ایشان کمابیش با آنجا هم آشنا بود. نمـی‎دانم چقدر ایشان درس پزشکی خواندند ولی بـه احتمال زیـاد، یـا لااقل آنجور کـه ما یـادمان است، ایشان مدتی درون واقع علاقمند بودند کـه رشتۀ پزشکی را ادامـه بدهند و در همان سالها البته تدریس هم مـی‎د ولی بعداً فکر مـی‎کنم نظرشان تغییر کرد و برگشتند بـه دانشکده حقوق و علوم سیـاسی. از آنجا لیسانس هم گرفتند ولی آن را هم دنبال ند. رشتۀ مورد علاقۀ ایشان همان بود کـه بعداً سالها درون رشتۀ گیـاه‎شناسی دانشگاه تهران ، دانشکده پزشکی و داروسازی ادامـه دادند.

    به هر حال استاد گل گلاب، همانطور کـه گفتم، همواره بـه یک نحو با پزشکی ایران رابطه داشته، ایشان استاد ممتاز دانشکدۀ پزشکی تهران هم بودند. وقتی کـه دانشگاه تهران درون ۱۳۱۳ تأسیس شد ایشان بـه اضافۀ چند نفری دیگری کـه قبلاً کار کرده بودند درون حوزه‎های علوم طبیعی، با یک رساله بـه دانشگاه عنوان دکترا گرفتند و استاد دانشگاه شدند. و از آن بعد همواره که تا سال ۱۳۴۴ کـه سال اجباری بازنشستگی استادان قدیمـی بود ایشان هم بازنشسته شدند، بعد از نزدیک بـه چهل سال.

    کتاب‎هایی کـه استاد گل گلاب درون حوزۀ ترویج علم نوشتند، سه جلد کتاب جغرافیـا بود. علاقه‎شان بـه جغرافیـا و جغرافیـای طبیعی همواره ادامـه داشت. ولی بـه هر حال کار مـهم ایشان مجموعه کتاب‎هایی بود کـه دربارۀ علوم طبیعی،یعنی گیـاه‎شناسی، جانورشناسی، زمـین‎شناسی را به منظور دبیرستان‎ها تألیف د. ایشان تقریباً ۹ دوره کتاب را درون آن سال‎ها، سالهای ۱۳۱۲-۱۳۱۰ تألیف د کـه کتاب دبیرستان‎های ایران بود. بعد ایشان بـه دانشگاه رفتند. یعنی بـه طور رسمـی. چون ایشان زمانی هم کـه در مدرسه طب بودند، درون آنجا هم تدریس مـی‎د. و در آنجا کتاب گیـاه‎شناسی را نوشتند. این کتاب درون واقع کتاب کلاسیک گیـاه‎شناسی رشتۀ پزشکی بود. رشتۀ پزشکی درون سال‎های اول و دوم معمولاً علوم پایـه را درس مـی‎دهند، فیزیک، شیمـی، گیـاه‎شناسی، جانورشناسی. و در واقع این کتاب‎ها دانشجو را آماده مـی‎کرد ، به منظور اینکه وارد رشتۀ خاص پزشکی بشود. بعد از این، یک کتاب دیگر بود کـه این بار ترجمـه د، آن هم از زبان روسی. استاد گل گلاب چندین زبان را بـه خوبی مـی‎دانستند؛ انگلیسی، فرانسه، روسی و لاتین . من یـادم هست کـه سر کلاس‎ها اغلب معادل لاتین گل و گیـاه‎ها را ذکر مـی‎د و مـی‎گفتند ما به منظور معادل فارسی آن‎ها حتما با توجه بـه اصطلاج لاتین‎شان تصمـیم بگیریم کـه چه معادل فارسی به منظور آنـها بـه کار ببریم. بنابراین ایشان علاقمند بودند. درون هر صورت درون سال ۱۳۳۵ کتابی بـه زبان روسی درآمد درون مورد جغرافیـای طبیعی ایران. کتاب عجیبی بود. یعنی که تا آنجا کـه من یـادم هست این کتاب سیر جغرافیـای ایران را شاید از مـیلیون‎ها سال پیش که تا زمان ما بررسی مـی‎کرد.در آنجا رستنی‎ها، حیوانات، سنگ‎ها، مجموعه‎ای بود از تمام این‎ها کـه ایران را درون طی دوران‎های زمـین‎شناسی ساخته‎اند، شاید از مـیلیون‎ها سال پیش . این کتاب، کتابی بود کـه تقریباً ما نظیرش را نداشتیم. ایشان آنقدر بـه این کتاب علاقمند بود کـه بلافاصله وقتی کتاب منتشر شد آن را از روسیـه خواستند و شروع بـه ترجمـه د و دانشگاه تهران این کتاب را چاپ کرد. اما مـهم‎ترین کتابی کـه من خوب یـادم هست، چون من سال اول بودم، درون رشتۀ پزشکی کتاب « گیـا» بود. گیـا بدون « ه» کـه در قدیم هم درون شعر فارسی بـه کار مـی‎رفته ، یعنی مجموعۀ گیـاهان. یعنی کتابی کـه شما مشخصات ظاهری و طبیعی گیـاه را توصیف مـی‎کنید که تا بتوانید آن گیـاه را تشخیص بدهید. این کتاب حاصل بیش از چهل سال تحقیق و تتبع استاد گل گلاب درون حوزۀ گیـاه‎شناسی بود. من فکر مـی‎کنم سال چهل و یک چاپ شد چون سالی بود کـه من رفتم بـه دانشگاه . کتابی هست مصور و خیلی هم فشرده. ولی کتابی هست که واقعاً نشان مـی‎دهد اسم و نام گل گلاب چقدر مسما بوده به منظور این کتاب. چون روح لطیف ایشان هم با گل و گیـاه هم ‎نوا بوده. بـه هر حال این کتاب آخرین کار مـهم استاد بود درون حوزۀ ترویج علم.

    اما کتاب‎های دیگر ایشان. من آن قسمتی را کـه دربارۀ زبان هست در آخر مـی‎گویم. کمـی از سر کلاس ایشان من بگویم. بیش از چهل سال تمام دانشجویـان رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران درون سال اول درس خود را با کلاس گیـاه‎شناسی استاد گل گلاب شروع مـی‎د. درسش گیـاه‎شناسی بود ولی درون کنارش خیلی چیزهای دیگر بود. دانشجویـان جز گیـاه‏‎شناسی بسیـار چیزهای دیگری درون کلاس از استاد گل گلاب مـی‎آموختند، درون واقع ادب و فرهنگ و تاریخ را درون این کلاس‎ها مـی‎آموختند. من هم درون واقع علاقه‎ام بـه این رشته‎ها بود. من مطلقا علاقه‎ای بـه رشتۀ پزشکی نداشتم. ولی درون آن زمان رسم بود و شاید الأن هم باشد کـه در هر شـهرستان حتماً یک نفر از دانش‎آموزانش حتما در رشتۀ پزشکی دانشگاه تهران قبول مـی‎شد. من هم از بد حادثه قبول شدم ولی علاقه‎ای بـه ادامـه‎اش نداشتم و در حقیقت هم ترک کردم و به رشتۀ ادبیـات کـه مورد علاقه‎ام بود آمدم. ولی درون کلاس‎های استاد گل گلاب بود کـه حس کردم کـه یک استاد رشتۀ پزشکی ـ درون آن موقع هم ما بـه ایشان دکتر گل گلاب مـی‎گفتیم ـ مـی‎تواند انسان را درون حوزه‎های مختلف، از جمله حوزه ادب و زبان هم ببرد و در واقع پزشکی فقط مداوا نیست . مضافاً ایشان همـیشـه درون سر کلاس سعی مـی‎د تاریخچه و گذشته خیلی چیزها را بگویند، از جمله دانشکده پزشکی کـه ما درون آن بودیم کـه دانشکده دانشگاه تهران هم بود. ایشان سوابق این دانشکده را از زمان دارالفنون که تا زمان خودشان خیلی دقیق بیـان مـی‎د. درس ایشان خیلی درس شیرینی بود و با مثال‎های بسیـار مؤثر و به یـادماندنی ادامـه پیدا مـی‎کرد. مثالی را بگویم. وقتی بـه داروها و گیـاه‎های سمـی رسیدند کـه تدریس کنند، ایشان درون پاسخ بـه این سئوال کـه سم چیست، گفتند این سم همـه چیز است. یعنی هر چیزی سم است، فقط بستگی بـه مقدار مصرفش دارد. اگر شما یک مـیلی‎گرم سیـانور بخورید درجا کشته مـی‎شوید، اگر یک بشکه آب هم بخورید مـی‎مـیرید. هر دوی آنـها سم هست فقط مقدارشان مـهم است. یعنی درون اینجا کمـیت کیفیت را تعیین مـی‎کند. بنابراین نگویید سم چیـه، بگویید چه مقدار از آن ماده مصرف مـی‎شود. هر ماده‎ای از یک حدی، حد مجازش کـه تجاوز کند تبدیل مـی‎شود بـه سم. بـه این ترتیب کل مسئلۀ سم‎شناسی را به منظور ما روشن مـی‎د. من آن موقع همانطور کـه گفتم خیلی علاقه داشتم بـه تاریخ پزشکی که تا علم پزشکی. همان سال‎های اول. خیلی هم از ایشان سئوال مـی‎کردم کـه در آن دوره‎ها، درون سال‎های دارالفنون و مدرسۀ طب قبل از دانشگاه چه کتاب‎هایی را مـی‎خواندند و خیلی دلم مـی‎خواست کـه آن کتاب‎ها را ببینم، کتابی‎هایی را کـه مثلاً صد سال قبل درون رشتۀ پزشکی تدریس مـی‎د. خیلی علاقه نداشتم بـه زمان حاضر خودمان. ایشان کتاب‎های زیـادی بـه من معرفی کرد. هنوز هم یـادم هست کـه کتاب شلیمر را ایشان معرفی د شلیمر پزشک دارالفنون بود درون زمان ناصرالدین شاه و معروف بود بـه شلیمر، حکیم فلاماندری. فلاماندر کـه بخشی هست از بلژیک و هلند امروزه. و ایشان بیست سی سال درون ایران بود و تدریس پزشکی مـی‎کرد.شلیمر کتابی دارد با عنوان فرهنگ پزشکی کـه در زمان ناصرالدین شاه چاپ شده و چاپ قشنگی هم دارد. ایشان گفت اگر مـی‎خواهی این کتاب را ببینی، برو بـه کتابخانـه. کتابخانـه دانشکده پزشکی هم کتابخانۀ دارالفنون بود، یعنی تمام کتاب‎های کتابخانۀ طب دارالفنون منتقل شده بود بـه کتابخانۀ دانشکدۀ پزشکی و بقیۀ کتاب‎های دبیرستان دارالفنون هم درون آن زمان آمده بود بـه کتابخانۀ ملی.ولی من اغلب مـی‎رفتم بـه دانشکدۀ پزشکی و آن کتاب‎های قدیمـی را مـی‎خواستم بیینم کـه در سال‎های ۱۸۶۰ و ۱۸۷۰ دانشجوهای ایرانی چه کتاب‎هایی را به منظور اولین بار مـی‏‎خواندند و در واقع با طب جدید آشنا مـی‎شدند. درون تمام این چیزها استاد گل گلاب را یک جور مظهر سنت گذشتۀ خودمان مـی‎دیدم کـه در مقابل من هست. و از این نظر بود کـه به عنوان یک چهرۀ فرهنگی خیلی تأثیر روی ما مـی‎گذاشت.

    یک کار مـهم استاد گل گلاب کـه مغفول هم مانده ، نقش ایشان درون ساختن واژه‎های علمـی بـه زبان فارسی است. مـی‎‎دانید درون زمان رضا شاه کـه ما با تمدن مدرن بـه طور جدی داشتیم آشنا مـی‎شدیم بسیـاری از واژه‎های خارجی درون کتاب‎ها بـه همان صورت مـی‎آمد . تصمـیم گرفته شد کـه فرهنگستان زبانی درست بشود و معادل فارسی را به منظور این اصطلاحات خارجی و اصطلاحات خیلی مشکل عربی واژه متناسب فارسی پیدا کنند. و آقای گل گلاب این کار را شروع کرده بود. وقتی کتاب‎های دبیرستانی را درون حوزۀ علوم طبیعی مـی‎نوشت، سعی مـی‎کرد به منظور این اصطلاحات معادل‏‎هایی درون زبان فارسی پیدا کند و بعداً کـه فرهنگستان تأسیس شد بلافاصله ایشان عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان ایران شد. شغل دیگری هم کـه در فرهنگستان داشت ، سرپرست و ریـاست فرهنگستان هم بـه عهده داشت. درون طی آن سال‎ها شاید نزدیک بـه هزار واژه ساخته شد. واژه‎هایی کـه امروز خیلی عادی است. مثلاً آن موقع بلدیـه و نظیمـه و عدلیـه مـی‎گفتند حالا شـهرداری، شـهربانی و دادگستری مـی‎گویند. درون کنارش هم کـه واژه‎های علمـی بود. حدود ۱۰۰ که تا ۱۵۰ واژۀ گیـاه‎شناسی هم درون اینجا وجود دارد کـه به احتمال زیـاد از ساخته‎های خود استاد گل گلاب است. آن موقع حتی درون دورۀ خود ما کـه به پرچم اتامـین مـی‎گفتیم. یـا پتال مـی‎گفتیم بـه گلبرگ. و معرفه‎التبات مـی‎گفتند کـه تبدیل شد بـه گیـاه‎شناسی. ولی از همـه جالب‎تر اصطلاحات صعب‎التناول عربی بود. اصطلاحی بود بـه نام بارز‎ال، این همانی هست که ما امروز مـی‎گوییم پیدازادان. مخفی‎ال بود کـه مـی‎شد نـهان زادان. یـا اصطلاح دیگری بود کـه من یـادداشت کردم ، عریـان‎البذور، یعنی بازدانگان. بذور کـه جمع بذر هست ، عریـان هم کـه یعنی باز. و یـا مستور‎البذور یعنی نـهان دانگان. مجموعۀ این اصطلاحات وقتی کم کم بـه کار رفت، نقش مرحوم گل گلاب نقشی اساسی بود درون این زمـینـه. ایشان با شم زبانی کـه داشتند با علاقه‎ای کـه به شعر داشتند، علاقه‎ای کـه به زبان فارسی داشتند و همچنین تسلط ایشان بر چند زبان، مـی‎توانستند معادل‎های خیلی خوبی پیدا کنند. مرحوم گل گلاب درون فرهنگستان دوم هم عضو بودند. ولی فرهنگستان دوم اصولاً کارنامۀ خیلی درخشانی نداشت. شاید آخرین کتابی هم کـه ایشان نوشته تاریخچۀ فرهنگستان دورۀ اول است.

    در واقع مجموعۀ اینـها بـه ما مـی‎گوید کـه استاد گل گلاب چه نقش اساسی درون ترویج علم درون ایران، درون زبان علم درون ایران داشتند و این اثری هست که همـیشـه باقی مـی‎ماند.سخنان من تنـها گوشـه‎های بسیـار کمـی از کارنامۀ پربار استاد گل گلاب بود. یـاد و خاطرۀ ایشان همواره پایدار بماند.»

    سپس نوبت به دکتر علی غضنفری رسید که تا دربارۀ سرود « ای ایران» سخن بگوید:

    ذکر این نکته ضروریست کـه استاد گل گلاب یک باره و ناگهانی بـه سرودن این قطعه نپرداخته است. بـه قول شاعر اتریشی، اشتفان سوایگ، یک ادیب و یک هنرمند بیست و چهار ساعت روز درون خدمت ادب و هنر هست و بـه این­ها و ایجاد یک اثر مـی­اندیشد، منتهی تراوش­ها و باروری­ها درون یک لحظه بیرون مـی­ریزند وخلق مـی­شوند.

    درباره­ی سرود ای ایران نیز چنین است. مگر مـی­شود بگوییم استاد گل گلاب به منظور خودش فارغ از آنچه کـه درباره وطنش بوده راحت زندگی مـی­کرده و یک باره دیده کـه یک سرباز کشور بیگانـه بـه بقالی توهین مـی­کرده و با سیلی بـه او زده و درست درون همـین بزن­گاه استاد متأثر و ناراحت شده و این سرود را تحریر کرده است.

    ماجرا هر چه باشد مـهم نیست، گرچه این واقعه را خانم هما گلاب رد کرده و در فیلم مستند «مرز پرگهر»، ساخته­ی هومن ظریف هم بـه آن اشاره کرده است.

    در فکر و ذکر استاد گل گلاب و سایرانی کـه چنین سرودهایی سروده­اند، دایم عزت و سربلندی و افتخار ایران و ایرانیـان موج مـی­زده، حال کجا و کی این امر تبدیل بـه یک اثر به منظور دیگران مـی­شود،ی این زمان و مکان را نمـی­داند و نمـی­شناسد.

    ترانـه مرغ سحر گرچه یک سرود ملی نیست، ولی ببینید چند خواننده­ی معروف آن را اجرا کرده­اند. من درون چندین کنسرت خوانندگان مطرح کشور کـه شرکت کردم، آخر کار مردم فریـاد مـی­کشیدند، مرغ سحر، مرغ سحر، درست مانند ای ایران کـه استاد فرهاد فخرالدینی درون پایـان کنسرت­ها رو بـه مردم مـی­ایستادند و ارکستر هم سرود ای ایران را مـی­نواخت و مردم سرود ملی را مـی­خواندند.

    این پرسش را از خویش یم کـه چرا چنین است؟

    احساسات مردم درون آن لحظه برانگیخته مـی­شود و بیـادشان مـی­افتد همـه­ی آنچه کـه در سرود و واژه­های آن نـهفته است، بپا مـی­خیزند و احترام مـی­گذارند، هم بـه سرود و هم بـه سراینده­ی آن و سرود را مـی­خوانند. من کشوری را سراغ ندارم کـه مانند ایران، یک سرود ملی این سان مورد توجه و احترام باشد و این گونـه مردم با آن عجین باشند. برخی تنگ نظران ایراد مـی­گیرند کـه چرا عده­ای درون هنگام شنیدن این سرود بپا مـی­خیزند. این بدیـهی و طبیعی هست که انسان به منظور احترام بپا مـی­خیزد، درست مثل این­که فردی وارد مجلسی شود و دیگران بـه احترام وی از جا بلند مـی­شوند.

    در سرزمـین­های دیگر قهرمانان ملی وجود داشته­اند و برایشان سرود هم ساخته شده یـا خود این قهرمانان ملی اثری باقی گذاشته­اند کـه مورد توجه مردم است، لیکن نـه با این نکو داشت بی­مانند کـه در ایران درون باب سرود «ای ایران» شاهد هستیم.

    برای ویلهلم تِل قهرمان ملی سوییس شعرهای فراوان گفته شده ولی سرود ملی نیستند.

    خوزه مارتی، قهرمان ملی کوبا شعر زیبای سوری سفید (Rosa Blanca) را سروده کـه در مدارس کوبا و اسپانیـا دانش آموزان آن­را گه­گاه مـی­خوانند، ولی سرود ملی نیست.

    نکته­ی جالبی کـه باید بـه آن توجه داد اینست کـه آهنگ و متن سرودهای پرچم ممکن هست به دلایلی تغییر یـابند، درون حالی کـه سرودهای ملی ثابت هستند. درون کنار این نکته ممکن هست برخی بـه سرود پرچمـی یـا سرود پرچم خودشان اعتراض داشته باشند کـه برای نمونـه این امر را درباره­ی سرود پرچم آلمان بعد از جنگ جهانی اول شاهد بودیم.

    ماجرا چنین است:

    شعر سرود پرچم آلمان از شاعریست بـه نام Fahllersleben کـه در سال ۱۸۴۱ سروده شده است:

    سرودِ آلمان­ها

    آلمان، آلمان، فراتر از همـه چیز،

    فراتر از همـه چیز درون دنیـا،

    و همواره درون پاسداری و پایداری

    برادروار متحد مـی­ماند.

    از ماس که تا مِمِل،

    از اِتش که تا بلِت

    فراتر از همـه چیز درون دنیـا!

    آلمان، آلمان، فراتر از همـه چیز،

    زنانِ آلمانی، وفای آلمانی،

    ِ آلمانی، سرودِ آلمانی،

    نوای کهن زیباشان مرا،

    هم­چنان پایدار نگهدارند،

    ما را درون همـه­ی عمر

    در کار نیک بـه وجدآورند،

    زنانِ آلمانی، وفای آلمانی،

    ِ آلمانی، سرودِ آلمانی،

    اتحاد، مساوات، آزادی

    برای سرزمـین پدری، آلمان!

    بیـایید به منظور آن، همـه با هم تلاش کنیم

     برادروار، جان برکَف!

    اتحاد، مساوات، آزادی

    پشتوانـه­ی خوشبختی­اند:

    در برقِ این خوشبختی شکوفا شو،

    شکوفا شو، سرزمـین پدری، آلمان!

    این سرود از سال ۱۹۲۲ سرودِ ملی آلمان شد. درون رایشِ سوم تنـها بند اول آن خوانده مـی­شد. بعد از سرودِ هانس وِزِل درون دوران نازی­ها، درسال۱۹۵۲ فرمان داده شد کـه در مراسم رسمـی تنـها بند سوم آن خوانده شود و درنـهایت با اتحاد دو آلمان (شرقی و غربی) درسال۱۹۹۰، درون دوران صدراعظمـی هِلموت کُهل، بند سوم آن درسال۱۹۹۱ به­عنوان سرود ملی آلمان اعلام شد.

    بسیـاری از بانوان آلمانی از این­که از زن آلمانی و آلمانی سخن گفته مـی ­شود انتقاد د.

    نیچه بـه سرود و این­که سرود ملی هست سخت خرده گرفت، به­ویژه بخش: «آلمان فراتر از همـه چیز»، را دیوانـه­ترین شعارِ دنیـا اعلام کرد. توخولسکی، شاعر و طنزپرداز آلمانی نیز درون سال۱۹۲۹ درون واخواستی شدید آن ­را بیتِ دیوانـه­کننده­ی یک شعرِ گزاف­گو نامـید. درسال۱۹۳۷ هیتلر از این شعر دفاع و آن­را سرودِ بزرگِ شور و اشتیـاق نامـید و دوسال بعد، پیش از آغاز جنگ جهانی دوم، این نظریـه کـه ابیـات سرود بوی سرمایـه­داری مـی­دهند را رد کرد. درون سال ۱۹۹۱ و نیز درحال حاضر بـه این انتخاب خرده مـی­گیرند (مقاله­ی مجله­ی اشپیگل در۲۴ ژوئن ۲۰۰۶).

    در پایـان اشاره کنم کـه سرودهای ملی دارای پیـام هستند و این پیـام را نباید فراموش کرد. این­که ما لحظه درون هنگام نواختن سرود احساساتی شویم و بعد  پیـام سرود را فراموش کنیم، کاریست ناپخته و فقط برخاسته از شور و شوقی آنی.

    پیـام سرود ای ایران اینست کـه مـی­گوید: دور از تو اندیشـه­ی بدان، یعنی نخواهیم گذاشت اندیشـه­ی بد بر این سرزمـین حاکم شود و یـا این­که:

    ای … دشمن ار تو سنگ خاره ای، من آهنم. یعنی درون برابر دشمنان این مرز و بوم بـه خاطر پاس داری از دین و آیین و سرزمـینم سراپا ایستاده­ام، پرقدرت و با صلابت، یعنی این­که ما بـه دنبال آرامش و صلح و دوستی هستیم و نـه درون پی دشمنی­ها.

    در ترانـه مرغ سحر هم چنین است: ظلم ظالم، جور صیـاد. یعنی نمـی­گذاریم جو و ستم بر ما حاکم شود و باز هم بـه دنبال آرامش، دوستی و صلح هستیم. درون سرود سمفونی خلیج فارس هم چنین است: تنب بزرگ، تنب کوچک، ابوموسی، تربت پاک جبینم. یعنی این سه جزیره عزیر ما هستند و یـا: آن­که آزادت نمـی­خواهد مباد، آن­که آبادت نمـی­خواهد مباد. یعنی ما تو را ای سرزمـین نازنین آزاد و آباد مـی­خواهیم کـه باز هم پیـام آبادانی، عزت و بزرگی را بازگو مـی­کند.

    تأکید مـی­کنم نباید این پیـام­ها را فراموش کرد و فقط لحظه­ای احساسی را با شنیدن این­ها سپری کرد و سپس همـه را فراموش کرد.

    و سپس دکتر مـهدی فیروزیـان به توصیف چگونگی سرایش تصنیف و آهنگ « ای ایران» پرداخت:

    « ترانة بلندآوازة ای ایران را همگان با نام خوانندة آن غلام‌حسین بنان مـی‌‌‌شناسند وانی کـه با موسیقی ایرانی آشنایی بیش‌تری دارند نام آهنگساز چیره‌دست آن روح‌الله خالقی را نیز بـه یـاد مـی‌آورند. اما شاید شماری اندک ازانی کـه ای ایران -یـا دست‌کم بخشی از آن- را از بر هستند، نام ترانـه‌سرای آن را بدانند؛ و باز از مـیان آنان کـه حسین گل‌گلاب را بـه نام مـی‌‌­شناسند، اندک­اندانی کـه با زندگی و کارهای او آشنا هستند. از این‌رو شایسته هست که درون اینجا کوتاه و گذرا از دکتر حسین گل‌گلاب و توانمندی‌ها و دست‌آورد‌های زندگی پربارش یـاد کنیم. او فرزند مـهدی مصورالملک نقاش نامـی روزگار قاجار بود و با هوش و ذوقی سرشار، درون چند رشته از دانش و هنر توانایی داشت:

        ۱- موسیقی: نوازندگی تار و سه‌تار را نزد مـیرزا حسینقلی و درویش‌خان آموخته بود و پس از گشوده شدن مدرسۀ وزیری از نخستین شاگردان مکتب وزیری شد. درون برخی زمـینـه‌ها هم یـاری و همکاری خود را از وزیری دریغ نمـی‌­داشت؛ به منظور نمونـه بـه گفتۀ خالقی جزوۀ صداشناسی مدرسه را گل‌گلاب نوشته است.

        ۲- ترجمـه: افزون بر آموختن زبان فرانسه درون دارالفنون با زبان‌های انگلیسی، عربی و روسی آشنایی داشت. ترجمۀ بیش از ۵۰ نمایش به منظور هنرستان هنرپیشگی و برگردان اپرای کارمن و اپرای فاوست از کار‌های او درون زمـینۀ ترجمـه است.

        ۳- حقوق: درون سال ۱۳۰۱ درون رشتۀ قضایی و علوم سیـاسی از مدرسۀ عالی حقوق فارغ‌التحصیل شد.

        ۴- گیـاه‌شناسی: درون سال ۱۳۱۴ بعد از چند سال پژوهش عملی گیـاه‌شناسی درون دانشکدۀ پزشکی توانست درون رشتۀ علوم بـه مدرک دکتری و کرسی استادی دانشکدۀ پزشکی دست یـابد. او گذشته از کتاب‌ها و مقالاتی کـه در زمـینۀ گیـاه‌شناسی نوشت، نخستین‌بار آزمایشگاه‌های گیـاهی ایران را بـه مـیکروسکوپ مجهز کرد.

        ۵- جغرافیـا: نوشتن کتاب‌هایی چون دورۀ جغرافیـا (در سه جلد) و فرهنگ اصطلاحات جغرافیـایی (با همکاری احمد آرام، غلام‌حسین مصاحب و …) از دستاورد‌های او درون زمـینۀ دانش جغرافیـا هستند.

        ۶- واژه‌گزینی: از سال ۱۳۱۴ بـه عضویت فرهنگستان ایران درآمد و با تکیـه بر دانش گستردۀ خود درون علوم تجربی کـه با توان ترجمـه و آشنایی با زبان‌های بیگانـه و ذوق ادبی و هنری همراه شده بود، توانست واژه‌های پارسی بسیـاری را درون زیست و گیـاه­شناسی جایگزین واژه‌های بیگانـه کند. جالب هست بدانید کـه واژه‌هایی چون گلبرگ، کاسبرگ، پرچم، تخم‌دان، گلسنگ، قارچ و جلبک از پیشنـهاد‌ها و برابرنـهاده‌های دکتر گل‌گلاب هستند کـه امروز به‌خوبی درون زبان پارسی جا افتاد‌‌ه‌اند و همگان آن‌ها را پذیرفته‌اند.

        ۷- ترانـه‌سرایی: آشنایی با نت، نوازندگی و زیر و بم موسیقی ایرانی، کار او را درون ساختن ترانـه بر روی آهنگ آسان کرده بود. وزیری پیش از آشنایی با گل‌گلاب بر روی شعر پیشینیـان آهنگ مـی‌‌ساخت اما ذوق گل‌گلاب مایۀ دلگرمـی او شد که تا بتواند تصنیف‌هایی با همکاری ترانـه‌سرایـان بسازد. همکاری این دو با «عاشق ساز» (که هدیۀ گل‌گلاب بـه وزیری و در ستایش او بود) آغاز شد و سال‌ها پایدار ماند. از آنجا کـه تاکنون ترانـه‌های گل‌گلاب گردآوری نشده است، نام برخی از کار‌های وزیری را کـه گل‌گلاب به منظور آن‌ها ترانـه سروده درون اینجا مـی‌­آوریم: «دوست»، «زبان عشق»، «ناامـید»، «سرود صبح»، «وصال دوست»، «جور فلک»، «ای زاهدان»، «کار خویش»، «مارش ظفر» و «سرود دانش»، «اپرت گلرخ»، «اپرت شوهر بدگمان»، «سرود مـهر ایران»، «جدایی»، «مارش حرکت»، «مارش آدمـیت»، «بلبل مست»، «وصال دوست»، «سرود ماه» و «گنجشگک». یکی دیگر از ترانـه‌های گل‌گلاب کـه بر روی آهنگی از وزیری ساخته شده «بستۀ دام» درون آواز دشتی هست که چنین آغاز مـی‌­شود:

        چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی            تو مـهی بر آسمانـی و منم خار رهی

        این ترانـه بار‌ها با آواز برخی از خوانندگان زن (روح‌انگیز، پریسا، هنگامـه اخوان) اجرا شده و پس از انقلاب دو اجرای دیگر از آن درخور یـادکرد است: ۱) درون آلبوم «غوغای جان» با تنظیم ملیحه سعیدی و خوانندگی عبدالحسین مختاباد کـه با دریغ نام آهنگساز و ترانـه‌سرا درون آنجا نیـامده و گردآورندگان آن را «آهنگ قدیمـی» خوانده­اند. ۲) درون آلبوم «آشنایی با آواز دشتی» با تار کیوان ساکت و خوانندگی رضا شاکری. علی مصفا  هم درون دومـین ساختۀ بلند سینمایی خود، «پلۀ آخر» از «بستۀ دام» بهره است.

        گل‌گلاب جز ترانـه‌سرایی بر روی آهنگ‌های وزیری (که بیش‌ترین همکاری را با او داشت) و خالقی (که از همکاری‌های این دو تن، گذشته از ای ایران، به منظور نمونـه مـی‌­توان دو سرود «اصفهان» و «آذرآبادگان» را نام برد) به منظور آهنگسازان دیگر هم ترانـه‌هایی سروده هست که از مـیان آن‌ها مـی‌­توان از «پایدار ایران» با آهنگ علی‌محمد خادم مـیثاق و «آفتاب» با آهنگ سلیمان سیـاح سپانلو یـاد کرد.

        این دانشی‌مرد ترانـه‌سرا همچنین درون هنر عکاسی دستی داشت و چنان­که که تا اندازه‌ای روشن ساختیم، دستاوردهای زندگی هشتاد و هفت سالۀ او بسیـار ارزشمند بوده است. از وی سه فرزند بـه نام‌های همــا، فرّخ و داریوش به‌جای ماند. سخنان خالقی دربارۀ گل‌گلاب کـه آمـیخته با احساسات و هیجان ویژۀ اوست نیز خواندنی است:

        «اطبّای قدیم، دارویی درست مـی‌­د کـه خاصیت‌های متعدد داشت و آن را معجون مـی‌­نامـیدند. راستی گل‌گلاب را هم مـی‌­توان معجونی از علم و فضل و هنر دانست. چیزی نیست کـه او نداند. هرچند متخصص درون نبات­شناسی است، اما گل‌گلاب درون حقیقت مانند کتابچۀ اشعار سابق هست که مردم ادب‌دوست به منظور خود ترتیب مـی‌­دادند و آن را جنگ مـی‌­نامـیدند. او هم جنگ دانش و گنجینۀ فضیلت است. تصوّر نمـی‌­شد یک مرد عالم فیزیک‌دان و شیمـی‌دان و ریـاضی‌دان و نبات‌شناس و سنگ‌شناس، شعر هم بگوید؛ ولی چون او استعداد فوق­العاده داشت، وقتی هم شعر گفت، بـه این خوبی از عهده برآمد کـه کلنل مشکل‌پسند را مفتون خود ساخت … و تنـها کلنل نبود کـه مفتون او شد. کیست کـه آن قیـافۀ خندان آرام سادۀ بی‌تظاهر و آن اخلاق عالی را درون مرد بزرگی چون استاد گل‌گلاب ببیند و مجذوب و مفتون چنین شخصیت ممتازی کـه به ندرت درون بین مردم خاکی ظهور مـی‌­کند، نگردد»

        هومن ظریف  درون فیلمـی بـه نام «مرز پرگهر» کـه در بخش جنبی پنجمـین جشنوارۀ بین‌المللی سینمای مستند بـه نمایش درآمد، بـه بررسی زندگی حسین گل‌گلاب پرداخته است.

    دربارۀ ای ایران

        ای ایران نخستین‌بار با همخوانی گروه کر درون سومـین برنامـه از برنامـه‌های انجمن موسیقی ملی درون دبستان نظامـی (خیـابان سپه) اجرا شد. خالقی درون این‌باره چنین مـی‌­نویسد:

        «سرود ای ایران … کـه آهنگساز و گویندۀ اشعار، تحت تأثیر اوضاع زمان ساخته بودند و اولین دفعه درون این کنسرت شنیده شد، آن­قدر درون شنوندگان حسن اثر بخشید کـه چند بار تکرار آن را خواستار شدند. درون آن وقت کشور ما را قوای انگلیس و روس و آمریکا اشغال کرده بودند و جنگ بین‌الملل دوم هنوز دوام داشت. تظاهرات ملی نمـی‌­شد زیرا وضع آماده نبود ولی آهنگ و شعر این سرود، احساسات ملی را سخت برانگیخت و مخصوصاً درون مقابل خارجیـان کـه در آن مجلس هم بودند از طرف ایرانیـان تظاهرات بیش‌تری شد و اولین ضربه‌ای بود کـه به‌طور غیرمستقیم بر پیکر ارتش خارجی کـه ناخوانده مـهمان ما بودند، زده شد.

        آهنگ این سرود با آن‌همـه تأثیر موجب شد کـه وزیر فرهنگ، هیئت نوازندگان را بـه مرکز پخش صدا فرستاد و صفحه‌ای از سرود ضبط شد کـه همـه‌روزه از رادیو تهران پخش شود و هنوز هم کـه این سطور نگاشته مـی‌­شود همـین سرود روزی یک­بار از رادیو شنیده مـی‌­شود»

        از دید موسیقایی، نکتۀ مـهم دربارۀ ای ایران، آن هست که سرودی چنین پرشور، درون آواز دشتی کـه با همۀ دلپذیری و زیبایی، همگان آن را از نغمـه‌های اندوه‌بار موسیقی ایرانی مـی‌­دانند، ساخته شده هست و آهنگساز توانسته با بهره­گیری از ذوق سرشار خود درون ملودی‌پردازی و ریتم دوضربی -که درون مقدمـه تندتر از بخش باکلام نیز هست- حالت مارش‌گونـه را با حالات موسیقی ایرانی هماهنگ سازد. خالقی کـه در سراسر عمر -با این‌که خود استاد بی‌چون و چرای موسیقی بود- خویش را شاگرد وزیری مـی‌­دانست، درون بسیـاری زمـینـه‌ها از استاد اثر پذیرفته است. درون ساختن آهنگ ای ایران هم نشان اثرپذیری از وزیری را مـی‌­توان دید؛ زیرا پیش از خالقی، وزیری از آواز دشتی (و نیز ریتم دوضربی) به منظور ساختن سرودی مـیهنی بـه نام «ای وطن» بهره بود و خالقی بر پایۀ آنچه درون سرگذشت موسیقی ایرانی دربارۀ آن آهنگ نوشته بـه این نکته و نوآوری موسیقایی توجه داشته است: «این سرود با اینکه درون حدود سی سال هست ساخته شده هنوز کهنـه نشده و مطلوب عموم مـی‌­باشد و شاید هم علتش این هست که درون مایۀ دشتی هست که طرف مـهر و علاقۀ مردم ایران مـی‌­باشد. البته آن‌هایی کـه مـی‌­گویند موسیقی ایرانی مخصوصاً آواز دشتی بسیـار محزون و غم­انگیز هست شاید توجه ندارند کـه این سرود هم درون مایۀ دشتی هست ولی حزن آن کم و نشاطش بیش‌تر است». بعد از این، خالقی با الهام گرفتن از استاد خویش، سرودی مـیهنی درون آواز دشتی و ریتم دوضربی ساخت کـه توانست بـه آوازه و جایگاهی بلندتر از کار وزیری دست یـابد.

        یکی از نکته‌های نغز درون آهنگسازی ای ایران این هست که خالقی درون مقدمۀ آهنگ همان ملودی بخش باکلام را با اندکی دگرگونی و دست بردن درون ریتم به‌کار است. شنونده بی‌آن‌که به‌درستی دریـابد، ملودی آغازین ترانـه را پیش‌تر درون مقدمـه شنیده و هنگامـی کـه به بخش باکلام مـی‌­رسد ناخودآگاه آمادگی بیش‌تری به منظور شنیدن این نغمـه‌ها دارد و همـین حس، مایۀ دلپذیری بیش‌تر آهنگ شده است. با نگاهی بـه نت آهنگ، همانندی جمله‌های آغازین مقدمـه و بخش باکلام ترانـه را درون پرش از مـی بـه سی و تکرار آن و سپس توالی نت‌های «سی- دو- ر (در بخش باکلام: +دو)- سی» مـی‌­توان دریـافت. بر پایۀ پژوهش هوشنگ سامانی، این ملودی برگرفته از تعزیۀ حرّ هست که درون مناطق مرکزی ایران روایی دارد و برداشتی از آن را نیز درون آهنگ «لالۀ سر» (در مجموعۀ موسیقی بختیـاری «مندیر»، با تنظیم محمدعلی کیـانی‌نژاد و آواز ملک‌محمد مسعودی) مـی‌­توان شنید. سامانی دربارۀ ویژگی‌های موسیقایی ای ایران چنین مـی‌­نویسد: «استفاده از فواصل پرشی چهارم و پنجم، درون کنار ریتم پر تب و تاب، هیجان سرود را تضمـین مـی‌­کند. به­کار گرفتن فاصلۀ پرشی ششم کوچک نیز بدعتی درون موسیقی ایرانی بـه حساب مـی‌­آید کـه رنگ و بویی حماسی دارد. این اتفاق درون روی عبارت «دور از تو اندیشۀ بدان» رخ مـی‌­دهد. علاوه بر این نحوۀ تلفیق شعر و آهنگ درون بیـان مفهوم و ایجاد ارتباط با شنونده حرف نخست را مـی‌­زند. به منظور نمونـه آنجا کـه شعر از نظر مفهومـی دشمن را مورد خطاب قرار مـی‌­دهد، آهنگ نیز بـه نقطۀ اوج مـی‌­رود که تا خطاب قرار دشمن توأم با فریـاد باشد: ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای، من آهنم.

        بهره­گیری از تکنیک دوصدایی و سازگار با موسیقی ایرانی، نفوذ کلام را قوت مـی‌­بخشد. یعنی وقتی گروه کر مردان مصرع «ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم» را سر مـی‌­دهند، پیش از آن­ کـه هجای دوم «آهنم» ادا شود، گروه کرِ زنان همان مصرع را با تغییری اندک چنین آغاز مـی‌­کنند: «دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم». از نظر جامعه‌شناسی و توجه بـه اینکه وطن به منظور زن و مرد ارزش یکسانی دارد و در مقولۀ دفاع از وطن، زنان پابه‌پای مردان و معمولاً پیرو آنان حرکت مـی‌‎کنند، زیبایی سرود بیش از پیش خودنمایی مـی‌­کند، اما وقتی نوبت بـه مصرع پایـانی بیت آخر مـی‌­رسد، زن و مرد بـه طور هم‌صدا و هم‌زمان صدا سر مـی‌­دهند: پاینده باد خاک ایران ما».

       درون بررسی کار ترانـه‌سرا گذشته از تلفیق بی ­کاستی شعر و موسیقی و هماهنگی هجاهای ترانـه با نت‌های آهنگ، نکتۀ مـهم دربارۀ ای ایران، تلاش گل‌گلاب درون پرهیز از به‌کارگیری واژه‌های تازی درون این سرود مـیهنی هست تا خود پیش از هر، پایبندی خویش بـه پاسداشت فرهنگ و هنر و زبان ایران را نشان دهد. درون سراسر این سرود تنـها چهار واژۀ تازی راه یـافته: «فدا»، «دُر»، «دَور» و «نور». درون این زمـینـه نکتۀ درخور درنگ بـه دام افراط و سره‌گرایی نیفتادنِ ترانـه‌سراست. گل‌گلاب درون کنار گرایش بـه بهره‌گیری از واژگان پارسی، روان بودن و سادگی زبان را درون نظر داشته و همچنین بـه نقش و بار معنایی واژگان توجه کرده است. به منظور نمونـه او نکوشیده که تا به جای «فدا» (= فدایی، قربانی) کـه در گفتار و نوشتار همۀ ایرانیـان جایگزین واژۀ پارسی «برخی» شده است، واژه‌ای دیگر بنشاند؛ زیرا با هیچ واژه‌ای جز این، نمـی‌­توان آن معنی و حس را بـه شنونده منتقل کرد. بـه دیگر سخن او تنـها جایی از واژۀ تازی سود جسته کـه کنار نـهادن آن واژه آسیبی بـه شیوایی و زیبایی ترانـه مـی‌­رسانده است.. نکتۀ گفتنی دیگر بهره جستن هوشمندانـه از تکرار هست که هم به منظور تأکید بر پیـام سرود و هم به منظور استوار ساختار و به‌هم پیوستن بند‌های آن کاری سودمند بوده است.  ای ایران درون سه بند سروده شده کـه هر بند دارای ده هست اما چهار پایـانی درون هر سه بند یکسان هستند.

        اثرگذاری ای ایران

      وجود اجراهای گوناگون از یک آهنگ، نشان­دهندۀ اثرگذاری آن تواند بود. ای ایران را شاید بتوان دارای بیش‌ترین شمار اجرا (آلبوم‌ها، کنسرت‌ها، محافل فرهنگی) درون مـیان سرود‌های مـیهنی (جز سرود ملی رسمـی کشور) دانست. گذشته از غلام‌حسین بنان کـه نامدارترین اجرای ای ایران را خوانده است، خوانندگان بسیـاری درون سبک‌ها و سطح‌های گوناگون از جمله رشید وطن‌دوست، اسفندیـار قره‌باغی، شـهرام ناظری، اشرف‌السادات مرتضایی، حسین سرشار، علیرضا قربانی، رضا شاکری، انوش جهانشاهی، سالار عقیلی، زویـا ثابت، کاملیـا دارا، دریـا دادور، محمد خاکپور خوانندۀ پاپ و حتی دیـا خوانندۀ ایتالیـایی ای ایران را اجرا کرده‌اند. اجرا‌های بی­کلام ای ایران هم کم‌شمار نیستند کـه از آن مـیان مـی‌­توان بـه اجرای ویلن جهانشاه برومند اشاره کرد. رضا روحانی هم کـه به کار‌هایی بر پایۀ موسیقی جاز و آمـیختن آن با نوا­‌های شرقی مـی‌­پردازد درون مجموعۀ «بذر ماه» درون تکنوازی پیـانو خود از ای ایران بهره است.

      ای ایران جز آن کـه در همۀ کتاب‌های گلچین ترانـه‌های موسیقی ایرانی آمده بـه کتاب‌های آموزشی نیز راه یـافته است. به منظور نمونـه کیوان ساکت درون دفتر دوم شیوۀ نوین آموختن تار و سه‌تار و محمدرضا ابراهیمـی و علی صمدپور درون همساز۱۲  ترانـه و نت ای ایران را همراه با زندگی‌نامۀ خالقی آورده‌اند. ساکت درون نسخۀ شنیداری کتاب آموزشی خود (آلبوم آشنایی با آواز دشتی با خوانندگی رضا شاکری و همراهی تمبک نرگس ترشیزی) نیز ای ایران را اجرا کرده است. گذشته از این، اثرگذاری و بازتاب‌های فرهنگی و اجتماعی این سرود بلندآوازۀ مـیهنی چندسویـه و گسترده هست که ما درون اینجا تنـها از چند نمونـه یـاد مـی‌­کنیم:

        یکی از نخستین­ بازتاب‌های فرهنگی و ادبی ای ایران، درون شعر «ای مرز پرگهر» از دفتر تولدی دیگر  فروغ فرخزاد دیده مـی‌­شود. فروغ درون این شعر با شیوۀ طنز ارزش‌های پوشالی جامعۀ مصرفی و پوچی شعارهایی چون قانون‌گرایی و مـیهن‌دوستی را درون روزگار خود نقد مـی‌­کند. روشن هست که آماج تیر او نـه سرود زیبای خالقی و گل‌گلاب هست و نـه حتی مفهوم مـیهن‌دوستی. او هوشیـارانـه از بلندآوازگی این سرود (آن هم تنـها درون نام‌گذاری؛ درون خود شعر هیچ اشاره‌ای بـه ای ایران نشده) بهره هست تا انحراف جامعه را نشان دهد و بهانی کـه با فریبکاری، از احساس­ و ناآگاهی توده‌های مردم به منظور رسیدن بـه هدف‌های خود سود مـی‌­جویند، دهن‌کجی کند. خالقی خود درون سرگذشت موسیقی ایران مـی‌­نویسد: «امروز تظاهر بـه مـیهن‌پرستی بیش‌تر هست ولی معنی و حقیقتی درون کار نیست».

        ناصر تقوایی  درون سال ۱۳۶۸ با بهره‌گیری از هنر بازیگری و خوانندگی زنده‌یـاد حسین سرشار، فیلمـی بـه نام «ای ایران» ساخت کـه در آن سرشار، سرود ای ایران را بـه گروهی از کودکان مـی‌­آموزد. درون این فیلم، گذشته از حسین سرشار بازیگرانی چون اکبر عبدی، حمـید جبلی، غلام‌حسین نقشینـه (که سال‌ها پیش از آن با بازی درون نقش نام‌دار دایی‌جان ناپلئون با تقوایی همکاری کرده بود و بازی درون «ای ایران» واپسین کار سینمایی او به‌شمار مـی‌­رود)، ثریـا حکمت و محمد ورشوچی درون این فیلم بازی کرده‌اند و موسیقی آن را ناصر چشم‌آذر ساخته است. نکتۀ گفتنی دربارۀ فیلم «ای ایران» این هست که تقوایی درون ترانـه دست و برخی واژه‌های سرودۀ گل‌گلاب را دگرگون کرده است.  گفتنی هست که بهره‌گیری از آهنگ‌های خالقی درون سینما پیشینـه‌ای دراز دارد. علی دریـابیگی چهار دهه پیش از تقوایی، درون فیلم «طوفان زندگی»که غلام‌حسین بنان نیز درون آن حضور داشت، از چند آهنگ خالقی بهره است.

        فرهاد فخرالدینی کـه در سال ۱۳۵۰ با رهبری ارکستر بزرگ رادیو تلویزیون ملی ایران و خوانندگی اسفندیـار قره‌باغی ای ایران را اجرا کرده بود، بعد از پذیرفتن رهبری ارکستر موسیقی ملی ایران درون پایـان کنسرت‌های گروه این سرود ماندگار مـیهنی را اجرا مـی‌­کرد. بار‌ها تماشاگران برنامـه‌های ارکستر ملی، برپای ایستاده، سرود را اجرا کرده‌اند و چند بار نیز فخرالدینی رو بـه مردم و پشت بـه ارکستر، بـه گونـه‌ای نمادین گروه کر بزرگ مردمـی را درون اجرای ای ایران رهبری کرده است. با آغاز شدن کار گروه «مـهرنوازان» فخرالدینی، کـه پس از جدایی از ارکستر ملی به منظور دو سال و نیم خانـه‌نشین شده بود، درون بخش پایـانی نخستین کنسرت خود با «مـهرنوازان» ای ایران را با خوانندگی سالار عقیلی بـه صحنـه برد و بار دیگر گروه کر تماشاگران را رهبری کرد.

        بعد از کناره ­گیری  فخرالدینی از ارکستر ملی و جایگزین شدن رهبر جوان، بردیـا کیـارس ، باز هم ای ایران درون برنامـه‌های گروه گنجانده شد. به منظور نمونـه درون کنسرتی شش آهنگ از خالقی با تنظیم گلنوش خالقی اجرا شد و در پایـان بخش نخست برنامـه، همۀ حاضران ای ایران را هم‌نوا با هم خواندند. بعد از اجرا تشویق‌ها چنان گرم بود کـه گروه به‌ناچار بار دیگر بـه صحنـه آمد و سرود جاودانۀ خالقی را نواخت. این اجرای موفق درون کنسرت کویت  هم تکرار شد و دوست‌داران مـیهن، ای ایران را همراه با ارکستر ملی و با شور بسیـار و دیدگان اشک‌بار همخوانی د. درون واپسین اجرای ارکستر ملی بـه رهبری آرش گوران (رهبر مـهمان) و خوانندگی علیرضا قربانی نیز ای ایران بـه عنوان حسن ختام برنامـه اجرا شد.

        هنگامـی کـه مشکاتیـان بعد از هفت سال خاموشی تلخ، گروه عارف را بـه روی صحنـه برد چند آهنگ مـیهنی از ساخته‌های خود را بـه اجرا درآورد و دل‌های پریشان جمع را از فرّ و فروغ مـهر ایران سرشار ساخت؛ اما درون پایـان برنامـه، با نواختن ای ایران این مستی را بـه اوج رساند. درون آن شب به‌یـاد ماندنی با نواخته شدن نخستین نت‌های  ای ایران، تماشاگران یک­پارچه  از جا برخاستند و ایستاده بـه آواز شکوه‌مند شـهرام ناظری گوش سپردند.

    ای ایران

    بند نخست:

    ای ایران ای مرز پرگهر                          ای خاکت سرچشمۀ هنر

    دور از تو اندیشۀ بدان                                     پاینده مانی تو جاودان

    ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای، من آهنم              جان من فدای خاک پاک مـیهنم

    مـهر تو چون شد پیشـه‌ام                                  دور از تو نیست اندیشـه‌ام

    در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                   پاینده باد خاک ایران ما

    بند دوم:
    سنگ کوهت درّ و گوهر است                           خاک دشتت بهتر از زر است

    مـهرت از دل کی برون کنم                               بر گو بی مـهر تو چون کنم

    تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست                  نور ایزدی همـیشـه رهنمای ماست

    مـهر تو چون شد پیشـه‌ام                                  دور از تو نیست اندیشـه‌ام

    در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                   پاینده باد خاک ایران ما

    بند سوم:
    ایران ای خرّم­ بهشت من                                 روشن از تو سرنوشت من

    گر آتش بارد به پیکرم                                     جز مـهرت درون دل نپرورم

    از آب و خاک و مـهر تو سرشته شد گلم                مـهر اگر برون رود گلی شود دلم

    مـهر تو چون شد پیشـه‌ام                                  دور از تو نیست اندیشـه‌ام

    در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما                   پاینده باد خاک ایران ما

    و سپس نوبت بـه دکتر هما گل گلاب، فرزند حسین گل گلاب رسید و وی طی سخنانی کوتاه چنین یـادآور شد:

    « با درود و تشکر. آنچه را من مـی‎خواستم بگویم سروران گفتند. من چند نکته را فقط یـادآوری مـی‎کنم. یکی آن کـه پدر فرزند مـهدی مصورالملک و ایران بودند.علت لقب مصورالملک هم از آن جهت بود کـه ایشان نقاش دوران قاجار بودند و پدرم نیز کـه نقاشی را ارث بود هم نقاشی‎اش خوب بود و هم خط بسیـار خوبی داشت. البته دربارۀ چیزهای دیگر صحبت د کـه من تکرار نمـی‎کنم.

    پدر بـه غیر از « ای ایران، ای مرز پرگهر» سه چهار سرود بسیـار قشنگ دیگر هم دارد بـه نام « آذرآبادگان». سرود ای ایران کـه ۲۳ مـهر ۱۳۲۳ ساختند، آذربایجان را سال بعدش ساختند و سرودی هست بسیـار قشنگ و هم تراز همـین سرود ای ایران و در آرشیو رادیو ایران هم هست. سرود سومش سرود دانشگاه هست که موجود هست و در مراسم مـی‎زنند.

    از اتفاقات خیلی جالب، یک سال پیش من بین اوراق یکی از کتاب‎هایش سرود و نتی هست کـه درباره‎ی هواپیمایی ملی هما هست و که تا کنونی درباره‎اش اطلاعی نداشته. و من مترصد اینم کهی بتواند آن را اجرا کند و بسیـار سرود قشنگی است.

    از کارهای پدر کـه بخواهم بگویم، پدر علاوه بر این سرود مـی‎گفت و استاد دانشگاه تهران بود اولین رادیوی با باتری خشک را ساخته و با گوشی و به زحمت بـه آن گوش مـی‎داد و فوق‎العاده مورد توجه بود. و اولین عرنگی را درون ایران گرفت. این عدر بعضی نمایشگاه‎ها هنوز هست.

    اما نکته‎ای کـه بسیـار به منظور همـه جالب بود. پدر محلی را بداشت درون سوهانک ، درون شرق تهران کـه خیلی دور از تهران بود. منزل پدر درون خیـابان ایران یعنی عین‎الدوله سابق بود. پدر اوایل یک موتور سیکلت ساید کار داشت، مال هالی ویدلسون و بعداً ـ سال ۱۳۳۵ ـ یک اتومبیل داشت. پدر چون درون تهران درس مـی‎داد مجبور بود بـه تهران بیـاید و برگردد. آن موقع تلفن و موبایل و این حرف‎ها نبود. ما یک تلسکوپ داشتیم . تلسکوپی بود کـه از آنجا مـی‎توانست خیـابان ایران ، یعنی سه راه امـین حضور را ببیند. چون تلفن نبود هر بار کـه به تهران مـی‎آمد و مـی‎خواست برگردد،ی نبود کـه خبر بدهد امشب برمـی‎گردد یـا نـه. علامتش این بود کـه یک پارچۀ قرمزی آویزان مـی‎د کـه یعنی نمـی‎آیم و یک پارچۀ سفید کـه یعنی مـی‎آیم. این یک رمزی به منظور ایشان بود. و وقتی هم کـه مـی‎آمد از این جادۀ پاسداران بود کـه دو طرفش هم پر از درخت زال زالک بود. یک اتومبیل کـه از آنجا رد مـی‎شد که تا مدت‎ها خاک بالا مـی‎رفت چون آسفالت نبود و  بعضی اوقات هم با دوستانشان مـی‎آمدند، با آقایـان کلنل وزیری، خالقی، صبا، ارجمند. و ما از آنجا با دوربین مـی‎فهمـیدیم کـه پدر با یک عهده مـهمان مـی‎آید. ولی هنوز نمـی‎دانستیم چهانی‎اند. بـه رودخانـه نزدیک دارآباد کـه مـی‎رسیدند، پیـاده مـی‎شدند چون اتومبیل حتما سبک مـی‎بود که تا پدر بتواند اتومبیلش را از آن آب رد د. و ما با آن دوربین مـی‎فهمـیدیم کـه مـهمان‎ها چهانی هستند و این به منظور پدر و ما خیلی جالب بود.

    و از خانواده‎مان بگویم. پدر چهار فرزند داشت: فرزند کوچکتر بـه عللی فوت شد، یک پسر بزرگتر از من داشتند، مـهندس فرخ گل گلاب کـه الأن درون امریکاست و من بودم کـه دومـی هستم و دکتر داروساز و بازنشستۀ دانشگاه تهران. نفر سوم هم دکتر داریوش گل گلاب بود و در نیویورک بود و متأسفانـه درون سال ۱۳۶۷ فوت شد. بیش از این وقت شما را نمـی‎گیرم چون همـه گفتنی‎ها را گفتند و من فقط چند نکتۀ کوچک را یـادآوری کردم.»

    بخشی از فیلم مستند « ایران، مرز پرگهر» ساخته هومن ظریف بخش پایـانی این مراسم بود و هومن ظریف پیش از پخش فیلم درباره ساخت آن چنین نقل کرد:

    هر کـه از مـیهن سخن گوید کلامش دلرباست

    نغمـه های بلبلِ این باغ رنگین‎تر بود

                                     ”رهی معیری”

    به نام خداوند خرد و جان و وطنم ایران کـه پیـامبرِ نیک روش و نیکو خاندان فرموده است: «حب الوطن من الایمان»

    خانم ها و آقایـان! سلام و درود

    مرا سخن زیـادت چه خواهد بود، درون پیشگاهِ شما و یـادبودِ آن نازنین ودود؟

    برای من، دکتر گل گلاب، شمـیم آزادگی کاکوتیـهای کوهستان های شیراز و مشـهد استو این هارمونی گیـاهان صحرایی، هنگام چیدنِ کاکوتیـهای کودکی، با سرودها و تصانیف ایرانی ترکیب شد و به دهه شصت شمسی رسید.

    دهه شصت، دهه آشنایی من با زنده یـاد کمال الحق سلامـی ، “مجری” آشنا با فرهنگ و واژه گزینی بود.

    کمال الحق سلامـی ، این مردی کـه در رسانـه ملی ، همچون رستم فرخزاد ، درون برابر واژگان بیگانـه ایستاد باعث شد امروز درون برابر شما خدایگان فرهنگ و ادب بایستم و با جسارتی فراوان ، زیره بـه کرمان ببرم.

    سال ۱۳۸۷، اوایل جنب و جوش و فعالیتهای انتخاباتی ریـاست جمـهوری، سرود ای ایران را مخدوش شده شنیدم.

    بر این اساس با سرکار خانم دکتر هما گل گلاب بنا بر وظیفه روزنامـه نگاری مصاحبه ای کردم

    قرار شد به منظور دکتر گل گلاب ، کتابی تدوین کنم و بعد هم بـه ساخت فیلمـی مستند ترغیب شدم.

    اما بـه قول دکتر اکبر عالمـی ، گل گلاب  درون دوربین هیچ مستند سازی جای نمـی‎گیرد.

    نبود اگر همتِ چند دوست دیرینـه‎ام درون فراز تشنگی مـی‎ماندم، هرچند هنوز هم تشنـه روایت دیدار علی دهباشی و دکتر گل گلاب هستم.

    من به منظور این فیلم ، با استادان حسین دهلوی، ناصر چشم آذر، ناصر تقوایی، فرهاد فخرالدینی، احمدرضا احمدی، خانواده زنده یـاد حسین سرشار، مصطفی کمال پور تراب، محمدرضا درویشی، محمدرضا شجریـان، حسن ناهید، انوشیروان روحانی، مـیرعلی نقی، کاوه دیلمـی و دکتر غلامعلی حداد عادل گفتگوهایی داشتم و از این مـیان اگر قرار بود مستندی چون مستندهای رایج ساخته شود، دور از امکان نبود.

    دکتر حسین گل گلاب درون موسیقی صاحب نظر هست و صاحبِ سرودها و تصانیفی هست که از جمله آنـها مـیتوان بـه تصنیف «بسته دام» اشاره کرد کـه در فیلم سینمای پله آخر جناب علی مصفا بارها زمزمـه و اجرا شده است. سرود آذرآبادگانِ گل گلاب و استاد روح الله خالقی نیز تقریبا نایـاب هست که بـه همت پیمان خازنی و علی زند وکیل به منظور مستند مرز پرگهر دوباره اجرا شد.

    برای کتاب مرز پرگهر کـه درباره دکتر گل گلاب درون حال تدوین است، دوست آسترولوژی بـه نام احسان خازنی زادروز ایشان را استخراج کرد و از این بعد ۲۷ امرداد ۱۲۷۶ خورشیدی را بـه سور مـینشینیم و از سوگ فاصله مـی گیریم.

    مـیدان پژوهش به منظور بزرگان این دیـار بسیـار فرخ هست و با وجود تذکره الاولیـای استاد روح الله خالقی بـه نام کتاب سه جلدی سرگذشت موسیقی و قصه شمعِ زنده یـاد نواب صفا حتما گفت حوصله پژوهشمان اندک هست و کال. کمتر از حوصلهء دوستان درون وقت اضافه شـهرآورد فوتبال.

    مثلا دکتر هادی شفائیـه درون سال ۱۳۱۲ رشته  عکاسی را صاحبِ کرسی کرد اما ما شاهد هستیم کـه دکتر گل گلاب درون سال ۱۳۰۳ درون لابراتوار خانگی اش، براساسِ آشنایی اش بـه علم شیمـی، نخستین عرنگی را بـه ثبت رسانیده هست و یـا پیوند عاطفی خالقی و گل گلاب را مـیتوان درون نامگذاری فرخ گل گلاب و فرخ خالقی دید و احساس کرد.

    دوستان و سروران گرامـی! از اینکه درون محضر شما بزرگواران زیره بـه کرمان‎ام، حقیر را عفو بفرمایید.

    درود و فاتحه ای نثارِ دکتر حسین گل گلاب و مادرش بانو ایران بفرستید.

    Advertisements

    Share this:

    دوست‌داشتن:

    دوست داشتن در حال بارگذاری...

    مرتبط




    [شب حسین گل گلاب سراینده سرود ای ایران و..و..و…و…و..و ... ترانه های پیمان ایزدی برای کودکان]

    نویسنده و منبع: moshrefzadeh | تاریخ انتشار: Tue, 17 Jul 2018 02:51:00 +0000



    درختی که باعث جاوادنگی میشود

    یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | درون باره موضوعات اجتماعی و ...

    انتشار ۱۴ آذر ۱۳۹۳

    « امشب درون این مجلس مفتخر هستیم بـه حضور استاد ارجمند آقای دکتر نصرالله پورجوادی . درختی که باعث جاوادنگی میشود چند ماه قبل قصد داشتیم کـه باب اجازه از ایشان شبی از شب‎های بخارا را بـه ایشان اختصاص دهیم که تا این کـه در گفتگوهایم با مدیر مدبر فرهنگ معاصر اشاره شد کـه دو جلد از آثار دکتر پورجوادی را درون دست چاپ دارند. بنابراین صبر کردیم کـه کار حروف‎چینی و چاپ این دو کتاب یعنی « آسمان جان» و « عهد الست» بـه پایـان رسید و آقای موسایی دو هفته پیش فرمودند کـه همـین روزها صحاف کتابها را به منظور عرضه بـه بازار نشر تحویل فرهنگ معاصر خواهد داد. دست بـه کار شدیم و این مجلس را برنامـه‎ریزی کردیم کـه با استقبال استادان و همکاران قلمـی و دانشگاهی دکتر پورجوادی رو بـه رو شد و این نشان از محبوبیت ایشان درون بین اهل قلم و تفکر و اندیشـه دارد. استاد پورجوادی بی‎نیـاز از معرفی هستند . ایشان درون طی چهار دهۀ اخیر درون صورت‎های گوناگون با جامعۀ علمـی و فرهنگی حوزه زبان فارسی درون ارتباط بودند و این ارتباط علمـی خارج از مرزهای ایران هم گسترش یـافت. سالها تدریس درون دانشگاه‎ها و مراکز علمـی ایران و این اواخر درون دانشگاه‌‎های آمریکا این ارتباط را با دانشجویـان بیشتر گسترش داد.

    تألیف مقالات بسیـار درون زمـینۀ فلسفه، درختی که باعث جاوادنگی میشود عرفان و تصوف بـه صورت تخصصی و مقالات دیگر درون حوزه مسائل فرهنگی، تاریخی و اجتماعی زمانـه ما بخشی دیگر از فعالیت‎های قلمـی ایشان را شامل مـی‎شود. مجموعه مقالات دکتر پورجوادی دربین فهرست کتاب‎هایش بیش از هشت مجلد است.
    در زمـینـه ترجمـه کتاب‎های فلسفی نیز با انتخاب‎های بسیـار بـه جا و ارزشمندی کـه دارند آثار مـهمـی را بـه زبان فارسی عرضه نمودند.
    در حوزۀ متن شناسی و تصحیح نیز کارنامـه ایشان قابل ارج گذاری و ستایش است.
    در کنار همۀ فعالیت‎های تدریس و تألیف و ترجمـه و تصحیح متن بنیـا‏‎ن‎گذاری و تأسیس مؤسسه عظیم و معتبر دانشگاهی مرکز نشر دانشگاهی کـه از سال ۱۳۵۹ هست و که تا سال ۱۳۸۲ مستقیم مدیریتش را بر عهده داشتند. این مرکز دانشگاهی کـه به سرعت اعتبار علمـی و پشتیبانی اصحاب فکر را بـه دست آورد ، درون مدت کوتاهی پناهگاه علمـی و فکری صدها استاد دانشگاه و نویسندگان و مترجمان درجه اول این مملکت شد. »
    سپس بهاء الدین خرمشاهی از چهل و هفت سال دوستی حکایت کرد:
    ” بـه نام خداوند جان آفرین/ حکیم سخن درون زبان آفرین ، از حافظ هم بخوانیم کـه این از سعدی بود، معاشران گره از زلف یـار باز کنید/ شبی خوش هست بدین قصه‎اش دراز کنید. مرحوم خانلری گفته‎اند « غصه» اما « قصه» درست هست به دو دلیل. دو معنا هم دارد. از همان اول بـه حواشی رفتم. به منظور این کـه مـی‎گویند شب با قصه کوتاه مـی‎شود، اما درون مقایسه با چی، درون مقایسه با خواب کـه مثل برق و باد مـی‎گذرد، بعد شب قصه درازتر است. این یک دلیل. دو دیگر این کـه « گره از زلف یـار باز کنید. زلف یـار همـیشـه شب هست این شب زلف کـه به خاطر بسته بودن کوتاه است، بـه خاطر باز گره بلند مـی‎شود. بعد به دو دلیل قصه درست هست و بـه سه دلیل هم مـی‏‎توان گفت. دلیل سوم آن کـه حافظ لغات عجیب غریب بـه کار نمـی‎‏برد.

    باری، بـه قول روحانیـان قدیم این به منظور صاف بود. حالا داستان دوستی بنده و ارادت صادقانـه‎ام خدمت دکتر پورجوادی. شاید، با وجود آن کـه دوستان مسن‎تر از من هم درون اینجا هستند ، قدمت این دوستی بیشتر از همـه باشد، یعنی چهل و هفت سال . هر دو جوان بودیم، یعنی حدود بیست و دو سه سال. یک روزی روبروی دانشگاه تهران بودم. هوس کردم سری بـه کتابفروشی آن موقع پر رونق امـیرکبیر کـه درست روبروی دانشگاه تهران هست سری ب. بـه آنجا رفتم و به ردیف کتاب‎ها نگاه مـی‎کردم، دیدم یک بزرگواری دنبال گمشده‎ای مـی‎گردد. یعنی هر کتابی را نمـی‎خواهد ، یک کتابی را نشان کرده هست و مـی‎خواهد. نزدیک شدم و گفتم سلام و ببخشید کـه خلوت شما را بـه هم زدم . بـه ایشان گفتم من مـی‎خواهم کمک کنم اگر بتوانم. گفتند من دنبال یک ترجمـه خوب از قرآن مـی‎گردم. درون آن زمان بیست و اندی مـی‏شد کـه ترجمـه‏های مرحوم قمشـه‏ای منتشر شده بود منتها ترجمـه اعلا نبود، بنده حدود ۱۰۰ صفحه نقد بر این ترجمـه کـه از نظر فارسی خوب و از نظر دقت دارای ضعف نوشته‏ام. باری یک ترجمـه خوب هم بود کـه در آن روزگار درست ده سال بود کـه منتشر شده بود، سال ۳۶ منتشر شده بود و آن زمان هم سال ۴۶ بود. ترجمۀ مرحوم ابوالقاسم پاینده. هنوز هم جزو ترجمـه‎های خوب است، اگرچه علامـه فرزان یک نقد چهارصد مدخلی بر آن نوشتند، همـه وارد، هیچ کدام سلیقه‏ای، انشایی نبود. آقای ابوالقاسم پاینده آن موقع درون قید حیـات بود ولی اصلاحاتی نکرد جز دو سه مورد خیلی آشکار، بقیـه را باقی گذاشت . بعد هم درگذشت و ترجمـه‏ ایشان هم یکی دو سالی هست که تجدید چاپ شده. و آن اصلاحات علامـه فرزان درون آن وارد نشده است. باری یک نگاهی کردم و یـافتم و گفتم این ترجمـه خوب است. از همان جا مـهر دو سویـه شکل گرفت و خانـه‏های ما هم نزدیک بـه هم بود. ما درون خیـابان فلسطین بودیم و ایشان هم رو بـه روی دانشگاه ، درون یکی از کوچه‏هایی کـه به نام ابوی محترم ایشان بود. با هم رفت و آمد هم مـی‏کردیم، خانوادگی. بعد از مدتی فاصله افتاد کـه نمـی‏دانم چرا و بعد هم رفتیم سربازی. برکت سربازی به منظور ما این بود کـه با بزرگانی مانند دکتر پورجوادی و دکتر اصغر دادبه و استاد حسن انوشـه آشنا شدیم و من پورجوادی را بار دیگر آنجا دیدم. باز ردمان گم شد. ایشان رفته بودند آمریکا و تا مرحله فوق لیسانس درس خوانده بودند. بعد فلسفه را درون دانشگاه تهران با استادن بزرگی مثل آقای اخوان مـهدوی ادامـه دادند و دکترای فلسفه از دانشگاه تهران گرفتند.
    بعد دوستی ما پایدارتر شد و سال‏های سال ادامـه داشت . سال ۵۸ یـا سال ۵۹ بود کـه با تعطیلی دانشگاه‎ها بـه استادان گفته بودند کـه هر مـی‎خواهد اثری تألیف کند . ایشان آن موقع با حکم و تأیید ستاد انقلاب فرهنگی کـه بعد شد شورای عالی انقلاب فرهنگی ، یک مرکزی راه انداختند به منظور آن کـه استادان دانشگاه تألیفاتشان را تحویل بدهند و آنجا ارزیـابی و بررسی و ویرایش و چاپ بشود. و ایشان سازمان عظیمـی راه انداختند، مرکز نشر تأسیس شد . بـه فاصله کمـی نشریـه « نشر دانش» تصویب شد کـه من افتخار دارم اسمش را پیشنـهاد کردم و گفتم کـه ما نشر اندیشـه داریم درون شاه‎آباد کـه چقدر هم اسم زیبایی هست . هم بـه معنی عالی کلمـه هست و هم بـه معنای گستراندن اندیشـه. حالا اگر ما بگذاریم نشر دانش یعنی هم « نشریـه دانش» و هم نشر دانش. ایشان سریعاٌ پذیرفتند . از آن شماره یک من همکاری نداشتم، آقای فانی داشتند و من هم بـه یـاد دارم کـه از شماره دوم نوشتم ، که تا شماره صدم. نـه این کـه هر شماره. من حدود بیست سی مقاله درون آنجا نوشتم. غالباٌ هم نقد کتاب بود.


    همـین بـه خدمت ایشان مـی‏‎رسیدیم، غالباٌ جلسه مـی‎گذاشتیم، بنده کـه رآیی ندارم ولی م مـی‎فرمودند، مطرح مـی‎د . ما هم درون واقع یک مدت بـه آنجا منتقل شدیم. اما آغاز انقلاب بود و شور انقلابی درون سرها. مخصوصاٌ درون سر جوان‎ها بیداد مـی‎کرد. ما با استادانی کـه مـی‎آمدند و صاحب کتاب بودند و مرجع مـی‏نگاشتند صحبت مـی‏کردیم. یکی از مرجع‏هایی کـه برای ما آوردند « فرهنگ اصطلاحات کلامـی دادبه » بود کـه از پیشتر، از همان دهه‎های چهل و پنجاه ایشان را مـی‏شناختیم . این فرهنگ تز دکترای ایشان بود کـه هنوز هم چاپ نشده هست و قرار شد آن را چند جلدی ند و الان درون نشر قطره زیر چاپ است. آقای دکتر دادبه وسواس علمـی دارند، بر عمن کـه همـین جوری مـی‎نویسم و چاپ مـی‎کنم.
    باری دکتر پورجوادی را بـه عنوان بزرگ‎ترین فرهنگ‎ساز بعد از انقلاب مـی‎شناسم . خیلی‏ها با آثار خودشان فرهنگ سازی د . آن را محسوب نمـی‏کنم.ی کـه سازمانی و با بـه کار گرفتن ده‏ها دانشمند و استاد توانسته باشد هزار کتاب دانشگاهی عمدتاٌ و بعضی هم کتاب‎های معارف اسلامـی، عرفانی و تصحیح نسخ بود و بسیـاری هم متن درسی دانشگاهی بوده ، بـه گمانم بیش از هزار اثر چاپ د. چندین کنگره درباره زبان فارسی و زبان‏شناسی برگزار د و هیچ نمـی‏داند چرا ایشان کنار رفتند. ضایعۀ فرهنگی بزرگی بود چنان کـه کمر این مرکز بزرگ شکست ، بعد از رفتن ایشان کـه شاید هفت هشت سالی هست. و آن همـه نشریـه، باستان شناسی، شیمـی ، فیزیک ، ریـاضی، معارف، خود نشر دانش، ناگهان دچار بلای آسمانی شد ، همـه خوابید. حیرت‎آور است. مـی‎گویند کـه کارها نباید قائم بـه شخص باشد ، باور نکنید، درون بسیـاری موارد کارهای بزرگ هست که یک شخص بزرگ آنـها را بـه سرانجام مـی‎رساند. مثالی ب اگر مرحوم غلامحسین مصاحب نبود ، دایره‎العمارف عظیم فارسی سه جلدی کـه آقای فانی اقرار مـی‎کنند کـه دانش گستر با پنجاه و هفت هزار مقاله درون مقابل سی و چند هزار مقاله مصاحب فراتر نرفته است. هر مقاله‏ ای درون آنجا قوی‏تر هست اگر دو مقاله مشابه را بگیریم، ممکن هست دانش گستر نوتر باشد ، البته بزرگ‏تر هست و پر مقاله ‏تر.

    باری من شأنم بیش از این نیست کـه صحبت م . خدمت ایشان خیلی ارادت دارم.الحمدالله کـه رفت و آمد هم داریم. همواره جویـای سلامتی‏‏شان هستم. و این نوشته‏ های اینترنتی ایشان هم خیلی خواننده دارد. قلمشان خیلی خوب است. بـه تعبیر بنده هیچ گیر و گره و گرایی ندارد. نـه فارسی‏گراست ، نـه عربی‎گرا، نـه لغت پَران. همـه آب روان است. گفت گر تیغ کشد کـه محبان همـی زند/ اولی کـه لاف محبت زند منم. شعری گفته‎ام دیشب کـه امروز پاک نویس کرده‏ام. گرچه عرض هنر پیش یـار بی‎ادبی است/ زبان خموش ولی دهان پر از عربی است. البته پر از عربی هم نیست فقط یک بیت آخرش را به منظور دومـین بار درون عمرم بیتی بـه عربی آورده‎ام. فرصت نشد کـه از استاد یـا استادانی بپرسم کـه آیـا معنایش درست هست یـا نـه . حالا دیگر استادان خودشان اینجا اصلاح مـی‎کنند، قبل از این کـه در بخارا چاپ بشود، بـه همت آقای دهباشی کـه صد و هشتادمـین شب را برگزار مـی‎‎کنند. درود بر او ، ممنون. کمتر از دو سال پیش ، شبی را به منظور این خادم‎العلما برگزار د. آن شب، صدمـین شب بود. باور کنید دو سال نمـی‏گذرد و هشتاد شب دیگر برگزار شده است. فرهنگ سازی آقای دهباشی هم درون عالم مطبوعات و نشریـات ما یگانـه است. آنان کـه منکرند بگو رو بـه رو کنم.
    و شعری بـه یـادگار به منظور دوست دانای دلبندم، ادب‎پژوه و عرفان‎‌شناس بزرگ و بزرگوارم، استاد دکتر نصرالله پورجوادی ایده الله تعالی
    نصر من الله ماست پورجوادی بهر رفیقان همـیشـه مایـه شادی
    یـارب این نیک مرد دیر بماناد یک سده یـا سالهای بس متمادی
    دارد آثار او مخاطب بسیـار هم زِ ادبیـان و هم زِ مردم عادی
    نثرش آب روان، روان و روان‎بخش نیست درون آن جمله‎ای کمـی و زیـادی
    احمد غزّالی هست در راه عرفان عین القضات دگر، ز نیک نـهادی
    منطق‎الطیر و زبان حال بداند و آنچه برون آمد ز نجع حمادی
    بحر تو بسرودم این دو بیت شکسته که تا که بدانی همـیشـه درون دل و یـادی
    لیله قدر هست قدر وقت بدانیم چون مـه بدر هست روی پورجوادی
    انته فٌریدون و وحید دهرک یـا صاح فزتو لعمری بما سَلَبت فوادی
    پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۳
    پس از آن مـهدی نوریـان از استواری دکتر پورجوادی سخن گفت:
    ” امشب بـه راستی شب ما روز روشن است/ بـه وصال دوست علیرغم دشمن است.
    بسیـار بسیـار خوشحالم از این کـه این توفیق را پیدا کردم . از این صد و هشتاد شبی کـه جناب آقای دهباشی بـه بهترین وجه برگزار د، دومـین بار هست که این توفیق نصیب بنده شده، پارسال به منظور استاد عزیزم، جناب آقای دکتر مصفا اینجا خدمت رسیدیم و امشب هم به منظور دکتر پورجوادی.
    من نمـی‎دانم با چه زبانی، با چه عبارتی، یکی از بزرگ‏ترین توفیقات زندگی بنده آشنایی و ارادت خدمت آقای دکتر پورجوادی بوده. این توفیق از جهات مختلف بوده کـه اگر بخواهم یکی یکی آن جهات مختلف را عرض کنم خیلی بـه درازا مـی‏کشد و سایر سخنرانان ارجمند،شایسته‏تر از بنده حتماٌ مطرح مـی‎کنند.
    آقای خرمشاهی نحوۀ آشنایی‏شان را با دکتر پورجوادی گفتند . بنده هم خیلی سریع عرض مـی‏کنم کـه سال ۱۳۶۲ سمـیناری درون هندوستان قرار بود تشکیل بشود . انجمن استادان فارسی هند، حتماٌ اطلاع دارید ، درون هندوستان خیلی بیشتر از ما اهمـیت مـی‎دهند بـه زبان فارسی و سمـینارشان را سالهاست کـه هر سال بـه طور مرتب تشکیل مـی‎دهند. آن موقع پنجمـین یـا ششمـین سمـینار بود. ما رفتیم آنجا شرکت کردیم. قبلش توفیق زیـارت استاد پورجوادی را نداشتم . درون این سفر، علاوه بر جلسات رسمـی ، برخی صحبت‏های خصوصی صورت گرفت، درباره همـین کتاب کـه اینجاست، « ایران مظلوم» کـه واقعاٌ ارادت من بـه ایشان از همان جا شروع شد و روز بـه روز اوج گرفت.

    ما درون اصفهان کـه هستیم از بسیـاری از این جلساتی کـه تشکیل مـی‏شود محرومـیم و احساس غبن مـی‏‎کنیم مثل ماهی کـه از آب دور افتاده باشد. من از بلاد حبییم، نـه از بلاد غریب. ولی امشب مـی‎بینم کـه جمعی از عزیزترین دوستان و سروران کـه مدت‏ها توفیق دیدارشان را نداشتم تشریف دارند اینجا و خود این موهبت بزرگی است. نمـی‏دانم کـه از شوق کدامـین شعله افروزم/ بدان پروانـه مـی‎مانم کـه افتد درون چراغانی.
    درباره خدمات استاد پورجوادی هم مطالبی کـه تا بـه حال نوشته شده، چاپ شده کـه همـه مـی‎دانند . نیـازی بـه بازگفتنش نیست. بنده فقط یک نمونـه را عرض مـی‏کنم . مـی‏شود از همـین نمونـه قیـاس کرد کـه وقتی گفته مـی‏شود « نشر دانش»، واقعاٌ ایشان کمر همت را بستند به منظور نشر دانش. یک آشنایی ما داریم درون اصفهان . یک زمانی مـی‏خواسته رساله بنویسد درون رشته زبانشناسی. فقط نیـاز داشته بـه یک کتاب انگلیسی به منظور تهیـه رساله‏اش. هر جا مراجعه مـی‏کند بـه کتابخانـه‏های مختلف. همـه جا را مـی‏گردد و کتاب را پیدا نمـی‏کند. بالاخره درون اثر جستجوی زیـاد معلوم مـی‏شود کـه در کتابفروشی مرکز نشر دانشگاهی این کتاب بوده. مـی‏گفت من بـه آنجا مراجعه کردم . مسئول آنجا رفت کتاب را آورد. گفت ما همـین یک نسخه را از این کتاب داریم و باید این کتاب اینجا باشد. نمـی‏توانیم آن را بفروشیم و خودمان آن را لازم داریم. گفتم خوب اجازه بدهید من ببرم و آن را زیرابگیرم. گفت نـه این هم امکانش نیست. گفتم بالاخره راهی پیدا کنید که تا من از این کتاب استفاده کنم . گفت نمـی ‏شود و امکانش نیست. مـی‏گفت کـه این کارمند آب پاکی را روی دست ما ریخت . من از آنجا آمدم بیرون و از نگهبان ساختمان پرسیدم رئیس اینجا کیست؟ گفت آقای دکتر پورجوادی. از این آ بروید بالا، طبقه ششم . دفترشان آنجاست. گفت من رفتم آنجا، درون اتاق باز بود. بـه خانم گفتم با دکتر پورجوادی کار دارم. اتاق ایشان را نشانم داد. گفت رفتم و درخواستم را با ایشان مطرح کردم . گفتم من بـه این کتاب نیـاز دارم به منظور نوشتن رساله. و آن پایین گفتند کـه کتاب را بـه من نمـی‏دهند. گفت کـه ایشان تلفن را برداشتند و شماره همان مسئول را گرفتند و گفتند این کتاب را بردار بیـاور بالا. آن فرد کتاب را آورد. دکتر پورجوادی کتاب را از دست او گرفت و داد بـه دست من. گفتم من ببرم زیرابگیرم. گفتند نـه لازم نیست. گفتم خوب پولش چقدر مـی‎شود. چه جوری حساب کنم. گفت پول لازم نیست. چند سال هست که این کتاب اینجا مونده و خاک خورده. شما اولین و شاید آخرینی هستید کـه به این کتاب نیـاز پیدا کرده. بردارید و بروید و رساله‎تان را بنویسید. کتاب را همـین طوری دادند بـه من و گفتند بـه سلامت. حتما واقعاٌ یکی روحیـه علمـی داشته باشد و خودش اهل درد باشد، خودش حس کرده باشد کـه وقتی بـه یک منبعی نیـاز هست حتما کمک کرد ، کار را راه انداخت و در راه گسترش علم از هر جهت حتما کمک کرد.

    در آن روزها وقتی مجله نشر دانش بـه اصفهان مـی‎رسید، واقعاٌ یک حادثه بود. همـه درباره‎اش صحبت مـی‎د چون آن موقع مجلات دیگری هم نبود.ی کـه چنین مجله‏ای را دایر مـی‏کند، باعث مـی‏شود کـه افراد انگیزه پیدا کنند و تشویق مـی‏شوند کـه بنویسند. وقتیی مطمئن نباشد کـه نوشته‎اش درون یک جای آبرومندی کـه دارای اعتبار علمـی هست چاپ نمـی‎شود، اصلاٌ دستش بـه قلم نمـی‏رود و نمـی‎نویسد . خود وجود چنین مجله‎ای باعث مـی‏شد کـه افراد تشویق بشوند، علاقمند بشوند کـه بنویسند. بـه همـین دلیل هست که الان دوره مجله نشر دانش گنجینـه‏ای هست . بعضی وقت‎ها پیش آمده کـه من رفته‏ام مطلبی را درون یکی از مجلداتش پیدا کنم ، یک دفعه مـی‎بینم کـه غرق این جلد نشر دانش شده‎ام. و دوباره شروع کرده‏ام از اول ، ساعت‏ها نشسته‏ام دارم بقیـه مطالب را هم مـی‎خوانم، از خواندنش سیر نمـی‎شوم . بزرگ‏ترین خصوصیت کار آقای پورجوادی این بود کـه مثل کوه استوار ایستاده بودند آنجا و نمـی‎گذاشتند مقاله‏ای سطحی و بی‎مایـه درون مجله نشر دانش چاپ شود. و این واقعاٌ کم نیست. بـه همـین دلیل هست که اگر شما دوره‎های نشر دانش را ورق بزنید، مـی‎بینید کـه از غلط‏های مشـهور، منظورمانی هست که شـهرت کاذب دارند، درون آنجا اثری نیست. نوشته‏ای درون آنجا نیست، هر قدر هم شـهرتشان زیـاد بوده باشد، ولی دکتر پورجوادی با مقاله، با محتوای مقاله کار داشته، و این کـه از نظر علمـی درون حد قابل قبولی باشد کـه سطح مجله همچنان حفظ بشود.
    کاری کـه خود آقای دهباشی هم انجام مـی‎دهند واقعاٌ قابل ستایش است. یعنی این مجله‏ای کـه مرتب منتشر مـی‎کنند، باعث مـی‎شود کهانی انگیزه پیدا کنند و علاقمند مـی‎شوند کـه مطالبی را بنویسند، خود این خدمت کمـی نیست و بسیـار ارزش دارد.
    در هر حال خیلی خوشحالم کـه این توفیق را پیدا کردم کـه از اصفهان بیـایم خدمت حضار محترم و تشکر مـی‎کنم کـه دعوتم د . گفت کـه دوردستان را بـه احسان یـاد همت است/ ورنـه هر نخلی بـه پای خود ثمر مـی‎افکند.
    حرف به منظور گفتن زیـاد است، اما فکر مـی‎کنم سهم من بیش از این نیست و باید سراپا گوش باشیم بـه سخنان استادان عزیزی کـه قرار هست سخنرانی کنند. بنابراین من رفع زحمت مـی‎کنم و تشکر مـی‎کنم از حسن توجه شما.”
    سخنران بعدی این مراسم سعید حمـیدیـان بود کـه از دوستی با نصرالله پورجوادی روایت کرد:
    آشنایی من با دکتر پورجوادی بـه دوران خدمت مقدس اجباری برمـی‎گردد. دورهای مالامال از مرارتها و غرابتها، خزعبلات و ابتذالات، البته بـه زعم ما. لیکن بـه هر حال و به هر تمـهید و تدبیری مـیبایست که تا آنجا کـه مـیشد شیرین یـا باری هموارش مـیکردیم، کـه کردیم. دوستان دیگرمان حسن انوشـه، اصغر دادبه و نصرالله پورجوادی یـادگار این ایـاماند.
    چشمتان روز بد نبیند، دو که تا گروهبان، آن هم مثل خودمان وظیفه ولی نـهایتاً اندکی جلوتر یـا بـه اصطلاح ارشد نسبت بـه ما، بر سرمان گماشته بودند کـه تسمـه از گُردهمان مـیکشیدند و آشکارا کیفی مـیبردند از این کـه عدهای لیسانسیـه و بالاتر را وادارند بـه بدو و بایست و بشین و پاشو. اگر هم لحظهای از فرمانبری وامـیماندی بـه نگهبانی تنبیـه مـیشدی
    ما سه تن، بـه علاوه حسن انوشـه نورفیق، از همان نخستین ایـام به منظور غلبه بر همـه ناهمواریـهای محیط، مطالعه دائم یـا درون هر لحظه ممکن را برگزیدیم. خرّمشاهی و من حتی به منظور ده دقیقه راحتباش درون فواصل مشق نظامـی درون مـیان خاک و خُل، دیوان غزلیـات حافظ (جیبی) را ورقورق مـیکردیم و دو سه صفحه را بـه عنوان حصّه هر روز توی جیب لباس کارمان مـیگذاشتیم که تا در همان حال و به محض شنیدن سوت راحتباش شروع بـه خواندن و با آن عیش و عشرت کنیم.

    از مـیان دوستان دور و نزدیک این دوره از یکی کمترحرف زدم؛ بگویم و تمام کنم. قیـافه اش موقع مشق صفجمع درون پادگان پیروزی دیدن داشت. نصرالله خان پورجوادی را مـیگویم. عرقریزان از سر و صورت روی شیشـه عینک، گویی درون حال فروافتادن بود، با بدنی کـه بیـاختیـار کژ و مژ مـیشد، ملول از امر و نـهی های گروهبان خوشخدمتِ گماشته بر بالای سر ما. اساساً عادت بـه شقّ و رقّ ایستادن یـا راه رفتن ندارد. یعنی اندامش هم بـه گونـه ای مثل خودش اهل فروتنی عارفانـه است. آن گروهبان ابله بدون اطلاع از این چیزها اصرار داشت با توپ و تشر وادارش کند درون مقابل عالیجناب سفت و سخت و با احترام بایستد. نشد کـه نشد، جز این کـه احساس ملال او از این جور ابتذالات بیشتر مـیشد. فوق لیسانس داشت و گویـا درون امریکا هم درس خوانده بود، و کم و قدری حکیم گونـه حرف مـی زد. حشر و نشری با هم نداشتیم، و فقط بعدها گفت کـه یکی از عبارات مخلص درون همان ایـام باعث شده حساب خاصی برایم درون ذهن باز کند. باری، زد و انقلاب شد و چشم بـه هم نزده قضایـای موسوم بـه انقلاب فرهنگی، و بلافاصله هم جنگ با عراق. من و اهل نیز کـه از سال انقلاب یعنی ۵۷ لگد بـه بخت خود زده و ساکن اهواز و دانشگاه آنجا شده بودیم بـه افتخار جنگ زدگی نایل گشتیم. کاش پاهامان قلم شده بود و به آنجا نمـی رفتیم که تا این همـه مسایل بلکه فجایع بر سرمان آوار نمـیشد، و مگر رفقا از جمله همـین جناب نصرالله خان کـه در مرکز بودند و حتی انوشـه (که بـه جای تجلیل از معلمـیِ تمام و کمالش درون مازندران عذرش را خواسته بودند) آب توی دلشان تکان خورد؟ توپ باران منطقه سکونتمان باعث شد کـه حتی بدون برداشتن لباس کافی فرار کنیم و هر چند صباحی درون این شـهر و آن ده بر سر دیگران هوار شویم که تا آخرش بـه تهران خودمان بیـاییم. دانشگاه اهواز هم تعطیل و تبدیل بـه قرارگاه نظامـی شده بود. بیکار نمـی شد ماند چون مواجب بـه خطر مـیافتاد. روزی خرّمشاهی گفت: درختی که باعث جاوادنگی میشود برو وزارت علوم، یک جایی درست شده بـه اسم کمـیته تألیف و ترجمـه. رئیسش هم دوره خدمتمان است. پورجوادی کـه یـادت هست، و… رفتم آنجا. آن موقع فقط شامل دو اتاق بود، کـه در مدتی کوتاه و به همت ایشان بـه نـهادی معظم بـه نام مرکز نشر دانشگاهی تبدیل شد. گرچه چند سال بعد قدر او را خوب شناختند و وقتی همـه چیز بسامان و روی غلتک بود سپردندش بـه فردی باب مـیل، یعنی مصداق «نـه چک زدم نـه چونـه، عروس اومد تو خونـه». بـه هر روی، کت و شلواری مستعمل، آن هم مال برادرم، بـه تنم بود، با ریشی نامرتب عین نمدِ از کار دررفته، ریشی نـه ناشی از عمل بـه این یـا آن رساله عملیـه بلکه زاده پریشیدگی و نژندی. پورجوادی که تا مرا دید آغوش گشود و از حال جویـا شد. گفتم فعلاً دست بـه دلم نگذار چون وقت به منظور تعریف هست. یکدفعه گفت: مـی آیی پیش ما؟ کور از خدا چه مـی خواست؟ بـه هر حال گواهی مأموریت درون آنجا برایم صادر کرد، کـه در نتیجه، هم مواجب دوباره برقرار شد و هم بـه واقع آرام و سامان گرفتم. اگر بگویم درون حدود سه سالی کـه تا بازگشایی دانشگاه نزد او بودم که تا چه حد مـهربانی و پایمردی کرد بـه درازا مـی کشد. . از آدمـهایی هست که اولش اگر عه نداشته باشد باری جاذبه ای ندارد و تنـها بـه قول سعدی «به روزگاران» مـهرش بـه دل مـی نشیند اما بـه روزگاران هم «بیرون ز دل نیـاید». بـه واقع هم ارادتم بـه او درون سالهای اخیر بیشتر شده، بـه ویژه درون روزگار معزولی، نسبت بـه ایـام مشغولی. عجالتاً بیش از دیگر یـاران با او حشر و نشر دارم.»
    سپس نوبت بـه ابوالحسن رسید کـه درباره انتشار مجله لقمان سخن بگوید:
    ” مـی‎خواهم درباره یکی از نشریـات مرکز نشر دانشگاهی بـه نام مجله « لقمان» کـه مورد توجه خاص آقای دکتر پورجوادی بود صحبت کنم.
    در سال ۱۳۵۷ ( یـا ۱۳۵۸) کـه فترت دانشگاه‎ها پیش آمد قرار بر این شده بود کـه در مدت تعطیلی دانشگاه‎ها، استادان و مدرسان دانشگاه درس خود را بـه صورت کتابی تحریر کنند و برای چاپ آماده سازند.
    آن زمان هنوز موضوع ویراش و ویراستاری نشریـات و کتاب‎ها به منظور همـه روشن نشده بود و بسیـاری آن را فقط اصلاح اغلاط انشایی و احیـاناً املایی مـی‎دانستند.
    آقای دکتر پورجوادی مـی‎دانست کـه هیچ نشریـه‎ای بدون ویرایش قابل چاپ نیست. لذا بـه « شورای انقلاب فرهنگی» پیشنـهاد کرده بود کـه سازمانی به منظور این منظور تأسیس شود
    شورای انقلاب فرهنگی نیز تأسیس و اداره این سازمان را بر عهده خود آقای دکتر پورجوادی گذاشت و به این ترتیب « مرکز نشر دانشگاهی» بـه وجود آمد .
    در دو سه دهه پیشتر یک شرکت نشر کتاب بـه نام « مؤسسه انتشارات فرانکلین» کـه بر گرتۀ مؤسسات انتشاراتی آمریکا بـه وجود آمده بود؛ بـه شیوه انتشارات درون آمریکا بـه کار ویرایش کتاب مشغول شده بود و در این مدت عده‎ای ویراستار زبده پرورش داده بود.
    دو سالی پیش از انقلاب ، این مؤسسه تعطیل شد و اعضای آن بـه مؤسسه‎ای بـه نام « سازمان ویرایش کناب » ( یـا نظیر این) وابسته بـه دانشگاه آزاد پیوستند.
    البته دانشگاه آزاد کـه آن موقع بود با دانشگاه آزادی کـه امروز هست و بعداٌ بـه وجود آمد فرق مـی‎کند. این دانشگاهی بود کـه بر گرتۀ اوپن یونیورستی انگلستان بنا شده بود، کارهایی کرده بودند و هنوز کارهایشان را شروع نکرده بودند. و به هر حال دانشگاهی بود کـه ویراستاران مؤسسه فرانکلین بـه آنجا روی آورده بودند. بعد با برچیده شدن دانشگاه آزاد، ویراستاران آن مؤسسه پراکنده شدند و ممکن بود کـه هر کدام بـه گوشـه‎ای بروند.
    آقای دکتر پورجوادی کـه متوجه ارزش کار این گروه بود و مـی‎دانست کـه اگر آنـها پراکنده شوند دیگر مشکل بتواند ویراستار شایسته بـه دست آورد، آنـها را بـه کار درون مرکز نشر دانشگاهی دعوت کرد و به این ترتیب این مرکز نشر پا گرفت.

    من درون جستجوی کار درون همان زمان بـه دکتر پورجوادی معرفی شده بودم و در مرکز نشر مشغول بـه کار بودم. و در همان جا بود کـه سال بعد با دکتر جواد حدیدی آشنا شدم. دکتر جواد حدیدی استاد ادبیـات تطبیقی درون دانشگاه مشـهد بود. من دکتر حدیدی را بـه دلیل چند مقاله‎ای کـه از ایشان خوانده بودم مـی‎شناختم . خود من هم چون درون دانشگاه اصفهان چند سالی تدریس همـین درس را بر عهده داشتم با نام ایشان آشنا شده بودم . ما هر دو مقالاتی نوشته بودیم ، ایشان چیزی از من نخوانده بود، اما من مـی‎دانستم کـه ایشان چه کار مـی‎کند و مـی‏‎دانستم یکی از معدودانی هست که درون خارج درس خوانده بود و ادبیـات تطبیقی را که تا حد دکترا فرا گرفته. ما درون مرکز نشر مشغول کار بودیم ، سالی گذشت و یک روز آقای دکتر حدیدی بـه من مراجعه کرد و به من گفت کـه مقاله دکتر پورجوادی را درون مجله نشر دانش خوانده‎ای یـا نـه. مقاله درباره زبان فرانسه بود. دکتر پورجوادی درون آن مقاله نوشته بود کـه اکنون درون تمام دانشگاه‎ها و دبیرستان‏های ایران فقط انگلیسی درس مـی‎دهند و زبان فرانسه و دیگر زبان‎ها مـهجور هستند و این درست نیست به منظور این کـه تدریجاٌ وابستگی ایران را تنـها بـه کشورهای آنگلوساکسون ایجاد مـی‎کند. و حق هست کـه این زبان فرانسه هم دو مرتبه رایج بشود و در کنار زبان انگلیسی بـه کار برود.
    آقای دکتر حدیدی بعد از خواندن این مقاله بـه من گفت چطور هست که به منظور انتشار مجله‎ای بـه زبان فرانسه دربارۀ ادبیـات تطبیقی درون مرکز نشر دانشگاهی بـه راه بیندازیم. به منظور این منظور رفتیم بـه دیدار دکتر پورجوادی. آقای دکتر پورجوادی هر وقت پیشنـهاد کار جدیدی مـی‎شد و یـا نشریـه جدیدی درون مرکز نشر دانشگاهی ، همـیشـه با حسن قبول برخورد مـی‎کرد و بررسی مـی‎کرد و اگر مـی‎پسندید و مـی‎دید امکانش هست، ولو این کـه آن امکان اندک بود ، مـی‎گفت و تشویق مـی‎کرد کـه این کار را بـه راه بیندازید. کار خودمان را پیشنـهاد کردیم و همـین احساس را نسبت بـه کار ما داشت. فقط گفت ببینید شرایط چه جوری هست و مـی‎توانید این کار را ید . ما فکر کردیم کـه ایشان احساس کرده و پیش خود گفته بود دو نفر ایرانی فارسی زبان که تا چه بـه زبان فرانسه تسلط دارند کـه بتوانند مجله‎ای بـه این زبان منتشر کنند. البته زبان و ادبیـات فرانسه که تا مقطع کارشناسی درون دانشکده ادبیـات دانشگاه تهران تدریس مـی‎شد ولی با استادان آنجا آشنا نبودیم و از صلاحیت آنـها احیـاناٌ به منظور همکاری اطلاعی نداشتیم. وانگهی آیـا اصلاٌ رشته‎ای بـه نام ادبیـات تطبیقی درون دانشگاه‎های ایران وجود داشت یـا نـه؟ اسماٌ وجود داشت، ولی هیچ جا جز این دو جایی کـه برایتان ذکر کردم ، یکی دانشگاه مشـهد و دیگری دانشگاه اصفهان، آن هم دانشگاه اصفهان بـه مدت کوتاه، و همچنین درون دانشگاه مشـهد، البته دوره‎ای طولانی‎تر. رفتیم صحبت کردیم کـه چه کار مـی‎توانیم یم، نیروی بیشتری از کجا مـی‎توانیم به منظور این کار بـه دست بیـاوریم. و اتفاقی افتاد کـه به نظر من شبیـه معجزه بود.
    دو سه روزی چیش از این گفتگو آقایی فرانسوی بـه نام مـیشل کویپرس سرزده بـه ملاقات من آمد. مـیشل کویپرس چند ماه پیش بعد از گذراندن دوره زبان و ادبیـات فارسی به منظور خارجیـان درون دانشگاه تهران بعد از دفاع از پایـان‎نامـه‎اش بـه اخذ دکتری درون زبان و ادبیـات فارسی نایل شده بود. هنگام دفاع از پایـان‎نامـه‎اش من هم جزو داوران بودم و البته پیش از آن بـه همـین مناسبت او را دیده و درباره پایـان نامـه‎اش صحبت کرده بودم. پایـان نامـه‎اش با عنوان « سرچشمـه‏‎های داستان کوتاه فارسی« چاپ و منتشر شده است.
    قرار شد آقای کویپرس بیـاید و با آقای دکتر حدیدی آشنا شود.روز بعد آمد آشنا شد و آقای دکتر حدیدی بسیـار خوشحال شد چون همان شخصی را کـه ما مـی‎خواستیم بـه دست آورده بودیم به منظور همکاری و هم چون فرانسه زبان بود ، مـی‎توانست نوشته‎های ما را ویرایش هم د.
    چند روز بعد اتفاقی افتاد و آقای محمود دولت آبادی درون مرکز نشر دانشگاهی پیش من آمدند و گفتند مـی‎خواهم یکی را معرفی کنم کـه اگر بـه درد شما مـی‎خورد درون گروه زبان فرانسه شما وارد بشود.اسم ایشان عبدالمحمد روحبخشان بود . بعد از گفتگو با دکتر حدیدی گفتم بـه ایشان بگویید تشریف بیـاورند، از ایشان آزمایشی مـی‎گیریم و اگر مناسب باشد مشغول کار مـی‎شود. بعد از مراجعه همـینطور هم شد و آقای دکتر حدیدی هم از او آزمایشی بـه عمل آورد و گفت کاملاٌ مناسب هست و مـی‎تواند مشغول کار بشود.

    اینـها را بـه آقای دکتر پورجوادی اطلاع دادیم . اکنون ما چهار نفر شده بودیم، بعد از مراجعه و گفتگو با دکتر پورجوادی دو اتاق درون ساختمان شماره ۲ مرکز نشر بـه ما واگذار شد و یک ماشین نویس فرانسه‎دان نیز درون اختیـار ما قرار گرفت.
    اولین شماره مجله با نام « لقمان» درون سال ۱۳۶۳ منتشر شد. مجله فقط بـه ادبیـات تطبیقی نمـی‎پرداخت، بلکه بیشتر بـه معرفی فرهنگ و ادبیـات فارسی توجه مـی‎کرد. بعد از اولین شماره کـه منتشر شد ، با آقای دکتر حدیدی کـه در دوران تحصیلش درون غرب، با مراکز ایرانشناسی و استادان آن آشنا شده بود، رابطه‏اش را با نامـه‎نویسی با آنـها ادامـه داد . مجله را به منظور آنـها فرستاد ، مکاتبه و تقاضای همکاری کرد. با رسیدن مقالات متعدد به منظور چاپ درون این مجله بـه زودی مجله «لقمان» توجه مراکز فرهنگی غرب را بـه خود جلب کرد. بعداٌ حتی مقالاتی بـه زبان انگلیسی از آمریکا و جاهی دیگر به منظور چاپ درون مجله رسید و الیته چون نمـی‎خواستیم بـه انگلیسی چاپ کنیم، آقای کویپرس وی کـه بعد آمد و خواهم گفت این مقالات را بـه فرانسه ترجمـه د و در این مجله چاپ شد. متأسفانـه درون این مـیان ، آقای کویپرس نمـی‎دانم بـه چه دلیل ناگهان از ایران اخراج شد. با رفتن آن ما واقعاٌ دست تنگ شدیم . حداقل از نظر ویراستاری کـه نیـاز داشتیم و نبود. درون این بین خانمـی را بـه ما معرفی د کـه دکترایش را بعداٌ درون زبان فرانسه گرفت و خانم دانشمندی بود و زبان فرانسه را خیلی خوب مـی‎دانست، بـه اسم خانم دومـینیک کارنوا کـه بعدها بـه نام همسرش دومـینیک ترابی با ما همکار شد درون نشر دانشگاهی و به ما درون چاپ و انتشار مجله « لقمان» کمک مـی‎کرد.
    به این ترتیب مجله «لقمان» چاپ مـی‎شد، هفده سال تمام، مرتباٌ سالی دو شماره منتشر شد از این مجله. مراکز فرهنگی غرب را بـه خودش متوجه کرده بود، دست کم استادان زبان فرانسه و مراکزی کـه به ایرانشناسی مـی‎پرداختند بیشتر توجه داشتند.
    در ۱۳۸۱ دکتر جواد حدیدی بعد از مدت طولانی بیماری مرحوم شد. بیماری سرطان داشت و ماه‎ آخر کـه بسیـار فرسوده شده بود، ولی که تا ۱۵ روز قبل از وفاتش واقعاٌ مرتب بـه مرکز نشر دانشگاهی مـی‎آمد و مشغول کار مـی‎شد و تعجب مـی‎کنید بگویم ساعت ۷ صبح بـه مرکز نشر مـی‎آمد، حتی پیش از آن کـه دربان درون مرکز نشر را باز کند. مـی‎آمد و پشت مـیزش مشغول کار مـی‎شد.

    گفتم کـه دو اتاق بـه ما داده بودند، درون یک اتاق من و دکتر حدیدی مـی‎نشستیم و در اتاق دیگر آقای روحبخشان و مـیشل کویپرس. البته وفات دکتر حدیدی وقفه‎ای درون کار ایجاد کرد. اما که تا دو سه شماره دیگر بـه کوشش خانم دومـینیک ترابی و عبدالمحمد روحبخشان که تا سال ۱۳۸۳ ادامـه داشت، یعنی دو شماره دیگر درآوردند. دو شماره یـا سه شماره دقیقاٌ نمـی‎دانم ولی این دو سه شماره شاید بـه مسائلی دیگر پرداخته شده کـه ما انتظار داشتیم.
    در سال ۱۳۸۳، آقای دکتر پورجوادی را بـه چه مناسبت کنار گذاشتند از مدیریت مرکز نشر دانشگاهی. و آقای دیگری را از یکی از دانشگاه‎های شـهرستان‎ها دعوت د کـه بیـاید و به جای ایشان مدیر مرکز نشر دانشگاهی بشود. آن آقا کـه اصلاٌ درون زمـینـه علوم انسانی کاری نکرده بود، ظاهراٌ استاد زمـین شناسی بود ، آمد درون اتاق آقای پورجوادی و جانشین ایشان شد. طبعاً مجله هم متوقف ماند و منتشر نشد و بعد آقای عبدالمحمد روحبخشان را هم بازنشسته کرد کـه خود او بسیـار ناراحت بود از این کار، با حقوق اندکی ، چون کـه آقای روحبخشان مدرک هنوز مدرک دانشگاهی بالایی نداشت.
    این گذشت و تنـها توجهی کـه این مدیر جدید کرد این بود کـه شنیدم درون یکی از جلسات گفته بود ما احتیـاجی بـه مجلۀ فرانسه زبان نداریم مگر آن کـه سفارت فرانسه بودجه آن را تأمـین د. ولی بعداٌ متوجه اشتباه خودش شده بود و جلسه‎ای تشکیل داد و از بنده و خانم دومـینیک ترابی و چند نفر دیگر کـه در مرکز نشر بـه زبان فرانسه علاقمند بودند دعوت کرد و در آنجا صحبت شده بود کـه مجله چگونـه بـه راه بیفتد. بعد هم قول‎هایی داد و بعد از ختم آن جلسه هیچ بـه هیچ.
    چندی بعد مدیر جدید برکنار شد و مدیر دیگری جانشین او شد. من هم مدتی بود کـه از مرکز نشر دانشگاهی کناره گرفته بودم و در فرهنگستان زبان و ادب فارسی مشغول بـه کار بودم. فرصتی هم نداشتم کـه به مرکز نشر دانشگاهی بروم. مدیر جدید چند بار ابراز کرده بود کـه مـی‎خواهد مرا ببیند. من یک روز بـه ملاقاتش رفتم. درون آنجا صحبت از این کرد کـه مـی‎خواهد مجله لقمان را دو مرتبه زنده د . با من م مـی‎کرد کـه چهانی هستند کـه مـی‎توانند این کار را بر عهده بگیرند. من گفتم کـه من مطلقا نمـی‎توانم این کار را م، دیگر فرصت این کار را ندارم. ولی مـی‎توانمانی را کـه صاحب صلاحیتی درون این کار هستند بـه شما معرفی کنم. بعد رفتم با چند تن از استادان زبان فرانسه صحبت کردم و به نظر من مـی‎آمد کـه طهمورث ساجدی مناسب هست برای این کـه مدیریت مجله را بـه عهده بگیرد. رفتم یک روز نزد مدیر جدید و قرار شد درون اتاق ایشان جلسه‎ای بگذاریم. همـهانی هم کـه به این کار علاقمند بودند بـه آنجا آمدند. من درون آنجا دکتر طهمورث ساجدی را معرفی کردم و گفتم کـه ایشان صلاحیت این کار را دارد و خود ایشان هم چند نفری را کـه مـی‎توانستند با ایشان همکاری کنند معرفی کرد. جلسه طولانی شد درون دفتر مدیر جدید. جلسه تمام شد و بعد هیچ بـه هیچ.
    و بعد مدیر یـا مدیران دیگری درون مرکز نشر دانشگاهی آمدند و مجله « لقمان» همچنان درون محاق تعطیل بود. و به این ترتیب عمر لقمان مثل دیگر مجلات نشر دانشگاهی بـه پایـان رسید.”
    سخنران بعدی این مراسم سیروس علی نژاد بود کـه از مجله نشر دانش سخن گفت:
    « من قرار هست درباره مجله نشر دانش حرف ب . بـه نظر من نشر دانش شاهکار مرکز نشر دانشگاهی بود.و بـه قول دکتر معصومـی پرچم این مرکز بود. این مجله‎ای بود کـه بیست سال منتشر شد و من کمتر مجله‎ای را مثل آن سراغ دارم. مطالبی را فهرست کرده بودم کـه بگویم. و چون نمـی‎خواهم طولانی بشود فقط اشاراتی مـی‎کنم. »

    علی نژاد درون ادامـه افزود : « این مجله نشر دانش از جلدش که تا پایـانش . هم از نظر سلیقه بسیـار با سلیقه بود و هم از نظر محتوا بسیـار قابل اطمـینان. همـه چیزش حساب شده بود. اندازه حروف مناسب بود، قطعش مناسب بود. حجم صفحاتش مناسب بود. آدم راحت با آن ارتباط برقرار مـی‎کرد.»
    سپس علی نژاد بـه سالهای دهه ۶۰ اشاره کرد کـه برهوت بود و هیچ چیز نبود و در چنین فضایی نشر دانش منتشر مـی‎شد.

    دکتر سید مصطفی محقق داماد کـه به علت سفر نتوانسته بود درون جلسه شرکت کند با ارسال پیـامـی کـه توسط آقای حمـیدرضا افسری ، مدیر کانون زبان فارسی، خوانده شد چنین نوشت:

    بسم الله الرحمن الرحیم
    فکر مـی کردم کـه این افتخاررا خواهم داشت کـه به محضر صدیق گرامـی مفضال ارجمند حضرت استاد دکتر نصرالله پوجوادی حضورا عرض ارادت کنم ولی متاسفانـه بـه علت هم زمان شدن با سفری علمـی این توفیق را از دست دادم وبدینوسیله از پیشگاه ایشان وکلیـه سروان کرام وموالی عظام شرکت کننده درون مراسم، عذر تقصیر مـی طلبم .

    دوست عزیزم جناب دکترنصرالله پور جوادی از معدود عالمانی هست که مـیان دانش وبینش، نظر وعمل جمع کرده ولی آنچه مرا بیش از همـه فضائل وخصائل او مجذوب خودساخته صفا وصمـیمـیت او است. ازآن ادیب فرزانـه رخصت مـی طلبم کـه بیتی از خواجه شیراز را با تصرفی کوتاه چنین انشاد کنم:
    قلندران طریقت بـه نیم جو نخرند قبای اطلس آنکه از «صفا» خالی است
    برای آن بزرگوار عمری بلند همراه با نشاط روز افزون علمـی از خداوند منان مسالت دارم.
    سید مصطفی محقق داماد-۱۱آذر ماه ۹۳
    داوود موسایی، مدیر نشر فرهنگ معاصر سخنران بعدی این مراسم بود کـه از همکاری با دکتر پورجوادی حکایت کرد:
    ” دربارۀ دکتر پورجوادی بسیـار گفته و نوشته شده است، دربارۀ اخلاق و فضایل و دانش ایشان. بعد چون صلاحیت آن را ندارم کـه در این خصوص صحبت کنم، اجازه بدهید دربارۀ تأثیر دکتر پورجوادی و مرکز نشر دانشگاهی کـه به همت و مدیریت ایشان بنیـان گذاری شد چند دقیقه ای مصدع اوقات شوم. با توجه بـه اینکه چهل و هشت سال هست که درون این حوزه فعالیت مـی کنم و از نزدیک شاهد این رویدادها بوده‌ام اجازه مـی خواهم سخنم را از قبل از انقلاب شروع کنم، درون دورۀ معاصر دو موسسۀ مـهم و تأثیرگذار درون نشر ایران بنیـان گذاری شد، قبل از انقلاب انتشارات امـیرکبیر، و پس از انقلاب هم مرکز نشر دانشگاهی. این دو موسسۀ تأثیرگذار دارای وجوه مشترکی هستند کـه بطور خلاصه خواهم گفت:
    ۱٫ هر دو موسسه را دو نفر با همت مثال زدنی با دست خالی بنیـان گذاری د.
    ۲٫ هر دو موسسه امـیرکبیر با دو اتاق درون بالاخانـه ای درون ناصرخسرو و دومـی بعد از انقلاب درون دو اتاق خالی درون وزارت علوم
    ۳٫ هر دو موسسه با توجه بـه مدیریت شایسته مدیرانشان از رشد چشمگیری برخوردار بودند
    ۴٫ هر دو موسسه افراد بسیـاری را بکار گرفتند و محل و مأوایی شدند به منظور نویسندگان و مترجمانی کـه مـی توان گفت به منظور چاپ آثارشان سر درون گم بودند، امـیرکبیر از تمام توان نویسندگان و مترجمان آن دوره استفاده کرد و مرکز نشر دانشگاهی درون جذب استادان دانشگاه، مولفان، مدرسان و مترجمان کـه بیشتر آنـها درون اثر انقلاب فرهنگی بیکار شده بودند
    ۵٫ هر دو موسسه درون دوران مدیریت بنیـان گذارانشان منشأ کارهای مـهمـی بودند.

    بر این سیـاهه دهها وجوه مشترک دیگری مـی توانم ارائه دهم، اما با توجه بـه کمـی وقت بـه تعداد کمـی از آنـها اشاره کردم و آخرین وجه مشترک اینکه هر دو موسسه بـه تیر غیب گرفتار شدند، اولی (امـیرکبیر) مصادره شد و دومـی (مرکز نشر دانشگاهی) با تعویض مدیر لایق آن (دکتر پورجوادی) از حیّز انتفاع افتاد، بطوری کـه امروزه اگر از خیـابان وزراء (خالد اسلامبولی) فعلی مقابل مرکز نشر گذر کنی و کمـی با این حرفه آشنا باشی، مـی گویی روزگاری نـه چندان دور این موسسه مرکزی کارآمد بود کـه امروز بـه صورتی درآمد، کـه دیگر از آن کارهای عظیم و سالانـه چند صد عنوان جدید و تجدید چاپی فقط خاطره ای مانده است. امـیرکبیر با تعویض مدیران متعدد فقط کتابهای تجدید چاپی بیشتر منتشر مـی کند، و دیگر نـه از کارهایی مثل فرهنگ معین، شاهنامـه امـیرکبیر، نـه آثار کلاسیک ماندگار مثل جنگ و صلح و بینوایـان و صدها اثر مـهم دیگر …… نیست. درون مرکز نشر هم همـین طور نـه از کتابهای درسی دانشگاهی با دقت و وسواسی مثال زدنی، نـه از نشریـاتی مثل نشریـه دانش، نشریـه لقمان، معارف نـه آثار کلاسیک متون تاریخی و… . متاسفانـه هر دو موسسه مایۀ رشک و حسد افرادی قرار گرفت کـه فکر مـی د اگر این مدیران را از کار بیندازند خودشان جای آنان را مـی گیرند، ممکن هست چنین باشد و جایشان را گرفته باشند، اما جایگاهشان را هرگز نتوانسته و نخواهند توانست کـه بگیرند بقول استاد عبدالرحیم جعفری کـه خدایش نگهدارد و به راهنمایی بدخواهان یک  مصادره  شد. اما متاسفانـه مرکز نشر توسط بعضی از دانشگاهیـانی کـه در همان مرکز رشد یـافته بودند بـه این روزگار دچار گردید.
    اما تمایل دارم زیـانـهای ناشی از این نوع برخورد را بـه جهت حرفه‌ای و اقتصادی بررسی کوتاهی کنم.
    ۱٫ اگر این دو موسسه بطور طبیعی بـه کار خودشان ادامـه داده بودند، هم اکنون ما دارای دو موسسه انتشاراتی کـه اگر نتوان گفت درون حد و اندازه های بین‌المللی اما درون حد و اندازه های بزرگ درون خاورمـیانـه بودیم
    ۲٫ اگر این کار تداوم داشت هم اکنون مـی توانتستیم ادعا کنیم کـه در هر یک از این دو موسسه صدها یـا هزاران نفر مشغول بودند، اما امروز با قطعیت مـی توان گفت فکر نمـی کنم بیش از ۵۰۰ نفر درون کلیـه بخشـهای این دو موسسه مشغول باشند، این یعنی چه مقدار بیکاری درون جامعه؟
    ۳٫ اگر این کار تداوم داشت هر یک از این موسسات چند ده  مـیلیـارد تومان سالانـه تولید کتاب داشتند، کـه چند هزار نفر را درون بخش تولید کتاب از کارخانـه های کاغذ و مقوا، فیلم و زینک، چاپ و صحافی، و در آخر عوامل فروش کتاب مـی توانستند بهره مند شوند.
    ۴٫ اگر این کار تداوم داشت چند هزار مولف و مترجم مشغول بودند
    اما بـه این موارد دهها مورد دیگر مـی توان اضافه کرد، فقط از خداوند مـی خواهم کـه تغییر نگاهی صورت گیرد که تا شاید بعد از یکصد سال موسساتی از این دست بتوانند شکل بگیرند و بدون دقدقه بـه راهشان ادامـه دهند.
    و اما نکتۀ دیگر درباره دکتر پورجوادی، وجود دکتر پورجوادی سرشار از برکت هست اگر بدخواهان مرکز نشررا از وجود او محروم د، ایشان بـه کارهای علمـی خود پرداختند، کـه حاصل آن انتشار بیش از ده عنوان اثر جدید بوده کـه تقدیم جامعه علمـی نموده اند، از جمله همـین دو اثر کـه امروز رونمایی مـی شود.
    این مجموعه کـه بنام مجموعۀ تاریخ اندیشـه منتشر مـی شود حاصل همکاری ایشان با موسسه فرهنگ معاصر هست که طی چندین جلسه بحث و گفتگو انتشار آنـها شروع شده و امـیدواریم با توسعه این مجموعه، مجموعه‌های دیگری از این دست از دانش و تجربه ایشان درون مرکز نشر جامعه بهره مند شود.
    در خاتمـه امـیدوارم دکتر پورجوادی تاریخ مرکز نشر را همچون آقای جعفری بنویسند.”
    در پایـان نوبت بـه دکتر نصرالله پورجوادی رسید که تا با دوستداران خود سخن بگوید:
    دکتر پورجوادی ابتدا از برگزارکنندگان این مراسم ، سخنرانان و حاضران تشکر کرد و سپس یـادآور شد کـه مـهم‎ترین دوران زندگی من بـه مرکز نشر دانشگاهی برمـی‎گردد و چنین ادامـه داد:
    « نقش من درون اینجا چه بود؟ بـه طور خلاصه عرض مـی‎کنم کـه سعی کردم کارها را بـه دستانی بسپارم کـه کارشان را بلد بودند و متخصص بودند.
    بعضی از دوستان کـه آن چنان دوست هم نیستند مـی‎گویند مرکز نشر را فلانی تأسیس نکرده و بعد هم فلانی کاری نکرده. مرکز نشر مربوط بـه دانشگاه آزاد بوده و فلانی از سفره حاضر و آماده استفاده کرده است. بله همـین کار را کردم. بله این سفره را من تکه تکه نکردم. سفره را حفظ کردم تاانی کـه مـی‎خواهند بیـایند و کار کنند. وقتی بـه زمـینـه کارم نگاه مـی‎کنم مـی‎بینم یکی از بزرگترین آفت‎های بعد انقلاب کـه کشور ما بـه آن مبتلا شد چه بود؟ آمدند و گفتند تقوا مقدم بر تخصص است. آن زمان سئوال این بود کـه مثلاٌ چهی شایستگی دارد بـه جای دکتر علی اکبر سیـاسی درون دانشگاه تهران بنشیند. چهی مـی‎خواهد جای احسان یـارشاطر درون بنگاه ترجمـه و نشر کتاب بنشیند، چهی مـی‎خواهد بیـاید بـه جای دکتر خانلری درون بنیـاد فرهنگ ایران بنشیند؟

    ولی مـی‎دیدیم کـه متأسفانـه اشخاصی را همـین طور بدون هیچگونـه صلاحیتی مـی‎آوردند درون این مراکز فرهنگی مـی‎گماردند.
    بنده درون مرکز نشر دانشگاهی از اشخاص درون جای خودش استفاده مـی‎کردم .به اهل علم احترام مـی‎گذاشتیم و برای هری کـه دانشی داشت جایگاه ویژه‎ای داشتیم.
    دوران بسته شدن دانشگاه‎ها و عدم قدردانی از استادان غم‎انگیز بود. آنـهایی کـه اهلیت نداشتند ارزش این عناصر فرهنگی را نمـی‎دانستند. ما سعی کردیم درون مرکز نشر دانشگاهی این گونـه عمل نکنیم. من از همکارانم بسیـار یـاد گرفتم. من از صبح که تا بعد از ظهر از همکارانم درون رشته‎های گوناگون مـی‎آموختم. برایم مرکز نشر یک دانشگاه بود و اوقات آموزنده‎ای را طی مـی‎کردم. گاهی فکر مـی‎کنم اگر فرصت دوباره ایجاد شود آیـا مجدداٌ این کار را خواهم کرد. فکر مـی‏‎کنم بله این کار را انجام مـی‎دهم. دوران خوبی بوده. من با آقای ابوالحسن ۲۵ سال کار کردم. از ایشان آموختم.
    نشریـاتی را منتشر مـی‎کردیم کـه نویسندگانش را مـی‎دیدیم . نویسندگان درون مجله حضور داشتند. محیط نشریـات ما پر نشاط و دارای انگیزه کار بود.
    نشر دانش اگر از جهت فنی مزایـایی داشت بـه عهدۀ حسین مشتاق بود. من تعجب مـی‎کنم بعد از تعطیلی مجله چرا دق نکرد. او عاشق مجله بود.
    در حقیقت دهۀ ۶۰ اوج فعالیت‎‏های ما درون مرکز نشر دانشگاهی بود درون ده سال اول انقلاب فقر شدید فرهنگی بر کل جامعۀ ما حاکم بود. درون دوره‎ای کـه مرکز نشر دانشگاهی تأسیس شد درون کشور مجله‎ای کـه به این امور بپردازد وجود نداشت. اولین مجلۀ مربوط بـه امور علمـی به منظور مرکز نشر دانشگاهی بود کـه در ابتدا قرار بود بـه عنوان بولتن مرکز کارش را آغاز کند کـه بعد از گذشت چند شماره بـه عنوان یک مجله جدی و عمومـی مطرح شد . بعد از دو سال کـه از تأسیس مرکز مـی‎گذشت کیـهان فرهنگی راه‎اندازی شد. ما درون مـیان این فقر فرهنگی جایی را پایـه گذاشتیم کـه به بهبود قضایی کـه تمام نشرهای دانشگاهی بسته بـه آن بود کمک کنیم و در این مورد اولین جایی بودیم کـه بعد از انقلاب کتاب خارجی وارد کشور کردیم و اولین جایی هم بودیم کـه نمایشگاه بین‎المللی کتاب را به منظور آشنایی با موضوعات جدیدی کـه در عرصه‎های مختلف علمـی عرضه مـی‎شد برگزار کردیم.

    و خروج من از مرکز درون سال ۱۳۸۳ آن طور کـه مـی‎خواستم نبود. بـه این معنی کـه من دوست داشتم ارتباطم را با مرکز به منظور ارائه پیشنـهادها و انتقال تجربیـات درون آینده هم حفظ کنم کـه با نوع خروج من عملاٌ این امکان فراهم نشد و بعد از بیرون آمدنم که تا همـین امروز هم سری بـه آنجا نزده‎ام. امروز دلسوزی من بیشتر از این جهت هست که من سال‎ها بـه رغم مـیل قلبی خودم درون آنجا ماندم ( چون از مسائل اداری و مدیریتی خسته شده بودم و این مسائل را دوست نداشتم) و کار کردم و در این چند سال به منظور پا گرفتن این نـهال درون کنار من افراد بسیـار دیگری هم زحمت کشیده بودند و نتیجه همان چیزی شده بود کـه همـه مـی‎دانیم، از همـین رو هم هست کـه امروز وقتی از رونق افتادان آنجا را مـی‎بیتم برایش غصه مـی‎خورم. ”
    در شب نصرالله پورجوادی نویسندگان و پژوهشگران دیگری نیز حضور داشتند از جمله: حسین معصومـی همدانی، هارون یشایـایی، صفدر تقی زاده، ایرج پارسی نژاد، منصور یزدانیـان، اسماعیل جمشیدی، قدرت الله مـهتدی، مـهندس بهمنی، امـیرسعید الهی، دکتر سرمد قباد، دکتر علی جزایزی و دکتر مـیر مجلسی.

    رونمایی دو کتاب دکتر پورجوادی بـه روایت جواد آتشباری

    Advertisements




    [یـادداشتهای اسدالله مشرف زاده | درون باره موضوعات اجتماعی و ... درختی که باعث جاوادنگی میشود]

    نویسنده و منبع: moshrefzadeh | تاریخ انتشار: Sat, 23 Jun 2018 20:58:00 +0000



    تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو و یا جستجو مستقیم بازدیدکنندگان جمع آوری شده است
    هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست.
    در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
    i.video.ir@gmail.com